تبليغاتX
زبانشناسی، و کوهنوردی درکرمان
مجید باغینی پور

 

 

 

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

استاد باستانی پاریزی در پانوشت توضیحات احمد علی خان وزیری در باره شهداد ( خبیص) توضیحی آورده اند که جالب توجه است. نخست نوشته وزیری:

 

خبیص:

آبش از رودخانه ای که از سمت کوهپایه می آید و در آنجا جاری و به باغات و زراعاتش ساری است. در نهایت عذوبت و صفاست و در غایت لطافت و ضیا. گوارایی آن آب به حدیست که گویند اگر درخت بیش بر لب آن آب نبود مرده زنده می نمود. ( جغرافیای کرمان , احمد علی خان وزیری, ص 395)

 

 و این هم توضیحات استاد باستانی پاریزی:

اصل مثل چنین است:اگر درخت گیش بر لب آن کیش نبود مرده زنده می نمود. کیش رائین قنات است و گیش همان خرزهره است و در کوهستان ما آن را گیش گویند. از مقوله تبدیل گاف به ب در سایر جاها بیش و گیش شده است. شاید کلمه بشاگرد = بشگرد  از همین واژه مشتق شده باشد. گلی بسیار زیبا دارد و در بم و خبیص به حد درخت بزرگ می شود. وقتی فرح پهلوی گلهای درشت و قشنگ آن را دید گفت: اسمش را تغییر دهید! – و گویا در بم – که اطراف خیابانها پر از خرزهره است, اسم جدید را چند روزی به کار بردند- اما باز خرزهره به جای خود ماند که ماند. هر حیوانی, خصوصا خر اگر اندکی از آن بخورد لامحاله خواهد مرد. (  جغرافیای کرمان , دکتر ابراهیم باستانی پاریزی , پانوشت صص 395- 396) در بم به طعنه "شهبانوپسند" می گویند.

 

چند عکس از برنامه فوسک که به این مطلب مربوط می شود با کمی توضیحات:

 

 

بخشی از آبی که از کوهپایه به شهداد می رود: آب دره سختی و آب فوسک و پشته

 

 

 

 

 

گیاه گیش

 

 

گیاه گیش- شهبانوپسند

 

 

گیاه گیش

 

 

گیاه گیش

 

 دو نکته که از آقای جهانشاهی از اهالی فوسک شنیدیم:

 

۱) هیچگاه برای پختن ماهی از چوب گیش برای به سیخ کشیدن ماهی استفاده نکنید که مسموم می شوید و خدای نکرده مثل همان ......

 

۲) قدیم از چوب گیش به عنوان سوخت استفاده می شده است و ظاهرا آتش خوبی هم دارد.

 

ضمنا روستایی به نام گیشین در کوهپایه داریم که نامش را از همین گیاه گرفته است.

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

گرچه در عرف و سیاست و فرهنگ و مطبوعات معاصر مملکت ما یک ده در هیچ مورد بهیچ حسابی نمی آید ولی بهر صورت هسته اصلی تشکیلات اجتماعی این سرزمین و زمینه اصلی قضاوت در باره تمدن آن همین دهات پراکنده است که نه کنجکاوی متتبعان را می انگیزد . نه حتی علاقمندی خریداران رای و سیاستمداران و صاحبان امر را. چرا – گاهی اتفاق افتاده است که مستشرقی یا لهجه شناسی بعنوان تحقیق در لهجه دورافتاده ای سری بدهات هم زده است و مجموعه ای نیز گردآورده است ولی غیر از آنچه مربوط به مورد علاقه اوست, نه از مردم این دهات و نه از آداب و رسومشان و نه از وضع معیشتشان چیزی در اینگونه مجموعه ها نمی توان یافت. یا اگر میتوان یافت بسیار گذرا و سرسری است. تقصیر هم از کسی نیست. ناشناخته های این سرزمین آنقدر فراوان است که کمتر کسی حوصله می کند به چنین موضوع حقیری بپردازد و وقت عزیز خود را در باره یک ده – یک ده بی نام و نشان – که در هیچ نقشه ای نشانه ای از آن نیست و حتی در جفرافیاهای بزرگ و دقیق نیز بیش از دوسه سطر بآن اختصاص داده نمی شود, صرف کند. ( اورازان, جلال آل احمد, مقدمه صص 5 و6)

 

 

روستای فوسک

 

در برنامه صعود از کوه تیتو و بازدید از روستای فوسک , یکی از اهالی در حال حمل یوغ ( چوبی که هنگام شخم زدن روی گردن جفت گاو می گذارند و گاوآهن را به آن می بندند – فرهنگ فارسی عمید) بود. نام این وسیله را از ایشان پرسیدیم و تلفظ کلمه جالب بود : جوگ /Ju:g/ . در فرهنگ فارسی عمید دو تلفظ دیگر هم برای این وسیله ذکر شده است: جوغ و جغ و مثالی از ابوشکور ذکر شده اسـت:

 

همی گفت با او گزاف و دروغ / مگر کاندر آرد سرش را بیوغ

 

 

چوبي كه هنگام شخم زدن زمين بر گردن گاو مي گذارند.( فرهنگ معین)

يغ. آن چوبي بود که بر گردن گاو نهند يعني بندوق. (لغت فرس اسدي ). چوبي که بر گردن گاو زراعت و گاو گردون گذارند. (ناظم الاطباء) (برهان ) (از انجمن آرا). چوبي که بر گردن گاو قلبه نهند. به هندي جو نامند. (از آنندراج ). چوبي است که برزيگران بر گاو بندند به وقت زمين شکافتن . (فرهنگ اوبهي ). سَميق. اُرْعُوّة. ربقه . جُغْ در تداول جنوب خراسان:

 
 همي گفت با او گزاف و دروغ

 
 مگر کاندر آرد سرش را به يوغ .


 
 ابوشکور بلخي .


 
 ور ايدون که پيش توگويم دروغ

 
 دروغ اندرآرد سرم را به يوغ .


 
 ابوشکور بلخي .


 
 چنانکه بيني تاول نکرده کار هگرز


 به چوب رام شود يوغ را نهد گردن .


 
 اورمزدي .


 
 تو را گردن دربسته به يوغ

 
 وگرنه نروي راست با سپار.


 
 لبيبي .


 
 اي آدمي به صورت جسم و به دل ستور


 بر گردن تو يوغ من است و سپار هم .


 
 ناصرخسرو.


 
 اي همه قول تو نفاق و دروغ

 
 پيش دنيا تو گردن اندر يوغ .


 
 سنايي .


 
 چو يکي گاو سروزن شده اي

 
 جسته از يوغ و زآماج و سپنج .


 
 سوزني .


 
 به پيش کوهه زين برنهاده اير چو يوغ

 
 سوار گشته بدان مرکبان رهوارم .


 
 سوزني .


 
 آفتاب و مه چو دو گاو سياه

 
 يوغ بر گردن ببيندشان الاه .


 
 مولوي .


 
 گاو گر يوغي نگيرد مي زنند


 هيچ گاوي کو نپرد شد نژند؟

 
 
 مولوي .


 
 صبح ; يوغ آماج . سَميق; چوب يوغ که بر گردن گاو نشيند. (منتهي الارب ).

 

در فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان تالیف دکتر ابوالقاسم پورحسینی این واژه زیر مدخل جک  /Jok/  آورده شده است و البته تلفظ جوگ نیز ذکر شده است.

 

 

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

امروز دیدم دوست عزیز  وبلاگ نویس منتقد ( می خواستم بنویسم جنجال آفرین ولی ننوشتم ! فکر کنم ترسیدم ! ) , آقای فرامرز نصیری, دو عکس , یکی از سایت انجمن جغرافیای کرمان و دیگری از وبلاگ زبانشناسی, و کوهنوردی در کرمان در وبلاگشان قرار داده اند و کرمان : بارش نخستين برف  زمستانی ! را عنوان پست خود گذاشته اند و چه بهتر از این. البته دوربین نیکون بنده شاهد است ! که آن عکس اولی را هم من برداشتم و دستمزدش هم یک گلوله برف بزرگ بود که به صورتم خورد چون یادم رفته بود شیشه ماشینم را پس از برداشتن عکس بالا بیاورم. گلوله برف با چنان شدتی به صورتم خورد که عینکم را از روی چشمانم به روی فرمان انداخت و مجبور شدم بایستم و برف ها را از سر و رویم پاک کنم. البته من با آقای جلالی فر , صاحب سایت انجمن جغرافیای کرمان , و همنورد بسیاری از صعودهایم , این حرف ها را ندارم و به هم اجازه داده ایم از عکس هایمان حتی بدون ذکر منبع استفاده شود. ولی علامت تعجب آخر عنوان پست کمی برایم جالب بود و نتوانستم درست درکش کنم. شاید ابهام عبارت نخستین برف زمستانی ( بدون ذکر سال جاری) -- برگرفته از سایت آقای جلالی فر -- برای آقای نصیری جالب بوده است که علامت تعجب را در انتهای عنوان قرار داده اند. می ماند تشکر بنده از آقای نصیری که تا به حال چند پست از وبلاگ پربیننده خود را به کرمان و معرفی وبلاگ بنده اختصاص داده اند که در همین جا از ایشان تشکر می کنم. گذاشتن چنین پست هایی " به کهره و بره ما که ضرری ندارد". می گویند شخصی روستایی از روستا گوسفندان خود را به شهر برد تا بفروشد. موقع ظهر به شهر رسید . با ورود او به بازار شهر اذان شروع شد. روستایی که اذان نشنیده بود مضطرب حال از عابری پرسید چه خبر است. چرا این همه فریاد می زنید؟ عابر گفت مگر اذان نشنیده ای؟ اذان می گویند. پرسید به کهره ( = بچه بز در فارسی کرمانی) و بره ما که ضرری ندارد؟ گفت نه, کسی با تو کاری ندارد. گفت پس بگذار هر چه دلشان می خواهد بگویند. ( امثال فارسی در گویش کرمان , دکتر ناصر بقایی ,1370, مرکز کرمانشناسی )

این هم عکس هایی از آقای نصیری و دوستانشان در صعود خرداد ماه  ۱۳۸۵ به سه شاخ بزرگ جوپار:

 

ابتدای مسیر : فرامرز نصیری متواضعانه در صف قرار گرفت. هنوز کسی نمی دانست ایشان وبلاگ کلاغ ها را دارد.

جانپناه دو جوپار: فرامرز و جی پی اس

فرامرز نصیری و قله سه شاخ بزرگ جوپار : چهار گرد نه - کمی پس از جانپناه دوم جوپار

فرامرز نصیری کمی جدا از صف حرکت می کرد و عکس می گرفت. در عکس دیده نمی شود ولی یکبار سنگی به پایش خورد و کمی پایش را زخم کرد. در همین جا بود که فهمیدم ایشان در اینترنت به قول خودش دستی دارد.

قابل توجه دشمنان فرامرز نصیری: فرامرز نصیری همراه با گروه دوم -- ونه گروه پیشتاز -- از شاخ شکسته به سمت شاخ بزرگ حرکت می کند.

فرامرز نصیری و دوستانش در قله سه شاخ بزرگ: دستی که دراز شده دست محمد است !

باز هم قابل توجه دشمنان فرامرز نصیری: فرامرز و دوستانش در راه بازگشت - بر خلاف کوهنوردان کرمانی که بی محابا و بدون حمایت از راهرو رجب  پایین آمدند - با استفاده از طناب از راهرو رجب پایین آمد تا آرزوی افتادنش بر دل دشمنانش بماند و وبلاگ کلاغ ها همچنان پابرجا باشد.

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

عکس های بیشتر از صعود به قله کوه تیتو 

ابتدای حرکت از روستای ده محمد شاه ( نهضت آباد)

قله

قله

روستای فوسک از قله کوه تیتو

در راه بازگشت

در راه بازگشت

در راه بازگشت

روستای ده محمد شاه

پیاده روی به سوی کوهپایه - ۴ کیلومتر

کوهپایه

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

مبانی زبانشناسی : درس نامه ی دوره کاردانی و کارشناسی زبان و ادبیات فارسی

 

وزارت آموزش و پرورش – سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی

 

مولفان: استاد احمد سمیعی- دکتر کورش صفوی- دکتر لطف الله یارمحمدی

 

چاپ اول 1386

 

 

فصل اول: کلیات

فصل دوم: آواشناسی

فصل سوم: واژشناسی

فصل چهارم: واژه شناسی

فصل پنجم: نحو

فصل ششم: معنی شناسی

فصل هفتم: گونه های زبان

فصل هشتم: سبک شناسی

 

شابک

۹۶۴-۰۵-۱۵۲۴-۸

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

 

کوه سیمک از قله تیتو

 

 

 

کوه بسیج از قله تیتو

 

 

کوه دهران از قله تیتو

 

 

کوه مهر ( قفس) از قله تیتو

 

 

روستای فوسک از قله تیتو

 

 

 

اولین نمای کافرکوه در پای کوه تیتو

 

 

ده قاضی

 

 

سروهای بلندی که از سروهای روستای طرز راور چیزی کم ندارند

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

کوه های راور

 

(منبع: راور شهری در حاشیه کویر/ ماشاءالله کاربخش راوری / مرکز کرمانشناسی / صص 40 - 47)

 

( توضیحات به رنگ قرمز از وبلاگ نویس است)

 

 

 

1)     کوه مارکشه /ma:rkeše/

 

از کوه های مشهور که در شمال راور واقع شده کوه مارکشه است. ابتدای این کوه, اسماعیل آباد و انتهای آن نزدیک علی آباد نمکی است. شکل ظاهری این کوه شبیه مار بوده و به همین جهت عامه مردم افسانه هایی در خصوص آن نقل می کنند. از جمله: در زمانهای قدیم از طرف لوت, ماری به سوی راور حرکت می کند. ولی قبل از آنکه به راور برسد  یکی از سادات که احساس خطر کرده دست به دعا بر می دارد و به سبب دعای وی مار در مسیر حرکت خود به سنگ تبدیل می شود. هم اکنون مردم بر اساس شکل ظاهری کوه, سر مار را در اسماعیل اباد و دم آن را در علی آباد نمکی تصور می کنند.

 

( در صعود مشترک سال ۱۳۸۵ به کوه مزار زرند   آقای رسول زندی در دوردستهای راور کوه مارکشه را به من نشان دادند که البته بسیار دور بود و من فقط نمایی از آن را دیدم. لطفا به این لینک هم مرجعه کنید: دامنه هاي ماركش)

 

2)      کوه کله گاو

در باره این کوه نیز افسانه هایی در بین مردم رواج دارد که شبیه به افسانه کوه مارکشه است. می گویند: هنگامی که راور از طرف لوت توسط یک مار تهدید می شد, همزمان از طرف کرمان هم یک گاو به طرف راور به حرکت درآمده بود که وجود این گاو نیز مانند مار برای راور تهدید جدی به شمار می رفت. همان سید که مار را با دعای خود به سنگ تبدیل کرده بود به طرف گاو رفته و با گرفتن دم و چرخاندن گاو, آن را با شدت پرتاب می کند, به طوری که هر کدام از تکه های بدن گاو در یک ناحیه به زمین می افتد: کله گاو در نزدیک آبید در جنوب شرقی راور در مسیر جاده کرمان به زمین می افتد و هم اکنون چشمه ای که در پایین این کوه قرار دارد چشمه گردنه گاو نامیده می شود.

همچنین دنده های گاو در شمال غربی راور در مسیر جاده راور- فیض آباد می افتد. جگر گاو نیز در شمال غربی راور و غرب گوجهر می افتد که حالت تپه مانند دارد و دور آن خالی است. تنه گاو در قسمت غرب راور و آخر تنگل به زمین می آید و این ناحیه معروف به کوه گاو است.

البته در مورد این کوهها افسانه دیگری نیز وجود دارد بدین مضمون که: رستم گاو بزرگی داشته است و روزی این گاو به طرف راور حرکت می کند و در این مسیر هر چه سر راهش قرار داشته از بیم می برد. مردم راور که چنین می بینند دچار وحشت شده و برای رستم پیغام می فرستند که به دادشان برسد و از این خرابی جلوگیری کند. رستم نیز برای جلوگیری از ادامه حرکت گاو دیگ غذای خود را برداشته و به طرف گاو پرتاب می کند اما دیگ به گاو نمی رسد و در جایی که امروزه بنام دیگ رستم مشهور است برزمین می افتد. بعد از آن وی قالب کفش خود را به طرف گاو می اندازد اما آنهم به گاو اصابت نمی کند و در جایی می افتد که امروز  کوه قالب کفش  نام دارد. سپس رستم ماری را گرفته و به طرف گاو پرتاب می کند اما مار نیز به گاو نخورده و در محلی می افتد که هم اکنون  کوه مارکشه  نام دارد. رستم که وضع را چنین می بیند خودش نزدیک آمده دم گاو را می گیرد و دور سرش می چرخاند که این عمل باعث تکه تکه شدن گاو می شود و هر تکه آن جایی می افتد و آن ناحیه به نام قسمتی از بدن گاو مشهور می شود که شرح آن گذشت....

 

3)      کوه دربند

در منطقه شمال شرقی واقع شده و ارتفاع آن از سطح دزیا حدود 2440 متر می باشد. در این کوه معادن فلورین, سرب, زاج سیاه و زغالسنگ وجود دارد.

 

4)      کوه لکرکوه

این کوه که خزو ارتفاعات شمال شرقی کرمان است در جنوب راور قرار دارد و دارای معادن گوگرد, سرب, و زاج می باشد. ارتفاع آن از سطح دریا حدود 3265 متر است و کوه میانکوه که نزدیک آن قرار دارد 1948 متر ارتفاع دارد.

 

5)      کوه چهل دختر

ارتفاع آن از سطح دریا حدود 3122 متر بئده و در روستاهای طاشک و تیران واقع شده  و تا منطقه هجدک امتداد دارد.

 

6)      کوه بند انار

7)      کوه شاردوئیه

8)      کوه کمرگل رنگی

9)      کوه گرمو

10)   کوه سه پایه

11)   کوه بندچنار

12)   بدبخت کوه

13)   کوه تنگل

14)   قله میخ

15)   باغ پهلوان

16)   انجیر در

17)   خورموئیه

18)   قله خالو

 

 

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

دهران قله اي است به ارتفاع 3565 متر. مبدا صعود آن درختنگان كوهپايه است. پس از طي بخشي از دره كوهپايه- شهداد ، سمت چپ به دره سكوت مي رسيم و پس از عبور از خاك سرخو و پشت سرگذاشتن سنگ زردآلو ، صعود به قله را انجام ميدهيم. مدت صعود از درختنگان كوهپايه، حدود چهار ساعت است. دهران همچنین نام روستایی است در پای کوه دهران در کوهپایه کرمان. دهران در فارسی کرمانی درون ( با مکث روی ر) یا همان دران ( باز هم با مکث روی ر) تلفظ می شود و خانواده ای هم به همین نام , یعنی درانی, در کرمان زندگی می کنند. نام دهران , یا درون, در نزد اکثر کرمانیان یادآور تقی خان درانی است که به مدت شش سال بر کرمان حکومت کرد. تقی از کوهپایه ذغال به کرمان می آورد و می فروخت و گذران زندگی اش از این راه بود. روزی در راه کرمان شکاری کوهی شکار می کند و چون مثل بسیاری از مردم کوهپایه تفنگچی قابلی بوده است, حیوان را شکار می کند و به خیال خودش به مقر حکومت می آورد تا بیش از فروش آن پولی به دست آورد ولی حاکم شکار را می گیرد و چیزی به او نمی دهد که هیچ از دست فراشان کتک مفصلی هم می خورد. روز بعد در میدان ارگ حاکم را می بیند و ماجرایش را باز می گوید و مجددا به دستور حاکم مورد ضرب و شتم همراهان حاکم قرار می گیرد. تقی به دهران بر میگردد و با همراه کردن جمعی از اقوام خود و  اوباش , و جمعا سیصد نفر,  به کرمان می آید و در یک شبیخون حکومت را به دست می گیرد. حاکم, خدامراد خان, به همراه محافظانش کشته می شود و ذغال فروشی می شود حاکم کرمان و ملقب به تقی خان درانی.

 

( صص 683 الی  694  کتاب تاریخ کرمان  به ماجرای رو کار آمدن تقی خان درانی و جنگ هایش پرداخته اند)

 

 

کوه دهران

 

مردم روستای دهران / منبع عکس: http://www.sardarkarami.com 

http://usera.imagecave.com/baghinipour/5.gif

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

چند وقت پیش که به اتفاق آقای اسدالله جدیدی به کوهپایه رفته بودیم , در بازگشت به سفارش آقای جدیدی زن و شوهری از اهالی کوهپایه را سوار کردیم و به کرمان آوردیم. آقای جدیدی با این دو نفر سر صحبت در باره گذشته کوهپایه را باز کرد و صحبت به کارگاه های قالیبافی زمانهای دور کشید و زن و شوهر با شور و شوقی وصف ناشدنی در باره این کارگاه ها حرف زدند . از زحمات ارجمند بزرگ برای کارآفرینی در کوهپایه گفتند و .... اما وقتی صحبت از وضعیت کارگاه های قالیبافی به میان آمد همه آن تعریف و تمجید ها جایشان را به نوعی یادآوری تلخ خاطرات گذشته داد. امروز در کتاب راور: شهری در حاشیه کویر تالیف آقای کاربخش هم به نکته مشابهی برخوردم و همراه با نوشته جلال آل احمد در باره قالیبافی در ماهان در سال 1337 تقدیمتان می کنم.

 

 

 

قالیبافی در راور

 

( منبع : راور شهری در حاشیه کویر / ماشاءالله کاربخش راوری / مرکز کرمان شناسی / صص 283- 286)

 

هر ارباب چند کارگاه قالیبافی داشت و برای هر کارگاه استادی تعیین می کرد که بخوبی از عهده هر کار برآید, استادی که راه تنبیه را بخوبی بداند و بخ چوب بستن کودکان معصوم را تجربه کرده باشد. ... بکارگیری کودکان چند فایده داشت. ازجمله اینکه مزد کمتری به آنها پرداخت می شد و علاوه بر آن کودکان معصوم از همان ابتدا می آموختند که باید مطیع اوامر اربابان و استادان باشند و هر فرمانی را بدون چون و چرا انجام دهند. کودکان رت معمولا از 5 سالگی به عنوان اجیری به نزد استاد میبردند تا قالیباف شود... به اجیری بردن کودکان شکل معامله داشت. وقتی که کودکی را به کارگاهی می سپردند کاغذی به عنوان سند بین والدین کودک و استاد رد و بدل می شد که به آن  اجیرنامه  یا اجیرخط می گفتند و بر اساس آن کودک را یکساله یا دوساله و یا برای مدت زمان بیشتری اجیر می کردند. در این سند مزد کودک و نحوه کار او دقیقا ذکر می شد. مثلا برای سال اول کار 5 تومان و برای سال دوم 10 تومان در نظر می گرفتند که این مبلغ نیز قسط بندی شده و معمولا در 4 قسط پرداخت می شد و در اکثر اوقات مزد به صورت جنسی پرداخت می شد و به جای پول اجناسی از قبیل گندم و جو و ارزن داده می شد. .. بر اساس این قرارداد کودک فقط سالی ده روز , آنهم در اعیاد و سوگواریها حق استفاده ار مرخصی داشت و روزهای جمعه نیز می بایست در کارگاه حاضر باشد و علاوه بر نظافت کارگاه و انجام کارهای استاد, امور جنبی قالیبافی را نیز انجام دهد.

یکی از استادان قالیباف می گفت: من را در کودکی به قالیبافی بردند , پس از مدتی به علت رنج و مشقت زیاد یک روز از محل کار فرار کردم. اما بزودی مرا گرفتند و پس از تنبیه شدید بدنی  مرا به کارگاه بردند و تازه در آنجا به تنگ قالیبافی بستند و پس از آنکه قدری کتک خوردم با ضمانت فردی آزاد شدم. شب را نیز به عنوان جریمه در کارگاه خوابیدم که بواسطه ترس بعدها به یک بیماری سخت مبتلا شدم. او همچنین می گفت: اگر صبحها به کارگاه می رفتیم و در باز بود جرات نمی کردیم داخل برویم و از ترس برمی گشتیم . اگر کمی آفتاب زده بود  استاد می گفت: حالا می آیی؟ می بایست نیایی و بدنبال آن شدیدا تنبیه می شدیم و جالب اینکه این تنبیهات بزرگ و کوچک نمی شناخت.

 

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------- 

( منبع: کارنامه سه ساله :  گذری به حاشیه کویر /  جلال آل احمد)

 

ماهان

بعد برگشتيم سراغ قالي بافها . به سه تا خانه سرزديم . هر يك با دو دار قالي . يعني از در خانه اي ميگذشتيم كه شنيدم صدايي مي آيد در حدود قرآن خواندن . اول گفتم لابد رمضان است و مقابله دارند . اما پشت ديوار خانه ي دوم - و همان آوا . كه دقت كه كردم ديدم عربي نيست . كه انكشف استاد كار دارد نقشه ي قالي را ميخواند . به آوازي محزون و كشدار و ضربه اي در آخر - همچو قافيه . كه تپيديم توي خانه . در كوتاهي و بعد باغچه اي خشك . و بعد اطاقي و بعد باغچه ي ديگري ،‌رنگين و شاداب - اما به دار آويخته . و از وسط بريده . و سه تا كودك پايش نشسته بر خاك . نه به تماشا ،‌كه به ويجين ... و بجاي در آوردن علف هاي هرز ،‌ريشه هاي رنگين مي كاشتند در شيار تارهاي سفيد . و هر سه دختر . با سرهاي بسته و انگشت هاي باريك - با نوك تركيده و قرمز . و اطاق بي نور . و يكي شان سرفه كنان . همان كه نقشه را ميخواند . بزحمت 12 ساله اي . كه باز بغض آمد . و ديدم كه چه به زحمت ميتوان پانهاد برين قالي . اين صنعتي كه نه پول سازمان برنامه را پس پشت دارد نه اعتبار بانك صنعتي را و نه وام بانك صاداران را و نه قرضه ي بانك بين المللي را . اما همچنان زنده است . و به قيمت جواني بي باعث و باني ولايات ...


و خانه ي دگير و قالي ديگر . و خانه ي ديگر و قاليچه اي . و اين بار ابريشمي .// يك جا متن لاكي بود ،‌جاي ديگر بيدمشكي . يك جا ترنج بود و جاي ديگر ترمه . اما زمينه ي اصلي همه جا فقر بود و گرسنگي و رها شدن به تقدير ... و آن يكي كه سه ساله هم نمي نمود ! و خانه ي سوم ،‌استاد كار مردي بود . سي ساله . ميگفت «براي شركت فرش ميبافيم . به گزي 60 تومن مزد ( از آن قالي ها بود كه در بازار متري هزار تومن ميفروشند)‌. و نقشه و پشم و ريسمان از شركت . و دار و ابزار كار و محل ازما . »


به اختلاف اقوال شركت فرش تنها در ماهان 250 تا 300 دار قالي دارد . از مجموع 800 داري كه در تمام ماهان برپاست . و اگر پاي هر داري بطور متوسط سه نفر كار كنند ،‌ ميش ود 2400 نفر . و جمعيت ماهان 7هزار . و وقتي متوجه باشي كه اين همه كشت و آبادي پاي چنان آبي كار مردهاست ميبيني كه چرا اين همه كودكان پاي دار قالي مي پژمرند . و سلامت باد سر اين شركت فرش كه بجاي تجديد نظري در شرايط عادي بازار كار - آمده عين همان شرايط را پذيرفته و شده يار و ياور استثمار. و بعد هم سلامتتر باد سر اين «هنرهاي زيبا» با آن عرض و طول دستگاهش كه انگار اين صنعت را كرده . و دلش خوش است كه نقش هاي را كج و كوله ميكند .

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

تا وقتی در ایران شب‌ها گرسنه‌ای سر بر بالین گذارد، روشن‌فکری به بهانه تقدیر، حق دریافت جایزه ندارد. (دکتر طاهره صفارزاده)

مطمئنا افتخار بزرگی است که دکتر طاهره صفارزاده از هم استانی های ماست و تا بدین حد مورد احترام جهانیان. اما برای من به این جهت لطف قضیه بیشتر است که ایشان در دوران دبستان همکلاسی مادرم بوده اند و از همان بچگی اسم ایشان را در نقل خاطرات مادرم شنیده ام....

ادامه مطلب

 

 

http://www.taherehsaffarzadeh.ir/ (آدرس سایت دکتر طاهره صفارزاده)

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

«هسته بدل  ـ  بدل »  يا   « بدل ـ هسته بدل »؟( چاپ شده در مجله زبانشناسی)

1

. مقدمه

اين مقاله از سه بخش تشكيل شده است . در بخش نخست ، آراء دستور نويسان درباره ترتيب مورد قبول آنان در مورد  هسته بدل و بدل  بررسي خواهند شد . در بخش دوم ، به بررسي مقاله معنا شناسي انتساب نوشته پالاكاز خواهيم پرداخت و اهميت مطالبي چون دنياي زباني  ، زاويه ديد و همچنين درنگ ساختهاي بدلي راروشن خواهيم ساخت ؛ در اين بخش خواهيم ديد معيارعام و خاص دستورنويسان براي قبول ترتيب  بدل -  هسته بدل چندان معيارقاطعي نيست. در بخش سوم به مسئله ترجمه ساختهاي بدلي خواهيم پرداخت .

 

2 .  آراء دستور نويسان

دستور نويسان در مورد ترتيب هسته بدل و بدل دو نظر دارند :الف) دستور نويساني كه معتقدند بدل هميشه بعد از به كار مي رود ؛ ب) دستور نويساني كه معتقدند بدل را مي توان علاوه بر بعد از هسته بدل، قبل از هسته بدل نيزبه كار برد .

خيامپور (1352:  29-26)هر چند به صراحت از ترتيب قرار گرفتن هسته بدل و بدل سخن
 نمي گويد ، اما مي توان از تعريف وي از حالت بدلي ( كه در آن اسمي براي توصيف اسمي ديگر و تاكيد گذاشتن بر آن به كار مي رود ) و همچنين بررسي مثالهاي وي به اين نتيجه رسيد كه وي ترتيب  هسته بدل - بدل  را قبول دارد :

1.       محمد پسر زكريا از فلاسفه نامي ايران است .

2.       من خود گفتم.

فرشيد ورد در دو جا به بررسي ساختهاي بدلي پرداخته است . وي در كتاب دستور امروز
 ( 1348:  23-  15)خود در بحث جمله گسترده ، بدل را كلمه اي مي داند كه معادل كلمه پيش از خود و يا جزيي از آن كلمه است ، مانند :

3.       هوشنگ برادر من به اينجا آمد .

4.       حسن دوستش را ديد .

در واقع ، به نظر مي رسد كه فرشيدورد در اينجا ترتيب « هسته بدل -  بدل » را قبول دارد . اما برخورد ايشان در كتاب گفتارهايي درباره دستور زبان فارسي (1357) با اين قضيه خواننده را بسيار سر در گم مي كند به گونه اي كه مشكل بتوان سرانجام فهميد كه ايشان كدام ترتيب را درست مي دانند . البته مي توان  گفت  كه ايشان در اين كتاب خود برخلاف دستور امروز (1348) هر دو ترتيب را درست مي دانند ، اما اجازه دهيد نخست علت اين سردر گمي را بررسي كنيم . فرشيدورد (1378 : 229) بر اين باور است كه گروه اسمي بدلي يکي از اقسام گروههاي اسمي چند هسته اي است كه از بدل و بدل دار (مبدل منه) به وجود مي آيند ، مانند پسر او ، فرهاد و فردا چهارشنبه .

اگر بر اساس ترتيب ارائه شده ( يعني بدل و بدل دار ) و مثالهاي ارائه شده قضاوت كنيم ، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه ايشان ترتيب بدل - هسته بدل را قبول دارند و در واقع  فرهاد و چهارشنبه  كه هر دو خاص تر از همتا نشين خود ، يعني  پسر او  و فردا مي باشند هسته بدلند و پسر او  و فردا
 بدل ، مگر اينكه قبول كنيم ترتيب ارائه شده سهواً بدين گونه ارائه شده است .

از سوي ديگر ايشان مي افزايند:  بدل گروه اسمي يا اسمي است غير مكرر و توام با درنگي خاص كه با اسم يا گروه اسمي ديگري  به نام بدل دار داراي يك مرجع و يك نقش واحد دستوري است و حذف آن خللي به ساختمان جمله وارد نمي سازد . از اين بخش نمي توان به نظر ايشان در مورد ترتيب هسته بدل و بدل پي برد، اما بخش بعدي توضيحات ايشان خود جالب توجه است : بدل يا بدل دار از لحاظ معنوي غالباً بر شغل، لقب ،  كنيه ، مقام ، اسم خاص يا يكي ديگر ازخصوصيات اسم دلالت مي كند و براي توصيف يا تاكيد يا رفع ابهام مي آيد . بدل معمولاً بدون واسطه حروف و ادوات به بدل دار مربوط مي شود و بعد از آن نيز مي آيد . در رابطه با اين بخش نيز چند نكته ضروري است .اولاً ،اگر بحث از كاربرد بدل است ، پس ضرورت آوردن توضيح  درباره بدل دار چيست كه در بخش آغازين اين توضيح  بدل يا بدل دار  آمده است . ثانياً ، بخش پاياني اين توضيح ما را به اين نتيجه مي رساند که توضيحات قبل از اين بخش در مورد درنگ بدل تاييدي است بر اين نکته که ايشان ترتيب  بدل  - هسته بدل را نيز قبول دارند : بدل داراي دو درنگست : يكي پيشين كه پس از بدل و پيش از بدل دار است ، ديگر پسين كه بعد از بدل دار و در آخر گروه است . متاسفانه در اين قسمت هيچ مثالي تحليل نشده است .

فرشيد ورد (همان : 35- 227 ) پس از تقسيم بندي بدل به گونه لفظي و معنوي ، به بررسي گروه بدلي لفظي و انواع آن مي پردازد و جالب است بدانيم تمام مثالهاي ايشان از ترتيب
 هسته بدل - بدل  پيروي مي كنند و حتي يك مثال ازترتيب ‌بدل - هسته بدل  ارائه نشده است : 1) گروه بدل دار ضمير يا گروه ضميري است و بدل اسم يا گروه اسمي است : ما دانشجويان ؛ 2) بدل دار لقب يا عنوان يا كنيه كسي است كه بدل اسم خاص و نام او است :
شمس الدين محمد حافظ
 شيرازي
؛ 3) بدل دار اسم عام يا گروه اسمي عام  است و بدل اسم خاص يا گروه اسمي خاص
 است : برادر من هوشنگ ؛ 4) بدل دار اسم خاص يا گروه اسم خاص است و بدل اسم عام يا گروه اسمي عام است : هوشنگ برادر من ؛ 5) بدل و بدل دار هر دو معني عام دارند و هيچيک اسم خاص نيستند: برادر من آن مرد مهربان ؛ 6) بدل دار گروه اسمي عددي است و بدل نيز گروهي است كه براي رفع ابهام از آن مي آيد : آن دو نفر ، هوشنگ و. فريدون  ؛    7) بدل دار گروه اسمي عام يا اسم عام  جمع است و بدل گروه اسمي همپايگي است : برادران من ، هوشنگ و فريدون ؛ 9) بدل دار يا خود كلمه اشاريست و ياواژه اي است كه با صفات اشاري اين و همين مي آيد و بدل كلمه يا جمله اي است كه براي رفع ابهام ذكر مي شود : مانند اين مصراع : عبادت بجز خدمت خلق نيست ؛ 10) بدل بعضي ديگر ازكلمات و گروهها نيز گاهي جمله و گاهي کلمه و گروه است. اين کلمات و گروه ها عبارتند از : مثال، نمونه، خبر ، اخبار و مانند آنها : حافظ ثريا را  بعقد تشبيه كرده است . مثال : غزل گفتي و در سفتي بيا و خوش بخوان حافظ / كه بر نظم تو افشاندفلك عقد ثريا را ؛ 11) بدل صفت يا صفت جاي موصوف است و آن موصوف همان بدل دار يا بدل بدل دار است : سير حكمت در اروپا ، تاليف فروغي ؛ 12) بدل دار اسم است و بدل گروهي است اسمي كه ازكلماتي مانند : آن ،آنچه ، آن كس ... به اضافه جمله واره توضيحي به وجود آمده است
: به اصفهان ، آنجا كه ان همه زيباست
،رفتم
.

تمام دوازده مورد بالا بر اين نكته تاكيد دارند كه دكتر فرشيد ورد ترتيب  هسته - بدل را قبول دارند ، هرچند در توضيح آغازين مقاله خود اين ترتيب راپس تركيب  بدل - هسته بدل آورده اند و آن هم گونه اي تبصره مانند :  بدل معمولاً بدون واسطه حروف و ادوات به بدل دار مربوط مي وشد و بعد از آن نيز مي آيد .   

فرشيد ورد ( همان : 246) در توضيح درنگ موجود در تركيبات بدلي آورده است : در بعضي از دستورهايي كه بر اساس زبانشناسي جديد نوشته شده است عامل مهم و جديدي در تعريف و شناسايي بدل وارد شده است و آن درنگي است كه پيش از بدل وبعد از آن مي آيد . اين توضيح با توضيح ارائه شده در مورد جاي درنگ (همان : 227) درتناقض است و نقل قول ايشان از نسلن فرانسيس در كتاب ساختمان انگليسي آمريكايي نيز ترتيب هسته بدل ـ بدل را تاكيد مي كند:  بدل گروه اسمي يا اسمي است که بعد از اسم يا گروه اسمي ديگر قرار مي گيرد و معمولا  با درنگي كه پيش از آن و پس از آن مي آيد مشخص مي گردد .

مشكور ( 1355 : 253 ) در تعريف خود از بدل نشان مي دهدكه به ترتيب  هسته بدل - بدل  معتقد است :  بدل اسم ، عبارت و يا جمله اي است كه بعد از اسم ديگري مي آيد ....

خانلري (1351- 93 ) معتقد است كه بدل را ميتوان قبل از اسم هم به كاربرد . به اعتقاد ايشان  پيغمبر اسلام  در مثال زير بدل است از براي  محمد بن عبدالله :

5.                       پيغمبر اسلام محمد بن عبدالله خاتم الانبيا بود .

بدين ترتيب خانلري  پيغمبر اسلام  را بدل و  محمد بن عبدالله  را هسته بدل مي داند و ترتيب
  بدل -هسته بدل را در اين مورد ترجيح مي دهد ، هر چند علت اين رجحان را توضيح نمي دهد . در هر صورت ، با توجه به كار بردن كلمه ‌هم در اظهار نظر ايشان ميتوان به اين نتيجه رسيد كه هر دو ترتيب مورد قبولند .

شريعت (1367 : 371 )درباره جايگاه بدل منحصراً بعد از اسمي است كه درباره آن توضيح بيشتري داده ميشود ، يعني هسته . با توجه به استفاده از  منحصراً  شكي نيست كه ايشان صرفاً ترتيب
هسته بدل - بدل را قبول دارند .

صادقي ( 1357 : 43 ) بدل را در وابسته هاي پسين قرار داده است و مي تواند يك اسم ، يك ضمير يا گروه اسمي و ندرتاً صفتي باشد كه بعد از هسته به كار رفته است .

مشكوه الديني ( 1373 : 5- 204 ) نيز بدل را از وابسته هاي پسين اسم مي داند و لذا به ترتيب
  هسته بدل - بدل  باور دارد .

ارژنگ ( 1374 : 2- 81 ) بدل را اسم ياضمير يا گروه اسمي مي داند كه با فاصله درنگ كوتاهي بعد از هسته خود مي آيد . بنابراين ايشان هم به ترتيب  هسته بدل - بدل  اعتقاد دارند .

انوري و احمدي گيوي ( 1374 : 8 – 127 ) در تعريف خود از ترتيب  هسته بدل - بدل  سخن نگفته اند : گاهي اسم به تنهايي يا با وابسته هايي در جمله همراه اسمي ديگر مي آيد و مقام و عنوان و لقب يا شغل يا شهرت يا نام ديگر و يا يكي از خصوصيات و مشتملات و متعلقات اسم را بيان
 مي كند ؛ در اين حالت آن را بدل مي نامند . اما مثالهاي ايشان :

6.   رضا نجارگذر ما آمد

7.   جعفر برادر فاطمه را ديدم.

اين مثالها نشان ميدهند كه ايشان نجار گذر ما و  برادر فاطمه را بدل مي دانند و در  پانوشت همان صفحه آورده اند اسمي كه بدل وابسته بدان است مبدل منه  ناميده مي شود ، رضا و جعفر مبدل منه هستند ،  لذا ترتيب مورد قبول ايشان  هسته بدل - بدل  مي باشد .

وزين پور (1356: 22 ) نيز بدل را اسمي مي داند كه بعد از اسم يا جانشين هاي اسم ديگري مي آيد . لذا ايشان نيز به ترتيب  هسته بدل -  بدل  باور دارند .

طالقاني ( 1354: 22 ) نيز بدل را كلمه اي مي داند كه درباره كلمه يا عبارت پيش از خود توضيح بييشتري مي دهد ؛ پس ايشان هم ترتيب  هسته بدل- بدل  را قبول دارند .

پس در مجموع، تنها دو دستور نويس ، يعني خانلري و فرشيد ورد ، به امكان وجود هردو ترتيب اعتقاد دارند و ساير دستور نويسان صرفاً  به ترتيب  هسته بدل - بدل  باور دارند . تنها دستور نويسي كه در اين مورد مثالي ارائه كرده است همانا دكتر خانلري است كه شايد نيم نگاهي به مفهوم عام و خاص داشته است . در بخش بعدي اين مقاله با استفاده از مقاله پالاكاز (1993) تحت عنوان
 معنا شناسي انتساب : دنياهاي زباني و زوايه ديد سعي خواهيم كرد دليل استفادهاز ساختهاي بدلي را از منظري ديگر بررسي كنيم و سپس تلاش كنيم به اين سوال پاسخ دهيم كه بدل مي تواند قبل از هسته خود به كار رود يا خير ؟

 

3 .  معنا شناسي انتساب و ساختهاي بدلي

پالاكاز (1933 : 77- 239 ) بر اين باور است كه بايد كل متن را به دنياهاي زباني منتسب كرد .... با چنين دنياي زباني است كه اين امكان فراهم مي آيد تا به توصيف تغيير در زاويه ديد بپردازيم ... جمله بدون اختصاص يافتن  به دنياي زباني ، مجموعه اي پيش ارتباطي باقي مي ماند كه داراي روابط معنايي است كه حداقل تا حدي تعيين نشده اند .. پس با دو مشكل دست به گريبانيم : 1) مشكل روابط معنايي در جملات منفرد . 2) مشكل تاثير بافت زباني بر انتساب ... در رويكرد  مبتني بر دنياهاي زباني ، به متن به چشم ساختاري ايده آل مي نگرند كه داراي دنياهاي زباني است و نه داراي جملاتي در مقام واحده هاي زباني نهايي . متن همچنين داراي باز نموده هايي از نوع دنياي زباني است كه سطح سخن ساختار زباني را تشكيل مي دهند. در اين رويكرد ، سخن خود واقعيتي ذهني است. ساختار سخن دنياي زباني صرفاً تاثير كاربرد شناختي پردازش جمله ها نيست ،بلكه در مقام جزء متمايز قوه نطق است ... اين رويكرد ذهن گرايانه به سخن اين امكان را فراهم مي سازد تا پديده هاي زباني به وجود آيند ؛  اين پديده هاي زباني ، شناختي نمي شوند مگر اينكه به اداركات خاص استفاده كنندگان از زبان در باب متن... توجه شود ... هدف بررسي جوهر شناختي يا معنايي ، آن بعد غير اطلاعاتي و بياني زبان است ؛ اين جوهر شناختي در دنياي زباني تجسم يافته است . در رويكرد مبتني بر دنياي زباني به متن ، دنياي زباني ساختاري تفسيري است كه به محتواي بافتي متن هويتي انتسابي مي بخشد و وجه مشخصه آن ... حداقل سه پارامتر استدلالي است ، يعني ذهنيتي منحصر به فرد ، منبع ذي شعور منحصر به فرد  و زمان ارجاعي منحصر به فرد ؛ دنياهاي زباني بزرگترين ساختار زباني است كه در آن كل متن ... به يك يا بيش از يك دنياي زباني تخصيص داده مي شود ، مثال پالاكاز چنين است :

8) Mary dreamed that john and her brother were being held captive in a Chinese laundry and that John was trapped in an overly starched white shirt.

و بازنمود آن :

Dream j , Mary i , past k

 

that John and her brother were being held captive in a

Chinese laundry and that John was trapped in

an overly-starched white shirt.

Fact, self, contemp

 

Mary i , dream j  -ed k

نمودار 1

 

در اين نمودار ، مستطيل نقطه چين بيروني ، دنياي سخنگو است و مستطيل با خط پيوسته دنياي زباني .

 پالاكاز سپس چهار شيوه را نام مي برد كه به گونه اي تلويحي دنياي زباني خلق مي شود و زاويه ديد تغيير مي كند (خلق دنياي تعميم يافته) . اين چهار شيوه عبارتند از: 1) زمان گرداني ، 2)سبک گرداني، 3) ميان افزايي  ، 4) آيروني و تعاملهاي كاربرد شناختي . از آنجا كه بحث ما در مورد بدل است و اين خود گونه اي از ميان افزايي است ، لذا موارد يك ، دو و چهار را ناديده
مي گيريم و فقط به مورد سوم مي پردازيم .

در تعريف دستور نويسان از بدل ، به وجود درنگ اشاره شده است . اين درنگ در واقع
 وقفه اي است در دنياي زباني . پالازكا نيز بر اين باور است كه مفهوم وقفه در دنياي زباني مفهومي است بس اساسي در تحليل ساختهاي ميان افزوده ، از جمله بدل ... ساختهاي ميان افزود ... به گونه اي غير معمول خلق كننده دنيا مي باشند و شواهدي دال بر وجود مرتبه دومي ازظرفيت زباني و ذهني ، يعني مرتبه دومي از آگاهي را ارئه مي دهند : سطح خردورزي يا تعميق .

 با اعمال قاعده خلق دنياي خردورزانه ، اين دنياي خردورزانه بر فراز جمله اي قرار ميگيرند كه در آن جا خوش كرده است و جايگاه برتر خويش را در مقام موردي از خرد ورزي به دست مي آورد . مثال پالاكاز :

 

9) John, not my brother but sally’s fried, has decided not to become a linguist.

و باز نمود آن :

 

 

Fact, self, contemp

 

Fact , self, contemp

 

Not my brother but sally’s friend

 

 

 

 

John _________________ has decided not to become a linguist.

 

 

 

نمودار 2

 

 

ترفيع ميان افزود ها ظاهراً بيشتر به دنياي زباني در سطح سخن مربوط مي شود تا به سطح جمله . مثال پالاكاز :

10) Trend dreamed that his mother , an ex beauty queen , had not aged since her youth .

 هر چند اين جمله در سطح جمله مبهم نيست ولي در سطح سخن مبهم است و سه تعبير دارد : 1) در تعبير اول ابراز بدل به سخنگو نسبت داده شده است ، يعني از نظر سخنگو ، مادر ، ملكه زيبايي سابق بوده است ؛ 2) در تعبير دوم ، ابراز بدل به روياي ترند نسبت داده شده است . يعني مادر واقعاً ملكه زيبايي نبوده است و تنها در رويا چنين بوده است ؛ 3) ابراز بدل به خود ترند نسبت داده شده است . يعني تنها ترند است كه مي پندارد مادر ملكه زيبايي بوده است . اگر پيشنهاد پالاكاز را بپذيريم ، علت كاربرد بدل را در قالب كلامي تازه عرضه كرده ايم و البته هر آنچه دستور نويسان گفته اند تا بدل را تعريف كنند ، نيز بيان شده است ؛ ولي به نظر مي رسد در اينجا گامي به جلو برداشته شده است و همه آن چراها را در قالب خلق دنياي خردورزانه بر فراز جمله در جهت دستيابي به مرتبه دومي از آگاهي
 ( يعني سطح خرد ورزي ) شرح مي دهد و اين علت همان ، درنگ ، يا وقفه است . در واقع، سخنگو با قطع جريان جمله اصلي به ذكر نكته اي مي پردازيم كه از نظر خود چه بسا بسيار مهمتر باشد و بسيار ضروري تر و همانگونه كه ذكر شد استفاده از ميان افزودها ( از جمله بدل) به دنياي زباني در سطح سخن مربوط مي شود تا به سطح جمله . اين بدان معني است كه هر چند حذف بدلها چندان به جمله لطمه اي وارد نمي كند ، اما هر آنچه را كه باعث رسيدن به سه تعبير شده است ، در سطح سخن از ما خواهد گرفت . اگر بپذيريم بدل مي تواند قبل از هسته بدل به كار رود ، در واقع وجود وقفه يا درنگ را منكر شده ايم ، مگر بگوييم درنگ در آغاز واقع شده است كه چندان معقول نمي نمايد . شايد به همين دليل باشد كه اكثر دستور نويسان ترتيب  هسته بدل – بدل را پذيرفته اند تا با تعريف خود از بدل همخواني داشته باشد . پذيرفتن نبود وقفه در واقع منكر شدن آن چيزي است که پالاکاز را واداشته است به ساخت هاي ميان افزود بپردازد و خلق دنيا  در واري سطح جمله را با خرد ورزي انسان مربوط بداند ، يعني لحظه اي درنگ به قصد تامل بيشتر .

همانگونه كه در بررسي مثال دكتر خانلري گفته شد ، شايد ايشان در اطلاق ترتيب
  بدل - هسته بدل  به ساخت  پيغمبر اسلام محمد بن عبدالله  نيم نگاهي به مفاهيم عام و خاص داشته اند . در اين بخش برآنيم به بررسي ناکارآمدي اين مفهوم در تعيين ترتيب هسته بدل و بدل بپردازيم . مك كاولي ( 1982: 97) ثابت كرده است كه محتواي ميان افزودها ( از جمله بدل ها) سازه هايي ازآن واحد نحوي نيستند كه در آنها وقفه اي ايجاد كرده اند ، مثال وي چنين است :

11) Alice put the violin, which a collector wants to buy, in the hall closet, which George would never have.

در اين مثال ، مرجع ضمير ربطي دوم ( يعني دومين which ) ميان افزود را شامل نمي شود ؛  دومين   which  بهput the violin in hall closet   بر مي گردد و نه به:

Put the violin, which a collector wants to buy, in the hall closet.

پس ميان افزودها عضو دنياي خرد ورزانه اند كه دنيايي اشاره اي است و از نظر ساختمان مستقل . اين توضيح مك كاولي ما را در تعيين هسته بدل ياري ميكند و مي تواند ثابت كند كه ملاك عام و خاص چندان در تعيين هسته بدل و بدل كا رآيي ندارد. به مثال زير دقت كنيد :

12) زبان فصيح ، يا فارسي فصيح ، را بارها در اين كتاب به كار برده ايم ، كه زبان افراد تحصيل كرده و با فرهنگ هر كشوري است و با زبان روزمره رايج در ميان عامه مردم آن كشور متفاوت است

در اين مثال زبان فصيح گروه اسمي عام است زيرا هسته آن اسم عام است و اجزاء آن مجموعاً بر معني عام دلالت دارند ، اما ‌فارسي فصيح گروه اسمي خاص است كه هسته آن اسم خاص است
( به پانوشت فرشيد ورد 1375 : 237 مراجعه كنيد . ) در اين ترتيب  عام – خاص   كاملا ً بجا به كار برده شده است و مي بينيم كه بنا به گفته مك كاولي ، هسته بدل ، يعني زبان فصيح  مرجع كه  مي باشد و نه بدل ، يعني فارسي فصيح  . پس اين قضاوت كه اگر اسم يا گروه اسمي عام و اسم و يا گروه اسمي خاص داشته باشيم ، ترتيب  عام - خاص  بر  بدل – هسته بدل  دلالت دارد نيز توجيه پذير نيست و بهتر است براي حفظ مفهوم درنگ يا وقفه و دنياي زباني به همان معيار ترتيب متوسل شويم و
 زبان فصيح  را هسته بدل و  فارسي فصيح  را بدل بگيريم .

ساخت ديگري كه معيار عام و خاص را بي اعتبار مي كند ، همانا ساختار همپايه است . به مثال زير دقت كنيد :

13) رضا و برادرش  علي  آمدند .

تركيب  برادرش  گروه اسمي عام است و  علي  خاص . اما توضيح اضافه فرض كردن  برادرش  چندان درست به نظر نمي رسد .

 

4 . ترجمه بدل

اكثر مترجمان به هنگام ترجمه ساختهاي بدلي از ترتيب ارائه شده در ساخت بدلي انگليسي پيروي كرده اند، به نمونه هايي از اين ترجمه ها دقت كنيد :

14) كلايتمن و شاگرد او ، ويليام ديمنت ، كشف كردند كه خواب نابروال تقريباً هر نود دقيقه يك بار در طول شب منظماً ظاهر مي شود ( باطني 1369 : 69 ).

15) در يادگيري مورد اخير ، از عامل فرهنگ يا به عبارت ديگر از پيكره سنتي رسوم و عادات اجتماعي هيچ استفاده جدي و در خور توجهي نمي شود . ( حق شناس 1367: 19)

ولي هستند افرادي كه معتقدند به هنگام ترجمه ساختهاي بدلي بايد تغييراتي را درترتيب قرار گرفتن هسته بدل و بدل اعمال كرد . صلح جو ( 1377: 103 ) از تفاوت گفتمانهاي زبانها با هم سخن ميگويد ولي البته بحث وي بدل نيست :

از آنجا كه گفتمانهاي زبانها با هم تفاوت دارند ، گاه لازم است تغييراتي در ترجمه داده شود تا – و اين نكته بسيار مهمي است – امانت رعايت شود ... مترجمان با سابقه غالباً با اين مسئله روبرو بوده اند كه گاه ترجمه كلمه يا عبارتي خوب از كار در نمي آيد و مجبور شده اند از شگردهايي استفاده كنند تا خود را راضي كنند .

در قسمت قبل گفتيم كه ساختهاي بدلي به سطح سخن (يا همان گفتمان )تعلق دارند ، پس شايد اين تفاوتهاي گفتماني آنهارا وادار كرده است تا به هنگام ترجمه ساختهاي بدلي ، در آنها تغييراتي را اعمال كنند . اين تغييرات گاه جزيي بوده و در حد تغيير علائم سجاوندي و افزودن يكي دو كلمه يا عبارت كوتاه است مثل :

16) ... What are its relations to other fundamental human interests - the problem  of thought , the nature of the historical process , race , culture , art .

.... و روابطان با ديگر علائق بنيادين انساني چگونه است ؛  از جمله با مسئله تفكر ، با طبيعت فرايند تاريخي و با نژاد و فرهنگ و هنر ، و مانند اينها .( همان :‌15)

اما در فصلنامه مترجم ، شماره سي ام آقاي حسن هاشمي ميناباد در ياد داشت هايي درباره ترجمه در مورد ترجمه  بدل نظراتي را ابراز كرده اند كه جاي تامل دارد . عنوان اين بخش از مقاله ايشان  بدل براي اسم خاص است . از توضيحات آغازين ايشان مي گذريم و به توضيحات در باب ترجمه بدل مي پردازيم . اجازه دهيد نظر ايشان را بيان كنيم و سپس به بررسي آن بپردازيم :

در زبان فارسي معمولاً ابتدا هسته بدل ( اسم يا ضميري كه بدل توضيحي درباره ان مي دهد ) و سپس بدل مي آيد ، اما گاهي بدل در آغاز جمله قرار مي گيرد . از طرف ديگر در زبان انگليسي هسته بدل را اگر اسم خاص باشد در جايگاه اول يا دوم قرار مي گيرد و در ترجمه چنين ساختارهايي از انگليسي به فارسي ترتيب آنها بايد به گونه اي باشد كه ابتدا اسم خاص و آن گاه بدل بيايد .

آنچه ايشان در مورد فارسي گفته اند نظر دكتر خانلري ودكتر فرشيد ورد است . آنچه در مورد انگليسي گفته شده است كاملاً درست است ، اما اگر هدف از گفتن اين حرف اين باشد كه فارسي چنين نيست (يعني اسم خاص را فقط بايد در جايگاه اول به كار برد )، كافي است به مثالهاي
 دستور نويسان مراجعه كرد تا ديد چگونه در فارسي هم اسم خاص مي تواند در جايگاه اول ( يا دوم) قرار گيرد و اصولاً اگر اختلاف نظري بين دستورنويسان وجود دارد بر سر آن است كداميك را بايد هسته بدل گرفت و كداميك را بدل ، و الا همگي مثالهايي ارائه كرده اند كه اسم خاص را در هر دو جايگاه در خود دارند . مثال صادقي ( 1357):

17)برادرم فريدون از سفر بر گشت

18)فريدون برادرم از سفر برگشت .

همانطور كه قبلاًگفتيم شايد تفاوتهاي گفتماني مترجم را وادار به كمي اصلاحات در ترجمه ساختهاي بدلي كند، اما اينكه حكمي را به اين قاطعيت صادر كنيم كه در فارسي بايد اول اسم خاص را آورد ، چندان منطقي به نظر نمي رسد ؛ در واقع جابجا كردن جاي هسته بدل و بدل، حداقل بدين معني است كه توضيح اضافه اي را در مورد اسم به بخشي از جمله اصلي تبديل كرده ايم و تغيير تا اين حد چندان معقول نمي نمايند . مثلاً ترجمه جمله دوم ايشان :

Senegal’s capital, Dakar, is one of the West Africa’s chief industrial cities.

 را مي توان چنين ترجمه كرد و در صورت لزوم تغييرات جزيي را ( مثل افزودن معرف (يا بدل نما ) يا تكرار اسم) اعمال كرد:

19)پايتخت سنگال ، ( يعني / يا همان) شهر داكار ، يكي از شهرهاي عمده صنعتي آفريقاي غربي است .

يا مثال ديگر ايشان :

20) The American writer Alvin Toffler

( اين ) نويسنده آمريكايي ، ( يعني ) الوين تافلر ،

و مثال ديگر ايشان كه بدون تغيير هيچ بخشي از آن قابل قبول مي نمايد :

21) Joan’s husband , Jim lnglis

شوهر جون ، جيم اينگليس،

اما توصيه ديگر ايشان نيز در خور توجه است :  در مواردي ممكن است گروه بدلي انگليسي در زبان فارسي دچار دگرگوني دستوري شود و مثلاً به مضاف ومضاف اليه يا صفت و موصوف تبديل شود . مثالهاي ايشان :  

22) Silk is even used in the nose cone of the supersonic aircraft, Concord.

از ابريشم حتي در دماغه مخروطي هواپيماي ما فوق صوت كنكورد استفاده مي شود . ( با کسره زير صوت خوانده شود)

23) John smith, the butcher, came in.

جان اسميت قصاب وارد شد . ( با کسره زير اسميت خوانده شود)

علت اين كه ترجمه اين دو جمله چندان بدهم نشده است و تنها درنگ ساختهاي بدلي از دست رفته است ، اين است كه هر دو از مقوله عنوان و لقب مي باشند و برخي دستور نويسان آنهارا از مقوله بدل مي دانند ، مثلا احمدي گيوي و انوري ( 1374) در مثال زير بقال را بدل مي دانند براي احمد :

24) از احمد بقال برنج خريدم .

و اين همان نكته اي است كه صادقي ( 1357: 11) به آن اشاره دارد كه كسره اي را كه بين صفت و موصوف مي آيد ، مي توان حذف كرد مشروط بر آنكه صفت نشان دهنده شغل فرد باشد . مثل: محمود حبلي ساز . اين ساخت خود نوعي ساخت بدلي است . ( باغيني پور ، 29). بنابراين به كار بردن كسره اضافه در دو عبارت  هواپيماي ما فوق صوت كنكورد  و  جان اسميت قصاب  چندان ضرورتي ندارد ، ظاهراً حرف تعريف the‌ در مثال انگليسي نيز دلالت بر منحصر به فرد بودن اين نوع هواپيماي ما فوق صوت دارد و با برداشتن كسره اضافه اين مفهوم نيز به خوبي منتقل شده است . نامانوس بودن عبارت دوم نيز ظاهراً به دليل طولاني بودن و خارجي بودن اسم « جان اسميت » است و الا در تركيبهاي فارسي خودماني تر ، عبارتهاي  رضا قصاب بدون كسره اضافه كاملاً مانوس مي نمايند . اگر به كار نبردن كسره اضافه را بپذيريم ، به خودي خود وقفه يا درنگ ساختهاي بدلي نيز رعايت شده ومفهوم دنياي پالاكاز نيز مورد تاكيد مجدد قرار ميگيرد .

در مورد مثال دوم ايشان ،يعني « جان اسميت قصاب وارد شد» ، ذكر نكته اي ضروري
مي نمايد . جمله انگليسي دو تعبير دارد كه بر اساس آهنگ كلام از يكديگر باز شناخته مي  شوند :

25) | John Smith | the butcher

26) | John Smith the butcher |

  

در تعبير اول (مثال 25)، the butcher بدل است براي the smith . در تعبير دوم (مثال26) ، the smith صفتي است نگرشي كه نظر گوينده را در مورد جان اسميت بيان كرده است و از او با لقب  آدمكش نام  برده است . مثال (26)را ميتوان با تركيب جان اسميت قصاب  ترجمه كرد و چيزي را از دست نداد ، ولي در مورد اول (كه در خود بدلي دارد )توصيه مي شود براي حفظ درنگ ساخت بدلي با اندكي تغيير و كمك گرفتن از بافت زباني ، جمله را به شيوه اي ترجمه كنيم تا اين درنگ از دست نرود . مثلاُ مي توان اين جمله را چنين ترجمه كرد : ‌جان اسميت ، قصاب محله ما ، وارد شد  .

 

كتابنامه

ارژنگ ، غلامرضا .  1374 . دستور زبان فارسي ، نشر قطره .

انوري ، حسن و احمدي گيوي ، حسن . 1374. دستور زبان فارسي (2) ، ويرايش دوم ، انتشارات فاطمي .

باطني ، محمد رضا (مترجم) . 1369 ساخت و كار ذهن ، فرهنگ معاصر .

باغيني پور ، مجيد .  1376. پيرامون بدل و انواع آن در فارسي ، مجله زبانشناسي ، پياپي 22.

حق شناس ، علي محمد (مترجم) . 1376.   زبان : در آمدي بر مطالعه سخن گفتن ، سروش .

خيامپور ، عبدالرسول . 1352. دستور زبان فارسي ، انتشارات دانشگاه تبريز .

شريعت ، محمد جواد . 1367 . دستور زبان فارسي . انتشارات اساطير .

صادقي . علي اشرف (و غلامرضا ارژنگ).1357 . دستور زبان فارسي . انتشارات آموزش و پرورش .

صلح جو ، علي . 1377 . گفتمان و ترجمه . نشر مركز .

طالقاني ، سيد كمال . 1354 . اصول دستور زبان فارسي . انتشارات مشعل .

فرشيد ورد ، خسرو . 1348 . دستور امروز . انتشارات صفي عليشاه .

فرشيد ورد ، خسرو .1357 . گفتارهايي درباره دستور زبان فارسي . انتشارات امير كبير .

مشكوه الديني ، مهدي . 1373 . دستور زبان فارسي بر پايه نظريه گشتاري . انتشارات دانشگاه فردوسي .

وزين پور ، نادر . ( 1356) . دستور زبان فارسي . انتشارات دانشگاه سپاهيان انقلاب .

هاشمي ميناباد ، حسن . ( 1378). يادداشتهايي درباره ترجمه (2) در فصلنامه مترجم ، شماره 30،

 

Mc Cawley  J.D. 1982. Parentheticals and discontinuous constituent structure. Linguistic inquiry , 13:91-106.

Palacas, ArthurL , 1993 . Attribution Semantics: linguistic worlds and point of view in Discourse Processes 16:239-277.

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

 

 

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

 

 

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

از تاریخ بازی تا وبلاگ بازی

 

چند روز قبل دوست زمین شناسی آدرس وبلاگم را گرفت تا به دوستش بدهد که ظاهرا اطلاعاتی در باره کوه های کرمان می خواسته است . به این دوست زمین شناس توضیح دادم که اطلاعات این وبلاگ بیشتر جنبه کوهنوردی دارد تا مثلا زمین شناسی . وقتی از میزان بالای اطلاعات ( حداقل به لحاظ کمی) موجود در وبلاگ مطلع شد با کمال لطف و محبت و به زبان بی زبانی علت این همه صرف وقت و .... را جویا شد. چه می توانستم بگویم جز اینکه از این کار لذت می برم ولی راستش خودم هم قانع نشدم تا اینکه در کتاب استاد باستانی پاریزی ( بی آنکه قصد هیچگونه مقایسه ای در کار باشد که استاد باستانی پاریزی کجا و وبلاگ بازی ( و نه وبلاگ نویسی – در ادامه صحبت معلوم می شود چرا) همچون من کجا. استاد پاریزی در مقدمه تاریخ کرمان صفحه بیست و شش می نویسند: " بعضی ممکن است بگویند که باستانی پاریزی دچار تعصب است, به قومیت اعتنای بیش از اندازه دارد. یک نوع شونیسم افراطی را در نوشته های خود نسبت به کرمان به کار می برد, به بیماری کرمان بزرگ بینی مبتلاست, و چه و چه و چه و چه ..." در صفحه قبل از این هم استاد به زیبایی هر چه تمام تر علت این علاقه را توضیح می دهند: " طی هزاره های دوردست و قرون بی ابتدا, مردمانی سخت کوش که اجداد و اسلاف من بوده اند, درین بیابانهای بی آب و باران, درین سرزمین وسیع دراندردشت بی صاحب, ودیعه تمدن را حفاظت کرده اند. آنها با همین خشت ها که با انگشتان استخوانی خود زدند, چراغ مدنیت را در دویست و پنجاه هزار کیلومتر مربع از زمین خدا روشن نگاهداشتند, در حالی که طوفان باد و خاک و ریگ و آفتاب, همه در خاموش کردن آن همدست و همرای بوده اند." ایشان در پانوشت همان صفحه حرف آخر را می زنند که " ولی این هست که به هر حال پیوستگی به زادگاه امری است که هیچوقت نمی تواند بی طرفی یک تاریخ نویس – یا به قول بعضی ها یک تاریخ باز – را تحت الشعاع یا لااقل تحت تاثیر خود – ولو کم رنگ – قرار ندهد." حال که می توان کار انجام شده ای را بدون منت ناشری ( در پذیرش مطلب برای چاپ ) و طلب کاری اش در به فروش نرفتن کل نسخه های موجود در عرض یکی دو سال , در اینترنت به خوانندگانی عرضه کرد چرا درنگ کنیم. وبلاگ بازی از این دست به صد کتاب سازی مدعیان می ارزد. امتیازات کتابنویسی هم باشد از آن آنان که به امتیازاتش برای افزایش حقوق نیاز دارند. به قول احمد نانوا ( نانوای محله دوران کودکی ام) خدا روزی یک گونی زردچوبه ای را که ما می خواهیم بخوریم  هر طور باشد روزی ما قرار خواهد داد.

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

قله هزار از جانپناه

جانپناه از قله

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

کفش خانم خم کن

 

اصطلاحی است در مورد کفشهایی با نوک برگشته و پاشنه های چوبی از چرم خر درست می کردند و به رنگ سبز بود. این کفش ابتدا در اصفهان رواج پیدا کرد و حسین شاه جوپاری در ساختن این کفش در کرمان شهرت بسزایی داشت. این شخص به عللی در جوپار علم یاغیگری بلند کرد و با جمع آوری اقوام و خویشان خویش قدرتی پیدا کرد. حسین یک تفنگ حسن موسی داشت که به  تفنگ نولوکه   معروف بود و چنین شهرت داشت که حسین نه شتر لوک داده و این تفنگ را گرفته بود. قیمت شتر لوک در کرمان در این تاریخ یعنی زمان ناصرالدین شاه بین بیست و بیست و پنج تومان بود. حسین شاه کم کم طرفدارانی پیدا کرد . روی چرم شتر بنام خود سکه زد. روی این سکه ها این شعر دیده می شد:

سکه شاحسین بچرم شتر

دور دور منست یاخچی گتر

بالاخره دولت مرکزی ماموری برای دفع او فرستاد. حسن بر بالای تپه ای که مسلط به جوپار است به پاس دادن مشغول بود. سواران را از دور دید. قاصدی فرستاد و به ایشان گفت که جلوتر نیایند که با جان خود بازی کرده اند. ضمنا به قاصد گفت اگر آنان خیال جلو آمدن داشتند تو با پارچه سفیدی که بر سر چوبی بسته ای به من علامت بده من سم اسب سرکرده را خواهم زد. بالاخره مامورین به سخن قاصد اهمیتی ندادند و پیش آمدند و او هم علامت داد و حسین شاه هم سم اسب سردسته را زد. مامورین که از دقت نظر و مهارت او مبهوت شده بودند بازگشتند ولی بالاخره او را با حیله و ثزویر دستگیر کردند و پیاده به طرف تهران آوردند. نزدیک حضرت عبدالعظیم از درختی که بالای سر او بود چوبی کند و بعد از تراشیدن بداخل قفل کرد و قفل را باز کرد و بعد از فرار در حضرت عبدالعظیم متحصن شد. و در آنجا به دوختن کفش ساغری پرداخت و کنار مدخل حرم به دیوار تکیه می داد و مردم هم از او می خریدند. روزی مهد علیا می خواست به زیارت برود کفش های دوخته او را دید و پسندید و نام آنها را پرسید.

حسین گفت این کفشها را خانم خم کن می گویند زیرا خانم ها باید خم شوند تا بتوانند این کفش را به پا کنند. بالاخره به مهد علیا وضع خود را متذکر شد و مهد علیا هم نزد ناصرالدین شاه وساطت کرد و او را آزاد کردند و نزد ناصرالدین شاه آوردند. ناصرالدین شاه با دیدن قد او که بسیار کوتاه بود گفت   حسین شاه تویی؟ حسین جواب داد خیر قربان من حسین شادی ( میمون) هستم نه حسین شاه. سپس از تهران به موطن خود رفت و دست از یاغیگری برداشت.

 

( منبع: فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان : دکتر ابوالقاسم پورحسینی)

 

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

مختصري پيرامون بدل و انواع آن در زبان فارسي

 

. 1مقدمه

متيوس (1981: 235) در پايان بحث بدل (apposition) در كتاب نحو خود مي گويد : “شايد بپرسيد چرا بدل را به اين حد جزئي مورد بحث قرار داده ايم . بسياري از كتب زبان شناسي يا ذكري از بدل به ميان نياورده اند و يا بسيار گذرا از آن گذشته اند . حتي مطمئن نيستيم كه بدل از همگاني هاي زبان باشد .” متأسفانه بايد گفت كه در زبان فارسي نيز بدل مورد بي مهري دستور نويسان قرار گرفته است . در اين مختصر تلاش شده است تا در چارچوب دستور توصيفي و با استفاده از مثال هايي ، هم از گونة نوشتاري و هم از گونة گفتاري زبان فارسي ، به توصيف ساختهاي بدلي گوناگون زبان فارسي بپردازيم.  پس از بررسي بدل در كتاب هاي دستور موجود به طرح يك پيشنهاد خواهيم پرداخت و سپس انواع بدل را با استفاده از مدل كرك از مثال هاي برگرفته از منابع گوناگون ، همچون راديو و تلويزيون ، صحبتهاي روزانة مردم و نثر معاصر فارسي ، استخراج خواهيم كرد . نتيجه اين بررسي در مجموع شش نوع بدل اصلي و هفت نوع بدل فرعي است . قسمت ديگر اين مختصر ، بررسي رابطة معنايي موجود بين هسته و بدل است كه متأسفانه در هيچكدام از دستورهاي مورد بررسي بدان اعتنايي نشده است .

 

. 2بدل در دستور هاي موجود

خيامپور (1352: 29-26) معتقد است كه شش نوع كلمه در زبان فارسي وجود دارد : اسم ، فعل، صفت ، قيد ، شبه جمله و ادات . بنابراين وي شش فصل كتاب دستور خود را به شش نوع كلمة نام برده اختصاص داده است . فصل اول كتاب دستور خيامپور با تعريف و بحث حالات مختلف اسم در زبان فارسي آغاز مي شود. بنا به نظر وي حالت اسم عبارت است از نقثش نحوي يك اسم و منظور وي از نقش نحوي نقشي است كه كلمه در شكل گرفتن جمله دارد . اسم ها داراي نشانه اي صرفي از نظر حالت مي باشند . دهمين حالت بنا به پيشنهاد وي عبارت است از حالت بدلي كه در آن اسمي براي توصيف اسمي ديگر و تأكيد گذاشتن بر آن بكار مي رود:

(1)                    محمد پسر زكريا از فلاسفة نامي ايران است .

(2)                    من خود گفتم .

در بحث از انواع جمله ، خيامپور (همان : 40-134) دليل مي آورد كه در زبان فارسي هفت نوع جمله وجود دارد . نوع هفتم بنا به نظر وي عبارت است از جمله بدلي و آن عبارت است از جمله اي كه بدل از جمله اي ديگر يا بدل از قسمتي از جمله اي ديگر است :

(3) بقاي مملكت اندر وجود يك شرط است   كه دست هيچ قوي بر ضعيف نگماري

فرشيدورد (1348: 23-15) جمله را به عنوان كلمه يا گروهي از كلمات تعريف مي كند كه نقش دستوري خاصي دارند و فكر كاملي را انتقال مي دهند ، يعني مخاطب مجبور نيست ديگر منتظر شنيدن بقية جمله بماند . از سوي ديگر ، جمله واره نيازمند جملة ديگري است تا معناي كاملي داشته باشد :

(4) ديروز به فرهاد گفتم كه به ديدار برادرش مي روم .

   در اين جمله ، ديروز به فرهاد گفتم جمله واره اي است كه معنايش با افزودن جمله واره ديگري كه به ديدار برادرش مي روم كامل شده است.  جملة (4) را جملة مركب مي نامند . فرشيد ورد معتقد است كه جمله دو جزء اصلي دارد : مسند اليه و مسند . وي معتقد است كه دو نوع جمله وجود دارد : جملة بسيط كه در آن مسند اليه و مسند هيچ وابسته اي ندارد ، مانند:

(5) هوشنگ آمد .

و جمله گسترده كه در آن مسند اليه يا مسند يا هر دو وابسته يا وابسته هايي دارند و يا ممكن است همسان باشند. همساني بنا به نظر فرشيدورد (همان ) عبارت است از كلمه يا گروهي از كلمات كه داراي نقش دستوري  يكسان باشند و خود بر سه نوع است :

الف) همپايگي : پيوندها موجب همپايگي مي شوند ، مانند :

(6) شاد و خندان وارد شد .

ب) بدل : كلمه اي كه معدل كلمة پيش از خود و يا جزئي از آن كلمه است ، مانند :

(7) هوشنگ برادر من به اين جا آمد

(8) حسن دوستش را ديد .

پ) تأكيد : كلمه اي كه معناي كلمه ديگري را مورد تأكيد قرار مي دهد ، مانند :

(9) حسن خودش به من گفت .

فرشيدورد (همان :52-39) در بحث از حالات اسم در جمله اظهار مي دارد نقش هايي را كه اسم در جمله دارد حالات آن اسم مي گويند . وي هفت حالت براي اسم ذكر مي كند . حالت هفتم حالت بدلي است . وي معتقد است كه همپايگي ، بدل و تأكيد بين اسم و ديگر انواع كلمه همچون صفت ، قيد ، فعل و صوت مشترك است . به علاوه وي بر اين باور است كه مادامي كه معنا موردنظر ماست ، بدل بين همپايگي و وابستگي قرار دارد و اين دقيقاً همان چيزي است كه متيوس (1981: 223) با رسم نمودار 1  زير ادعا مي كند .

فرشيدورد (ص51) ساختهاي بدلي را نه وابسته مي داند و نه صفت ، زيرا كه فاقد آن چيزي مي باشند كه ما آنها را نشانه هاي لفظي مي دانيم . به عنوان مثال وابسته ها با هسته خود ، به كمك وابسته ساز در ارتباطند ، اما ساختهاي بدلي فاقد چنين وابسته سازهايي هستند .

 

 

 

 

  

 


 

نمودار 1

 

وزين پور (1356: 22) معتقد است كه بدل اسمي است كه بعد از اسم يا جانشين هاي اسم ديگري مي آيد و در موقعيتي بكار مي رود كه در آن گوينده (يا نويسنده ) احساس مي كند كه مخاطب به اطلاعات بيشتري نياز دارد :

(10) همساية ما سعيد برگشت .

مشكور (1355: 54-253) نيز مي گويد كه بدل اسم ، عبارت و يا جمله اي است كه بعد از اسم ديگري مي آيد تا نام ديگري از آن شخص ، شيء يا عنوان ، شغل و موقعيت اجتماعي وي را ذكر كند . وي مي افزايد كه اختلاف بين حالت بدلي از يك سو و حالت اضافي از سوي ديگر در اين است كه كسرة بين دو بدل به كار برده نمي شود . او تنها مثال زير را ذكر مي كند :

(11) بو سعيد مهنه شيخ محترم   /    بود در حمام با پيري به هم

طالقاني(1354: 118) بين تأكيد و بدل تمايز قائل مي شود . به اعتقاد وي تأكيد براي مؤكد كردن يا اصلاح چيزي بكار مي رود ، مانند : هردو ،همه و غيره . بنا به نظر وي (ص119) بدل كلمه اي است كه دربارة كلمه يا عبارت پيش از خود توضيح بيشتري مي دهد :

(12) مسيح عيسي بن مريم پيغمبر بود .

(13) امام حسن صابر بود .

طالقاني چهار نكته ديگر را نيز مورد بحث قرار مي دهد ، به اين شرح :

الف) در استفاده از اسم كوچك و اسم فاميل با هم ، اسم فاميل در نقش بدل براي اسم كوچك فرد به كار مي رود .

ب) عناوين را مي توان هم قبل از اسم و هم بعد از اسم بكار برد . در هر صورت ، كلمه دوم بدل از كلمة اول است:

(14) خواجه نصير

(15) ظاهر شاه

پ) اسامي خاصي كه بعد از اسامي عام بكار مي روند در نقش بدل اند :

(16) پيغمبر عاليقدر محمدبن عبدالله در مكه به دنيا آمد .

ت) اسامي عامي كه بعد از اسامي خاص بكار مي روند در نقش بدل اند :

(17) يحيي پيغمبر دانا بود .

خانلري(1351: 93) استفاده از بدل را چنين شرح داده است كه هر گاه شخص يا چيزي را نام ببريم و تشخيص دهيم كه ممكن است شنونده منظور ما را نفهميده باشد ، اسم ديگر، شغل ، موقعيت اجتماعي و يا هر مشخصه ديگري از آن اسم را ذكر مي كنيم تا منظورمان را روشن كنيم . اين توضيح اضافي را بدل مي ناميم. بدل مي تواند يك كلمه و يا يك عبارت باشد . مثالي كه خانلري ذكر كرده است همان مثال (11) است كه در آن بوسعيد اسمي است كه مي تواند اسم افراد بسياري باشد و نه الزاماً همان فردي كه مورد نظر ماست . لذا اسم مهنه را كه زادگاه بوسعيد است مي آوريم . به علاوه  شيخ محترم را نيز به آن اضافه مي كنيم تا موقعيت اجتماعي بالاي او را نشان دهيم . خانري (همانجا) معتقد است كه بدل را مي توان بعد از اسم هم بكار برد و اين نكته اي است كه با نظر ساير دستور نويسان متفاوت است (به بخش سوم همين مقاله مراجعه كنيد ).

شريعت (1367: 371) بر اين باور است كه هر كلمه اي (معمولاً اسم ) كه براي توضيح يا تأكيد كلمة ديگري بكار برود بدل است :

(18)نادر پادشاه ايران به هند حمله كرد .

وي براي نقش تأكيدي بدل مثال زير را ذكر كرده است :

(19) اي بي وفا زمانه مرا با تو كار نيست  /  زيرا كه كارهاي تو دام است دام دام

شريعت در مورد جايگاه بدل مي گويد كه جاي بدل منحصراً بعد از اسمي است كه دربارة آن توضيح بيشتري داده مي شود ، يعني هسته، اما در مورد تأكيد مي توان بين بدل و هسته فاصله انداخت .

صادقي (1357: 43) به دو نوع وابسته در زبان فارسي معتقد است : الف) وابسته هاي پيشين و ب) وابسته هاي پسين . در گروه دوم هفت وابسته حضور دارند . وابسته هفتم بدل است كه مي تواند يك اسم ، يك ضمير يا گروه اسمي و ندرتاً صفتي باشد كه بعد از هسته بكار رفته است تا توضيحي يا تأكيدي را مطرح سازد . وي معتقد است كه بين بدل و هسته مكثي وجود دارد :

(20) برادرم فريدون ديروز برگشت .

(21) حسن خودش به ديدار ما آمد .

(22) دختر كوچكم بيچاره امروز بيمار شد .

وي (همانجا) همچنين معتقد است كه بدل در اين موارد بكار مي رود :

الف)بدل توضيح اضافه اي در مورد هسته مي دهد . اين توضيح معادل همان اسم است ، مثل (23) و گاهي يكي از مختصات آن اسم ، مثل (24):

(23) بو علي سينا دانشمند بزرگ ايراني

(24) كتاب قانون نوشتة ابن سينا

صادقي (ص44) اضافه مي كند كه اين نوع بدل ، يعني بدل توضيحي ، شبيه ساختار اضافة توضيحي است ، زيرا هر دو را مي توان در نقش يك گزاره در جمله بكار برد . لذا هرگاه  جزء اول ساخت اضافي ، يعني مضاف ، صفتي بگيرد ، جزء دوم ساخت اضافي يعني مضاف اليه ، به عنوان بدل به كار مي رود :

(25) مرحوم خلد آشيان ملك الشعرا بهار

ضمناً بدل شبيه به بند موصولي است كه با معرف اختياري يعني بكار مي رود :

(26) دوست صميمي ما كه آقاي فرخ پور باشد.

(27) دوست صميمي ما (يعني ) آقاي فرخ پور

ب) بدل براي تأكيد بيشتر بر اسم يا ضمير بكار مي رود :

(28) پرويز فردا خودش مي آيد .

مشكوه الديني (1373: 5-204) به عنوان دستور نويسي گشتاري در توجيه كاربرد وابسته ها براي اسامي،
يعني وابسته هاي اسم ، مي گويد گوينده براي انتقال منظور خود در موقعيت هاي مختلف ، مجبور به استفاده از وابسته هايي است كه يا قبل و يا بعد از اسم بكار مي روند . به عنوان مثال ، كلمه شير را
 نمي توان در تمام موقعيت ها براي انتقال منظورمان به كار ببريم ، بلكه آن را با كلمات ديگري همراه مي كنيم مثل  اين ليوان شير . كلمات همراه اسم را وابسته اسم مي نامند و تا جائي كه روابط دستوري و معنايي مورد نظرند ، ده عدد وابسته وجود دارد . اين وابسته ها يا قبل از هسته بكار مي روند (وابسته هاي پيشين ) و يا بعد از آن (وابسته هاي پسين) . در ترتيب وابسته هاي پسين پيشنهاد شده از سوي مشكوه الديني ، سومين وابسته بدل است كه ممكن است يكي از اين موارد باشد:  الف) عبارت اسمي : ما مسلمانان ؛  ب) يعني + عبارت اسمي: آنان يعني دشمنان ؛   پ) ضمير مشترك تأكيدي : من خود ؛   ت) همه ، جملگي تمام : ماهمه ؛  ث) صفاتي مثل بيچاره ، بدبخت و غيره : پسرك بيچاره .

 

. 3مروري اجمالي بر بدل در دستورهاي موجود و يک پيشنهاد

كليه اين دستورنويسان معتقدند كه با استفاده از بدل ، توضيحات بيشتري درباره هسته مي دهيم . اما برخي از كلمه توضيح استفاده نكرده اند ، ولي عبارات مورد استفادة آنان بيانگر همين مطلب است . توصيف اسم ديگري (خيامپور ) ، نام ديگر شخص ، شغل يا موقعيت اجتماعي وي (مشكور و خانلري ) ، توضيحات اضافه در مورد هسته اند . ازسوي ديگر وزين پور (1356) ، طالقاني (1354)، شريعت (1367)، صادقي (1357) براين امر تأكيد دارند كه با استفاده از بدل ، توضيح اضافه اي داده مي شود ، در حالي كه برخي ديگر بر اين باورند كه بدل را براي تأكيد بر اسم قبل از آن نيز بكار مي برند . طالقاني (1354)، فرشيدورد (1348) بين بدل و تأكيد فرق مي گذارند ، ولي وزين پور (1356) مثالي ارائه مي دهد كه به روشني نشان دهندة تأكيد است (يعني :  او خود چنين كرد ) ،اما وي خود را بدل مي داند نه تأكيد .

آيا هميشه كلمه دوم بدل است و اولين كلمه يا عبارت هسته ؟ خانلري (1351) چنين عقيده اي ندارد . وي مي گويد پيغمبر اسلام در مثال زير بدل است از براي محمدبن عبدالله :

(29) پيغمبر اسلام محمدبن عبدالله خاتم النبياء بود .

لذا مي بينيم كه هسته در جايگاه دوم قرار گرفته است ، در حالي كه مثال صادقي نشان دهندة اين است كه وي معتقد است كلمه يا عبارت دوم هميشه بدل است و اولين كلمه يا عبارت هميشه هسته :

(30) برادرم فريدون از سفر برگشت .

(31) فريدون برادرم از سفلر برگشت .

تنها صادقي (1357) و مشكوه الديني (1373) اين نكته را ذكر كرده اند كه صفات را مي توان به عنوان بدل به كار برد . ظاهراً تنها طبقه خاصي از صفات را مي توان به عنوان بدل بكار برد ، مثل بيچاره ، بدبخت. اين صفات بيانگر اندوه يا خشم گوينده نسبت به اسم قبل است :

(32) كليد ، لعنتي گير كرده بود. (مثال از خود من است )

به اعتقاد اين حقير با توجه به تعريف هاي ارائه شده از سوي اين دستور نويسان ، اين صفات نه توضيح اضافه اي در مورد اسم قبل مي دهند و نه تأكيدي بر آن مي نهند . لذا آنها را نمي توان بدل محسوب كرد . كرك (1987: 1304) جملة مبهم زير را در زبان انگليسي ارائه كرده است :

 

(33) Richard (the villain) forced his sister into marriage.

 

و دو تفسير از اين جمله ارائه مي دهد . در تفسير اول  the villain به معناي بازيگر نقش شخصيت رذل در نمايشنامه است و لذا بدل است براي Richard . در تفسير دوم the villain اظهار نظري ارزشي است مترادف با رذل . كرك اين مورد را در انگليسي exclamatory aside مي نامد و ما آن را در فارسي صفت نگرشي مي ناميم . دو تفسير مورد بحث را با توجه به آهنگ كلام مي توان به شرح زير از هم بازشناخت :

I.| Richard | the villain | forced his sister into marriage.

(بدل)

II. | Richard the villain | forced his sister into marriage.

صفت نگرشي موجود در (II) علاوه بر قرار گرفتن در همان واحد نواختي (tone unit) كه ريچارد قرار گرفته است . اين نشانه را نيز داراست كه نواخت آن نسبت به نواخت بقيه جمله افتان است . حال اجازه دهيد همين ملاك را به ساخت (33) اعمال كنيم. از نظر آهنگ كلام ، موارد زير را مي توان در تلفظ اين جمله ديد :

(33) ريچارد، احمق خواهرش را مجبور به ازدواج كرد .

الف)           | ريچارد | احمق|  خواهرش را مجبور به ازداواج كرد.

ب‌)                | ريچارد احمق | خواهرش را مجبور به ازداواج كرد.

در جملة (33-الف) احمق به اين معني بكار رفته است كه ريچارد كه نقش احمق را در نمايشنامه بازي مي كند ، خواهرش را مجبور به ازدواج كرد و لذا براي ريچارد بدل است . در جملة (33-ب) ريچارد احمق در يك واحد نواختي واقع شده است . در اين تركيب احمق براي ريچارد بدل نيست . مي بيند كه احمق را در جملة (33-ب) مي توان به راحتي به انتهاي جمله برد و باز هم نگرش گوينده را نسبت به ريچارد ديد ، در حالي كه در جملة (33-الف) نمي توان :

(34) ريچارد خواهرش را مجبور به ازدواج كرد ، احمق .

تمام مثالهايي كه صادقي و مشكوه الديني ارائه كرده اند به نوعي نگرش گوينده را نسبت به اسم قبل از صفت بيان مي كنند . لذا پيشنهاد مشخص اين حقير اين است كه اين صفات در فارسي بدل نيستند و
مي توان اين طبقه از صفات را صفات نگرشي ناميد .

 

. 4 پيرامون مثال معيار بدل در کتاب هاي دستور

مثالي كه معمولاً به عنوان معيار بدل در كتاب هاي دستور داده مي شود ، از نوع اسم است ، مثل :

(35) برادرت علي آمد .

در اين مثال عبارت اسمي علي براي عبارت اسمي ديگري يعني برادرت بدل است . البته ملاحظه
مي كنيد كه در اينجا هيچ ملاكي جز توالي وجود ندارد . توضيح مختصري براي روشن شدن مطلب لازم است . در مثال معيار بدل دو نقش وجود دارد : 1) هسته  ، 2 ) بدل . مي توان جاي اين دو را
بي هيچ تغييري در معناي جمله عوض كرد :

(36)علي برادرت آمد .

هر چند گرايش حاكم اين است كه مثالهايي از بدل ارائه مي گردد كه تنها دو مورد در رابطة بدلي با يكديگر قرار گرفته اند ، ولي مي توان مثالهايي از بيش از دو واحد در رابطة بدلي نيز يافت :

(37) ما هر آنچه را كه لازمه پيشرفت است در دسترس داريم : آب، خاك مناسب ، نيروي انساني كارآمد،همت بلند .

به علاوه مي توان مواردي را به شيوة سلسله مراتبي در رابطة بدلي قرار داد :

(38) ما با [مشكلي جدي در رابطه با افزايش جمعيت [تعداد مجاز فرزندان [دو عدد يا بيش از دو عدد ]]] روبه رو هستيم .

در مثال (35) معلوم نيست كه آيا هسته تعيين كنندة مطابقت است يا بدل . معقول آن است كه هسته باشد ، ولي اگر بخواهيم از نظر نحوي نيز ملاكي داشته باشيم ، مي توانيم مثالهاي زير برگرفته از صادقي (1357) را ملاك كار خود قرار دهيم و ثابت كنيم كه هسته تعيين كنندة مطابقت است نه بدل . فعل جملاتي كه داراي فاعل هايي همچون سپاه ، لشكر و گروه باشند ، مي تواند مفرد يا جمع باشد :

(39) سپاه به يكباره هجوم آورد/آوردند.

(40) لشگر ناگهان از جا درآمد / آمدند .

(41)گروهي مخالف بود/ بودند .

حال مثالهاي (42) ، (43) ، (44)  را با هم مقايسه كنيد . از غير دستوري بودن جملة (44) مي توان به اين نتيجه رسيد كه اين هسته است (يعني گروه) كه تعيين كنندة مطابقت است :

(42) گروه ما-(يعني) علي و من و رضا- مخالف بود/ بودند.

(43) گروه ما مخالف بود/ بودند.

(44) * علي و من و رضا مخالف بود/ بودند.

 

. 5 انواع بدل

كرك(1987) تقسيم بندي خاصي از انواع بدل ارائه كرده است . در اين بخش سعي خواهيم كرد با اعمال اين تقسيم بندي بر ساخت هاي زبان فارسي ، به نوعي تقسيم بندي از بدل در فارسي دست يابيم .

 

1 . 5 بدل کامل در مقابل بدل جزئي

كرك سه شرط  ارائه كرده است كه با آنها مي توان بين بدل كامل و جزئي تمايز گذاشت . به اعتقاد وي ، هر ساختاري كه اين شرط ها در آن رعايت شده باشد ، كامل است : الف) هركدام از هسته و بدل را بتوان بدون آنكه بر مقبوليت جمله تأثيري داشته باشد از جمله حذف نمود. ب) هسته و بدل هر دو در جمله داراي نقش نحوي يكساني باشند ، پ) بين جمله اصلي و هر كدام از جمله هاي حاصل ، نبايد از نظر ارجاع ورازباني (extralinguistic reference) تفاوتي وجود داشته باشد . بر اين اساس مي بينيم كه مثال معيار بدل (35) بدل كامل است زيرا : الف)هر دو جمله حاصل قابل
 قبولند : علي آمد
   و    برادرت آمد . ب) هسته و بدل در جمله هر دو داراي نقش نحوي فاعل مي باشند ، پ) به پيروي از كرك (همان) كه هم مرجع بودن را از اقلام ورازباني مي داند ، مي بينيم كه علي و برادرت هر دو مرجع يكساني دارند . لذا بين جملة اصلي و هر كدام از دو جملة حاصل از نظر ارجاع ورازباني تفاوتي وجود ندارد .

از سوي ديگر ، نمي توان منكر احتمال وقوع زنجيره هايي شد كه اين دو در آنها رعايت نشده باشند :

(45)سلامت در يك كلمه خلاصه مي شود :اعتدال .

(46)سلامت در يك كلمه خلاصه مي شود .

(47) * سلامت خلاصه مي شود :اعتدال .

هر چند اگر بدل را جانشين هسته كنيم ،جمله قابل قبولي مانند (48)خواهيم داشت :

(48) سلامت در اعتدال خلاصه  مي شود .

چنين ساخت هاي بدلي كه نشانگر رابطة معنايي تفصيل(به 6 مراجعه شود ) بين هسته و بدل اند ، به نوعي معرف نياز دارند و لذا شر ط دوم  در آنها رعايت نشده است :

(49) حيوانا مخصوصاً شيرها خطرناك اند.

(50) حيوانات خطرناك اند .

(51) * مخصوصاً شيرها خطرناك اند .

در مثال (51) عبارت  مخصوصاً شيرها را نمي توان فاعل دانست و جمله غير دستوري است . دقت كنيد كه در اين نوع خاص از بدل ، كه در مورد آن بيشتر سخن خواهيم گفت ، استفاده از معرف اجباري است .

در جمله(52) شرط سوم رعايت نشده است :

(52) دليل دير آمدنش (يعني ) شلوغ بودن اتوبوس هاي خط واحد  همه را به خنده انداخت .

روشن است كه هسته ، يعني  دليل دير آمدنش   نشانگر يك دليل است ،ولي بدل ، يعني شلوغ بودن اتوبوس هاي خط واحد  ، يك واقعيت است . به علاوه با حذف هسته ، احساس مي شود كه چيزي از دست رفته است و معناي جمله به كلي عوض شده است :

(53) شلوغ بودن اتوبوس خط واحد همه را به خنده انداخت .

اين به اصطلاح چيز از دست رفته ، همان ارجاع ورازباني است . ما به پيروي از كرك (همان ) جملات (45)،(49)،(52) را بدل جزئي مي ناميم .

نكته قابل ذكر اين است كه برخي واحد ها را ، كه هم مرجع اند اما نقش هاي متفاوتي دارند ،
 نمي توان بدل دانست :

(54) علي خانه اش را رنگ كرد. (علي و اش )

(55) علي خودش را شست. (علي و خودش )

(56) دانش آموزان به مدير توضيح دادند كه آنها شيشه را نشكسته اند. (دانش آموزان و
 آنها )

 

2 . 5 بدل محض در مقابل بدل غير محض

اگر هسته و بدل هر دو از يك طبقة نحوي باشند ، بدل، محض است ولي اگر هسته و بدل از طبقة نحوي متفاوتي باشند ، بدل غير محض است : در مثال معيار بدل ،علي و برادرت ، هر دو گروه اسمي اند و لذا جمله (35)مثالي از بدل محض است . اما در جملة(57):

(57) تنها علاقه اش در زندگي ،  (يعني) رفتن به كتابخانه،  را تا آخر عمر ادامه داد .

هسته، گروه اسمي است ولي بدل گروه مصدري است و لذا بدل، غير محض است . در بدل غير
 محض ، معرف اختياري
 يعني  را در صورتي مي توان بكار برد كه بدل خاص تر باشد ، يعني بدل بند باشد (چه خود ايستا باشد و چه ناخودايستا) . در اين صورت معمولاً گروه اسمي دراول بكار مي رود :

(58) به عنوان رئيس كارخانه به مشكل بزرگي برخورده ام : آيا بايد تعدادي از كارگران را اخراج كرد يا بايد از دستمزدها كاست .

(59) تنها راه حل پيشنهاد شده ، (يعني) استخدام كردن چند كارگر جديد، را همه پسنديدند .

اما بند را ،مخصوصاً اگر ناخود ايستاده باشد (گروه مصدري )،مي توان قبل از گروه اسمي نيز بكار برد :

(60) استخدام كردن چند كارگر جديد، (يعني) تنها راه حل پيشنهاد شده ، را همه پسنديدند .

دقت كنيد كه در بدل جزئي غير محض ، گروه اسمي اول مي آيد :

(61)خبر مهمي از راديو پخش شد : عراق به كويت حمله كرده است .

 

3 . 5  بدل تعريفي يا توضيحي در مقابل بدل توصيفي

اگر هسته و بدل در واحدهاي اطلاعاتي جداگانه اي قرار گرفته باشند بدل توصيفي است .در گفتار اين امر با قرار دادن اين دو در دو واحد نواختي جداگانه اعمال مي گردد و در نوشتار با استفاده از ويرگول:

(62) | تقي ظهوري | كمدين كهنه كار ايراني | درگذشت. (توصيفي)

(63) | عمو مهدي | آمد . (توضيحي)

 

 

4 . 5 تقسيم بندي هاي خرد تر

انواع بدل مطرح شده در قسمت هاي قبل را مي توان تركيب كرد و هشت مورد ديگر از انواع بدل به دست آورد:

الف) بدل كامل محض توصيفي  :  برادرت علي آمد.

ب)  بدل كامل غير محض توصيفي : تنها علاقه اش در زندگي ، (يعني) رفتن به كتابخانه ، را تا آخر عمر ادامه داد .

پ) بدل كامل محض تعريفي :عمو مهدي آمد .

ت) بدل كامل غير محض تعريفي : در فارسي مثالي يافت نشد .

ث) بدل جزئي محض توصيفي : سلامت در يك كلمه خلاصه مي شود : اعتدال.

ج) بدل جزئي غير محض توصيفي : دليل دير آمدنش  (يعني ) شلوغ بودن اتوبوس هاي خط واحد- همه را به خنده انداخت .

چ) بدل جزئي محض تعريفي :احمد ريش دارد مي آيد .

ح) بدل جزئي غير محض تعريفي :ما ايرانيان مهمان نوازيم .

پس در مجموع مي توان به شش نوع بدل اصلي و هفت نوع بدل فرعي در زبان فارسي قائل شد .

 

. 6 رابطه معنايي بين هسته بدل و بدل

كرك (همان: 1308) معتقد است كه يک درجه بندي معنايي در رابطة بين هسته و بدل در بدل توصيفي موجود است . اين روابط معنايي را وي در نمودار زير نشان داده است :

 

حداکثر بدل بودن

الف) برابري ((equivalence

 

 

 

 

الف 1) نام گذاري

(appellation)

 

 

الف 2) شناسايي

(identification)

 

 

الف 3) لقب گذاري

(designation)

 

 

الف4)تدوين مجدد

(reformulation)

 

ب)توصيف  (attribution)

 

 

 

پ) شمول    (inclusion)

 

 

 

 

پ- 1)مثال آوري

(exemplification)

 

 

پ-2) تفصيل

(particularization)

حداقل بدل بودن

 

 

 

 

حال ممكن است بپرسند چرا و بر اساس چه معياري بايد به ترتيب برابري  ---توصيف--- شمول قائل شد ؟ پاسخ اين است كه اولاً شمول مستلزم حضور معرف بدل است و لذا شمول در مفهوم بدل جنبي ترين مورد است . ثانيا ًبرابري تنها نوع بدل است كه هسته و بدل در آن به راحتي جايشان را با هم عوض مي كنند ، در حالي كه در نوع شمول چنين نيست . حال به بررسي و توصيف اين روابط معنايي مي پردازيم.

 

1 . 6  برابري

در ساختهاي بدلي چهار نوع رابطة برابري وجود دارد : نام گذاري ، شناسايي ، لقب گذاري و تدوين مجدد. به استفادة اختياري از معرف هاي بدل گوناگون در اين نوع رابطه ها دقت كنيد .

در رابطة معنايي نام گذاري هسته و بدل هر دو گروههاي اسمي معرفه اند . به علاوه بدل معمولاً اسم خاصي است و خاص تر از هسته است . مثال معيار بدل (35) نمونه اي از رابطه برابري را در خود دارد ، زيرا صادقي (ص33)معتقد است كه ضماير و كلماتي كه قبل از آنها بكار مي روند ، معرفه اند . بعلاوه اسامي خاص نيز معرفه اند . برخي معرفه هاي بكار رفته در رابطة معنايي برابري عبارتند از : يعني ، به عبارت ديگر ، همان ، يا همان ،يا و غيره :

(64) بزرگترين لغت نامه فارسي-- يا همان لغت نامة دهخدا -- حاصل چهل سال كار سخت مؤلف آن بود.

در اين مثال ، لغت نامة فارسي معرفه است ، زيرا همان طور كه صادقي (ص33) اظهار مي دارد صفات اسم قبل از خود را محدود مي سازند و اگر صفات عالي بكار روند ، اين محدود سازي به حداكثر ممكن خود مي رسد و اسم را بايد معرفه محسوب كرد. در رابطة معنايي شناسايي، هسته يك گروه اسمي نكره است و بدل خاص تر از هسته است و آنچه را كه در هسته بدان ارجاع شده است ، شناسايي مي كند :

(65) حالا كشتي گيري از كشورمان -- (يعني) رضا سيم خواه-- بر روي تشك مي آيد تا كشتي بگيرد .

(66) ما -- (يعني ) من و رضا و حسن-- مي مانيم .

(67) هنوز هم رفتار گذشته اش را دنبال مي كند : (يعني) نيش و كنايه به اين و آن زدن  و پشت سر اين و آن حرف زدن .

در رابطة معنايي لقب گذاري ، بدل از هسته عام تر است و لذا عكس رابطه هاي معنايي نام گذاري و شناسايي است . هسته و بدل هر دو معمولاً گروههاي اسمي معرفه اند :

(68) آقاي فرخ پور -- دوست صميمي ما -- آمد .

در رابطة معنايي تدوين مجدد ، هسته مجدداً در بدل در قالب الفاظ ريخته مي شود . كرك (همان،1311) به چهار دسته از تدوين مجدد قائل است  :الف) تدوين مجدد بر اساس دانش زباني ؛    ب) تدوين مجدد بر اساس دانش واقعيت بنياد؛    پ)تدوين دقيق تر ؛     ت) تجديد نظر . در تدوين مجدد بر اساس دانش زباني ، بدل مترادفي است كه جايگزين تدوين نخست مي شود تا :

الف) اصطلاح آشناتري را به دست دهد :

(69) شما بهتر است با يك اورولوژيست -- يا متخصص مجاري ادرار -- مشورت كنيد .

ب)اصطلاحي تخصصي تر را در دسترس قرار دهد :

(70) واحدهاي آوايي زبان -- يا واجها -- را ميان دو خط مورب مي گذارند .

پ)از تعبير غلط و سوء تفاهيم پرهيز شود :

(71) خب فرمودين شغل شوهرتون دلالي -- يعني بنگاهداري -- است ، ديگه.

برخي معرفه ها كه نشانگر اين تدوين زباني اند عبارت اند از : يا، يعني ، به عبارت ساده تر ، به زبان ساده تر ، به بيان علمي تر ، به عبارت دقيق تر و امثالهم . در ضمن در ترجمه از زبان هاي بيگانه ، تدوين مجدد زباني دخيل است و ساختار بدلي از نوع جزئي است :

(72) در اين دانشگاه آواشناسي -- يا فونتيكس در زبان انگليس-- تدريس مي شود .

در تدوين مجدد بر اساس دانش واقعيت بنياد ، تدوين بر اساس دانش جهان خارج صورت مي گيرد تا دانش زباني :

(73)همسايگان غربي ايران -- (يعني)تركيه و عراق-- مشكلات داخلي زيادي دارند .

البته بايد پذيرفت كه تمايز بين دانش زباني و دانش واقعيت بنياد چندان دقيق نيست. مثلاً در جملة (69) مي توان گفت كه ما بر طبق دانشمان از جهان بيرون به اين نتيجه رسيده ايم كه عبارت هم معناي متخصص مجاري ادرار ،براي مخاطب آسان تر و قابل درك تر است تا اورولوژيست. ضمناً تدوين مجدد مي تواند منفي نيز باشد ؛ يعني بدل مي تواند هم معنايي نباشد :

(74) شما بايد براي معاينه چشمتان به يك چشم پزشك -- و نه يك عينك ساز -- مراجعه مي كرديد .

بدل را مي توان در انتهاي جمله نيز بكار برد :

(75) شما بايد براي معاينه چشمانتان به يك چشم پزشك مراجعه مي كرديد و نه يك عينك ساز .

در رابطة معنايي تدوين دقيق تر ، تدوين از طريق تصحيح آنچه در هسته گفته شده است و اعمال اين تصحيح در بدل صورت مي گيرد :

(76)آنها به سوي مسجد -- البته مسجد جامع -- به راه افتادند .

ديگر معرفهاي نشان دهندة اين رابطة معنايي عبارتند از : بلكه ، آنهم و امثالهم:

(77)حالا شده يكي مثل همه -- بلكه درمانده تر .

(78) بقاياي يوگسلاوي -- آنهم يك يوگسلاوي قوي و متحد -- مورد نظر دولت هاي اروپايي نيست .

در اين نوع رابطه ، به نظر مي رسد كه استفاده از معرفها اجباري است . ضمناً برخي اصطلاحات
كليشه اي هستند كه نشان دهندة محدوديت اند . اين اصطلاحات عبارتند از همين و لاغير ، همين و تنها همين ، اين ساعت نه يك دقيقه زودتر نه يك دقيقه ديرتر ،كه در اين رابطة معنايي مي گنجند .

در رابطة معنايي تجديد نظر نوعي ويرايش و اصلاح اعمل مي شود كه بيانگر صحبت بدون آمادگي قبلي است . در اينجا چهار نوع رابطة معنايي تجديد نظر موجود است :

الف) ويرايش ارجاعي :

(79)گورباچف رئيس جمهور شوروي -- شوروي سابق -- به آلمان سفر كرد .

اين نوع ويرايش در برنامه هاي تلويزيوني كه مستقيماً پخش مي شوند ، بسيار رايج تراست .

ب)ويرايش تفاوتي ظريف : در اينجا با استفاده از اصطلاحي جايگزين ، تفاوتي ظريف نشان داده
مي شود ، مثل درجة رسمي بودن :

(80) سپس نوبت به جراحي دماغ--  بيني-- بيمار مي رسد .

پ)ويرايش اشتباهها : دراين جا اشتباهي آوايي مثل(81)يا لفظي مثل (82) اصلاح مي شوند :

(81) روزانه صدها نفر در هوسني و برزگوين -- ببخشيد بوسني و هرزگوين -- كشته مي شوند .

(82) سفيده -- ببخشيد زردة-- سه تخم مرغ را در هم بزنيد و...

ت)ويرايش ادعايي: ادعايي مطرح شده است و گوينده مي خواهد از افراط ادعاي مطرح شده بكاهد :

(83)حقوق تمام كارمندان-- يا حداقل نيمي از آنان -- افزايش يافت .

 

2 . 6  توصيف

توصيف بيشتر به اسناد (predication) مي پردازد .  لذا در اينجا معرفهايي همچون يعني را نمي توان بكار برد .   بدل معمولاً گروه اسمي  نكره اي است :

(84) آن خانه -- (خانه كه چه عرض كنم) خرابه اي تمام عيار -- به صد هزارتومان فروخته شد .

اما اگر اصطلاحاتي همچون    همان ...... كه   بكار رفته باشد كه توصيف معيني را ارائه مي كنند ، بدل مي تواند معرفه نيز باشد :

(85) آن خانه -- همان خرابه اي كه پارسال ديديد-- به صد هزارتومان فروخته شد .

 

 

 3 . 6  شمول

شمول در جايي واقع مي شود كه مصداق هسته با مصداق بدل يكسان نيست ، بلكه آن را شامل مي شود . دو نوع رابطة معنايي شمول عبارتند از : الف) مثال آوري : در اينجا بدل مثالي است از هسته، مثل:

(86) دانش آموزان زيادي -- منجمله برادر علي -- اخراج شدند .

معرف هاي رابطة معنايي مثال آوري عبارتند از : مثلاً، همچون ، به عنوان مثال و غيره . گاهي
 ساخت هاي بدلي از نوع مثال آوري (بخصوص در گفتار ) فاقد معرفند . در اين موارد بين رابطه مثال آوري و رابطه  شناسي  نوعي ابهام به وجود مي آيد . به مثال زير كه از يكي از نمايشنامه هاي اكبر رادي برگرفته شده است توجه كنيد :

(87) من گفتم از اين جور آدما خوشم مي آد.... همه چي رم قبول دارن :ر قصو،عشقو، شب نشيني رو، قسطاشونو .

اگر  همه چي  مورد اشاره تنها چيزهايي نباشند كه گوينده قصد ذكرشان را داشته است و مثلاَ چيز ديگري را به خاطر نياورده است ، مثال (87) مثالي است از رابطة مثال آوري كه در گفتار با آهنگ كلام خيزان منعكس است و در نوشتار با گذاشتن سه نقطه (...) اين بدان معناست كه ليست ذكر شده هنوز كامل نشده است . از سوي ديگر ، اگر گوينده قصد ذكر دقيقاً چهار چيز را داشته است ، مثال (87) مثالي است از رابطه شناسايي كه در گفتار با آهنگ كلام افتان و در نوشتار با بكار بردن نقطه در پايان جمله نشان داده مي شود و اين بدان معناست كه ليست كامل شده است . مطمئناً با بكارگيري معرف مناسب ابهام رفع خواهد شد . مثالهايي هستند كه به عنوان مثالي از رابطة مثال آوري مي توان ذكر كرد و در آنها عدد يا كميت نماي بدل رابطة شمول را نشان مي دهند :

(88) دو كتاب -- يكيش گلستان سعدي-- بالاترين فروش را داشتند .

ب) تفصيل: اين رابطة معنايي شكل نشاندار شمول است و معرفي صريح و روشن را مي طلبد تا نشان دهد كه اين رابطة معنايي خاص به اين دليل برگزيده شده است كه با نوعي برجسته سازي سر و كار داريم . مثال (49)كه در اينجا به عنوان مثال (89)تكرار شده است .، بيانگر اين رابطه است :

(89) حيوانات -- مخصوصاً شيرها -- خطرناك اند .

برخي معرفهاي رابطة معنايي تفصيل عبارتند از : مخصوصا ،ً به ويژه ، علي الخصوص ، و از همه بالاتر ، و عمدتاً. ضمناً گفتني است كه تمام مثال هاي شمول بدل جزئي اند زيرا حذف هسته تغيير معنايي بنياديني را باعث مي گردد.

 

 

 

. 7  نکاتي پيرامون بدل تعريفي محض

صادقي (1357: 115) معتقد است كه شاخص ها آن دسته از وابسته هاي اسم اند كه بلافاصله قبل از اسم بكار مي روند تا اسم را محدود سازند و يا نشان دهندة احترام نسبت به كسي باشند . لذا القاب را  مي توان شاخص محسوب كرد : دكتر احمدي ، حكيم فردوسي، سرهنگ رضوي و غيره . در اين
مثال ها جزء اول شاخص است . اين نكته كه بين شاخص ها و اسم هيچ نشانة صوري همچون كسره وجود ندارد دال بر اين است كه شاخص ها و اسم در يك واحد نواختي اند . به علاوه هر دو اسمند . با توجه به اين موارد مي توان به اين نتيجه رسيد كه اينها ساخت هاي بدلي تعريفي محضند كه در آنها شاخصها در حكم بدلند براي هسته اي كه بعد از آنها آمده است .  دقت كنيد كه ساخت هاي
 
* احمدي دكتر* رضوي سرهنگ  غير قابل قبولند .

دو نكته ديگر را بايد متذكر شد .  اولاً همان طور كه صادقي (ص11)  تذكر مي دهد كسره اي را كه بين صفت و موصوف مي آيد مي توان حذف كرد ، مشروط بر آن كه صفت نشان دهندة شغل فرد باشد : محمود حلبي ساز . لذا دو جز اين ساختار در يك واحد نواختي اند ، اما جزء اول اسم است و جزء دوم صفت . لذا ساخت هايي از اين دست را مي توان بدل تعريفي غير محض محسوب كرد . آيا محمود حلبي ساز بدل كامل است يا جزئي روشن است كه در اينجا دوشرط مطرح شده از سوي كرك در مثال (90) برآورده شده اند .

(90) محمود حلبي ساز آمد.

به عبارت ديگر ، بدل و هسته را ميتوان حذف كرد بي آنكه برمقبوليت جمله تاثير داشته باشد .

(91) محمود آمد.

(92) حلبي ساز آمد.

و ديگر اينكه بدل و هسته هردو درجملات حاصل نقش نحوي يكساني دارند ، يعني فاعل اند . اما آيا درواقع هيچ تفاوتي بين جمله اصلي وهركدام از دوجمله حاصل در ارجاع وارزباني (يعني شرط سوم كرك) وجودندارد  ؟ فرض كنيد كه ما حلبي ساز خاصي را در نظرداريم و مي گوييم :

(93) محمود حلبي ساز همه كار ميكند جز حلبي سازي .

از نظرزباني هردو جمله حاصل قابل قبول اند:

(94) محمود همه كاري مي كند جز حلبي سازي.

(95) حلبي ساز همه كار ميكند جزحلبي سازي.

از نظر ورازباني جمله (95)به هر حلبي سازي اشاره دارد واگر بافت موقعيت را ناديده بگيريم جمله اي است كه دركاربرد روزمره زبان شنيده نمي شود .

نكته دوم آنكه ، ضمايري را كه قبل از گروههاي اسمي مي آيندميتوان بدل تعريفي محسوب كرد :

 (96) ما ايرانيان مهمان نوازيم .

در اين مثال ، بدل و هسته در يك واحدنواختي اند وبنابراين از نوع تعريفي است . ازسوي ديگر ،ما ضمير است درحالي كه ايرانيان اسم است و لذا بدل غير محض است . دقت كنيد كه اين بدل ، بدل جزئي است :

 (97) * ايرانيان مهمان نوازيم.

ولي جمله (98) قابل قبول است :

(98) مامهمان نوازيم .

 

كتابنامه

خيامپور، عبدالرسول ، 1352 . دستور زبان فارسي ، تبريز ، انتشارات دانشگاه تبريز.

شريعت ،محمد جواد، 1367. دستورزبان فارسي ، تهران ،انتشارات اساطير.

صادقي ، علي اشرف و غلامرضا ارژنگ ، 1357 . دستور زبان فارسي ، تهران، انتشارات آموزش وپرورش .

طالقاني ، سيد كمال، 1354 . اصول دستور زبان فارسي ، اصفهان ، انتشارات مشعل .

فرشيد ورد ، خسرو ، 1348 . دستور امروز ، تهران ، انتشارات صفي عليشاه.

مشكوه الديني ،مهدي ، 1373 . دستور زبان فارسي برپايه نظريه گشتاري ،مشهد ، انتشارات دانشگاه فردوسي.

مشكور ، محمد جواد ، 1355 . دستورنامه ، تهران ، انتشارات شرق .

وزين پور، نادر ، 1365 . دستورزبان فارسي انتشارات دانشگاه سپاهيان انقلاب .

 

Matthews, R.H. 1981. Syntax. London, Cambridge University Press.

Quirk , Randolph et al . 1987 . A Comprehensive Grammar of the English language. London,Longman.

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

 

گسلی که از طریق آن در راه پاکوب منتهی به قله قرار می گیریم.

 

راه پاکوب

شهر جوپار

ادامه راه پاکوب پس از آلونک و قبل از گردنه منتهی به قله

اولین نمای قله

نمای گردنه منتهی به قله

نمای قله از گردنه

کیل جلال از سرکوه جوپار

 

قله سرکوه جوپار

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

 

از کوهنورد چیزی بر جای نمی ماند مگر رد پایی بر خاک و کلیدنوشته ای بر تابلوی دیگران در قله سه شاخ بزرگ جوپار !

 

صفحه اصلی شوخی کده

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

آن قسمتی که به رنگ قرمز است به این تکته اشاره دارد که جلالا آل احمد در سفر به کرمان از کوه صاحب الزمان شهر کرمان بالا رفته است و سری به طاق علي زده است و حتما از کت حلال و حروم هم رد شده است.

 

منبع : كارنامه سه ساله چاپ سوم

گذري به حاشيه ي كوير


شش و نيم صبح از يزد حركت كرديم . به سمت كرمان . شمس و من . دو نفري به 35 تومن . با اتوبوس چه چيز تور ... و ساعت 9 «انار» بوديم . تخم مرغي با لقمه ناني و چاي . پاي فيض آب قناتي بر از ماهي . و نيم به ظهر رفسنجان . و در راه همه جا خشك . و نه خبري از آبادي . گمان مي كردم از طرف «كوه بنان» و «زرند» خواهد رفت . در حاشيه ي كوير . ولي مگر اين يكي حاشيه ي كوير نبود؟ آباديها - تكو توك - هر يك دو سه كومه اي ، و به ندرت نيمه هلال چند طاقي از فراز ديوارها پيدا . و بعد گنبدي - گنبد كه نه - هرم . زمخت و گلي . بر زمين نهاده . عين كلوخي پاي دري كه اگر برش داشتي در آبادي بسته است . و اين يعني كه آب انبار . حلقه حلقه چينه را بر هم نهاده - در دايره هاي بزرگ - و بالا رفته . هر حلقه اي تنگ تر از زيري . تا برسد برأس هرم . و اين علامت شاخص آبادي . يا پرچم افراشته به بي آبي . يكي دوتاشان را ديدم . در فرصت كوتاه يك ايست . هر كدام با دو دهنه ي مقابل هم بر كف زمين . و سوراخي بر سقف . و روزنه هايي بر مدرج چينه ها . و سر مي كشي تو . و چاله ي عظيم آب انبار . كه پر است از سنگ و كل.خ و پيت و قازورات . و چنان هيولايي اكنون سايه افكنده است فقط بر تو هم آب . يا بر حضور كوير .

و رفسنجان - يك چهار خيابان و مجسمه اي وسطش و نرده اي دورش و يك توپ فسقلي پايش . و شهر پست و بي درخت و خالي از آجر . و تك و توك مردم . در تعطيل عيد زده ي ايام رمضان . سر به زير و شبكلاه به سر . در جستجوي حفاظي از باد . كه چه گرد و غباري ميكرد! و باغها همه پسته . كه ترك هاي خشكشان را از سر ديوارها به ندرت مي ديدي جنبان . و بشقاب چلو قيمه سر ميز قهوه خانه . و گپي با سيد طلبه اي كه از يزد مي آمد . و انكشف كه دار العباده ي يزد چهار تا مدرسه ي قديمي دارد . با جمعا هشتاد تايي طلبه . مدرسه هاي مصلي ، خان ،‌ شفيعيه ،‌ عبدالرحيم خان . و جيره طلاب بين ماهي 10 تا 20 تومن . از آن چهار تا ما فقط يكي را ديديم . كدام را؟ كه توي بازار بود با سر پوشيده ي درازي به حياط . و كاغذ نويسي كنار بساطش وارفته و ولنگ و واز نشسته ، و مردي اش به كهنه اي قرمز بسته . و دراز . و بيرون از شلوار مانده . و خودش سوخته و تكيده مردي . از آنها كه گوشتشان را ميشود گذاشت روي بافور و كشيد . فقط به نگاه تلكه مان كرد . بي كلام تقاضايي بر لب ، يا دستي به تكدي دراز ... كه جوانكي ريشو ايستاد سر ميز به گدايي . و حرفمان بريد . پوستش عين چرم . و چشمها پر از ترس . و هنوز از وقاحت سؤال چيزي نياموخته . كه چيزي گذاشتيم كف دستش . و «مسافرين سوار شن ... » . و بشقابي دو تومن بابت چلو قيمه . و حركت .

سه و نيم بعد از ظهر كرمان بوديم . كولبارها به دوش و از گاراژ پياده // به جستجوي مسافرخانه اي . خيابانها دريده به چاله هاي لوله كشي . و چه خاكي بهوا . از گذر تنها «لندرور»ي كه نفهميديم مال آب بود يا برق يا بهداشت . انگش را داشت . اما تند ميرفت و خاك ميكرد و بيشتر سرعت را نمايش ميداد تا فلان اداره ي پر مدعا را . و ارزاق فروشي ها بسته . و فروشندگان لوازم برق و راديو و خمير دندان و OMO همه باز . اما هيچ خبري از مشتري . و اينك مسافرخانه . كوچه ي درازي ، و بعد در خانه اي ،‌و بعد دالاني ، و حياط . و اطاقها دور تا دور . و ملافه هاي تخت به رنگ جاي سيلي روي صورت . امشب كيسه هاي خواب را به كار خواهيم برد . كه از ميرزاي توكلي عاريه كرده ايم . گر چه دست و دلمان ميلرزد . اما چاره نيست ... و بعد آبي به سر و صورت . و راه افتاديم توي شهر . در خلوت دم مغرب يك روز تعطيل رمضاني .

شهر عبارت است از مجموعه اي نيمه خرابه . و گاهي خانه اي رو به راه . يا دكاني يا اداره اي . و ادارات گل و گشاد ،‌و با درهاي بسته ، هر كدام انگار كه قلعه اي - كه هر كدام نماينده حكومت - يا كاروانسرايي خالي . و بعد مسجدي . با كاشيكاري فرياد كننده ي سر در . و بعد ميداني و بعد بقعه ي مشتاقيه (2) ايضا خلوت . و درخشش برق بر كاشي ها يادآور ( يا جبران ؟ ) همه خاكها و غبارها و خشكي ها و كاهگل ها . و بعد سوز اول شب . و بعد غمي كه به صورت بغضي در گلو مانده بود . و بعد سوز كه باد شد و تند شد و برگشتيم . سر // راه حمامي بود كه تپيديم تو . و بعد مسافرخانه . با فرياد راديوش ،‌و بوي پيه سوخته در فضاش .


ناشتايي را خودمان درست كرديم . به ترس از شام ديشب . رمضان هم كه بود و حضرات هنوز در خواب . و هفت و نيم زديم بيرون . لباس پشمي برداشته . اول سراغ پستخانه كه بسته بود . بعد سراغ بازار وكيل كه هنوز باز نشده بود و بوي سايه و نم و قالي و زرد چوبه مي داد . بعد دنبال يك دوچرخه ساز - كه معلوم شد رسمشان نيست دوچرخه كرايه بدهند . ناچار پياده گز كرديم . از نو سراغ مشتاقيه كه روزش خرابتر از شب بود . و خانقاهي بود . و منبر رفتنم براي شمس كه اگر سيم چهارم سه تار را سيم «مشتاق» مي گويند به ابتكار اين باباست كه اينجا خفته . و بعد از اينكه اگر «ميرزاآقاخان» و «شيخ احمد روحي » و «ميرزارضا» - اين انقلابي هاي دوره قاجار - و آخري كه عاقبت تيرش را به هدف نشاند - همه كرماني اند ، آيا به علت آن همه كشتارها از اهالي كرمان نيست؟ و آن چشم در آوردنها و آن آخرين كله منارهاي نمايش دهنده به تاريخ كه آن خواجه ي خدا كرد؟ و اين همه آيا فقط به اين علت كه لطفعلي خاني بود و «زند» بود و اين شهر به او پناه داده بود؟ يا چيزهاي ديگري هم بودنه كه تاريخ نويس هامان هنوز خوابند؟ و نكند كه لطفعلي خان ميخواسته به هند بگريزد كه به اين سمت پناه برده بوده ؟‌و آن حرف و سخن «شيخي» ها و هم از اين كرمان ؟ و اين همه خانقاه كه از كرمان و ماهان داريمشان تا گناباد ؟ ... و بعد آريالاخان محلاتي كه از كرمان رخت به هند كشيد ؟‌... //

و داشتيم مي رفتيم به سمت قلعه ي دختر . (3) ‌كه بر بلندي سمت مشرق شهر سنگيني ميكرد . عين خشت سنگيني بر روي شيشه اي مات . با شيب تند و دامنه ي خاكي . و بعد تك و توكي جرزهاي خشتي - خشت هاي پيش از اسلامي - بر پا . و الباقي كپه هاي خاك بر سر هم نشسته و هدايت كننده به « هر كه آمد عمارتي ... الخ » . و نيز هدايت كننده به اينكه چون اينجا عادت نبوده حرف مخالف را بشنوند ، وقتي دري به تخته ميخورده و مخالف ، معجزه وار به قدرت ميرسيده ، تمام رشته هاي پيشينيان را نبه ميكرده كه هيچ ، استخوان پدرهاشان را هم از گور در مي آورده و مي سوزانده . و اين جوري است كه اينجا هيچ وقت سنگ روي سنگ بند نيست و به هيچ چيز اعتباري نيست و الخ ... و بعد كوبيديم به سمت «طاق علي » - شمال شرقي شهر . كه از بالاي خرابه ي قلعه ي دختر گمان ميكردي غاري است دستي ، 1اطاقي در سنگ درآورده . و لابد آثار نقوشي بر آن و از اين توهمات . و ده بكوب ... يك ساعت كشيد . خسته و نفس زنان از دامنه رفتيم بالا . و انكشف كه اشكفتي است . ريختگي كوه . و بر پيشانيش به قلم درشت و رنگ سفيد نوشته «ياعلي» . و كف اشكفت پوشيده از چربي و دوده و پيه شمع . و سه چهار تا شمايل كوچك اين بر و آن بر نهاده . لابد به پاسخ گويي به حاجات مردم . كه براي بچه دار شدن مي آيند و توسل و قرباني و غيره ... و پاي اشكفت ، گورستاني . مال خانواده هاي متمكن . و مسجدي كنارش به اسم « صاحب الزمان » . كه يكي از حجره هاش قهوه خانه شده . و قهوه چي روي سنگ قبري مي ايستاد و از پاي كته چاي ميريخت و مي آورد . وقبر متولي بنا زير منبع آهني آب دراز كشيده ، يا اسم و رسم . و زني و مردك افليجي مي پلكيدند . به انتظار روزي . يعني كه جنازه اي . ولي ايام عيد چه كسي حوصله ي مردن دارد ؟ ... و گورستان را باغچه مانند كرده . با خيابان بنديها و سايباني براي پاسبان سر چهار راهش . و بر سر قبرها باغچه اكي به شكل سرو ،‌ در سنگ در آورده . و در آنها زنبق و داودي و شب بو نشانده . اغلب زرد رنگ . و اينها دست پخت فلان فرماندار خدا ترس شهر - بقول قهوه چي - كه « مردم براي زيارت اموات خيلي ميان برهوت نباشند » . و آن طرفتر يك برج سنگي هشت ترك ، و گنبدي بر سرش . گنبد «جبليه » . بي اثر هيچ گوري بر زمين . و كلاهك گنبد ريخته ، به اندازه ي آسيا سنگي . و سه چهار تا از بچه ها مسابقه مي دادند به قلوه سنگ پراني از سوراخ گنبد . كه ما هم شركت كرديم . ارتفاع سوراخ بيست متري مي شد و عمودي سنگ به هوا انداختن ... بار اول بود كه تمرين ميكرديم . با سه تا سنگ دل و روده ام درد گرفت . و بر گلوي گنبد نه كتيبه اي و نه هيچ اثري از پوشش گچ و گل .

برگشتن به اولين تاكسي ايست داديم . از زور خستگي دو تا زن عقب نشسته بودند كه رفتند جلو . يعني كه مهمان نوازي ؟ و كركر خنديدند و پياده كه شدند از شمس پرسيدم :‌- انگار نجيب خونه اي بودند ؟‌كه راننده گفت :‌- بله آقا . و شمس پرسيد : - مگه اينجام نجيب خونه داره ؟- كجاست كه نداره ؟



و بعد از ظهر چرتي ، تا خستگي پاها در رفت و از نو به سگدوي . و اين بار خيابان «سركار آقا » - و از نو « بازار وكيل » . كه بيشتر تعطيل بودند . كبابي ها و نانوايي ها بساط پهن مي كردند براي افطار . اما تظاهر به روزه خواري در معابر فراوان . به سيگار كشيدن يا پالوده خوردن در دكه هاي نيم بابي . و قصابي ها با دو تا لاشه ي بز به چنگك آويزان . و در يك دكان عطاري يك دسته فلوس آويخته بود - هر ساقه اش به بلندي نيم ذرع بيشتر . و بعد رفتيم سراغ گاراژ «ماهان» . و قراري براي فردا صبح كه با سواري برويم . و اگر فراهم نشد با اتوبوس عصر . و اينكه «نشاني مان فلانجا . » و برگشتيم به طرف سينما . سه تاش را داشتند . پاهامان هنوز خسته بود و بايد وقت را ميكشتيم . اولي با چك و چيل «نورمن ويزدام» آن بالا . و براي هفت و نيم بليط داشت . و ما دو ساعت پيش بوديم . يكي ديگر «جري لوئيس» را ميداد با همپالكي اش . كه از خيرشان گذشتيم . و بليط ها يك تومن و دو تومن و سه تومن . انگار كه هر گردي گردوست يا هر سينمايي وسط اسلامبول يا شاهرضاي تهران است . ناچار رفتيم باغ ملي . قدمي كنار مختصر چمنش . و درخت ها جوان . و سيگاري بر نيمكت ، و مدتي به سكوت . به اين مي انديشيدم كه وقتي اين همه كارهاي بديهي نكرده مانده چه لزومي دارد كه تو قلم بزني؟ آيا فقط براي اينكه مي خواهي فرقي قايل باشي ميان خودت و اين دكاندارهاي كرماني كه معلوم نيست دخلشان از كجا ميرسد؟ و همين جور دم دكان نشسته اند و نه سيگاري ميكشند و نه كاري// ميكنند نه مشتري دارند و نه حتي ذكر ميگويند؟ ... و آن وقت اين ذكري كه تو گرفته اي ؟‌و تازه براي كدام مشتري؟ و مسخره نيست؟ «عمل» را ديگري ميكند و ديگران . و به گمان تو اغلب هم به غلط . و آن وقت حاصل اين نق زدنها ؟ ... كه تاريك شد . و رديف اطاقهاي بالاي باغ با چراغهاي روشن و رفت و آمد مردم . كه رفتيم جلو . انكشف كلوب شطرنج است . خوش و بش و «عجب كلوب قشنگي داريد و ...» نشستيم به بازي . تا ساعت 8 . و گردانندگان باشگاه ، فرهنگي ها و شاگرد مدرسه ها . كه يكي شان - از كلاس 5 دبيرستان - حسابي خوب بازي ميكرد . وقتي ماتمان ميكردند چنان قيافه اي داشتند كه انگار فتح خيبر كرده اند . دور افتادگي و تنهايي ولايت - و حالا دو تا آقا معلم تهراني كه دارند مات ميشوند! و خود خواهي ولايتي كه چه برقي به چشم هاشان مي داد . انگار كه با هر كيشي لقمه اي از آنچه را كه تهران از ايشان قاپيده است از نگ ما در مي آوردند ... دو ساعتي خوش گذشت . چاي هم بهمان دادند.

ديگر اينكه يك گربه ي آبستن هست كه شريك سفره ي ماست . يك شكم دارد به اندازه ي خمره . درست به شكل ذوذنقه . طرف سر باريكتر و طرف ته ،‌پهنتر . و گر نه ميشد مربع كامل . كباب را براحتي ميخورد و نان و پنير را به سختي . بخوش نشيني همه ي گربه هاي كبابي ها . و از زغالداني مي آيد . با رنگ خاكستري چرك . و چشمهاي آبچكان . و ما را بگو كه اين همه تعريف گربه هاي كرمان را شنيده ايم .

ديگر اينكه عيد است و تعطيل ؟‌و قالي بافي ها توي خانه ها ، و مردم از يزديها دير جوش تر . و شهر بد جوري پر از باد و خاك و خل . بايد زودتر زد به چاك . در يزد به هر سوراخي سر ميكرديم خوش آمد گويي بود و لبخند . // اما اينجا ؟ ... ديروز عصر تپيديم تو يكي از پالوده فروشيها . شربت بيدمشك را كه سركشيديم دري بود عقب دكان - حفره مانند - به دارخانه ي قالي . گفتيم سركنيم تو . و «اجازه ميدهيد ؟» كه جوانك صاحب دكان دست گذاشت به اوقات تلخي كه «قدغن است و عورت است » و از اين حرفها ... يا حمامي كه آن شب رفتيم . از در وارد نشده گفتند : «كارگر نداريم ، ها !» و ما از خدا خواسته . صابوني زديم و در آمديم . و زنها . كه عجيب بد دهنند . فحش ها مي دهند كه از مردها نمي شنوي . اينجا بيشتر از يزد زنها توي كوچه اند . آن دو تا كه به مهمان نوازي رفتند جلوي تاكسي و بعد هم سر هر كوچه اي چند تايي از ايشان ايستاده به غيبت ،‌و بتماشاي خلوت معبر . و بعد هم خدمه ي مسافرخانه كه زن ها هستند . چادر به نوك سرشان آويخته و چه شلخته . از زن يزدي در آن چهار روز ما حتي صدا نشنيديم . شمس ميگفت :‌« به نظرم همه زنهاي يزدي آبله رو هستند .» ولي اغراق ميكرد . كه چندان زني نديديم . اما در كرمان زن به اجتماع بيشتر وارد است . واين ورود به اجتماع را گويا با فحش دادن اعلام كرده (4) .// و زيبايي شان در زبر و زرنگي شان . و در يك وجب جا چمباتمه نشستنشان . و بعد چنان راه مي افتند كه انگار تيري از چله ي كمان .



و اينك ماهان . گوشه اي از بهشت . وسط چنين بيايان قفري . پاي «جوپار» لميده كه در مقابل توچال - با همان برش ها و طرح - مشتي است نمونه ي خرواري . گلدسته هاي بقعه از دور عين دو تا سرو قد كشيده بود و تا تلالؤ گنبد به سوار مان برسد نمي شد فهميد كه گلدسته اند . و حالا درست كه مينگري ميبيني قانون حفاظت از گرما در مئذنه ي اينها نيز اثر كرده . كه پوشيده است و رابطه اش با خارج ، نظر انداهاي باريك و درازي است مزغل مانند . و انگار ميكني كه مئذنه نيست ، بلكه بالاي گلدسته كمي آماس كرده . و چه غنيمتي است اين ماهان . و چه خوش سليقه بوده حضرت شاه . از خانقاه نعمة اللهي تهران سفارشي همراهمان است به جواز توقف درين جاها كه مسافرخانه ندارد . از دكتر نوربخش . كه دختر عموي سيمين را به زني برده . و حالا حضرت قطب است . جانشين ذوالرياستين . و گر چه بگومگويي درين جانشيني .. از طرف مدعيان . ولي خادمي كه سفارش را گرفت تا به صاحبش برساند سخت خبردار ايستاد .

به نفري چهار تومن يكسره آمديم . راهي نيست در حدود تهران تا كرج . نيم ساعتي توي چمن و باغ گشتيم . كولبارهامان در كفش كن نهاده //و به اين فكر كه كدام حجره را بهمان خواهند داد . و حجره ها در اختيار جماعتي از زوار - با عر و بوق بچه ها و قبل منقلشان ،‌و كوره زغالي گوشه ي ايوان ،‌و آب گوشت سربار . خادم مي گفت هر ماه سيصد نفري در حجره ها بسر مي برند - يك هفته ده روزي - و بعد راه مي افتند به رفتن . و تازه ماشين نيست . كه بر ميگردند و از نو پوست تخت پهن كردن و غيره ...

بقعه و بارگاه از 840 هجري برپاست و مرتب تعمير ديده و يك گلدسته ي پيش صحن در دست تعمير بود - و بقيه عمارت رو به راه و بي بوي گدا بازي و زيارت نامه خواني و متوليگري و شمع دزدي . نوعي باغ ملي با صفا با سروهاي بلند دور باغچه ،‌و زير سيگاريها به تن ستبر و پيچيده شان كوبيده . و كف حياط چنان تميز و فرش شده به قلوه سنگ هاي مشجر - كه حيفت مي آيد با كفش راه بروي . وزنجير بست در ورودي صحن پدر و مادر دار ،‌ و قرينه سازي درهاي متعدد ،‌رو به روي هم و بر يك محور . چنانكه از اين سر تا آن سر پنج تا در را مقابل هم ميبيني . و موزه آستانه با جزوه ي قرآني كتابت سال 710 . وقرآنهاي ديگر . و نيزه اي و شمشيري و تخماقي ( كه مگر ابزار صوفيگري اينها هم بود؟‌و تا كي ؟ )‌و كشكول بزرگي بر چهار پايه اي آهني ،‌كه لابد در آن ديگجوش مي پخته اند . يك شمعدان برنجي كار هند . كه با درهاي آستانه يكجا آمده . و بعد كتابخانه . ونگاهي به فهرستش . كه كتاب دعايي را به اسم «صادق هدايت» ضبط كرده بود . و هزار جلد كتابي كه هر كدام در خور ديگري . و روي يكي از قبرهاي حياط خلوت شمالي آستانه بر سنگ نوشته بود كه :‌

دنيا چو حباب است ،‌و ليكن چه حباب ؟ نه بر سر آب ،‌بلكه بر روي سراب//

و آن نيز سرابي كه نبينند بخواب (‌يا بببينند؟) و آن خواب چه خواب ؟ خواب بد مست خراب



كه خادم رسيد و كوتاه مردي پير با او . با لباسي ميانه ي درويشي و آخوندي . عمامه ي تنگ بسته عين شبكلاه - و قبا يخه بسته . و عباش زير بغل و گيوه به پا . و سلام و عليك و عزت و احترام و كاغذ را روي چشم نهادن و اينك حجره ي ما . با زيلويي و يك تخت چوبي خالي و يك طاقچه كتاب . و بالاي بخاري عكس حضرت قطب . در زي درويشي . با بوق و من تشاء و خرقه . و عكس هاي ديگر . از ذوالرياستين - قطب سابق - با جماعت مريدان . و بالايش پوست تختي به ديوار كوبيده و كشكولي و تبر زيني و دو تا اره دندان سگ ماهي . و يك كلاه نمدي شش ترك ميان آن دو نهاده . و تشكرات . و يارو رفت . و تا بساطمان را پهن كنيم يكي آمد دم در . بوق عليشاهي با ريش و پشم سياه . از اين گوش تا آن گوش . عبايي بر دوش . و زيرش پيراهن زير شلواري بلند و چركمرد . و خودش به قيافه ي قصاب ها . سرخ و سفيد و گوشتالو . و «بفرماييد.» و قهوه اي گذاشتيم روي چراغ الكلي مان و گپي . ميگفت اهل زاهدان است . ( ولي شمس ميگويد در تهران او را ديده . ضمن آن بزن بزنهاي سياسي . و چاقوكش مانندي ... ) و به دستور مرشد خويش كه در تبت است به اعتكاف آمده اين طرفها كه زمين بي حجت نماند . و مدعي خواب كردن است . و خادم آستانه را گرفته كه بيا بخوابانمت و هنوز موفق نشده . ميگفت ما ده نفريم . پيروان درويش علي مصري . و دو نفرمان اروپايي اند و الباقي ايراني . گوشت و حيواني نميخوريم و عهد كرده ايم 30 و 60 سالگي بمانيم (؟) و گذشته از خواب كردن بيداران مدعي شفاي روحي امراض غير روحي هم بود . و از اين خزعبلات ... و دانشكده افسري را هم ميگفت ديده و كلاسهاي هنرهاي // زيبا را هم مستمع آزاد بوده . و مدعي نقاشي هم بود و كتابي هم نوشته بود در فلسفه ، و از اين لغاب فرنگي باب روز هم سر زبان داشت . «پروگره» و «كنسيانس» و «ليبيد » و ديگر خر رنگ كن ها . و جالب شعري بود كه در آخر به نقل از حضرت شاه خواند :

بهشت روي زمين است قريه ي ماهان به شرط آنكه تكانش دهند در دوزخ (5)



ديگر اينكه اين قريه ي ماهان پنج تا قنات دارد و هفت هزار تايي جمعيت و يك موتور ديزل MWM كه به آستانه برق ميدهد - سر شب ها تا نه و نيم ،‌ده . و به يك نيمچه خيابان . غير از اين ، چند تا دكان دارد و يك چهار خيابان تازه ساز جلوي آستانه و يك آسياب موتوري . و قنات هاش همه از جوپار آمده . مهچال ، تيگران ، فرميتن ، سه كنج (سه گچ؟) ، وكيل آباد . و آبي كه از اين قنات ها دور آستانه ميگردد ، دو چندان نهر كرج .

ديگر اينكه صاحب حجره يك شرح حال حضرت شاه گذاشت دم دستمان براي مطالعه . و اين هم نام دو تا از كتابهاي طاقچه اش كه نرسيده ورق زدم :‌

- رباعيات شارق يزدي كه «در كرمان انشاؤ فرموده في سنه ي 1339 »‌. 370 تاي رباعي است و بعد مختصري غزل و قصيده و مسمط . «‌ در مطبعه ي مباركه ي دار الامان كرمان 1339 - در شهر صفر المظفر به زيور طبع ... »‌و الخ

- معرفة السل من مترجمات ميرزا سيد رضا خان صديق الحكماء . ماه صفر 1319 . تأليفق دكتر اليزه ريپار فرانسوي مسيحي - 1900 - كه در آخرش به مطالعه كنندگان بصير اعلام ميكند كه «چون كليه ي اسباب مهيئه ي سل در اين // مجرم موجود اند دو نيست به همين مرض داعي اجل را لبيك گويم . اگر خداوند متعال تفضل فرموده و قوه عنايت فرمود كه بتوانم اين اسباب مهيئه را از خود دور نمايم يحتمل تا شصت و چيزي زندگي كرده و خدمات عمده ي علمي براي ابناي وطن و دولت و ملت نمايم . فالا مشكل است كه تا پنجاه عمر نموده باشم . » به نظرم همينطورها هم شده . و جالب اينكه در اواخر كتاب 8 صفحه اي لغت نامه داده در توضيح اسامي و اصطلاحات فرانسوي طب . مثل «باكتريولوژي» يا «بلادون» و از اين قبيل .



ديشب ذخيره ي الكل چراغ سفريمان را خالي كرديم كف حجره در دو سه بار - تا نمش برچيده شود و بشود خوابيد . و دو نفري كشيك رطوبت داديم . دو ساعت به دوساعت . يكي روي تخت يكي روي زمين . و شام ،‌ شير و ماست و تخم مرغ . كه شير بريد . و لورش را خورديم . بقالي پشت آستانه فقط پنج تا تخم مرغ داشت و سه تا پرتقال . و همين هم از سر ما زياد بود . كه براي صبح هم گذاشتيم . و پنثر هم ، شاممان كه تمام شد رسيد . خادم دستگاه كه دنبال پنير رفته بود - آمده ميگويد حضرت بوق عليشاه زاهداني عاقبت خوابش كرده و فرستاده استش بكربلا و مشهد . (‌و اين آرزوها كه مگر در خواب عملي بشود ! و اصلا يارو چه اصراري دارد در خواب كردن مردم؟ مگر بيداري چه عيبي دارد؟) اما خود خادم ميخواهد اين دفعه در خواب بجاهايي برود كه بلد است . مثلا كرمان . يا سيرجان . كه اهل آن است . و اين يعني كه حتي خادم آستانه ي ماهان هم ميخواهد اين گل مولاي ما را امتحان كند! و اين حضرت را بگو كه با ترك حيواني چه گل و گردني دارد و چه // قد و قواره اي بهم زده! من خودم در 19 سلاگي يك سال گوشت نخوردم هنوز كه هنوز است دارم تقاصش را پس ميدهم . و اصلا ديشب تا به حال همه اش به فكر اين دم و دستگاهم . با اصطلاحاتش و سنتش و معنايي كه در آن نهفته . و ببينم اصلا «قطب» يعني چه ؟ يعني مركز دايره . بسيار خوب . ولي ديگر چه ؟ آيا نه اينكه يعني حتي در حوزه ي حقير تسليم و رضا يكي باشد كه فعال ما يشاء‌باشد؟ عين صاحب فتوا . كه فعال ما يشاء ديگري است در حوزه ي شايست و ناشايست هاي خصوصي و بي ضرر . مسائل عمومي و بزرگ و اجتماعي را كه از حوزه ي عمل «فتوا» بريده اند . عين اينجا . مقاومت و فرقه سازي فعال باطني گرايانه را كه از اين حضرات گرفته اند . ناچار چه باقيمانده ؟ همان حضرت قطب و جماعت قليل مريدان . كه تازه هر به ده سال يكبار انشعابي تازه است و حقارت مضاعف حوزه هاي بي اثري . اما به هر صورت دكاني . و نان و آبي . كه هنيئاٌ لهم . و تازه يارو صاحب اختيار شركت نفت ملي فخيمه است . اما درويش است و بوق و من تشاء و ديگر قضايا ... آنكه مشتاقيه را به اسمش ساخته اند - و حتي اين حضرت شاه - تا حدودي مردي بوده عاصي و يكدنده و در راه عقيده اي سر نهاده . اما اين حضرات دراويش معاصر كه بر سفره هاي رنگين سنت آن مردان نشسته اند و از عليق نفت آ×ور به گردن بسته - فقط مردم را خواب ميكنند . و آن وقت تبليغ در معني اينكه « دنيا چو حباب است ... و الخ » . در اين زمينه حتي كسي مثل «خيام» مقصر است . گر چه دخلي هم به كار عرفان و درويشي ندارد (6) هنرش ابدي . بسيار خوب اما محتوي // شعرش ؟ و مگر نه اينكه «هدايت»‌سر سپرده ي او بود ؟ و خود كشي كرد؟‌و گيرم كه اين خود كشي نوعي وسيله ي اعاده ي حيثيت اشرافيتي كه هدايت ازش بيزاري ميجست اما وابسته اش بود اما به هر صورت احساس پوچي كه آمد خودكشي مطرح ميشود . و احساس پوچي خود اعتراضي است در مقابل تقدير كور . ومگر نه اينكه خيام ضد «اختيار» حرف ميزند؟ آخر او «قدر»ي است . چه رسد به حضرت خواجه و آن جماعت ديگران . و حاصل حرف همه ي ايشان اينكه تو هيچي و پوچي . و اين آيا نه به اين معني كه روشنفكر اين ولايت حدود هزار سال است كه دارد ناله ي درماندگي ميكند ؟ و چون عين تو از حوزه ي عمل و امكان اخراج شده است ،‌ دل به حوزه ي ناممكن و محال خوش كرده ؟ و به اينكه :

گر بر فلكم دست بدي چون يزدان بر داشتمي من اين فلك را زميان ... و الخ ؟


و آن وقت حاصل غير مستقيم اما ديرپاي اين «قطب سازي» و «مرجع بازي» ؟‌- اينكه اگر در مسائل خصوصي و بي ضرر و در شايست ناشايست هاي خانگي محتاج مركز دايره ي خلقتي كه حضرت قطب باشد - پس واي به مسائل بزرگ و عمومي و بايست و نبايست هاي مخاطره انگيز . كه حتما وابسته ي وجود ذيجود «قطب الاقطابي» است !



ديروزصبح هنوز از حجره در نيامده بوديم كه شهردار سابق رسيد . به دعوت براي ناهار . و نشست به درد دل . كه از درآمد آستانه ماهي سيصد تومن به رئيس فرهنگ محل ميدهند براي روز مباداي دخالت اوقات . و اينكه متولي آستانه از گنابادي هايي است كه خيال دست اندازي به كار آستانه را دارند . و اينكه آستانه سالي صد هزار تومن عايدي دارد كه ... ميشود . از اوقافش كه در آباديهاي اطراف تا سي چهل فرسخي پراكنده . و مثلا فلان فرماندار كرمان كه شرح حال حضرت شاه را نوشته سه هزار تومن حق البوق گرفته ... جوري حرف ميزد كه انگار ما آمدها يم به بازرسي . و بعد قهوه ي ما حاضر شد . با الباقي الكلي كه ته چراغ بود . و بعد يكي دو تا غزل برايمان خواند . با نيم دانگ صدايي كه از پيري برايش مانده . و اصرار كه ما هم بخوانيم . و خوانديم . تو خانقاه بسر ببري و طرفت از سر سپردگان حضرت شاه باشد و نتواني غزل بخواني؟ و بعد چرت گفتيم از سياست . و بعد احوال آب و ملك را پرسيديم . و او گپي زد از فلانقدر سيب زميني رسمي كه بايد به ارتش بفروشد و زميني كه بايد با تراكتور شخم بزند - كه دوتاش به اين حوالي هم آمده - و بعد رفتيم سراغ آب فراوان آبادي . مجموع آب ماهان 3200 سهم است و قيمت متوسط هر سهم پنج هزار تومن . يعني كه تنها ثروت آبي ماهان سالي 19-18 ميليوم تومن ! و بعد صحبت از اينكه به ازاي «سنگ» عراقي ها و «قفيز» يزديها اينجا هر واحد آب را يك «قصب» ميگويند . و اين يعني مقدار آبي كه 25 گز مربع زمين شخم زده را در مدت يك «تشته» آبياري كند(؟) و اين تشته چيزي است در حدود يك ساعت آبي . كاسه اي است مسي و سوراخي بركفش . كه مي اندازند روي آب تا پر شود . ظرف پنج ،‌ شش دقيقه . و بعد رفتيم سر آسيابهاشان . و اين اساميش : بنه گاه ، حاج امين ، ماهان پايين ،‌شاه ،‌ ملااسكندر ، كل اسمال ،‌سيدحسين . كه فقط همين آخري داير است . و بعد راه افتاديم و با هم آبادي را گشتيم و سه تا از آسيابها را ديديم . يكيش آسياب حضرت شاه . ميگفت ششصد ساله است . حضرت كه آمده اينجا ،‌سر آب همين آسياب نان و ماستي از دست دخترك آسيابان خورده و گلوش گير كرده و ماندگار شده . نه تنها براي زندگي ه براي مرگ هم . از بادها هم حرف زديم و از باران ها . بادشان نظمي ندارد . هميشگي است . اما بارانشان . ميگفت از نوروز به بعد سر هر «شش» باران دارند . معمولا . يعني ششم ، شانزدهم ، بيست و ششم هر ماه . و همين جور تا خشكه تابستان برسد . و اين رسم «شيشا» است .

بعد برگشتيم سراغ قالي بافها . به سه تا خانه سرزديم . هر يك با دو دار قالي . يعني از در خانه اي ميگذشتيم كه شنيدم صدايي مي آيد در حدود قرآن خواندن . اول گفتم لابد رمضان است و مقابله دارند . اما پشت ديوار خانه ي دوم - و همان آوا . كه دقت كه كردم ديدم عربي نيست . كه انكشف استاد كار دارد نقشه ي قالي را ميخواند . به آوازي محزون و كشدار و ضربه اي در آخر - همچو قافيه . كه تپيديم توي خانه . در كوتاهي و بعد باغچه اي خشك . و بعد اطاقي و بعد باغچه ي ديگري ،‌رنگين و شاداب - اما به دار آويخته . و از وسط بريده . و سه تا كودك پايش نشسته بر خاك . نه به تماشا ،‌كه به ويجين ... و بجاي در آوردن علف هاي هرز ،‌ريشه هاي رنگين مي كاشتند در شيار تارهاي سفيد . و هر سه دختر . با سرهاي بسته و انگشت هاي باريك - با نوك تركيده و قرمز . و اطاق بي نور . و يكي شان سرفه كنان . همان كه نقشه را ميخواند . بزحمت 12 ساله اي . كه باز بغض آمد . و ديدم كه چه به زحمت ميتوان پانهاد برين قالي . اين صنعتي كه نه پول سازمان برنامه را پس پشت دارد نه اعتبار بانك صنعتي را و نه وام بانك صاداران را و نه قرضه ي بانك بين المللي را . اما همچنان زنده است . و به قيمت جواني بي باعث و باني ولايات ...

و خانه ي دگير و قالي ديگر . و خانه ي ديگر و قاليچه اي . و اين بار ابريشمي .// يك جا متن لاكي بود ،‌جاي ديگر بيدمشكي . يك جا ترنج بود و جاي ديگر ترمه . اما زمينه ي اصلي همه جا فقر بود و گرسنگي و رها شدن به تقدير ... و آن يكي كه سه ساله هم نمي نمود ! و خانه ي سوم ،‌استاد كار مردي بود . سي ساله . ميگفت «براي شركت فرش ميبافيم . به گزي 60 تومن مزد ( از آن قالي ها بود كه در بازار متري هزار تومن مييفروشند)‌. و نقشه و پشم و ريسمان از شركت . و دار و ابزار كار و محل ازما . »

به اختلاف اقوال شركت فرش تنها در ماهان 250 تا 300 دار قالي دارد . از مجموع 800 داري كه در تمام ماهان برپاست . و اگر پاي هر داري بطور متوسط سه نفر كار كنند ،‌ ميش ود 2400 نفر . و جمعيت ماهان 7هزار . و وقتي متوجه باشي كه اين همه كشت و آبادي پاي چنان آبي كار مردهاست ميبيني كه چرا اين همه كودكان پاي دار قالي مي پژمرند . و سلامت باد سر اين شركت فرش كه بجاي تجديد نظري در شرايط عادي بازار كار - آمده عين همان شرايط را پذيرفته و شده يار و ياور استثمار. و بعد هم سلامتتر باد سر اين «هنرهاي زيبا» با آن عرض و طول دستگاهش كه انگار اين صنعت را كرده . و دلش خوش است كه نقش هاي را كج و كوله ميكند . (7)

با مدير مدرسه شان هم آشنا شديم . نه كلاسه . كه جوانكي يك پا و// تركه اي بود ،‌و جوشي و با چوب زير بغل . شباهتكي داشت به معلم هايي كه چخوف در قصه هايش مي آورد . ازش پرسيدم چخوف را خوانده ؟‌نخوانده بود . قول دادم هر چه ازش ترجمه شده برايش بفرستم ... باغ هم رفتيم . هنوز زير شكوفه . اما به باران روز دوم اقامتمان گلبرگ ها ريخته و آرايش بهاره شان پيس شده . يا كچل . و آسمان كرمان را هم ديديم . كه چه بلند و چه عظيم و چه پاك و چه نوري از بي مهتابي شبانه ي ستارگان بر زمين پاشيده . و سه روز در آن حجره مانديم . و چنان امن و چنان آرام كه پناهگاهي براي همه ي بازنشستگان كشوري و لشكري . حتي بوق عليشاه همسايه مان با رفت و آمد هر شبه اش به قصد خواب كردن خلق الله و فال گرفتن و اين حقه بازيها ... نتوانست مزاحمي باشد .



و اينك بم . خرمشهري منهاي كارون . با خيابانهاش تميزتر (‌ و اما كوچه ها ؟‌- ميگويم . ) و با همان نخل ها ،‌باضافه ي بوي بهار نارنج و كوچه باغهاي مستقيم . اما در قدم اول آنقدر كور ميبيني هك انگار آغ ممد خان همين دهسال پيش از اين جا هم گذشته . دكتر دندانساز بهداري ميگفت :‌99 درصدشان كور ظاهرند ،‌الباقي كور باطن . كه شوخي ميكرد . وراستي چرا اين همه چشم معيوب ؟ به علت آب ناسالم؟ يا اثر باد و ريگ روان؟ - كسي جوابي نداشت . همين دكتر بود كه حاليم كرد كه چرا آن سمت ها همه دندان طلا ميگذارند .(8)//



از ماهان با سواري آمديم . چهار ساعته . به نفري 6 تومن . از «تهرود»‌گذشتيم و از «ابارق»‌. و در «دارزين»‌نميرويي خورديم و بعد از «مهراب» گذشتيم و بعد بم . و اينجا در خانقاه شهر زندگي ميكنيم . شهر دو سه تايي مسافرخانه دارد . اما ديگر نمي خواستيم غريبه بمانيم . و خانقاه خانه اي است بزرگ . پاي منبع آب شهر . شرقي حياط ،‌دو تا اطاق است و تالار مانندي كنارش براي مجالس . و اين مثلا بيروني است . و غربي حياط ( انردوني ) محل سكونت دوده دار ( = خانقاه دار ،‌مجلس دار)‌و خانواده اش كه استوار ارتش است و خوش قد و بالا ،‌با پنج فرزند و دو دانگي خوش . (‌ديشب حدود سه بعد از نيمه شب مناجات ميكرد) و رفتار يك جناب سرهنگ را دارد - در جواب سلامي كه توي كوچه بمردم ميداد . و عجب پذيرايي ميكند !‌شب اول فسنجان . و امروز صبح شير و مربا و تخم مرغ . به قبل منقلمان نگذاشت دست بزنيم . كه «سه روز مهمان خانقاهيد. » سفارش تهران اينجا بهتر كارگر افتاده . آخر هنوز پلاك طبابت كسي كه از تهران سفارشمان را كرده بدر خانقاه است . دكتر نوربخش . كه خارج از مركزش را اينجا ميديده و خانقاه را خود او ساخته و گذاشته و رفته .

دوده دار كه رفت سر كار اداره اش ،‌ما هم در آمديم به سمت ارگ بم . كه عين كندويي عظيم از گل - كنار شهر بر سر بلندي متروك افتاده . و عين شهري . با حصارهاي هنوز مرتب و خندق اطرافش و بازارها و كوچه ها و پيشخوان دكانها و كوچه هاي سرپوشيده و سراها و كاروانسراها و مدرسه اي بزرگ و مسجد جامعي و مقر حكومتي بر بلندترين نقطه . پاي ديوارها از سنگ يا آجر ، و الباقي از گل و خشت . و همه ي شهر بر روي صخره اي نهاده و پستي و بلندي اش شيب و خيز كوچه ها و محله ها ا معين كرده . و تيرهاي // چوب خرما - پوشش سقفهاي ديروزي - گله به گله افتاده و پوسيده . و چاههاي عميق در صخره در آورده . يكيش گوشه ي شمال شرقي مسجد جامع . چاه صاحب الزمان . و در و ديوار اطاقك كنار دهانه اش پوشيده از شمايل هاي چاپ تهران ... و اين همه متروك . و بقول جوانكي كه به پرس و جو از تهران و راهنمايي ارگ دنبالمان افتاد : « مسكن وحوش بيابان . و يك جفت اژدها كه هنوز بر سر گنج هاي پنهانش پاسباني ميكنند .»‌و شمس سه چهار حلقه عكس گرفت . و جوانك از پدرش نقل ميكرد كه ارگ تا صد سال پيش آباد بوده و آخرين بار در اوايل حكومت كودتا خلع سلاح شده و يقولون كه سربازهاي ساخلوي آن زمان هنوز زنده اند . و از وقايع سابق يكي اينكه رفعت نظام را - از خوانيني محلي - كه خيال فتح تهران را به نفع مشروطه داشته حاكم كرمان به حيله گرفته و در همين ارگ بدار آويخته . كه به همان افسانه سازي معهود سه بار طناب دارش پاره شده و از نو . فكرش را ميكردم كه سه بار طناب دار پاره شود و درق بخوري زمين ، و دست و پا و كمرت عيب كند ،‌و گلو كه درد گرفته و ميسوزد ، و خفقاني كه هنوز اثرش نپريده ،‌و ترس از مرگ و ... افكار ديگري از اين قبيل ،‌در خور آن ويرانه .

و ظهر ميهمان خانه ي ثروتمندي از دوستان خانقاه . در باغي بزرگ و خانه اي مجلل و پرده ها همه فته دوزي (‌ظاهرا پته دوزي درست است‌)‌روي شال . كار كرمان . و چه مبلهاي كار هند . و چه فرشها . و چنان پذيرايي شاهانه اي كه فقط ماست و خرماش بيست نفر مثل ما را بس بود . و چنان احساس گناه كردم - از نشستن بر چنان سفره اي - كه تمام بعد از ظهر صاحب خانه را كشيدم باستنطاق . سؤال و جواب . و حاصلش مختصري اطلاعات كشاورزي و مربوط // به آب و خاك - بخصوص در باب خرما - كه اينجا جاش نيست . و عصرانه سر قنات حسين آباد . و اين مظهر قنات عجب كششي دارد و عجب خاطره انگيز است . حتي نوعي جواز عبور است از تاريخ و براي ورود به اساطير . نوعي آزاد كنندگي در آن مي بينيم . عين سيمرغ و پرش كه آتش مي زدند . دستم را كه در آبش ميكنم انگار يكي از مزدوران آن مقدوني است - يا همراهان آن ذوالقرنين - كه اكنون از ظلمات گذشته و به آب حيات دسته يافته ... يعني فقط بعت آشنايي هاي دهاتي؟‌يا به - عزت آب درين برهوت؟ يا بحرمت «ومن الماء‌كل شيء حي»؟ بهر صورت اگر قرار باشد مسائل سر حدي فلسفه را در اين ولايت بشماريم اوليش حتما قنات است . بعد مرگ و عشق و آن قضاياي ديگر ... با اين فكرها تا مغرب پاي قنات مانديم . و گاهي غزلي از حضرت دوده دار . و گاهي سكوت و تماشا . تا ميزبانان افطار كردند و برگشتيم .



شب اولي كه در خانقاه بوديم مجلس ذكر داشتند . ده دوازده نفري . به آخوند بازي و دعا خواندن و دست آخر دعاي كميل . و وسطش يك افسر شهرباني سه تا غزل خواند . و جوانكي كه با صداي خروسي غزل حضرت شاه را غلط ميخواند و يك سرگرد ارتشي كه اصلاحش ميكرد . حدود ساعت 9 مجلس تمام شد . دو ساعت بيشتر طول كشيد . و ديگر حضار چنان ساكت و با چنان سرهاي بزير افكنده . كه انگار چرت ميزنند . يعني كه «مراقبه» -؟ نه . بيشتر «آداب الچرت» بود تا هر چيز ديگر . و بعد رفتند منهاي آن افسر شهرباني كه نشست . و نه و نيم شام دادند و بعد گپ زديم . از سياست و از تهران . و پرس و جي ما از اوضاع محل . و پرس و جوي افسر شهرباني از كار و بار ما و از نسبتي كه با كي اك داريم . و بعد اظهار معلوماتش كه در كرمان دختر گرفتن ارزانتر در مي آيد تا بيوه گرفتن . و من اشاره كردم كه انگار خانقاه ها چه در تهران و چه اينجاها پاتوق فعاليت هاي خارج از برنامه اي ارتشي ها شده . و جستجويي كه چرا؟ و جواب او كه ديگران قمار بازي ميكنند و آنكه مرد حق است جايش اينجاها و الخ ... كه افتاد بدرد دل . و انكشف كه خودش مازندراني است و مختصر آب و برنجي دارد كه گفته سهم محصول او را حواله كنند اينجا . و در مقابلش پرتقال خريده از اهل محل به دو قران ( نرخش در بازار يكي 6-5 قران بود )‌و بيست و سه هزار تايي پرتقال خريده كه بجاي پول برنج بدهد . و حالا كه برنج وارد شده روساي شهرباني و دادگستري مانع كار او شده اند و اهل شهر را تهديد كرده اند كه « برنج - بي برنج . پول بايد داد.» و حالا حرف و سخن و پرونده سازي . و اينكه تنها گناه او خوش نداشتن از شب نشيني هاي ولايتي و قمار ايشان ... كه حضرات بهشان برخورده و ديگر قضايا .

بعد دوده دار قصه گفت . كه جوانكي بروده زردتشي كه به خل خلي يا به بيزاري از تشريفات و عنعنات دين خانوادگي عصيان كرده و آمده مسلمان شده . و پناه آورده باين خانقاهي ها . كه اسمش را گذاشته اند كريم . بي خبر از خانواده . كه چندي بعد تصميم گرفته اند زنش بدهند . و حالا چكار بكند؟ او مسلمان و زن زردشتي!؟ و مگر ميشود ؟ و براي اينكه از اين تكليف شاق بگريزد خودش را از مردي مي اندازد . بهمين سادگي . يعني كه پوست خايه اش را با تيغ ميبرد و ريسمان ميبندد دور //خود خايه ها - بهمين دقت - و بعد سر ريسمان را ميبندد به چفت در و خودش را مي آويزد به آن بهمين راحتي ! و بعد خونريزي و اختلال مشاعر و درد سر . هم براي خانقاه و هم براي زردشتي ها . تا عاقبت مي فرستندش تهران كه هم پايين تنه اش را معالجه كنند و هم بالا تنه اش را . يعني كه كله اش را . چون مسلم شده كه خل است . هم بعقيده خانقاهي ها هم بعقيده زردشتي ها . و اين نكته ي آخري را افسر شهرباني گذاشت . الباقي را بايد در تهران دنبال كنم . (9)



روز بعد گفتيم پسگوچه هاي شهر را بگرديم . در 1332 د.د.ت. زده اند . و علامتش بر همه ي در و ديوارها. و حالا همه جا از نو پر از مگس و خاك و كثافت . و راستي كه اين همه چشم آفت زده آدم را خجل ميكند حتي از نعمت «ديدن». د عوض بادمجان بم را ديديم كه آفت نمي زند . // بوته اش عين درختي و سه چهار ساله و بلندتر از قامت آدمي . اما بادمجانها بهمان قد و قامت معهود - و هر سال از نو گل كردن و بار دادن . بوته درخت ها زير گل بود و گفتند كه تا بيست روز ديگر بادمجان بدست مي آيد . بوته ي كرچك نيز در همين حدودها بود . عين درختي كنار خيابان ايستاده . انگار چناري چهار پنج ساله . و انگار درختي زينتي كه مثلا شهرداري كنار معابر كاشته . و بكرات سر درخت - بوته هاش از لب ديوار باغي پيدا . كه با خوشه ي غوزه تيغدار و سبز و بنفش ،‌مشت گره كرده اي را مي مانست . مشتي كيله روغني . و گفتند كه در رودبار جيرفت پنبه نيز چنين قد و قامتي دارد . كه مردان بالغ ازش ميروند بالا ،‌بغوزه اش را چيدن . و بعد قهوه خانه اي . و دو تا چاي . و گپي با پيرمرد سوخته ي تكيده اي كه اشنو كاغذي مي كشيد . و سبيل دراز سفيد داشت . شاربش زرد شده . و انكشف كه يازده دكان ترياك فروشي در بم هست . يعني اول ازش ترياك خواستيم . شمس در آمد كه «... اين بنده خدا گرفتار است و ما غريبيم و راه بجايي نداريم و ...» از اين قبيل . كه از يك قوطي سيگار آهني حبه اي گذاشت توي دستمان . سياه و بي بوي ترياك . ميگفت افغاني است . و حسرت ميخورد براي ترياك فارس . و من در آمدم كه «اين كه همه اش قير است .» و او ، كه :«ميخواستي زعفران بهش بزنند؟»

بباغ كشاورزي هم سر كشيديم . محقر و قلابي و نمايش دهنده . با رديف اخترهاش كنار جوي . و مختصري پرتقال و مركبات و يك كرت كوچك نيشكر. كشت نمونه . به دو سه تا از باغهاي خصوصي نيز سر كرديم . به در زدني و «ياالله» و تو رفتن. كه يك جا اصلا جوابي نيامد. و همان از دم در تماشايي ، و بازگشت . پشت اين ديوارهاي ستبر چينه اي //چه بهشت هايي و چه نخل هايي! بخصوص باغ جعفري كه يك وقت حكومت نشين بوده .

هنوز ايام عيد است اما انارها گل دارند و بهار نارنج سر درخت ها است و بوته اي اسفند در حوالي شهر به گل نشسته و نخل را تازه بو داده اند. يعني كه خوشه هاش را با خوشه هاي نر بهم بسته اند براي لقاح - و آخر گل سرخ است و شاه پسند و گل ساعتي در نهايت شكوفايي است و تك و توك مركبات سال پيش هنوز بدرخت ها آويخته و مو دارد به غوره مي نشيند و ساعت نيم ساعت از تهران پيش است و سر شب دب اكبر و اصغر در آسمان شمال پايين افتاده تر بود .

و گرما آن قدر بود كه از نا رفته به خانقاه برگشتيم . ليوان آبي و درازكش . تا يك بعد از ظهر ، كه ناهار دادند . و بعد سراغ طاقچه ي كتاب خانقاه . كه در هم دارد و مثلا گنجه است. و يك ساعتي ورق زدن به «سر پرسي سايكس» . كه دوده دارد رسيد . از كار برگشته . و سفارش كامبوزيا نامي كه در زاهدان كلاته اي دارد و كتابخانه اي و اينكه حتما سراغش برويد . و بعد چرتي .اما ممكن نبود .موتور منبع آب كار افتاده بود . كه درآمدم توي حياط. باغچه اي دارد با ده تايي اصله ي پرتقال و گودالي بسمت شمال . خيال داشته اند زير زمين بسازند . گود را چند روز پش برداشته اند و حالا نقشه بهم خورده . يعنهي كه وجوهات نرسيده . هر كس تعهدي كرده بوده كه نداده . و حالا دوده دار درمانده كه با اين گودال چه كند؟ گفتم چرا پرش نميكني؟ كه باش مس بيل برداشتيم و يا علي . و دوده دار رفت و برگشت با دو نفر ديگر. بچه هاش هم كه بودند . و يك ساعته گودال را تخت كرديم . و حالا دستهام تاول كرده . //



حركت بسمت زادهدان . با يك اتوبوس 23 نفره - اما با 45مسافر . از خرد و بزرگ . يكيش پسركي سه چهار ساله كه مدام عر ميزد . گاهي نان ميخواست ، گاهي آب. صداش كه بلند ميشد ديگر بچه ها هم هوس ميكردند . و آن وقت ميشدند يك دسته . و برهبري او . و بعد توپ و تشر پدري يا مادري ، و بعد ضربه ي كشيده اي ، و بعد الم شنگه و بعد سكوت . و پس از چند لحظه پسرك باز شروع ميكرد . و اين بار جيش داشت .

نه صبح از بم درآمديم و ده و نيم «فهرج» مانديم براي ناهار . و نان و تخم مرغ . و دوازده راه افتاديم . نميدانم اگر نيمرو را هم بلد نبودند در اين قهوه خانه هاي سر راه ،‌مسافر چه بايست بخورد . و تخم ها باندازه ي تخم كفتر و سفيده اش ،‌بسياهي چيزي كه لابد سوخته ي دوغ بود، آغشته . و آب گوشتي كه قهوه چي براي يكي ميبرد چنان بويي مي داد كه تا مشهد زير دماغمان ماند . كه بجاي شكر در دل گفتم «خدايا ببين فقر چه بلايي بسر نعماتت مي آورد!» و تازه اين نعمتي است كه بدهان اهل محل بسته . كه ذخيره ميكنند براي مسافرها . دوتاشان مقني هاي يزدي كه ميروند ايرانشهر و آن طرف ها . كه در خنكاي قهوه خانه ، و بر زيلوي سكوش نشسته ، فقط چاي سفارش دادند . قاتق ناني كه همراه داشتند . و «بفرما»يي . و بعد سيگاري . و بعد حركت . يك بعد از ظهر رسيديدم به «شوره گز». دو سه كيلومتر راه است بر ريگ روان . مردها را پياده كردند كه ماشين را بضرب يا علي مدد و تخته زير چرخها انداختن كمك كنيم . و چه شلوغي . و لاي دست و پاي هم رفتن و اينكه نميداني كجاي ماشين راهل بدهي. و زير آفتاب و دم باد كه شن را ريسه ميكرد و ميزد بصورت . و چشم // كه بايد مدام بسته بماند تا نيازارد . بيخود نيست كه بلوچها سر و كله را مي پوشانند . كه خود بخود تقسيم كار شد . و قرار بر اينكه هر بار 5-6 نفر باشيم و كمك راننده رئيس دسته . و الباقي گپ ميزديم و خوش خوشك مي رفتيم . تك و توك بوته هاي گز و پاي هركدام دو سه خروار شن - پشت به باد - انباشته . و بعد گلي عين ميمون . اما خشك و سياه و بي ساقه و مستقيم از ريگ در آمده . يكي از مقني ها گفت اسمش «درمشوت»است و ديگري گفت «شورك». كه پس از هر بارشي گل هاي زرد رنگ ميكند و بعد خشكي و سوختگي و هجوم ريگ و بعد پاره سنگ هايي چخماق مانند. سخت و قهوه اي يا كرم . كه با شمس شروع كرديم به «تيل به تيل». مقني ها هم آمدند و يك سرباز كه ميرفت ميرجاوه . وعجب مفري است اين بازي . از جاده كه كنار ميگرفتي و سربلندي مي ايستادي به خستگي در كردن و باد كه ملايم ميشد و شن مماس با زمين ميگذشت جوري بود كه سرت گيچ ميرفت. انگار كه زمين دارد از آن سمت ميرود . كه چپ زنان از ماشين جلو افتاديم . و باد كه تند ميشد و شن برميخاست ، همه چيز بصورت رؤيايي در مي آيد . از همبازيها كه در ده قدمي بودند تا اتوبوس كه پشت سرمان بود و مي ديدي كه انگار دارد عقب عقب ميرود و دور ميشود . هر تصويري موج زنان و غبار گرفته و محو ... بگمانم سه ساعت طول كشيد تا از آن تكه گذشتيم . درست چهار بعد از ظهر بود كه از نو سوار شديم . و بعد «كهورك» - كه چشمه ي آبي است و قهوه خانه اي و پست ژاندارمري . و ژاندارمها عين بلوچها . با سر و كله ي بسته و همان شلوار گشاد چين دار و عمارتي كه خودشان مي ساختند . و آبي بصورت زدن و راه افتادن . از شش تا هفت در تنگ نصرت آباد // بوديم . يعني كه در قهوه خانه اش . و از نو ناني با نيمرو. و مردم همه بلوچ . و پيرزنكي با ابزار صورت زنگيان ، و در حدودي بزور، از مردم پول ميگرفت،‌كه «مومتلي مزارم.» (= من متولي امامزاده ام ) و ساعت يازده زاهدان . و يازده و نيم روي تخت (‌بشبي دو تومن)‌در اطاق مسافرخانه اي كه بر تخت سومش مردي چاق زير پتو خرخر ميكرد . كه آسپيرين در بساط سفر داشتيم .



صبحانه چاي بزرگ و نان و پنير. به نفري يك تومن. سه تا پاكستاني هم بودند كه ميروند زيارت مشهد. چاق سلامتي و گپي مختصر بفارسي. اما خودشان را باز نميكردند. و بعد راه افتاديم توي شهر. بمي ها كوتاه بودند و سياه سوخته با چشمهاي نم نمي و با لهجه اي ميان كرماني و شيرازي . ظريفتر از اولي و نكره تر از دومي. اما زاهدانيها يا بلوچند- با شالمه اي بسر و شلواري ( بقول ش مس) عين شيردان گوسفند. و با چشمهاي ايضا خراب . يا هندي پندي و پاكستاني. با قنسلوخانه شان و آخرين حد راه آهنشان كه بدست خودشان هم اداره ميشود . با كوپه هاي مجزا براي زنان و بي راهرو . در كوپه ها از دو طرف قطار باز شونده و همه تخته اي و لكنته. زيره و بادام حمل ميكردند به كويته(=قطه) . بارنامه اي لاك و مهر شده ي هر كوپهي باري بديوارش نصب شده بود. و دو تا لنتر بزرگ از پايه ها آويخته براي شب. و يك اطاقك كاگلي. و اين يعني كه ايستگاه . وتمام شهر مستعمره ي دكاندارهاي يزدي و كرماني. شهري تازه ساز- 70 ساله. و اسم اصلييش «دزداب». و در زميني پست افتاده ميان // كوه هاي سياه اطراف. با مقطع كوچه هاي . خيابانها همه قائم . وتك و توك عمارات آجري . حتي يك گل فروشي داشت. يعني گل سازي. دكان قابسازي و آينه كاري بود كه گل مصنوعي هم داشت. بگمانم پاكستاني و سه چهار تا هم زرگري ديديم . با دو تا كتابفروشي . و قنسولخانه ي پاكستان لابد در جاي قنسولخانه انگليس. با باغي و درباني و مرتب. و لوله كشي شهر در حدود مال بم . از چاه عميقي به منبع ، و از آنجا به شيرهاي سر كوچه ها . و گفتند كه فقط آب پادگان تصفيه ميشود. مسافرخانه دار ميگفت آب محل گچ دارد و كافور. و فلان دكتر فرنگي گفته اگر يك قاطر از آن بخورد فقط چهار سال دوام مي آورد. و خود او هفت سال بود كه آنجا بود. از يزد آمده - و شش تا هم بچه داشت .شهر از كرماني كه ما ديدم ثروتمندتر بود وبا رونق تر . و مغازه هاش باز و بازار پر از اجناس پاكستاني. و اصلا در زاهدان كه هستي - بخصوص در خيابانهاي شلوغ نزديك بازار- گمان ميكني كه در خيابان چراغ برق تهراني.

و بعد رفتيم سراغ خانقاه شهر. مال «خاكسار»ها. با 50،60 ساله مردي دوده دارش. و شيخ طريقت هم و مختصر كراماتي. كه خودش مدعي بود. و كارمند آمار. با 27 سال سابقه در سجل احوال دهاتي ها را نوشتن . و ريش و پشم صوفيانه و هفت فرزند. با اين همه شمال را از جنوب نم شناخت . هر چه دوده دار بم از سر يك استوار ارتش زياد بود اين يكي از سر سنش و از سر ريش و پشمش كم بود . و داد سخن دادنش در باب اينكه فرقه خاكسار آدابي دارد خيلي سخت تر از آداب نظامي ها . مثلا گلبنگ (گلبانك) بستن. كه معلوم شد يعني دو دست را بصورت(لا) روي سينه گذاشتن و انگشت هاي سبابه ي هر دستي را بگوش طرف ديگر گذاشتن . //

در معني اينكه وجود من در مقابل تو (لا) است . يعني كه نيست. و حلقه بگوش است ... در راه از بم كه مي آمديم يكيشان همسفر ما بود . كه نه تنها لا نبود - چون ميدانست كه نان صورت خوش ، و قد قامت رشيدش را ميخورد- تكه آهني هم در شكم عصايش داشت. لابد براي (لا) كردن طرف. با عباي نازكي و شبكلاهي و ريش و سمبادي و كشكولي.

سراغ دوده دار را اول در اداره اش گرفتيم. و از آنجا به خانه اش و خورشت بادمجاني ،‌و آن حرف و سخن ها . و بعد كليد را داد كه خودمان رفتيم به خانقاه. استراحتكي و قلم زدني... و عصر بود كه در زدند. يك نظامي بود با يك غير نظامي . از «اخوان». آمده بودند آب حوض را بكشند. و ساختمان خانقاه در حدودي همانچه در بم بود . منهاي اندروني اش . راستي بم هم كه بوديم مي خواستند زير زمين بسازند! نكند قضيه ي بيگاري آنجا بهمين زودي به اينها هم رسيده ؟ يا شايد گمان كرده اند ما آمده ايم وارسي؟ ... كه زديم بچاك . بگردش شهر. و بار و بنديلمان همان در مسافرخانه.

بلوچهاي اين سمت بيشتر از اين سه طايفه اند : «شه بخش»- با بيست فرقه و قبيله. «ناروئي» با ايضا در همين حدود تقسيمات داخلي. و «ريگي» كه كله گنده هاشان را در تهران هم مي شناسيم. (بامدي»ها هم هستند كه آن پايين ها و اطراف ايرانشهرند. دوده دار ميگفت آن سه تاي اولي مهمترين قبايل بلوچند. اما چه اندك مطالعه اي در كارشان شده، يك بار يك نظامي كه به اسكان ايلات باين سمت ها آمده چيزي در باره شان ن وشته. و بعد هم تك و توك مقاله اي در مجله ها. با چنين عرض و طولي كه مؤسسات تحقيقات دارند. مسائل محلي اصلا نديده ميماند. //مگر فلان كمپاني خارجي بيايد بفلان محل، و بخواهد نفتي در بياورد يا باسم عمران كشاورزي بودجه اي را حرام كند . و حالا نوبت «ايتال كنسولت» است در اين سمت ها . و از مكران تا زابل زير پاي ايشان. اما هنوز هيچ مطالعه اي.



7 بعد از ظهر همان روز از زاهدان در آمديم . كه بيش از يك روز جا نداشت. يعني جا كه داشت . خيلي هم. ولي من جا نداشتم. در وضعي نبودم كه خودم را وقف يك مسئله بزرگ كنم . عظمت بلوچستان با تمام مسائلش- از قضيه ي زبان و بي آبي و فقر- آن پايين خوابيده و حقارت كلاسهاي تجريش پس از سيده نوروز بانتظارم نشسته. و مگر نه اينكه «زآب خرد ماهي خرد خيزد؟» بله. ميديم كه اگر بمانم دست كم دو سالي معتكف گوشه هاي بي نشان بلوچستان بايدم بود يا در كلاته ي كامبوزيا، كه عاقبت نديديمش.

بليط را يكسره گرفتيم تا مشهد. به نفري سي تومن. با اتوبوس پست. و سي و شش ساعت در راه. دو شب و يك روز . و يك سره تا مشهد. در حدود 20 بار وارسي مان كردند. به كشف ترياك قاچاق. يا توقيف سربازهاي فراري . و تازه مملكت مرز هم دارد. معني به سيخ كشيده شدن را در آن راه فهميدم. و جالب اينكه مدام ديروقت به پست هاي بازرسي ميرسيديم. يا بد وقت. مثلا بيرون دروازه زاهدان، هنوز راه نيفتاده. يا دو بعد از نيمه شب. يا دم صبح كه همه چرت ميزديم. يك مرتبه ميديدي اتوبوس ايستاد. سربازها با يك چراغ بادي مي آمدند بالا و باسم اينكه چند تا زابلي بين // مسافرهاست يا فلان سرباز فلار كرده ( و هرگز نه باين علت كه نزديكي هاي مرز افغانيم) همه را پياده ميكردند. از زن و مرد. و يكي يكي را ميگشتند. و بعد ميرفتند سراغ بارها. حتي باربند بالاي اتوبوس را سه بار بازكردند. و چمدان ها و رختخواب پيچ ها و گوني ها را. بگوني ها س يخ فرو ميكردند. و شب سرد بود و نم نم باران ، ولباس ها در خور گرماي زاهدان و از بساط يك يزدي كه دستمال ميبرد بمشهد براي فروش ده تاش سر به نيست شد. از پست بازرسي تربت حيدريه كه خلاص شديم شاگرد راننده گفت. بهواي آب خوردن رفته بود توي پست و ديده بود كه دارند دستمال ها را قسمت ميكنند . كه ناله صاحب دستمال ها درآمد. و بخچه اش را باز كرد. دل آدم فقط بدرد نمي آمد . مال من حتي دردگرفت . يعني از فريادهايي كه فرو خورده بودم؟ با اينحال يك بار عصباني شدم و فرياد ... كه شمس آرامم كرد.

شب اول يك راست آمديم تا بيرجند. در تاريكي. و چه بهتر. كه پانصدر كيلومتر فقر و خشكسالي را نديده بگذريم. در معبر تمام آن شب - كه چه بيدار مانده بودم - هيچ چيزي نبود. و هيچكس. حتي سايه ي محو و كشيده ي يك آبادي. حتي كورسوي يك چراغ. حتي الف گريزنده ي يك تير تلگراف . و تاريك روشن بود كه بيرجند بوديم. زنبوري قهوه خانه گرگ ميكرد و چاي حاضر نبود و خواب داشت كلافه ام ميكرد. كه درازكشي بر قاليچه تخت . تا چاي حاضر شد و با قمه ناني. كه ديدم فايده ندارد. خواب هم چنان مزاحم بود. كه چشمم افتاد به جعبه ي تخته نردي سر رف. بقهوه چي گفتم آئردش. و بزور نشاندمش ببازي و يك دست بهش باختم - به دو تومن- تا خواب پريد .آن وقت راه افتاديم توي شهر. شهر خاكي و كوچك و تر و تميز و كوتاه قامت و بر سر تپه اي . با ظاهري آجري و // رودخانه اي يك سمت ، و دامنه ي شهر كشيده تا دشت،‌و همه چيز اخرا. كه آن دورها به بنفش كوه ميرسيد. و مسجدي تازه ساز با يك گلدسته ي كلفت و كوتاه وبي ريخت. گرزي در خور آن پهلوان. و ارضاي حس ولخرجي در كفشها را واكس زدن. و ساعت هشت درآمديم . بار و مسافر عوض كرده و پست را داده و ستده . كمكم آب و آباداني بيشتر ميشد و شالمه هاي برسم خراساني و يزدي جاي سربندهاي بلوچ را ميگرفت. و از اين آسباد بديگري. يعني از اين آبادي بديگري. تك و توك پروانه دار بسبك جديد و پروانها چوبي و حلبي پوش- اما بيشتر با پروانه هاي عمودي- ايستاده ميان دو جرز كلفت. و «اغلب ويرانه مانده و بيكاره ... و سايه ي برج آنها را زير چرخهاي ماشين ميبريديم. چنين بنظرم آمد كه اينها هر يك نگهبانان اين آباديها و كشتزارهايند كه با شامه اي تيز چشم براه هر بادي يا نسيم ملايمي ايستاده اند. اما اكنون همان سر پا بخواب رفته و آباديها را بحال خود گذاشته. » (10)

از بيرجند تا قائن همه ي آباديها كوتاه و تپيده بهم و گلي . انگار لانه ي موريانه اي . يا كندوي موقت زنبورهاي وحشي. و نه بر بالايي يا سر درختي يا بر سر ديواري. كه بروي دشت ماسيده. خانه ها همه از گل و سقف ها همه گنبدي و فشار ضرب اين طاق را ضرب طاق بعدي از اثر انداخته . و هيچ روزني. يعني بفرار از گرما؟ يا بحفاظت از ريگ روان؟ - هردو. لابد. ولي اخر از اين پول مفت كه شصت سال است باين مملكت ميريزد آنها هيچ سهمي نداشته اند؟ داد ميزند كه ساختمان اين آباديها مال پيش از حمله ي نادر به هند است.

و كي بقائن رسيديم؟ شهري پر درخت و هيولاي خاكي مسجد جامعش // وسط شهر نشسته- همچو ارگي. و سنگيني طاق مقصوره اش به پشت بند پي هاي مورب آجري تكيه داده . و يك منبع دو قلوي آب بالا سر شهر ايستاده،‌كه آبي آسماني اش از دور به شكوفه ي بهاري ميبرد. و سر قبرستانشان يك عماري افتاده . كه وارد شديم. و اينكه قهوه خانه . و اينكه چاي . و تا بار و مسافر و پست جابجا بشود افتاديم توي شهر. كه وسط ميدانش - زير س ايه ي يك گلابي سفيد از شكوفه- هفت هشت نفري شالمه بسته، چهار زانو نشسته بودند و پسرك دوازده ساله اي برايشان كتاب ميخواند. كه رفتيم جلو. و سلا. و نشستيم. «خاورنامه» بود. در رشادت هاي علي. و سيگاري. و شكوفه باران گلبرگ هاي ريز سفيد. و دشواري برخاستن. و دعوت بي گفتار هيولاي مسجد جامع. كه از 776 بود. و قبله اش كج. طاق بلند ايوانش با نقش بازوي بلند و ظريف اسليمي هاي بزرگ برنگ اخرا بر سفيدي متن گچ. و اين هم لوحه ساختمان مسجد بالاسر محرابش «امر هذه العماره قربة لله الفقير الي الله نظام الحق و الدين جمشيد قارن بن جمشيد بن علي بن اشرف بن قاضي شمس الدين بن علي القائني في شهور سنه ست و سبعين و سبعمائه».

بعد از قائن مزارع شروع شد. و گاه بگاه رديف درختهاي پرشكوفه. و مزرعه اي از يك نوع بوته در حدود نرگس، و با گل هايي در همان حدود. كه نشناختم. از پنجره ي اتوبوس دنيا را نگريستن و با سرعت شصت - بيش از اين چه حاصلي دارد؟ كه از شاگرد راننده پرسيدم. گفت «منداب است.» بعد از «گريمونج»گذشتيم. با بوي گند آب معدني مانندي در فضاش. و ظهر در «بيدخت» لقمه ناني خورديم و بعد رانديم تا گناباد . كه راهي نيست. شهري سبز و شلوغ با عمارت بلند خانقاه .و در فرصت بده بستان // پست سربازي گذشت.رشيد و بلندقامت. كه روي گردنش- آنجا كه خفت ميبندند- دور تا دور اين مصرع را خال كوبيده بود : «اي دل از خواهش بيجاي تو ديوانه شدم.» و هوس پياده شدن و پاي يك استكان چاي ازش پرسيدن كه چرا؟ ولي ترسيدم از اتوبوس درآيم. بسكه گداي كور دور و برش ميپلكيد.

بعد از گناباد - «مهنه»(ميهنه) بود: قهوه خانه اي و دو سه دكان و يك گاراژ. در خنكاي تاريك قهوه خانه چاي ميخورديم كه بشمس گفتم «هيچ در خور شيخ ابوسعيدهست؟» كه يكي از پشت سر گفت« در هيچ دهي نيست كه سري ز خدا نيست. »‌يزدي دستمال فروش بود. به نكته سنجيش و شعر را عوض كردنش شاد شديم و در آمديم . اما راننده داشت از خواب ميتركيد. كه مدام رانده بود. و گرچه در فرصت كوتاه هر ايست چرتي زده بود. اما داد ميزد كه ديگر نميتواند. حاليش كرديم كه بماند. اما پست بود. و قد هم بود. شب اول حالش خوش بود و با شاگردش دمها گرفتند و قديميترين تصنيف ها را بيادمان آوردند اما حالا ديگر درمانده بود. كه بجاي غلام پست رفتم بر دستش . به دلي دلي كردني و س يگاري برايش چاق كردن. و اول شب تربت حيدريه . و باز اصرار كه شب بماند. و بيفايده. و باز در فرصت ايست آمديم بيرون. خسته بويديم و نخوابيده و شهر را در ترايكي وهم انگيز غروب شايد زيباتر مي ديديم. با باغ ملي اش بر سر تپه اي - و خلوت. با بلكانهاي سنگي و اب نماهاي خشك. و تك و توكي نيمكت. و بوي حضور نظامي ها. و شهر آباد و پر درخت و مغازه ها مستفرنگ و پر از خرت و پرت . و كوچه ها بي رفت و آمد. و يعني فقط بعلت افطار؟... كه درآمديم . تا هشت، نه فرسخي مشهد. كه راننده ديگر بي تاب شد. كه // «شب ميمانيم.» و «رباط سفيد» بود و قهوه خانه اش پر از دود نفت بود و كيسه هاي خواب را بازكرديم و رفتيم تو و زيپ را كشيديم تا پنج صبح.



در سراسر اين حاشيه ي كوير سه چهار چيز مدام حاضر بود. يكي اسفندانه ها . اسفندهاي بريسمان كشيده و هر جا بطرحي ديگر آويخته. توي اتوبوس- سر در خانه ها و دهليزها- بالاي در دكانها. ديگر آب انبارها- كنار راه . با گنبدهاي هرمي و از چينه و بلند. و سديگر ريگ. نميشد دندان روي هم بگذاري و ريزه هاي شن صدا نكند. و چهارمي فقر. با اصيل ترين صورتش. يعني كه زشت ترين. فقري كه نه شعوري بهمراه آورده بود و نه امكان مقايسه اي. فقري ساكت و ابدي و بي نشان. و بابديت مرگ. و بي هيچ قصد تظاهري. و آلوده به قضا و وقدر. و نشسته بر زمينه ي حتم سرنوشت و تسليم. دكاندارها بانتظار مشتري چرت زنان. كورهاي گدا عين مور و ملخ دور هر اتوبوس از راه رسيده . درويش و صوفي همه جا پلاس. نان ها سياه و كوچك و كلفت. ميوه ابدا. سبزي منحصر به كاهو و ترپچه. كتابفروشي بسيار نادر. مغازه ها پر از بنجل هاي فرنگ . تمام ثروت مردم در وجود دوچرخه ها چكيده . و هيچ خبري از ايام عيد. و جويها باريك و آبها بهاره .و شهرها اغلب دهكوره هايي با يك چهار خيابان خلوت. و پست بازرسي قاچاق بعنوان استقبال و بدرقه در هر آبادي. نظامي ها همه جا ريخته . (11) و امان از اين غلام پست كه اين آخري با ما بود. وردست راننده نشسته و كيف بزرگش دم پا. مدام چرت ميزد. جوري كه سرش مي افتاد روي دست راننده. و از چنان ميزد زير چانه اش كه من ميگفتم آخ! از خواب ميپريد و لحظه اي بعد از نو. فقط در شوسب(‌شوسف)‌پيش از بيرجند ،‌يك پست خانه بود با بساط تلگراف و ترازو. دو از نيمه شب گذشته بود كه رسيديم و مأمور پست جواني ريزه و فرز، و يك تنه گرداننده همه ي كارها. و تا آن وقت بانتظار پست بيدار نشسته كه حتي غلام پست محتاج در زدن نباشد. تا غلام پست خواب آلوده برسد- با كيفش بر دوش- من تپيدم تو. و سلام و عليك . نمونه ي ديگري از مدير مدرسه ي ماهان . و كتري چايش سر پريموس آماده. و يك چاي براي غلام پست. يكي هم براي اين مسافر بيخواب مانده ي هيچكاره. اين وجدانهاي منفرد،‌اما زنده و بيدار. وقتي در مي آمديم بوسيدمش . 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

جنگل قائم شهر کرمان

جنگل قائم شهر کرمان

دره نگهبانی

دره نگهبانی

 

دره نگهبانی

شهر کرمان از فراز کوه صاحب الزمان

 

زور خونه دو

 

کوه جوپار از فراز کوه صاحب الزمان شهر کرمان

 

کوه پلوار از فراز کوه صاحب الزمان شهر کرمان

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

 

چشمه ده بالا 

 

 

 

تنگه ورودی به کافرکوه

 

 

شیب قبل از فروریختگی

 

 

 فروریختگی کافرکوه

 

 

کافر در فارسی کرمانی یعنی کوهی که صعود از آن مشکل است

 

 

یال منتهی به قله

 

 

نمای یال از بالا

 

قله

 

 

نمایی دور از قله

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

روستای بیدوئیه کوهپایه

بن گو ( ده بهرامی)

 

مسیر حدفاصل بن گو  و  گردنه

قبل از گردنه

 

کمی تا گردنه

گردنه

صرف صبحانه در گردنه

آغاز صعود

درگیر شدن با سنگ ها

قله

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

اردوگاه باهنر - روستای درب آسیاب کوهپایه

انگر آبی

حد فاصل اردوگاه باهنر و راهرو کجو

اولین نمای راهرو کجو

راهرو کجو

دیواره های راهرو کجو

گردنه سیدی

قله کوه سیدی در ابر

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

عکس بعد

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

 

روستای سرچیت

 

 

روستای سرچیت از نمایی دورتر

 

 

بالارفتن از شیب  

 

 

پایان شیب و رفتن به سمت چپ

 

 

خط الراس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قله

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

ابتدای دره سه کنج  

بیدستون

آبشاری کوچک و خیل گردشی ها 

سنگنوردی پس از آبشار

جشنواره رنگ قهوه ای

 

 

سرچشمه :انتهای دره و آغاز صعود

 

پیمایش تپه ای خاکی -سنگی جهت رسیدن به یال

 

یال

 

قله 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

دوست همنوردي تعريف مي كرد: داشتيم تلفني با دوست ديگري قرار صعودي شبانه را مي ريختيم و من به دوستم گفتم "برنامه خوبي ميشود چون مهتاب هم هست."(= ماه در آسمان می درخشد ) گفتگويم تمام شد و وقتي گوشي تلفن را گذاشتم با نگاه غضب آلود همسرم روبرو شدم كه پرسيد" اين مهتاب خانم كي باشند؟"

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

 

حرکت از درختنگان کوهپایه

 

 

ابتدای دره سکوت 

 

دیواره های سنگی - خاکی دره سکوت

 

 

 

دره سکوت

 

 

 

خاک سرخو 

 

 

 

سنگ زردآلو 

 

 

 

 

به سوی قله

 

 

 

نمای قله

 

 

قله 

 

 

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

عکس بعد

 

لطفا به توضیحات کت حلال و حروم مراجعه کنید و پس از خواندن اخطار روی سنگ تصمیم بگیرید که اگر به کوه مسجد صاحب الزمان شهر کرمان آمدید  از این مکان رد می شوید یا خیر.

 صفحه اصلی شوخی کده

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

-         آنجا که ما از شاهکارهای ادبیات آمریکای لاتین غافل مانده ایم / رضا سیر حسینی

-         بشکنیم یا نشکنیم / علی صلح جو

-         سخنی در باره ترجمه متون قدیمی / عبدالله کوثری

-         نگاهی دیگر به گتسبی بزرگ / علی خزاعی فر

-         مترجم بزرگی که مترجم نیست

-         تجربه یک ترجمه (2) : هم نام  / امیر مهدی حقیقت

-         مترجم هفده ساله شد / علیرضا اکبری

-         به مناسبت هفده سالگی مترجم / مجد الدین کیوانی

-         نقد ترجمه / فرزانه فرحزاد

-         ترجمه علم نیست / علی خزاعی فر

-         گزارش تصویری

-         نکته های ترجمه و ویرایش (6) / علی صلح خو

-         نقد و بررسی آثار ترجمه شده ادبی / صفدر تقی زاده

-         در مورد ترجمه ادبیات آلمانی زبان در ایران / س. محمود حسینی زاد

-         از بنگاله تا پاریس / علیرضا اکبری

-         گزارش کارگاه سه روزه ویرایش / سمانه اسدس

-         نمونه ترجمه

-         از گوشه و کنار / محمد امین فقیه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

ده بکری

 

راه منتهی به تپه سرخون 

 

تپه سرخون 

 

دره منشعب از تپه سرخون و منتهی به خط الراس 

 

انتهای دره و شروع خط الراس

 

 

خط الراس کوه شیر 

تخت های خاکی 

 

 

قبر یکی از اهالی بر فراز قله ( کمی پس از این قبر  شن اسکی منتهی به ده بکری شروع می شود)

 

شن اسکی منتهی به ده بکری 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

 

روستای بیدخون 

 

 

انتهای دره جنوبی: سرچشمه 

 

چشم انداز روستای بیدخون و دره جنوبی 

 

بارش شدید تگرگ 

 

اولین نمای قله 

 

 

قله 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

 

 

 

نمای یادبود شهدای غدیر

 

 

 

 

چشمه ای کوچک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اولین نمای قله

 

 

 

قله

 

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

نمای قله نشانه از شهر ساردوئیه 

 روستای محمد آباد روزپیکر

 راه پاکوب پس از استخر روستا

 

 

اولین نمای قله 

 

 

 نمای نزدیکتری از قله 

 

چند گام تا فله

قله

http://www.jiroft.ir/ برای کسب اطلاعات بیشتر در باره جیرفت به این سایت و همچنین http://www.news.jiroft.ir/ مراجعه کنید.

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

عکس بعد 

 به هنگام صعود به قله لاله زار از مسیر دهانه آرتی - به انشعاب های زیادی بر می خوریم که در صورت انتخاب غلط به جای قله لاله زار از قله کله ماری یا شاه سر در می آوریم : ۱) انشعاب سمت چپ   ۲) انشعاب سمت راست  ۳) انشعاب سمت چپ. می گویند گروهی از استانی دیگر به راهنمایی چند کوهنورد کرمانی قصد صعود به قله لاله زار را داشته اند که یکی از این کوهنوردان مدام از گروه جدا شده و به مسیر های دیگر هم سرکی می کشیده که با تذکر یکی از کوهنوردان کرمانی مواجه می شود که: "  این طرفا گرگ و یوزپلنگ زیاد داره و جدا شدن ار گروه خطرناک است و ...."  کوهنورد میهمان می گوید : " اشکالی ندارد جی پی اس همراهم هست و خطری مرا تهدید نمی کند! "

 صفحه اصلی شوخی کده

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

نمای قله قفس در مه صبحگاهی

چشمه و مسجد امام رضا 

ابتدای دره چشمه امام رضا 

دره چشمه امام رضا 

انتهای دره و حرکت به سمت راست ( جنوب) 

یال منتهی به خط الراس 

خط الراس 

 خط الراس

نمای قله 

قله 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

روستای هرارون

دره هرارون

گردنه پتکو

تخت شازده

حرکت به سمت غرب

تراورس

 

کله برفی

اولین نمای قله 

قله 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

نمایی دور از قلعه و قله قفس 

نمایی دیگر از قلعه و قله قفس 

نمایی نزدیکتر 

 

 

 

 

کافر کوه در پس زمینه 

 

برج قلعه 

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

  عکس بعد

.......... خدا جون من چه گناهی کرده ام که بابا مامان کوهنوردم باید هر سال تو همایش تمدت آراتای شهداد شرکت کنند؟ ........( بخشی از ای میل ارسالی بچه ای که در عکس مشاهده می فرمایید !!!!!)

 صفحه اصلی شوخی کده

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

دهانه قناتغستان 

راهرو رجب 

 

خندق خر پرون 

جانپناه یک 

حرکت در دره پس از جانپناه و بیدستون 

حرکت به سمت شرق در دره تافک سفید 

چمنزار قبل از گردنه 

گردنه تافک سفید 

به سوی قله 

قله تافک سفید 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

نمایی دور از قلعه 

 

 

دره قلعه 

تنها راه رسیدن به بالای قلعه از طریق یک سنگنوردی 

 

آب انبار 

 محل سکونت افراد

آب انبار های ضلع شرقی قلعه 

 

بستن راه نفوذ از طریق پر کردن دره های ضلع جنوبی قلعه 

نمای ورودی قلعه از بالای قلعه 

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

 عکس بعد

آنچه در قسمت پایین مشاهده می فرمایید  هیچگونه پدیده طبیعی و کوهستانی نیست- بلکه پلاستیکی است که در دست عکاس بوده و بی موقع در اثر وزیدن باد جلوی دوربین آمده است. قرار بود عکسی از انتهای قیف مصیبت در مسیر سه شاخ بزرگ جوپار برداشته شود که نشد!!!

 

 صفحه اصلی شوخی کده

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

روستای سرآسیاب شش جاده زرند 

ابتدای دره کوه دیدبانی 

دره کوه دیدبانی 

انتهای دره و حرکت به سمت راست دره (جنوبی) 

 راه پاکوب

ادامه راه پاکوب 

 

ادامه راه پاکوب 

گردنه 

 

زیر قله 

 

قله 

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

فرهنگ عامیانه ( انگلیسی - فارسی) ترجمه و تالیف : محمد علی مختاری اردکانی

منتشر شد.

 

 

 این کتاب ترجمه کتاب

The Dictionary of Contemporary Slang

تالیف 

Jonathan Green

 است. این کتاب در ۵۵۹ صفحه ، همراه با یشگفتار و مقدمه - به جای مقدمه- چاپ شده است.

 

 ای میل مترجم کتاب:mamokhtariardekani@yahoo.com

 

 این صفحه در حال تکمیل شدن است.

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

 

 

مجید باغینی پور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

۱) دوستی دارم که خود از فرهنگیان باسابقه کرمان است و فرزندش دانشجوست در فلان شهر ایران. هر چند وقت یکبار چند برگ متن تخصصی فرزندش را برای ترجمه  برایم می آورد که من هم انجام میدهم و نه من توقعی دارم و نه ایشان میدهد. منظورم پول است ، یا هر چیز دیگری . بله وظیفه من است.  اما پر توقعی من را ببین. من انتظار دارم این فرد فرهنگی بفهمد که استاد فرزندش این متنها را برای یادگیری زبان انگلیسی فرزندش تدارک دیده تا فرزند ایشان با ترجمه این قبیل متنها ( گیرم که سخت باشند و وقت گیر) ترجمه متون تخصصی رشته اش را به فارسی تمرین کند و بیاموزد. چه پرتوقع . من را میگویم.

 

۲) دانشجویی از دانشجویان سابق و همکاران آینده ( چون دارد فوق لیسانس زبان می خواند) پس از کلی اس ام اس و تماس تلفنی تعدادی مجله فصلنامه مترجم از من به امانت گرفت و چون می دانست از این مجلات به تناسب تدریس استفاده می کنم و به هر صورت ممکن است هر لحظه به آنها نیاز داشته باشم   قرار شد در عرض سه هفته و دقیقا یکشنبه ساعت نه و نیم صبح سه هفته بعد مجلات را برایم بیاورد . ولی اکنون بیش از شش هفته گذشته است و خبری از مجلات نیست.از اس ام اس هم همینطور. تماس تلفنی که ابدا. باز امان از دست پرتوقعی من که انتظار دارم درست پس از سه هفته مجلات خودم به دست خودم برسد. چه پرتوقع . من را میگویم.

 

 

این پرتوقعی همچنان ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

 گردودرکا

ابتدای دره گردودرکا

 

 

ابتدای دره زیر قله

 

دست به سنگ شدن های قبل از چمنزار

 

چمنزار زیر قله

 

حد فاصل چمنزار و شن اسکی زیر قله

شن اسکی زیر قله

 

انتهای شن اسکی و چند دقیقه تا قله

 

قله لاله زار

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

صعود به قله هزار در ده نما

 

صعود به قله پلوار در ده نما

 

صعود به سه شاخ بزرگ جوپار در ده نما

 

صعود به قله علم شاه در ده نما

 

صعود به قله چهل تن بردسیر در ده نما

 

صعود به قله لاله زار از مسیر دهانه آرتی در ده نما

 

صعود به قله لاله زار از مسیر گردودرکا در ده نما

 

صعود به قله تافک سفید جوپار در ده نما

 

قلعه دختر جاده زرند در ده نما

 

صعود به قله چین کلاغ در ده نما

 

صعود به قله قفس در ده نما

 

صعود به قله شاه از مسیر هرارون در ده نما 

 

صعود به قله نشانه ساردوئیه در ده نما

 

قلعه پای کوه قفس در ده نما

 

صعود به قله بیدخون بردسیر در ده نما

 

صعود به قله کوه شیر ده بکری در ده نما

 

صعود به قله جفتان 1 در ده نما

 

صعود به قله دهران در ده نما

 

صعود به قله گلچین در ده نما

 

صعود به قله سیمک از مسیر روستای سرچیت در ده نما

 

صعود به قله سیمک از روستای بیدوئیه کوهپایه در ده نما

 

صعود به قله سیدی از راهرو کجو کوهپایه در ده نما

 

صعود به کافرکوه از مسیر رنگاور در ده نما

 

صعود به سرکوه جوپار در ده نما

 

صعود به قله بلوچی جوپار در ده نما ( عکس ها از آقای محمد حسین پورشیخعلی)

 

صعود به قله گهر در ده نما

 

صعود به قله ۳۸۳۲ متری جفتان دو (رو به آفتاب) در ده نما

 

 صعود به کمر سیاه در ده نما

 

صعود به سدو در ده نما

 

صعود به کاروانسرا در ده نما

 

 

 

 

  

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  |