تبليغاتX
زبانشناسی، و کوهنوردی درکرمان
مجید باغینی پور

از آنچه در کتاب تاریخ کرمان می خوانیم معلوم می شود که آنچه به عنوان خیانت قاسم خان جوپاری از آن یاد می کنند, بخشی از آن نیز ماهیت زبانشناختی داشته است که آنهمه بلا و مصیبت بر سر کرمانیان به دست آقا محمد خان قاجار وارد شد.بی مناسبت نیست که سازمان ملل سال نو میلادی را سال زبان نامیده است. نخست ماجرایی شخصی و سپس ماجرای زبانشناختی خیانت قاسم خان جوپاری:

1)حدود سال 1362 در روستای تذرج رابر معلم بودم و دوستی داشتیم اهل بزنجان به نام آقای علیرضایی که در روستای ننوک واقع در شش کیلومتری شمال تذرج معلم بود و به واسطه آشنایی با مدیر مدرسه ما, آقای حسین سالاری, گاهی به تذرج می آمد و با ما بود. روزی ما را به ننوک دعوت کرد و قرار شد ما ( من و دوستم رسول ابراهیمی) فردا به ننوک برویم و میهمان آقای علیرضایی باشیم. روز بعد به ننوک رفتیم و دیدیم آقای علیرضایی به بزنجان رفته و دو دست از دو پا درازتر به تذرج برگشتیم. روز بعد اقای علیرضایی منتظر ما شده بود و ما نرفتیم . بعد ها که با هم روبرو شدیم و هر دو طرف دلخوری مان را بیان کردیم , معلوممان شد که یک سوء تفاهم زبانشناختی باعث این ماجرا بوده است: رابری ها و بافتی ها به روز بعد از امروز می گویند صبا و دو روز بعد از امروز را می گویند فردا. در واقع فردای آنان برابر است با پس فردای ما.

2) بخشی از ماجرای خیانت قاسم خان جوپاری نیز ظاهرا ماهیتی زبانشناختی داشته است و ما نمی دانستیم: " قاسم خان جوپاری که باروی سمت شرقی باو سپرده بود, با سرکردگان قشون که در آنطرف سیبه و سنگر داشتند مواضعه داشتند و معاهده کرد که فردا از آن سمت حصار مردم اردو را داخل شهر نمایند. لشکریان فردا را پس فردا انگاشتند. قاسم خان بنا به وعده همان روز با تفنگچیان جوپاری در بالای برج فریاد را گذاشتند که دوران دوران آقا محمدشاه !! و بنای تفنگ زدن را گذاشت. اثری از قشون بیرونی نشد. مستحفظین سایر اطراف نطلع شدند, بآن طرف ازدحام و هجوم کردند, قاسم خان ناچار خود و آقا جعفر برادرش و سید ابراهیم جوپاری, هود را از حصار انداخته و بجانب اردو دویدند. میرزا خان افشار , قاسم خان را در کنار خندق بگرفت. سید ابراهیم و آقاجعفر بگریختند و به اردو رسیدند. قاسم خان را به حکم خان زند قطعه قطعه کردند. خانه او را که در شهر بود به میرزا خان و تفنگچیان افشار بخشید. تفنگچیان جوپاری به نجفقلی خان خراسانی سپرده شدند که به رای . رویه او عمل نمایند. همه روزه لشکر بیرونی و اندرونی به مضاربه و مدافعه مشغول بودند تا روز جمعه بیست و نهم ربیع الاول سنه هزار و دویست و نه , جماعت ماهانی و جوپاری که مستحفظ جانب شرقی بودند, آنطرف را بتصرف احمدخان ماکوئی و تفنگچیان سوادکو بدادند." ( تاریخ کرمان, احمد علی خان وزیری, تصحیح دکتر باستانی پاریزی)

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

هر چند کرمان , کبوترخانه هایی به فراوانی و زیبایی اصفهان ندارد, ولی شک دارم کبوتربازانش به لحاظ مهارت دست کمی از کبوتر بازان اصفهانی و تهرانی داشته باشند. اینان برای خودشان عالمی دارند و چه بسیارند کفتربازانی که جانشان به کفترهایشان بسته است. در این عالم نام هایی خلق شده و به کار می رود که خود جای تحقیقی زبانشناختی دارد. مثلا نام های کبوترهای مختلف, ابزار کار کبوتربازی , تکنیک ها و تاکتیک های کبوتر بازی, و ... بد نیست بدانید برخی واژه ها و اصطلاحات این گروه از مردم کرمان, به سطوح دیگر جامعه نیز راه پیدا کرده است و کاربرد استعاری آنها رایج است. چند نمونه از این اصطلاحات را در زیر می آوریم:

 

ترپو / terepu:/

کبوتر دست آموزی که برای جلب کبوتران دیگر در دست می گیرند . این پرنده پرپر می زند. سایر کبوتران ناآشنا به طرف او می آیند و اسیر می شوند. همین عمل را با کبک ترپو انجام می دهند. او را در قفس می گذارند با صدای او سایر کبکان جمع می شوند. آنگاه کسی که در کمه /keme/  (کمین نشسته) به سوی آنها تیراندازی می کند. اخیرا برای شکار کبک جوانان نوار صدای کبک را می گذارند, کبک ها را گمراه می کنند , آنان را هم جوانان ترپو نامند.

 

کفتر ترپو  /kafter-e terepu:/

کبوتری که کفتربازان پای آن را به دست می گیرند و کفتر بال به هم می زند و سایر کبوتران از پروبال زدن آن تصور اسارت یا گرفتاری آن را می کنند و به سوی آن می شتابند و نزدیک می شوند و اسیر دام کبوترباز می شوند.

 مرغ ترپو /morq-e terepu:/  به زنانی می گویند که با توطئه جوانان ساده لوح را به دام زنان و مردان فاسق و دختران را به چنگ زن و مرد فاسد می اندارند.

 

یک نکته: (ترپک /tarapak/: جست و خیز ( افغانستان) و ترپک زدن: جست و خیز کردن ( افغانستان))

 

کفتر بزپلنگ= کبوتری که رنگ بالهای آن خال خال , رنگارنگ است.

 

کفتر بغبغو= نوعی کبوتر است که نر آن زیاد می پرد و مشهور به کبوتر امام زتده یا کفتر امامزاده و حرم است که صید آن را حرام می دانند.

 

 کفتر چاهی / صحرایی / کوهی = نوعی کبوتر وحشی است که در حلقه چاههای قنات لانه می سازند. صیادان برای شکار آنها سنگ به چاه می ریزند. آنوقت با بلند شدن کفتر در حالت پرواز آنها را شکار می کنند.

 

کفترخون / خونه کفتر / کبوترخون = 1) قریه ای بین باغین و رفسنجان ( گنج آباد سابق)  2) کبوتر خانه

 

کفتر دو برجه= 1) کفتری که در یک برج یا کفترخون متولد شده و در کفترخونه و برج دیگری اقامت گزیده  2) اصطلاحا به اشخاص منافق و مذبذب گفته می شود.

 

کفتر معلقی= کفترهایی که در آسمان اوج گرفته و بعد با حرکاتی زیبا معلق می زنند. این نوع کبوتر گران قیمت و بیشتر تربیت پذیر است.

 

کفتر یا کریم= کبوتر طوقدار سفید متمایل به زرد است که صدای آن لحنی شبیه یا کریم دارد. مردم آن را مقدس می پندارند و کمتر آن را اسیر و در قفس می کنند و بعضی ها نگاهداری آن ها را در خانه بدیمن می دانند.

 

کفتر یاهو= شبیه فاخته و کبوتر یا کریم, که صدای او لفظی شبیه یاهو را به گوش می رساند.

 

( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان, دکتر ابوالقاسم پورحسینی)

 

 

کفترک= نوعی برنج که خیلی معطر است. ( فارسی کرمانی)

کفتر = 1) کبوتر  2) بزی که گل های ریز سفید و سیاه در سر و گردن دارد. ( گویش رودباری – کهنوج)

کفتر باز =  ( افغانستان) دختر بد و ناجور ( فرهنگ گویشی خراسان بزرگ)

کفتر چوچه= ( افغانستان) جوجه کفتر, کسی که از خانواده ای زیبا باشد و رفته رفته با رشد خوشگل شود. ( فرهنگ گویشی خراسان بزرگ)

کفتر دوبرجی =( افغانستان)  بچه دو مادره ( فرهنگ گویشی خراسان بزرگ)

کفتر دوپولی یا کریم نمخنه ( ضرب المثلی از تربت حیدریه) = کبوتر دوپولی  یا کریم نمی خواند. ( فرهنگ واژه های رایج تربت حیدریه, احمد دانشگر)

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

این روزها که عصر به کوه صاحب الزمان شهر کرمان می رویم , حداقل دو ساعت و نیم ( سه و نیم تا شش ) می توانیم در کوه بگردیم. در واقع, روزها آنقدر بلند شده اند که بی هیچ عجله و ترسی از تاریک شدن هوا , کوهپیمایی می کنیم و بر می گردیم. در حالی که روزهای آخر آذر حداکثر یک ساعت و نیم می توانستیم با خیال راحت در کوه بگردیم. بد نیست بدانید که کرمانی های قدیم, به روز های آخر آذر "روزهای اشکنبه شوری" می گفتند و علت آن : "چون روزهای آخر آذرماه خیلی کوتاه است, می گویند زنی مشغول شستن سیرابی بوده, کارش تا شب طول می کشد تا آنجا که باعث طلاق وی می شود. از این جهت روزهای آخر آذرماه را روزهای شکنبه شوری گویند, یعنی آنقدر کوتاه است که بیش از تمیز کردن یک سیرابی فرصتی باقی نمی ماند." ( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان, دکتر ابوالقاسم پورحسینی)

1)      اشکنبه را کرمانی ها اشکمبه تلفظ می کنند که در واقع نوعی همگونی assimilation است.

2)      "شوری" همان "شویی" فارسی معیار است. البته در بافت " ششتن šoštan به جای شستن هم شنیده ام.

3)      افزودن چاکنایی انسدادی /?/ در آغاز هجاها نیز در فارسی کرمانی رایج است, مثل اشکم  به  جای شکم- اشتر   به  جای  شتر – و ...

4)      واژه شکمبه در فرهنگ بهدینان به صورت " هشکمبه" /haškomba/  آمده است.

5)      شکنبه را در فرهنگ کوچک زبان پهلوی /rodig/ ضبط کرده اند.

6)      شکم در افغانستان به معنی رشوه نیز به کار می رود .( فرهنگ گویشی خراسان بزرگ)

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

زق زرنگ /zeq-o-zereng/

در فارسی کرمانی از این ترکیب اتباعی برای اشاره به فردی استفاده می شود که فوق العاده زرنگ است.نمونه هایی از این نوع زرنگی ها که زبانزد مردم کرمان است:

1)      می گویند در زمان هایی نه چندان دور , قهوه خانه ای در میدان ارگ کرمان بوده است که مردم اعتقاد عجیبی به این چای قهوه خانه پیدا کرده بودند و از هر گوشه شهر خود را به این قهوه خانه می رساندند تا با صرف یک فنجان چای خستگی را از تن به در کنند چون هیچ جا مثل اینجا چای اش خستگی را از تن به در نمی کرد.در این قهوه خانه , جای سوزن انداختن نبود. پس از مدتی ,اداره بهداشت به کار این قهوه خانه چی مشکوک می شود و می بینند که این آقای " زق زرنگ" در هر قوری چای خود به اندازه یک ارزن تریاک می اندازد تا مشتریان خستگی در نکرده از قهوه خانه اش بیرون نروند.

2)      " معروف است که خواجه علی خمره ای پخته داشت که در آن عسل ذخیره می کرد. وقتی امیر حبیب الله خان توپخانه شاهسون به پاریز تاخت و خانه خواجه علی را به سربازان بخشید, خواجه به پاریزیها گفته بود حالا که اینها می برند, خودتان غارت کنید. آدمی بوده معروف به "زرنگو". این مرد وقتی به خانه خواجه رسیده که اشیا قیمتی را برده بودا اند. یک خمره عسل می بیند. مقداری کاه روی عسل ها سر خمره می پاشد که کسی متوجه نشود و خمره را به پشت می زند که ببرد. در همان حال یک از سربازان شاهسون به او می رسد. با لهجه ترکی می گوید: چه می بری؟ جواب می دهد : مگر نمی بینی , کاه ! سرباز می گوید خواجه پدرسوخته آنقدر خر بوده که کاه خود را توی خمره پخته پنهان می کرده است, آنوقت همین احمق ها می گویند که ترکها.... زرنگو به خنده گفته بود: و من خرتر از شما که به کاهدان زده ام!" ( کوچه هفت پیچ, دکتر ابراهیم باستانی پاریزی, ص 348)

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

لولی های کرمان

 

در فارسی کرمانی به کولی , لولی می گویند. زمان بچگی من, لولی های کرمان تابستان ها در زمینی خالی نزدیک رادیو تلویزیون فعلی خیابان شهاب اقامت می کردند. ما بچه ها دوچرخه مان را به آنها قرض می دادیم تا یک دور سوار شوند و در عوض آنها برایمان تیر و کمان درست می کردند.حتی قبل از انقلاب گویا تلویزیون از زندگی آن ها فیلمی ساخته بود. البته آنگونه که در کتاب دکتر پورحسینی آمده است " یورت و گرت  /yort/: محل توقف کولیها, محل استراحت احشام, محل قبیله و غیره. یورت یا گرت کولیها, محلی بود نزدیک مشتاقیه قسمت شمالی فلکه مشتاقیه که بعد ها به حسینیه تبدیل شد. در سابق کولیها در آنجا چادر می زدند." ( ص 465). در هر صورت من این اقامت کولیها را در مشتاقیه به یاد ندارم ولی به یاد دارم که در خیابان ناصریه گاهی با کولی هایی روبرو می شدم که با مهارت از چوب افزارهایی تولید می کردند و به فروش می رساندند. حتی یک بار مجله ای را در باره کولی ها یونسکو چاپ کرده بود , خریدم و خواندم ولی متاسفانه قعلا این مجله را ندارم. در این مجله منشا کولی ها را هندوستان معرفی کرده بود و گفته شده بود که آنان حتی تا برزیل هم رفته اند. یک بار استاد دانشگاهی از ارمنستان به نام وارطان, برایم ای میل فرستاد و از وضعیت کولی ها در کرمان از من پرسیده بود. چیز زیادی برای گفتن به او نداشتم وتنها برای برداشتن عکس از کولی های فالگیر بازار کرمان ,به اتفاق آقای عطارزاده همکارم  اقدام کردم و نزدیک بود زن کولی نزدیک چهار سوق دوربینمان را بشکند و خودمان را کتک بزند که به خیر گذشت. به فالوده فروشی رفتیم و از دور از او عکسی گرفتیم و برای وارطان در وب مرکز خواجه نصیر گذاشتیم. در اینترنت دیدم که انتشارات روزنه در مورد کولی ها کتابی چاپ کرده است ولی نتوانستم آن را بخرم و برای وارطان بفرستم و خودم هم بخوانم.

 

نقاشی آبرنگ از یک زن کولی - منبع: اینترنت

 

چند نکته در باره کولی ها گردآوری شده از مطالب اینترنتی:

1)      کلمه کولی احتمالا شکل تغییر یافته کاولی یا کابلی است. کاولي = کابلي ؟ (فرهنگ فارسي معين ). لولي . (آنندراج ). لولي . لوري . غربال بند. قره چي . غرچي . غربتي . چينگانه . زط. زرگر کرماني . سوزماني . زنگاري . فيوج . فيج . (يادداشت به خط مرحوم دهخدا). نام گروهي صحرانشين . (ناظم الاطباء). طايفه معروفي هستند چادرنشين که در تمام عالم پراکنده اند و در ايران کارشان فروختن سبد و فالگيري و احياناً دزدي است . (فرهنگ لغات عاميانه جمالزاده ).

2)      مثل ها:

کولي غربال به رو گرفته از رفيقش پرسيد مرا چگونه بيني ؟ گفت : بدان سان که تو مرا بيني . (امثال و حکم ج 3 ص 1247).

کولي کولي را ديد چماقش را دزديد .(امثال و حکم ج 3 ص 1248). کولي کولي را مي بيند چوبش را زمين مي اندازد . (امثال و حکم ج 3 ص 1248).

مثل کوچ کولي ; با انبوهي و جمعيت به جايي رفتن . همه باهم با آواز بلند سخن گفتن . (امثال و حکم ج 3 ص 1474)

کولي غربيل بند ; مراد همان کولي است منتهي بدين صورت بيشتر به مجاز به کار مي رود و به زنان سليطه و آپاردي و بچه هاي پرسروصدا اطلاقمي شود. (از فرهنگ لغات عاميانه جمالزاده ).

3) لولی:

منسوب به لول که به معني بي شرمي و بي حيائي باشد. (از غياث ). لوري . فيج . غره چي . زط. چيگانه . زنگاري . کولي . غربالبند. غرچه . قرشمال . سوزماني . توشمال . زنگانه . کاولي . کابلي . کاول . کاوول . بکاوول . بکاول . زرگر کرماني . گيلاني . حرامي . لوند. غربتي . يوت . الواط. سرودگوي کوچه ها و گداي در خانه ها و در هندوستان زن فاحشه و قحبه را گويند. (برهان ):

اين دل سرگشته همچون لوليان

بار ديگر جاي مسکن ميکند.

 

خاقاني .

 

اگر شجاع الدين عقل غالب آيد نفس لولي باش لوند شکل هر جانشين ياوه روي را اسير کند. (کتاب المعارف ).

با ترکتاز طره هندوي تو مرا

همواره همچو بنگه لولي است خان و مان .

 

کمال اسماعيل .

 

مهبط نور الهي نشود خانه ديو

بنگه لولي کي منزل سلطان گردد.

 

کمال اسماعيل .

 

مشک لولي نه لايق طيب است

روستائي که مي خورد عيب است .

 

اوحدي .

 

حب ّ لولي گر از شکر باشد

حبةالقلب را بتر باشد.

 

اوحدي .

 

ز مهر آينه لولي زن سپيده فروش

ز فرق خود قصب زرد ماهتاب نهد.

 

بدر جاجرمي .

 

زهي ترک کمان ابرودو چشمت راست پيوسته

سنانها گرد بر گرد دو لولي طفل بازيگر.

 

بدر جاجرمي .

 

صبازآن لولي شنگول سرمست

چه داري آگهي چون است حالش .

 

حافظ.

 

فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را.

 

حافظ.

 

لولئي با پسر خود ماجرا ميکرد که تو هيچ کاري نمي کني و عمر در بطالت به سر مي بري ... (منتخب لطائف عبيد زاکاني چ برلين ص 141).

باده و چنگ و شاهد و لولي

عقلها را دهند معزولي .

 

هدايت .

 

تيغ غزا مرد نکو را بود

تيغ زبان لولي کو را بود.

 

4)      لولیان:

ج ِ لولي . رجوع به لولي شود: خبر شکست او (يعني زکي خان ) که به وکيل الدوله رسيد، فرقه لوليان و جماعت الواط به استقبال زکيخان فرستاد. (تاريخ زنديه گلستاني ). درتحقيق احوال طوايف و اقوام بشري سرگذشت لوليان ، داستاني دلنشين و شگفت انگيز دارد، اين مشتي مردم جهانگرد خانه بدوش سرگشته آواره که زندگي آنها آثار ارزنده به بودلر ، پوشکين ، هوگو و بسياري گويندگان و هنرمندان ديگر الهام کرده است از ديرباز در همه جاي دنيا پراکنده بوده اند و سرگذشتي مبهم و رازناک و شگفت انگيز داشته اند. زندگي آنها ساده و خشن و دور از هياهو و خالي از ماجرا گذشته است . مثل دريا وحشي و مثل نسيم آزاد زيسته اند، همواره در ميان طوفان حوادث بوده اند، اما هيچگاه دستخوش امواج طوفان نگشته اند. پيوسته از کنار تمدنها و فرهنگهاي بشري گذشته اند، ليکن هرگز خود را به قيود آن گرفتار نديده اند. حتي مثل بسياري از اقوام کهن نيز گذشته خود، سرگذشت پدران خود را جز در سرودها و تصنيف هاي ديرين خود به دست فراموشي سپرده اند. با اينهمه در تاريخ و ادبيات ما از آنها بسيار ياد ميشود. نه همان شادخواري و رامشجوئي و خنياگري و سرگرداني و بي سر و ساماني آنها مورد توجه شاعران و نويسندگان ما واقع شده است ، بلکه در تاريخ گذشته ما نيز داستانهائي در باب اصل و منشاء آنها ذکر کرده اند. نوشته اند که بهرام گور عده اي از آنها را براي رامشگري و خنياگري از هند به ايران آورد و در سراسر ايران پراکنده کرد. نيزگفته اند که شاپور هنگام بستن بند شوشتر چند هزار ازاين طايفه را از کابل احضار کرده به خوزستان و شوشتر آورد، روز مردان ايشان عملگي کردندي و شب زنان ايشان به کار آب و به رقاصي و هم بستري مردان به سر بردندي . در ادبيات ما از چنگ و ناي لوريان بسيار ياد کرده اند. منوچهري گفته است :

اين زند بر چنگهاي سغديان پاليزبان

وآن زند بر نايهاي لوريان آزادوار.

نيز از دزدي و راهزني و طراري آنها سخن گفته اند. جمال الدين عبدالرزاق اصفهاني گويد:

رومي روز آب کارت برد و تو در کار آب

لوري شب رخت عمرت برد و تو در پنج و چار.

باز از بيشرمي و شوخ طبعي آنان ياد کرده اند. حافظ راست :

صبا زآن لولي شنگول سرمست

چه داري آگهي چون است حالش .

و هم از پريشاني زندگي و بي ساماني و آشفتگي خانه و بنگاه آنها سخن رانده اند. کمال اسماعيل ميگويد:

با ترکتاز طره هندوي تو مرا

همواره همچو بنگه لوري است خان و مان .

در تاريخ ايران نام لوريان نخست در داستان هاي مربوط به روزگار ساسانيان آمده است ، نوشته اند که بهرام گور از شنگل يا شنگلت يا شبرمه پادشاه هند درخواست تا گروهي از آنان را از هند به ايران گسيل دارد. روايتي که مولف غرر اخبار در اين باره آورده است بدين گونه است : «... گويندروزي شامگاهان ، بهرام از شکار بازميگشت گروهي از مردم بازاري را ديد که در زردي آفتاب غروب بر سبزه چمن نشسته اند و شراب همي خورند. آنان را از آن روي که خويشتن را از لذت سماع محروم داشته اند بنکوهيد. گفتند: اي ملک ! امروز رامشگري به صد درهم طلب کرديم و نيافتيم . بهرام گفت : در کار شما خواهم نگريست . پس بفرمود تا به شنگلت پادشاه هند نامه نويسند تا چهارهزار تن از خنياگران آزموده و رامشگران کارديده به دربار وي گسيل دارد. شنگلت بفرستاد و بهرام آنان را در سراسر کشور خويش بپراکند و فرمان داد تا مردم آنان را به کار گيرند و از آنان بهره برند و مزدي شايسته بدانها بپردازند و اين لوريان سياه که اکنون به نواختن عود و مزمار مشهورند از بازماندگان آنانند . همين داستان در مجمل التواريخ و القصص بدين گونه است که بهرام «... کس را هيچ رنج و ستوه نيافت جز آنکه مردمان بي رامشگر شراب خوردندي . پس بفرمود تا به ملک هندوان نامه نوشتند و از وي کوسان خواست و کوسان به زبان پهلوي خنياگر بود. پس از هندوان دوازده هزار مطرب بيامدند زن و مرد لوريان که هنوزبجايند از نژاد ايشانند و ايشان را ساز و چهارپا داد تا رايگان پيش اندک مردم رامشي کنند . اما فردوسي در نقل داستان تا اندازه اي به تفصيل گرائيده است و آن را با شاخ و برگهائي آراسته ، ميگويد:

وز آن پس به هر موبدي نامه کرد

کسي را که درويش بد جامه کرد

بپرسيدشان گفت بي رنج کيست

به هر جاي درويش و بي گنج کيست

ز کار جهان يکسر آگه کنيد

دلم را سوي روشني ره کنيد

بيامدْش ْ پاسخ ز هر موبدي

ز هر نامداري و هر بخردي

که آباد بينيم روي زمين

به هر جاي پيوسته گشت آفرين

مگر مرد درويش کز شهريار

بنالد همي وز بد روزگار

که چون مي گسارد توانگر همي

به سر بر ز گل دارد افسر همي

بر آواز رامشگران مي خورد

چو ما مردمان را به کس نشمرد

تهي دست بي رود و گل مي خورد

توانگر همان جان و دل پرورد

بخنديد از آن نامه بسيار شاه

هيوني برافکند پويان به راه

به نزديک شنگل فرستاد کس

چنين گفت کي شاه فريادرس

از آن لوريان برگزين ده هزار

نر و ماده بر زخم بربط سوار

فرستي بر من مگر کام من

برآيد از آن نامدار انجمن

چو نامه به نزديک شنگل رسيد

سر از فخر بر چرخ کيوان کشيد

هم آنگاه شنگل گزين کرد زود

ز لوري کجا شاه فرموده بود

چو لوري بيامد به نزديک شاه

بفرمود تا برگشادند راه

به هر يک يکي گاو داد و خري

ز لوري همي ساخت برزيگري

همان نيز خروار گندم هزار

بديشان سپرد آنکه بد پايکار

بدان تا بورزد به گاو و به خر

ز گندم کند تخم و آرد به بر

کند پيش درويش رامشگري

ورا رايگاني کند کهتري

بشد لوري و گاو و گندم بخورد

بيامد سر ساله رخساره زرد

بدو گفت شاه اين نه کار تو بود

پراکندن تخم و کشت و درود

خري ماند اکنون بنه برنهيد

بسازيد رود و بريشم دهيد

کنون لوري از پاک گفتار اوي

همي گردد اندر جهان چاره جوي

سگ و گرگ همسايه و هامراه

به دزدي شب و روز پويان به راه .

حمزه اصفهاني نيز همين داستان را با اندک تفاوتي نقل کند و گويد که جماعت «زط» از نژاد اين هندوان بازمانده اند . کساني که اين داستان را درباره نژاد و تبار لوريان آورده اند بيشترشان پيش از اين داستان از مسافرت بهرام گور به هند نيز سخن رانده اند. فردوسي در اين باره حکايت هائي زيبابا آب و رنگ حماسي نقل کرده است که آوردن آن در اينجا ضرورت ندارد. مسعودي مينويسد: ... و او [يعني بهرام ] پيش از اين [يعني پيش از جنگ با خاقان ] ناشناخته به هند رفت تا از اخبار آنان آگهي يابد و به شبرمه يکي از پادشاهان هند پيوست و در خدمت او به جنگ پرداخت و او را در برابر دشمني ياري داد تا ملک هند او را يکي از اساوره فارس شمرد و دختر خويش به زني بدو داد و ابن بلخي ميگويد: ... و لنگرها جمع آمدند و روي به بلاد هند نهادند و ملک هند معروفان را در ميان داشت و صلح کردند و دختر رابه زني بهرام داد و ديبل و مکران به بهرام داد . آيا داستان مسافرت يا لشکرکشي بهرام گور به هند چنانکه در روايات ايراني آمده است صحت دارد؟ اسناد موثقي در اين باره در دست نيست ، اما قرائن و امارات نشان ميدهد که در آن زمان بين ايران و هند روابطي سياسي وجود داشته است و حتي شايد بعضي از پادشاهان هند در ازاي جلوگيري از هياطله [هيتاليان ] که براي آن کشور نيز خطرناک بوده اند ايالت سندو مکران را به بهرام واگذار کرده باشند. مسئله مهاجرت لوليان نيز بايد يک مسئله سياسي مربوط به روابطايران و هند و يا مربوط به سختي زندگي لوليان در هند باشد. آنچه درباره مکاتبه بهرام با شنگل و درخواست فرستادن خنياگران هند نوشته اند افسانه اي بيش نيست . بدين گونه چنانکه از تاريخها و داستانها برمي آيد لوليان ايران از سرزمين هند بدين جا آمده اند. اتفاقاًدرباره لوليان اروپا نيز با همه اختلافي که درباره نژاد و تبار آنها هست محققان اين نکته را پذيرفته اند که سرزمين اصلي آنها هند بوده است . تحقيقات و پژوهشهاي نژادشناسي نيز که کوپرنيکي در يکي از بيمارستانهاي بخارست انجام داده است ، نشان ميدهد که جمجمه لوليان اروپاي شرقي با جمجمه هندوان طبقات پست شباهت بسيار دارد. مطالعات زبان شناسي نيز اين نکته را تاييد ميکند. لهجه هاي مختلف اين طوايف هم از جهت لغات و هم از حيث ساختمان در سراسر اروپا با لهجه هاي طبقات پست هندو شباهت دارد. گذشته از آن نام رم که اين طايفه در اروپا به خود ميدهند به نظر نمي آيد که با کلمه روم امپراطوري معروف مناسبت داشته باشد. از اين رو عقيده ميکلوزيش که نام آن را با کلمه دوما و دمبا که نام طايفه پست از مردم هند عليا باشند تطبيق کرده است ، چه بسا که مطابق واقع باشد. بعضي از نامهاي ديگر نيز که در اروپا بر اين طايفه اطلاق ميشود از ارتباط آنان با سرزمين هندوستان حکايت ميکند. درباره کلمه enagizT که در بيشتر نقاط اروپا بر اين طايفه اطلاق ميشود گفتگوبسيار کرده اند. اگر مفهوم آن چنانکه بعضي از لغت شناسان پنداشته اند به معني بنسودنيها باشد به رغم ساير احتمالات و به حکم قرائن ديگر ميتوان آنان را با «نجس »هاي هند مربوط کرد. کلمه itniS نيز که در پيه مون و ليتواني بر آنان اطلاق ميشود نام سند را که در قصص ايراني با سرگذشت لوليان مربوط ميشود به خاطر مي آورد. و در هر حال ، بسياري از قرائن و امارات ارتباط و انتساب اين طايفه را که در سراسر جهان قديم به نامهاي مختلف پراکنده بوده اند با سرزمين هند مشخص و معلوم ميکند. ظهور لوليان در اروپا از قرن چهاردهم ميلادي فراتر نمي رود. مقارن قرن پانزدهم ميلادي بود که آنها اروپاي غربي را عرصه استيلاي خويش کردند. بسياري در آن زمان گمان ميبردند که آنها از اهل eme hoB ميباشند، از اين رو آنها را بوهمي خواندند و اين نام در زبان فرانسه هنوز بر آنها مانده است . بعضي نيز آنها را مصري شمردند و نام seispyG که در زبان انگليسي به آنها داده شده است از اينجاست . زندگي مرموز و آلوده و آميخته با دزدي و نابکاري اين طايفه که آنان را به مثابه بازماندگان نسل جادوگران قديم معرفي ميکند، دراروپا از ديرباز خشم و نفرت مردم را نسبت به آنان برانگيخته است . اين مردمي که خشم و کينه تمدن را مثل يک لعنت ابدي همه جا با خود همراه دارند، از ديربازجادوگري و افسونکاري و فالگيري و مارفسائي و نيزه سازي و اسلحه گري را چون پيشه اجدادي مي ورزيده اند، با چنين وضعي عجيب نيست که هنوز مثل خويشان و شايد نياکان ديرين خود «نجس »هاي هند چيزي از سرنوشت «سامري جادوگر» و «يهودي سرگردان » را با خويش داشته باشند. زندگي آنها در ايران هم که گويا وطن دوم آنها بوده است از اروپا بهتر نيست . در ايران نيز همه جا با نفرت و بيم و تحقير و انزجار مردم روبه رو هستند. آنان را در فارس کولي ، در آذربايجان قراچي ، در عراق غربتي يا غربت ، در خراسان قرشمال ودر تهران غربيل بند مينامند. کلمه کولي را فرهنگنويسان تحريفي از کابلي دانسته اند. قراچي نيز گويا همان لغت بسيار معروف غرچه است که در زبان فارسي به معني ابله و پست و نابکار و بي شرم به کار رفته است . گفته اند:

بفريبد دلت به هر سخني

روستائي و غرچه را ماني .

و ابوالطيب مصعبي گويد:

صد و اند ساله يکي مرد غرچه

چرا شصت وسه زيست آن مرد تازي .

واژه قرشمال را نيز تحريف گونه اي از غيرشمار، يعني «بي شمار» يا «در شمار بيگانه » دانسته اند. نام (غربيل بند) يا (غربالبند) نيز از جهت حرفه و پيشه اي است که غالباً ميورزند و چنانکه بعضي از آنان نيز که حرفه زرگري دارند به زرگر کرماني نامبردار شده اند در جاهاي ديگر نامهائي ، مانند چنگيانه ، گيلاني ، سوزماني ، لولي ، جوکي ،کابلي ، حرامي و زنگاري نيز بر آنها اطلاق ميکنند که غالباً از جايگاه يا پيشه و شيوه زندگي آنها حکايت ميکند. سايکس که تقريباً پنجاه سال پيش درباره آنهااطلاعاتي جمع آورده است ، مي گويد: «تنها در آذربايجان پنج هزار خانواده از اين طايفه زندگي ميکنند و روي هم رفته در ايران نزديک بيست هزار خانواده يا به عبارت ديگر يکصدهزار تن لولي سکونت دارند». تحقيقات جديدتر نشان ميدهد که اين ارقام تا اندازه بسيار در اين اواخر نقصان يافته است . نوع زندگي آنان که فالگيري ، آهنگري ، آوازه خواني ، رقاصي ، طلسم سازي ، جادوگري ، گاوبازي و غربالبندي است ، در نقاط مختلف به اقتضاي محيط و اقليم تفاوت ميکند، اما در هيچ جا محبت و علاقه مردم را به آنها جلب نکرده است . حتي با آنکه در زندگي روستائيان به وسيله آهنگري و غربالبندي تاثير مفيدي مخصوصاً در بعضي نقاط خراسان داشته اند و نيز با آنکه در آذربايجان و کردستان آوازه خواني و رقاصي و مسخرگيشان مايه تفريح و سرگرمي بسياري از مردم را فراهم ميدارد، همواره مردم آنها را همه جا به منزله بيگانه تلقي ميکنند و نسبت بدانان چندان خوش بيني و مهرباني و همدردي از جانب مردم ابراز نمي شود. زندگي آنها در غالب نقاط ايران يک نوع تمدن شباني را که به تمدن صنعتي نزديک است نشان ميدهد و از بسياري جهات نيز طرز معيشت و آداب و رسوم آنها با زندگي ايلات شباهت دارد. آنها در ميان خود نظم و نسق خاصي با پاره اي آداب و قوانين مخصوص دارند که غالباً به وسيله کلانتر و «شاطرباشي » شان معمول و مجري ميگردد. زبان آنان نيز با آنکه در هر ناحيه تحت تاثير لغات خاص محلي قرار گرفته است از عناصر مجهول و بيگانه مشترکي مشحون است که به نظر مي آيد يادگارهائي از زبانها و لهجه هاي قديم هندي ميباشد. احتمال داده اند که لهجه هاي ايشان دربسياري از نقاط صورتهائي از يک زبان ساختگي و قراردادي باشد و اين احتمال به نظر نابعيد است . در هر حال از اين نظر که ايران اولين سرزمين است که لوليان پس از خروج از هند در آن مسکن گرفته اند، مطالعه در لهجه هاي لوليان از لحاظ فقه اللغه فارسي بسيار سودمند خواهد بود. درباره ريشه کلمه لولي تاکنون به درستي تحقيق نکرده اند. در فرهنگ جهانگيري آمده است که : «لول با اول مضموم و واو مجهول بي شرم و بي حيا را گويندو آن را لور نيز خوانند لوري و لولي منسوب به آن است ». مولوي فرمايد:

گر همي خوانيم لول و گر همي گوئيم گول

چون کلنده بر لب دوليم و تک تک مي کنيم .

در مجمعالفرس سروري گفته شده است که «لوري به ضم لام و کسر راي مهمله ، خوره باشد که به تازي جذام گويند و نيز نام طايفه اي باشد که ايشان را کاولي نيز گويند... لولي در مويد به معني سرودگوي در کوچه و نيز به معني نازک و لطيف و ظريف نيز آمده است ...» و اما در فرهنگ رشيدي پس از نقل معاني کلمه لور مينويسد: «... و تحقيق آن است که لول و لور به معني بي حيا است و لوري و لولي منسوب است به آن ، زيرا که بي حيائي لازمه لوليان است ». اما از اين معاني وجه تسميه و نحوه اشتقاق لولي استنباط نمي شود. لوره و لور در فرهنگها به معني گذرگاه سيل نيز آمده است ... و اين معني اگر با نام طايفه لر مناسب باشد بعيد است که با نام لوريان ارتباط داشته باشد، اما کساني که درباره لوريان ايران تحقيق کرده اند وجود بعضي طوايف و عناصر لر را در ميان آنها تاييد کرده اند. درست است که لران سفيدپوست فارسي زبان را با لوريان سيه چرده مجهول زبان نميتوان اشتباه کرد، ليکن شباهتي که در طرز معيشت و زندگي بين آنها هست کار داوري را درباره آن دشوار ميکند. طايفه زط که حمزه اصفهاني نام آنان را تقريباً بجاي لوريان به کار ميبرد، چنانکه از تاريخها برمي آيد، در قرون اول اسلام و مقارن حکومت حجاج در اهواز و خوزستان سکونت داشته اند. به دشواري ميتوان اين احتمال را پذيرفت که اين زطها همان لرهاي ساکن خوزستان و لرستان امروز بوده اند، اما نکته اي که در اين مورد جالب توجه ميتواند بود اين است که ياقوت در خوزستان ناحيه اي را به نام «رور» ذکر ميکند که با نام لور بي تناسب به نظر نمي رسد. آيا زطها يا لورها که در خوزستان بوده اند از اينجا برخاسته اند؟ درست روشن نيست . شهري نيز در سند به همين نام (رور) يا (الرور)وجود داشته است که مسلمانان در سال 95 ه' . ق. بوسيله محمدبن قاسم آن را گشوده اند. اين شهر که در سي فرسنگي جنوب غربي مولتان و در بيست فرسنگي شمال المنصورجاي داشته است و روزگاري جايگاه راجه هاي سند به شمار ميرفته است اکنون ويران شده است . آيا شباهت نام اين شهر با رور خوزستان و ارتباط نام زطها با لوريان که طبق سنن و تواريخ از سند به ايران آمده اند نميتواند ريشه و اصل کلمه لوري را به دست دهد؟ در واقع تحريف و تبديل روري و الروري به لوري و لولي با قواعد وموازين لغوي و صرفي عربي و فارسي درست به نظر مي آيد. بنابراين ميتوان اين احتمال را پذيرفت که اعقاب آن عده از رامشگران هندو که در روزگار بهرام گور به ايران آمده اند، نام خود را از نام اولين شهر سند که به ايران نزديک تر بوده است گرفته باشند. به هر حال اين گروه خانه به دوش بي سامان قانون گريزي که همه جا نسبت به حدود و قيود تمدن و فرهنگ سرکش و بي اعتنا بوده اند، اگر در نام و تاريخ و اصل و نژاد خويش نيز از دسترس فرهنگ و اطلاع بشري دور مانده باشند جاي شگفتي نيست . (از مقاله زرين کوب در مجله روابط فرهنگي هند و ايران ، سال 1952 م . شماره يک صص 11-21) .

 

5)      لوری:

لولي . کولي . زط. غربال بند. حَرامي . غربتي . غَرَه چي . قرشمال . توشمال . سوزماني . قَره چي . چينگانه . فيج . نام طايفه اي است که بازي گري و سرائيدن به کوچه ها پيشه ايشان باشد. (غياث ). سرودگوي و گداي کوچه ها. نام طايفه اي است که ايشان را کاولي ميگويند. (برهان ). منسوب به طايفه لور. در هند ايشان را کاولي گويند و در ايران الف را حذف کنند و کولي گويند و شعرا در اشعار لوري و لولي گفته اند. گويند شاپور هنگام بستن بند شوشتر چند هزار تن از اين طايفه از کابل احضار کرد و به خوزستان آورد . روز مردان ايشان کار کردندي و شب زنان ايشان به کار آب به رقاصي و هم بستري مردم به سر بردندي . و در زمان کريمخان زند در خارج شهر شيراز از اين طايفه بوده اند و به همان احوال رفتار ميکرده و معني لولي ، بي شرم و بي حياست .(انجمن آرا). بي حيا. بي شرم . (از برهان ):

از آن لوريان برگزين ده سوار

نر و ماده بر زخم بربط سوار.

 

فردوسي .

 

همانگاه شنگل گزين کرد زود

ز لوري کجاشاه فرموده بود.

 

فردوسي .

 

کنون لوري از پاک گفتار اوي

همي گردد اندر جهان چاره جوي .

 

فردوسي .

 

به هر يک يکي داد گاو و خري

ز لوري همي ساخت برزيگري .

 

فردوسي .

 

بشد لوري و گاو و گندم بخورد

بيامد سر ساله رخساره زرد.

 

فردوسي .

 

صلصل باغي به باغ اندر همي گريد به درد

بلبل راغي به راغ اندر همي نالد به زار

اين زند برچنگهاي سغديان پاليزبان

وآن زند بر نايهاي لوريان آزادوار.

 

منوچهري .

 

پس از هندوان [ به امر بهرام گور ] دوازده هزار مطرب بياوردند. زن و مرد و لوريان که هنوز برجاينداز نژاد ايشانند. (مجمل التواريخ ).

رومي آب روزگارت برد و تو در کار آب

لوريي شب رخت عمرت بردو تو در پنج و چار.

 

جمال الدين عبدالرزاق.

 

لوريي گفت مرا در عرفات

که مي و بنگ نگيرم پس از اين .

 

خاقاني .

 

با ترکتاز طره هندوي تو مرا

همواره همچو بنگه لوري است خان و مان .

 

کمال اسماعيل .

 

مهبط نور الهي نشود حجره ديو

بنگه لوري کي منزل سلطان گردد.

 

کمال اسماعيل .

 

حکايت کنند که عربي را درمي چند گرد آمده بود و شب از تشويش لوريان در خانه تنها خوابش نمي برد. (گلستان سعدي ).

 

 

اما اجازه دهید این مطلب را با طرح ماجرای نه چندان پاکی به پایان برسانیم که برخی کرمانی ها از آن سخن می گویند و به اصطلاح به کار برده شده از سوی زنی کولی می خندند. در ضمن این ماجرا می تواند دلیلی بر رد برخی تهمت ها به این گروه هم باشد: می گویند زن جوان بی باکی از کولی ها به در منازل می رفت و کارد و چاقو و این جور چیزها می فروخت. این زن بی هیچ واهمه ای به داخل منازل مردم می رفت و هیچ ترس به خود راه نمی داد. تا اینکه مردی او را برای فروش چاقو و کارد به منزل و سپس اتاقی هدایت کرد و در اتاق به رویش بست و خیال بد در باره او در ذهن گذراند. این زن کولی که وضع را بسیار خطرناک دید شروع به التماس کرد و مدام می گفت: کت امیدمه! کت امیدمه! آنقدر التماس کرد تا مرد از او گذشت.

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

سنگ ها

 در این بخش بر آنیم سنگ هایی را معرفی کنیم که به دلیلی برای مردم اهمیت پیدا کرده اند. اگر چنین سنگ هایی می شناسید جهت درج در این صفحه به آدرس ای میل ارسال فرمایید تا با نام خودتان درج گردد.

 

1)      حجرالاسود

 

 

حَجَرالاَسود، (در عربی: حجر أسود به معنی سنگ سیاه) سنگی است سیاه‌رنگ که بر دیوار پایه کعبه یکی از اماکن مقدس اسلامی در مکه عربستان نصب شده است. این سنگ یک شهابسنگ شکسته به قطر حدود ۵۰ سانتیمتر است که امروزه تکه‌های آن با یک بَست نقره‌ای به هم نگه داشته شده است. پرستش شهابسنگ‌ها در دوران پیش از اسلام در عربستان رواج داشته و تاریخدانان غیرمسلمان این رسم را بازمانده از آن دوران می‌دانند. حاجیان هنگام طواف کعبه آن سنگ را لمس کرده و می‌بوسند. در نظر ایشان این کار شگون خوب دارد.در باور مسلمانان این سنگ از بهشت آمده است (روایتی از امام باقر) و ابراهیم و پسرش اسماعیل آن را یافتند و در ساختن کعبه از آن استفاده کردند. داستانی از سوی مسلمانان درباره این سنگ گفته می‌شود بدین صورت که: "هنگام جنگ حجاج بن یوسف با عبدالله بن زبیر، کعبه توسط حجاج ویران شد و آنگاه که خواستند آن را بازسازی کنند در نصب حجرالاسود دچار مشکل شدند زیرا هر یک از بزرگان یا قاضیان که برای نصب آن می‌‌رفتند، کعبه به لرزه می‌‌افتاد و نصب سنگ سیاه میسر نگشت. در آن حال امام سجاد وارد مسجد شد و حجرالاسود را بی آنکه در مکه لرزشی به وجود آید، نصب کرد." در سال ۳۱۷ هجری قرمطیان به مکه هجوم بردند و حجر الاسود را نیز به سرزمین خود، احساء بحرین بردند و آن سنگ مدت بیست و دو سال در آن جا بود تا اینکه در سال 339 در زمان حکومت مطیع لله عباسی با وساطت ابوعلی علوی، سنگ سیاه را که اکنون شکسته بود به کوفه منتقل کرده و آنگاه به جایگاه خود نصب نمودند. ( دانشنامه ویکی پیدیا)

 

2)ردو

 

سنگی است نزدیک دهنه "ده گدا" در پاریز. مردم به آن سنگ اعتقاد دارند. ...پدر بزرگ ( مادری من) – کربلایی زین العابدین – که سه بار پیاده به کربلا رفته بود و نزدیک صد و بیست سال عمر کرد ... اعتقادی سخت به این ردو داشت و هرروز که به باغ خود می رفت, از آن زیارتی می کرد. این پیرمرد دا مردم بابو می گفتند... من معلمی داشتم به اسم سید احمد هدایت زاده.. که با همکار دیگرش میرزا علی پولادی ... یک روز به فکر افتاده با خو گته بودند که راستی اگر این سنگ را جابجا کنند, آیا آسمان به زمین خواهد آمد؟ شوخی با پیرمرد خواسته بودند بکنند... طرف عصر, سنگ را از داخل چهار دیواری ردو برمی دارند و میبرند وسط رودخانه, گودالی می کنند... وآن را زیر خاک می کنند و سنگهای دیگری روی آن می ریزند تا بکلی ناشناخته بماند. آن روز وقتی بابو به زیارت آمد سنگ را ندید. سخت آزرده خاطر و نگران شد. همان شب, پیرمرد در خواب دیده بود که کسی به او می گفت: سنگ در فلان جای رودخانه , زیر ریگ ها پنهان است, برو و آن را بجای خود بیاور. پیرمرد صبح زود برخاست و یک سر به سراغ سنگ رفت و درست از همانجا که در خواب نشانی یافته بود, آن را برداشت و آورد و به جای خود نهاد.... روز بعد دو معلم—به گردش – خود را تا پای ردو رساندند , با کمال تعجب دیدند که سنگ به جای خود بازگشته است. اتفاقا در همان لحظات پیرمرد از باغ خود بازمی گشت. وقتی به کنار ردو رسید, دو معلم به او سلام کردند و بعد در حالی که خود را به بی اطلاعی می زدند, گفتند: شنیده بودیم که سنگ از جای خود حرکت کرده. ولی حالا می بینیم که بجای خود بازآمده است. پیرمرد رو به آن دو کرد و با کمال ستدگی گفته بود: بله. چند تا حروم لقمه سنگه برده بیدن زیر خاکا قام کرده بیدن. تو خو جاش به من نشون دادن, افتو که چریغ کرد, رفتم آوردمش. دو معلم... رو در روی هم نگریسته به پیرمرد گفتند: راستی که عجب حروم لقمه هایی پیدا می شوند!" ( کوچه هفت پیچ, دکتر ابراهیم باستانی پاریزی)

 

2)      سنگ عشق

بهرامجرد دهستاني است در جنوب شهر كرمان كه بر سر راه قريه العرب و در نتيجه مسير صعود به قله هزار از مسير ارديكان قرار دارد و برج زيبايي دارد كه مورد بازديد كوهنوردان قرار مي گيرد. از كرمان تا بهرامجرد حدود پنجاه كيلومتر است. احمد علي خان وزيري در كتاب خغرافياي كرمان، تصحيح و تحشيه دكتر باستاني پاريزي،(ص 228)  آورده است: " بهرام كرد، بر كنار رودي كه از كوه سنگ عشق مي آيد و در باغين زراعت مي شود واقع است. تقريبا ده مزرعه نزديك اين قريه است." دكتر باستاني پاريزي در پانوشت آورده است: " سنگ عشق، بايد با كلمه اشك و ارشك روزگار اشكاني ارتباط داشته باشد  -- از نوع عشق آباد." با توجه به توضيح آقاي رسول زندي در كتاب كوه هاي كرمان ( ص 26) در باره كوه پر عشق، به نظر مي رسد منظور از كوه سنگ عشق بايد همانا كوه پر عشق و رودخانه مورد نظر ، رودخانه چاري باشد. " ... و كلمه گرد، كه تبديل به جرد شده از فعل كردن— كه در اين جا ساختن و بنياد گذاشتن معني مي دهد — گرفته شده... آباديهايي كه در آخر آنها كلمه گرد آمده در دوره ساسانيان ساخته شده" ( پژوهش در نام شهرهاي ايران / ايرج افشار، ص 170)

 

 

 

4)سنگ سال

سنگي است در ابتداي دره هرارون و گردنه پتكوه كه اهالي بر اين باورند كه اگر زمستان آنقدر برف ببارد كه اين سنگ در زير برف پنهان شود، سالي است كه بارندگي خوبي شده است و خشكسالي رخ نخواهد داد ، در غير اين صورت بارندگي كافي نبوده است. رتفاع این سنگ در حدود یک و نیم متر است.

 

 

 

5) سنگ زردآلو

به هنگام صعود قله دهران به محلي مي رسيم كه سنگ شكاف خورده اي است و شباهت كمي به زردآلوي باز شده دارد. در اين محل معمولا كوهنوردان استراحت مي كنند و پس از تجديد قوا به صعود خود ادامه مي دهند.

 

 

 

6) سنگ اعصاب

بالاترين نقطه كوه مسجد صاحب الزمان شهر كرمان. در اين نقطه سنگي وجود دارد كه برخي كوهنوردان كرماني به ‌آن سنگ اعصاب مي گويند كه رو به شرق و بر فراز قله رو به كافركوه و قفس، سنگي قرار دارد كه تمركز كردن و ايستادن بر روي آن كمي مشكل است.

 

 

 

7)      سنگ کر

 

 سنگی است در انتهای خیابان سرباز شهر کرمان. می گویند اگر در یک سوی این سنگ بایستی و با تمام قدرت فریاد بزنی در آن سوی سنگ فرد دیگری صدای شما را نمی شنود.

 

 

 

 

 

 

8) سنگ بسم الله

"سنگ بسم الله" میرزا سنگلاخ نصیب قبر خودش شد. ( کوچه هفت پیچ , ص 24)

 

9) سنگ سماور

 

سنگی است در علم کوه

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

As I lay dying / William Faulkner / گور به گور / نجف دریابندری

Jewel and I come up from the field, following the path in single file. Although I am fifteen feet ahead of him, anyone watching us from the cottonhouse can see Jewel's frayed and broken straw hat a full head above my own.
The path runs straight as a plumb-line, worn smooth by feet and baked brick-hard by July, between the green rows of laidby cotton, to the cottonhouse in the center of the field, where it turns and circles the cottonhouse at four soft right angles and goes on across the field again, worn so by feet in fading precision.

The cottonhouse is of rough logs, from between which the chinking has long fallen. Square, with a broken roof set at a single pitch, it leans in empty and shimmering dilapidation in the sunlight, a single broad window in two opposite walls giving onto the approaches of the path. When we reach it I turn and follow the path which circles the house. Jewel, fifteen feet behind me, looking straight ahead, steps in a single stride through the window. Still staring straight ahead, his pale eyes like wood set into his wooden face, he crosses the floor in four strides with the rigid gravity of a cigar store Indian dressed in patched overalls and endued with life from the hips down, and steps in a single stride through the opposite window and into the path again just as I come around the corner. In single file and five feet apart and Jewel now in front, we go on up the path toward the foot of the bluff. Tull's wagon stands beside the spring, hitched to the rail, the reins wrapped about the seat stanchion. In the wagon bed are two chairs. Jewel stops at the spring and takes the gourd from the willow branch and drinks. I pass him and mount the path, beginning to hear Cash's saw.

When I reach the top he has quit sawing. Standing in a litter of chips, he is fitting two of the boards together. Between the shadow spaces they are yellow as gold, like soft gold, bearing on their flanks in smooth undulations the marks of the adze blade: a good carpenter, Cash is. He holds the two planks on the trestle, fitted along the edges in a quarter of the finished box. He kneels and squints along the edge of them, then he lowers them and takes up the adze. A good carpenter. Addie Bundren could not want a better one, a better box to lie in. It will give her confidence and comfort. I go on to the house, followed by the Chuck. Chuck. Chuck. of the adze.

من و جوئل داریم از سر کشت بر می گردیم، من از جلو او از عقب. من پونزده قدمی از او جلوترم، ولی هر کس از انبار پنبه نگاه کنه کلاه حصیری پاره پوره جوئل رو یک سر و گردن بالای کلاه من می بینه.

جاده مثل خط لوله یکراست رفته، از ضرب پای آدم ها و آفتاب ژوئیه مثل آجر سفت شده، از لای دو ردیف سبز بته های ریشه کن پنبه که لب جاده چیده اند می ره می رسه به انبار پنبه وسط کشت، اونجا که رسید انبار رو با چار زاویه قائمه گرد دور می زنه، راهش رو از میون کشت می بره، بعد اثر پا خرده خرده محو می شه.

انبار پنبه رو از تنه های نتراشیده درخت ساخته اند، ملاط لای تنه ها مدت ها پیش ریخته. بنای چارگوشی است با بام شیب دار شکسته که خالی و خراب تو آفتاب یله داده، تو دو دیوار مقابل هم دو تا پنجره پهن داره که رو به جاده واز می شن.

به انبار که می رسیم من راهم رو کج می کنم از همون جاده ای می رم که انبار رو دور می زنه، جوئل که پونزده قدم پشت سر من می آد و یکراست جلوش رو نگاه می کنه با یک شلنگ از تو پنجره می گذره همین جور که داره یکراست جلوش رو نگاه می کنه چشم های کمرنگش مثل چوب رو صورت چوبیش میخ شده اند، با اون روپوش وصله دارش شق و رق ، عین سرخپوست های مغازه سیگارفروشی، که انگار فقط از کمر به پایین حرکت داره، کف انبار رو با چارقدم طی می کنه با یک شلنگ از پنجره مقابل هم می گذره، همین که من میرسم به نبش انبار باز می افته تو جاده. حالا او از جلو و من از عقب با پنج قدم فاصله داریم تو سر بالایی جاده می ریم طرف تپه.

گاری تل رو بسته اند کنار چشمه آب، افسار ها رو پیچیده اند دور پایه نشیمنگاه. توی گاری دو تا نیمکت هست. جوئل دم چشمه وا می ایسته، ملاقه رو از گل شاخه بید ور می داره آب می خوره، من ازش جلو می زنم می افتم تو جاده، یواش یواش صدای اره کش به گوشم می خوره.

وقتی می رسم اون بالا کش دیگه اره رو گذاشته کنار، سر پا وایساده لای تراشه های چوب داره دو تا از تخته ها رو سوار هم می کنه. لای سایه ها تخته ها مثل طلا زرد می زنند، آب طلای صاف، این ور و اون ورشون هم جای برش نرم تیغه تیشه پیداست: نجار قابلی است این کش. تخته ها رو می ذاره رو میز، لبه هاشون که با هم جفت شد یک چهارم جعبه تمومه. حالا زانو می زنه، چشم هاش رو جمع می کنه لبه تخته ها رو دید می زنه. بعد تخته ها رو می ذاره زمین تیشه ش رو ور می داره. نجار قابلی است.

ادی باندرن جعبه از این بهتر گیرش نمی آد که توش بخوابه. این جعبه هم خاطر جمعه، هم راحت. من می رم طرف خونه، از پشت سرم صدای تیشه می آد: چک  چک  چک.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

چند وقت پیش یکی از معلمان , به واسطه یکی از آشنایان به من پیغام داد که عذاب وجدان یدجوری اذیتش می کند و از من حلالیت می طلبد. چرا؟ چون زمانی که در دانشگاه آزاد دانشجوی بنده بوده است و از یک درس نمره نیاورده است , به کلک و دروغ متوسل شده است و گفته است که اگر من نمره ده را به او ندهم شوهرش مانع از ادامه تحصیل وی خواهد شد و من ( زودباور) باور کرده ام و نمره اش را داده ام و حالا عذاب وجدان نمی گذارد این خانم معلم ( لابد) ظهر ها !!! راحت بخوابد و تقاضای عفو دارد. راستش را بخواهید اتفاق را کاملا به یاد دارم و یادم هست با خودم فکر کردم شاید بی انصافی باشد به خاطر یکی دو نمره باعث شوم بهانه ای به دست همسر این دانشجو بدهم و مانع از درس خواندنش شوم و تصمیم گرفتم به همه دانشجویان نمره ای اضافه کنم و در نتیجه این دانشجو هم بتواند به درسش ادامه دهد. برای راحتی خیالش به واسطه به او پیغام دادم که اصلا هیچ دلخوری از او ندارم و می تواند راحت ( ظهرها) بخوابد!! چون بچگی از این حرف ها دارد , حال این بچه می تواند یک بچه دبستانی باشد با ده سال سن, یا یک دانشجو باشد با بیست و پنج سال سن, یا پیرمردی شصت ساله باشد , که کرمانی ها می گویند ...اش ( =ادرار) بچه تا شصت سالگی پاک است !!!  کدام دانش آموزی است که از این جور دست گلها به آب نداده باشد.این هم حکایتی از دوران دانش آموزی خودم. کلاس چهارم ابتدایی در دبستان عدالت کرمان , معلمی داشتیم به نام آقای ثمره. ایشان با دوچرخه به مدرسه می آمد . روزی کلیدی زردرنگ کنار صندلی ام افتاده بود.کلید را برداشتم و در جیبم گذاشتم. صبح روز بعد آقای ثمره به کلاس آمد و بنای تهدید را گذاشت که برای پیدا کردن کلید دوچرخه اش به دعا و جادو و... متوسل خواهد شد و دست را در روغن داغ فرو خواهد کرد و ... که من ترسیدم و تازه یادم آمد دیروز کلیدی پیدا کرده ام و فهمیدم کلید دوچرخه آقای ثمره است و از دیروز دوچرخه اش همچنان قفل مانده و پیاده به منزل رفته است و.... از تهدید هایش بد جوری ترسیدم و کلید را به او ندادم و ظهر به پشت بام منزلمان انداختمش و خلاص. حالا عذاب وجدان بدجوری اذیتم می کند و نمی گذارد صبح های زود پس از هفت هشت ساعت خواب راحت شبانه, یکی دوساعت بیشتر هم بخوابم !!! می گویند یک نفر دهاتی به شهر آمده بود . مقداری آلو یا هلو سیاه خریده و خورد. خیلی به نظرش خوش مزه آمد. سفر دیگر که به شهر آمد به تصور اینکه بادنجان همان هلو سیاه است که بزرگ شده , مقداری خرید و خورد. چون بادنجان خام خیلی بدمزه بود, وی گفت: بچه بودی چه خوب بودی, بزرگ شدی چه گه شدی.( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان, دکتر ابوالقاسم پورحسینی)  ای کاش کمی از صفای بچگی در ما بماند, حتی اگر کلید دوچرخه معلم بر پشت بام اندختن اش باشد.

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

اسپونریزم /spoonerism/

 

فرهنگ هزاره spoonerism را ( در حروف اول کلمات) جابجایی آغازین, ابدال آغازین  معنی کرده است.

مثال فرهنگ آکسفورد:    well-boiled icicle    به جای ترکیب اصلی

     well-oiled bicycle    است. مثال های فارسی: صیز و مندلی   به جای میز و صندلی   و   انیر و پنگور    به   جای  پنیر و انگور    است.

این نام از اسم William Archibald Spooner استاد آکسفورد گرفته شده است که به شدت از این نوع کاربرد جابجای حروف کلمات در عذاب بود.

 

این جابجایی می تواند حتی در سطح کلمات یک جمله هم واقع شود.مثلا روزی در منزل یکی از اقوام میهمان بودیم و به همراه زن و فرزندان ایشان منتظر ورود ایشان به منزل از سر کار. وقتی زنگ منزل به صدا در آمد زن رو کرد به دختر بزرگش و گفت:" باباتو بذار رو گاز. کتری اومد!"

 

مثال هایی از ویکیپیدیا:

  • "The Lord is a shoving leopard" ("loving shepherd")
  • "It is kisstomary to cuss the bride" ("customary to kiss")
  • "Mardon me, padam, this pie is occupewed. Can I sew you to another sheet?" (Pardon me, madam, this pew is occupied. Can I show you to another seat?")
  • To a student: "You have hissed all my mystery lectures, and were caught fighting a liar in the quad. Having tasted two worms, you will leave by the next town drain" ("missed ... history," "lighting a fire," "wasted two terms," "down train")
  • To a lady at a college reception: "You'll soon be had as a matter of course" ("mad as a Hatter, of course")
  • "Let us raise our glasses to the queer old Dean" ("dear old queen")
  • "We'll have the hags flung out" ("flags hung")
  • "a half-warmed fish" ("half-formed wish")
  • "Is the bean dizzy?" ("dean busy")
  • "Go and shake a tower" ("take a shower")
  • "a well-boiled icicle" ("well-oiled bicycle")
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

فصل دهم از کتاب کوچه هفت پیچ  استاد باستانی پاریزی با عنوان "صفای لری" به طایفه  لری مقیم استان کرمان می پردازد که  " در دو سه نقطه کوهستانی کرمان مسکن دارند: نخستین آنها , گروهی که حوالی بهرآسمان جیرفت و نواحی کوهستانی رابر و جواران زندگی می کنند... وتیره های شیخ حسینی و شمس الدینی و حیدری از آنها هستند....مردمانی مهمان نواز و سخت ساده دل و یب آلایش هستند. ...گروهی از لرهای کوهستانی مهنی و دشت آب و بافت, در جزئ ایل افشار به شمار میروند و به " لر ولی اوشاغی" معروفند.... گروه دیگر لرهای کرمان, ایلاتی هستند که حوالی "کوه پنج" و وکیل آباد و پاریز سکونت دارند." در هر صورت اگر از مسیر دره هرارون به کوه شاه صعود کنید ,در فصل بهار و اوایل تابستان به عشایر لری این دره برخورد خواهید داشت. اگر از دهانه آرتی به کوه لاله زار بروید, در دهانه آرتی با عشایر لری روبرو خواهید شد . اگر از دره عشق آباد به کوه لاله زار یا کوه شاه بروید هم با عشایر لری سلام و علیکی خواهید داشت. استاد باستانی پاریزی بیشتر به عشایر لری سیرجان پرداخته اند , ولی باید گفت که عشایر لری مقیم رابر هر کار نکرده باشند , کافی است گسترش گردوکاری دره عشق آباد را ببینیم و به تاثیرگذاری آنان بر منطقه پی ببریم و البته جدای از پست های اداری مهمی است که در اختیار دارند.

1) اولین برخورد بنده با عشایر لری : و اما آشنایی بنده با شمس الدینی ها قبل از رفتن به رابر برای معلمی شروع شد. اولین آشنایی بنده با شمس الدینی ها می خواست به قیمت جانم تمام شود.  سال پنجاه و نه که دیپلم گرفتم , دانشگاه ها بسته بودند و من برای بیکار نبودن , شاگرد مکانیک شدم و پس از چند ماهی , روزی شاگرد جدیدی به تعمیرگاه آمد و به جمع ما اضافه شد که رنگ چشمان خاصی داشت و بسیار بچه خوب, زحمتکش و ساده دلی بود که  پس مدتی به این نتیجه رسید که بنده تنها کسی هستم که می تواند با او کار کند و مشکلی نداشته باشد و با هم دوست شدیم. حتی یک بار به اطاق کرایه ای او رفتم و با هم چایی خوردیم و او کتابی دست نویس از پدر بزرگش را نشانم داد. به هر حال, روزی داشتیم گیربکس ماشینی را پایین می آوردیم و من زیر ماشین بودم و او کمک دست من. فرمان قفل بود و به او گفتم فرمان ماشین را از حالت قفل در آورد تا با آزاد شدن جلوبندی ماشین گیربکس را راحت تر در بیاورم چون در آن زمان ما گیربکس ها را نه روی چاله که در گوشه خیابان و به حالت درازکش باز می کردیم. به داخل ماشین رفت و سویچ را چنان چرخاند که ماشین استارت خورد و نزدیک بود روی سینه من بیافتد که خوشبختانه جک زیر ماشین از نوع چرخدار بود و ماسین و جک با هم کمی به جلو رانده شدند و به خیر گذشت. نام این لری خوش قلب , معاذ شمس الدینی بود.

2) آخرین باری که دوستی از عشایر لری برخورد داشتم به جلسه مصاحبه برای گزینش دانشجو بر می گردد. پس از استقرار در جایمان نگاهم به آقایی با همان تیپ چشم افتاد و همدیگر را شناختیم. او از معلمان , و البته مسئولان اداره ما در رابر به هنگام معلمی بنده بود و سلام و علیکی و خوش و بشی. در فرصت های استراحت از کوه روی خودم برایش گفتم و از رابر رفتنمان و از گردو درکا رفتن و قله لاله زار رفتن و ... به حرف هایم خوب گوش کرد و گفت که یادش آمده  که روزی در میدان شهر گروهی از کوهنوردان را دیده است که می خواهند ماشینی کرایه کنند و ... گروه بیست و چند نفر بود و از شهرستانهای متفاوت ( حتی زاهدان ) آمده بودند.با توجه به شور و حرارتی که چند نفر از همراهان ما از گروهی از یکی از شهرستانها از خود نشان می دادند و به دلیل همین شور و شوق جوانی این چند آقا و یکی دو خانم کوهنورد به آن لباس های با رنگ تند , کمی توجه مردم جلب شده بود و شاید کمی مسئولان ترافیک شهر را نگران کرده بود.با کمک شهردار رابر اتوبوسی جور شد و ما را تا ده دیوان بردند و در واقع از شر ما خلاص شدند.  در هر صورت , این دوست گفت: " اگر می دانستم که جزء این گروه هستی , حتی اگر سلام هم می کردی جوابت را نمی دادم."   

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

روز یکشنبه با کلاس کارشناسی مشاوره درس زبان تخصصی داشتیم و وقتی کلاس تمام شد و از کلاس بیرون آمدم , صدای خانمی از دانشجویان همین کلاس را شنیدم که خطاب به همکلاسیانش می گفت: چرا هیچی نمی گید و اعتراض نمی کنید. تند تند دارد درس می دهد و جلو می رود." فقط در ذهنم گفتم تا شده از سر وته درس ها می زنیم که کمی ملاحظه شان بشود ولی به اصل رعایت سرفصل لطمه ای نخورد ولی دو قورت و نیمشان هم باقی است. مهم نیست. اعتراضشان را می گویم که به این جور برخورد ها عادت دارم, ولی مهمترین نکته برای من در آن لحظه این بود که از خودم پرسیدم   این اصطلاح "دو قورت و نیم باقی بودن " از کجا آمده؟ و جوابش:

می گویند روزی حضرت سلیمان تمام حیوانات پرنده و درنده و خزنده را بار عام داد و سخنانی گفت و قصد کرد یک وعده به تمام جنبندگان غذا بدهد. پیش از همه نهنگی سر از اب بیرون کرد و از سلیمان غذا خواست. به امر سلیمان لقمه ای در دهانش افکندند, بلعید و باز از سلیمان غذا طلب کرد. دوباره به او غذا دادند . پس از بلعیدن باز غذا خواست تا آنکه تمام ماحضر را که برای تمام حیوانات آماده کرده بودند در دهانش ریختند و او بلعید ولی باز طالب غذا بود. سلیمان از خوراک آن حیوان در شگفتی شد و از او پرسید: خوراک تو در هر روز چقدر است؟ نهنگ گفت" روزی سه قرت و تمام این غذاها که به من دادید , نیم قرت بود و هنوز دو قرت و نیمم باقی است.

( ضرب المثل های معروف ایران/ مهدی سهیلی/ انتشارات شرق)

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

در فارسی کرمانی چکه /čeke/ به معنای آدم رند و ظریف است و اصطلاح "عجب چکه ای است !" اصطلاحی است بسیار رایج و البته بار منفی هم ندارد. در افغانستان هم به آن چکه چور /čake ču:r/ = آدم رند و قلاش , و در تربت حیدریه به آن چکهčoka/  / می گویند و به معنای مسخره, دست آویز مسخرگی است. ( فرهنگ گویشی خراسان بزرگ, امیر شالچی)

 

 

لغت نامه دهخدا:

/čake/ /čeke/

در تداول عامه شخص لوده و مزاح کن و مسخره را گويند. آنکه بسيار مسخرگي کند و بخندد و بخنداند. کسي که همه امور را به لاغ و خوش طبعي و استهزاء گذراند و نسبت به پيش آمدهاي صعب ، لاابالي و ولنگار باشد. آنکه از تمسخر شدن نرنجد و خود مايل به هزل و مسخرگي باشد. بي عار و بي بند و بار. سخت لوده و بسيارمزاح . آنکس که طبع لاابالي گونه دارد.

 

اما به توضیحات لغتنامه دهخدا در باره نفاوت چکه و لوده دقت کنید:

 

لوده:

مزاح . چکه . سخت چکه . خوش طبع. دَعّابه . آنکه سخنان خنده آور گويد براي لذت خويش و ديگران . بخلاف مسخره که براي ديگران گويد تا چيزي بدو دهند. سخت مزاح . شوخ و مزّاح که هيچگاه مزاح او زننده نيست و براي خوشي خود مزاح کند. کلمه لوده بيشتر در صفت زنان و چکه درمردان مستعمل است .  بددهن . فحاش (از لغت گناباد خراسان )  (اِ) سبد دراز که برپشت گيرند و بر اسب و خر نيز بار کنند و آن را گواره نيز گويند. (آنندراج ). سبدي باشد دراز که ميوه در آن کنند و بر پشت گرفته به جاها برند و دو تاي آن رابر چاروا بار کنند. (برهان ). گواره . سبد بزرگ که درآن ميوه ريزند: العياذ باللّه گوده ملا که لوده خداست .(از نامه قائم مقام فراهاني از سبک شناسي ج 3 ص 354).

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

ماجرای آنچه آقا محمد خان قاجار به دلیل مهمان نوازی و حمایت از لطفعلی خان زند بر سر کرمانیان آورده است را نمی توان در کتاب آسیاب هفت سنگ دکتر باستانی خواند و به قول جلال آل احمد " دل آدم فقط بدرد نمی آمد. مال من حتی درد گرفت)گذر به حاشیه کویر( به خصوص آنجا که از انداختن جسد بچه خردسالی از سوی مادری از پشت بام سخن می گوید که " دو روز بود که مادر صدای ناله فرزند را از گرسنگی می شنید و پستانهای خشکش چاره گر او نبود... به اینصورت به ناله جگرگوشه خاتمه داده بود", و یا آنجا که " چنان شد که دختران و اطفال معصوم در وسط چهار سوق بازار که خراب شده و اکنون جزء خیابان مسجد ملک است - علنا در هنگام فرار مردم یا  عبور و مرور سربازان مورد تجاوز قرار گرفته و همانجا به قتل می رسیدند. بسیاری از دختران را پدران و مادران در سوراخ های بخاری و کندوهای خانه ها نهادند و آن را تیغه کردند و بگل گرفتند و چون خود کشته شدند, کسی نبود که بعدا آنان را از داخل دیوار بیرون آورد , و اما یک نکته مهم: ." چون در روایات کرمان هست که لشکریان آقامحمدخان سه روز شهر را غارت کرده, خصوصا به زنان و دختران تجاوز علنی کرده حتی در وسط بازار توهینها رواداشته بودند, و این حرف همیشه موجب سرشکستگی خانواده کرمانیها بود, و اغلب به صورتی آن را دیگرگون بیان می کردند که از جمله بارداربودن جمعی دختران بود در وقتی که سپاه مهاجم از شهر بیرون می رفت.باری, یکی می گفت: روزی که آقا محمدخان وارد شهر شد پدر بزرگ من قبلا خانواده ما را فرستاده بود به بافت, و خودش در شهر جنگید تا کشته شد! دیگری می گفت مادر پدر من آن وقت به زیارت مشهد رفته بود! آن یکی می گفت جد پدر من و بچه ها در سیرجان آذوقه جمع می کردند که به کرمان بفرستند و سومی می گفت که جده ام دخترها را توی کندوی لای دیوار زنبور گذاشت و در آن را گل کرد و چهار روز بعد آمها را نجات دادند. و همینطور یکی یکی حرف می زدند] تا نوبت به "علی کاکو" -- از آزادیخواهان معروف -- رسید که آدم شوخ خوشمزه ای هم بود( و هنوز مادر بزرگ و عمه او که زمانی سالخورده و در عین حال نام آور بودند, حیات داشتند). علی کاکو با خوشمزگی گفت: از حرفهای آقایان معلوم شد اصلا زن و دختری در شهر نبوده است و بنابراین بنده باید بگویم که آن روز ... هیچ زنی در شهر نبود و لابد این شصت هزار تن را فقط مادربزرگ و عمه مخلص مورد پذیرایی قرار دادند ! " ( آسیای هفت سنگ, دکتر باستانی پاریزی, صص 229-230 اجازه دهید وبلاگ نویس حاضر هم بگوید که در آن زمان جد پدری اش در باغین و جد مادری اش در ماهان بوده اند !!!

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

انجیرو

عبور اینترنتی از کت حلال و حروم

جلال آل احمد کوهنورد

نمای طاق علی پس از انجیرو

به سوی طاق علی

در آستانه طاق علی

طاق علی

باقیمانه شمع های نذری مردم برای طلب برآورده شدن آرزو

حرکت به سمت کت حلال و حروم

سنگنوردی کوچک قبل از کت حلال و حروم

آخرین سنگنوردی کوچک فبل از کت حلال و حروم

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

بنگ

 

(لغت نامه دهخدا) سانسکريت «بهنگ» . اوستا «بنگهه » . پهلوي «منگ» (کنب ). بنج و منج معرب آن است وآن به حشيش اطلاق شود. گاه برگ آن و گاه دانه آن (چرس ) را فروشند. دانه هاي کوبيده بنگ را با شير مخلوط کنند و در کره بزنند تا روغن بنگ بدست آيد. مايع آن (بنگاب ) را مانند چاي مينوشند و آن در مداواي حرقةالبول بکار رود. (از حاشيه برهان چ معين ). گياهي است معروف مسکر و با لفظ زدن و رساندن بمعني خوردن و نشئه مند شدن . (از آنندراج ).گردي است که از کوبيدن برگها و سرشاخه هاي گلدار شاهدانه گيرند که بمناسبت داشتن مواد سمي و مخدره در تداوي بمقادير بسيار کم مورد استعمال دارد و مانند ديگر مخدرات بمصرف تدخين نيز برسد. اين گرد بصورت توده يکنواخت فشرده اي است که بعلت وجود مقدار کمي رزين در برگها و گلها بيکديگر چسبندگي يافته اند... (فرهنگ فارسي معين ). روغني باشد که از شاهدانه گيرند. (گل گلاب ). پوست درختي است خوشبو شبيه به پوست درخت توت و گويند پوست درخت مغيلان يمني است . (از تحفه حکيم مومن ). ماده سبزي که از برگ کنب گيرند و از آن بنگآب ساخته دراويش مانند مخدر مسکر بنوشند و از اين ماده سبز، ماده سقزي و سمي گيرند که چرس گويند و آن را در سر غليان با تنباکو مخلوط کرده بکشند و کيف کنند. (ناظم الاطباء). بنج ، معرب بنگ فارسي است و آن گياهي است خواب آور و دورگرداننده حس . (از اقرب الموارد):

فصيح تر کس ، جايي که او سخن گويد

چنان بود ز پليدي که خورده باشد بنگ.

 

فرخي .

 

سخنوران ز سخن پيش تو فرومانند

چنان کسي که به پيمانه خورده باشدبنگ.

 

فرخي .

 

سپس بيهشان دهر مرو

گر نخوردي تو همچو ايشان بنگ.

 

ناصرخسرو.

 

 

خر بنگ خورد گويي و ديوانه شد به شعر

خرزهره خورده بودي باري به جاي بنگ.

 

سوزني . 

 

تا بنگ و کوکنار به ديوانگي کشد

ديوانه باد خصم تو بي کوکنار و بنگ.

 

سوزني .

 

 

گر بنگ خوري چو سنگ ماني بر جاي

يکباره چو بنگ ميخوري سنگ بخور.

 

سعدي .

 

شيرازي در مسجد بنگ مي پخت ، خادم مسجدبدو رسيد با او از در سفاهت درآمد. (منتخب لطايف عبيد زاکاني چ برلن ص 147). عربي بنگ خورده بود و در مسجدي خفته ، موذن به غلط گفت : النوم خير من الصلوة. عرب گفت : واللّه صدقت يا موذن بالف مرة. (منتخب لطايف عبيد زاکاني چ برلن ص 167).

بنگت آن اشتها دهد بدروغ

که چو ماءالعسل بليسي دوغ .

 

اوحدي .

 

ميزند بنگ صرف مرشد خواف

فارغ از نوشداروي عنبي است

گرچه الشيخ کالنبي گويند

کالنبي نيست شيخ ما کنبي است .

 

کمال خجندي .

 

و رجوع به بنج و تحفه حکيم مومن و الفاظ الادويه شود.

-بنگ از سر پريدن . بنگ از کله پريدن ; ناگاه خبردار شدن . ناگهان هشيار گشتن . (فرهنگ فارسي معين(-بنگ ساختن ; فريب دادن و دل ربودن . (ناظم الاطباء(

-بنگ رسايي ;بنگي که نشئه کامل دارد. (غياث ) (آنندراج (.

 

شاهدانه . کنب . (فرهنگ فارسي معين (.

-برگ بنگ ; برگ شاهدانه . ورقالخيال . (فرهنگ فارسي معين (

 

 

 

بنگی

معتاد یا فروشنده بنگ را بنگی گویند. بنگی های کرمان تا چند سال پیش در عالم بیخودی در سرمستی با مراسمی توام با شوخی و خنده رئیس انتخاب می کردند که رتق  فتق امور بنگی ها را بایستی بعهده می داشت.. چهل سال قبل عباس گنده که مرد خوش قلب و خوشگذرانی بود به اسم شاه بنگی ها مسئول مهام امور آنها بود. صنعتی نقاش معروف کرمانی مجسمه ای از او در کارگاه صنعتی ساخت و هنوز باقی است.

( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان, دکتر ابوالقاسم پورحسینی)

 

تا چندی پیش - بنگی نام خانوادگی رایجی در کرمان بود.

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

ارتباط شناسی , مهدی محسنیان راد, انتشارات سروش

 

کتاب هشت بخش دارد:

1)      نگاهی عمومی به ارتباط

2)      2) معنی در ارتباط

3)      پیامهای کلامی

4)      پیامهای غیرکلامی

5)      پیشنهاد مدلی برای ارتباطات انسان با انسان

6)      سایر مدلهای فراگرد ارتباط

7)      سیرتحول ارتباطات انسان با انسان

8)      گونه های دیگر ارتباطات انسانی

 

بخش هفتم این کتب , یعنی سیر تحول ارتباطات انسان با انسان, خود دو بخش دارد:

1) ایران در سه کهکشان مک لوهان: کهکشان شفاهی, اقامتی کوتاه در کهکشان گوتنبرگ, پروازی سریع به کهکشان مارکنی    2) تحول وسایل ارتباطی.

 

کهکشان اول, کهکشان شفاهی بود که از دوردست تاریخ آغاز و تا سال 832 شمسی ( 1453 میلادی) ادامه داشت.

کهکشان دوم, کهکشان گوتنبرگ آغاز شد. مسافران آن کهکشان , 380 سال در آنجا ماندند و بعد...

کهکشان سوم, کهکشان مارکنی: ... وبعد سومین سفر را اغاز کردند و هنوز در آنجا هستند.

 

این نمایی است از آنچه مک لوهان می گوید. او برای آدمهای ساکن در هر کهکشان خصیصه هایی را بر می شمارد ...

فقط می خواهم به مک لوهان بگویم که مسافرانی بودند که به موقع نتوانستند به کهکشان گوتنبرگ مهاجرت کنند... بودند اقوامی که یکباره از کهکشان اول, راهشان را کج کردند و به صورتی عبوری از کهکشان گوتنبرگ عبور کردند و به کهکشان مارکنی رفتند و این داستان سرزمین من است.

 

خواندن این کتاب جذاب را به همه دوستان توصیه می کنیم.

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

ادامه ... و این داستان سرزمین من است. را در زیر بخوانید:

 

پروازی سریع به کهکشان مارکنی

 

در سال 1920 میلادی نخستین فرستنده رادیویی جهان در لندن به کار افتاد. انگلیسیها چمدانهایشان را بستند تا برای سفر به کهکشان مارکنی حرکت کنند. در آن سال حدود سیصد سال بود که آنان در کهکشان گوتنبرگ زندگی می کردند. مرد انگلیسی کتاب و روزنامه چاپی می خواند. پدرش نیز می خواند, پدربزرگش هم, بلی و قبلی هن. حالا با چنین میراثی از اقامت در کهکشان گوتنبرگ برای سفر به کهکشان مارکنی حرکت می کرد..

سال 1940 میلادی , اولین فرستنده ایران به کار افتاد. یعنی فقط 20 سال پس از افتتاح نخستین فرستنده رادیویی جهان در حالی که 381 سال پس از اولین چاپخانه در اروپا, اولین چاپخانه با حروف فارسی به کار افتاد و 215 سال بعد از اولین روزنامه در جهان, اولین روزنامه در ایران انتشار یافت.

... مرد ایرانی ... شتابان به سوی کهکشان مارکنی پرواز کرد. یا به عبارتی پروازش دادند.... برای پدران او خریدن اولینروزنامه ها هیچ افتخاری نداشت. ناصرالدین شاه وقتی دید  مردم روزنامه را خریداری نمی کنند, دستور داد از مواجب کارمندان رده بالای دولت هر ماه مبلغی کم کنند و یک نسخه روزنامه به آنها بدهند. به همید دلیل نیز مردم آن روزگار به روزنامه " زورنامه" می گفتند. اما رادیو با موسیقی وارد ایران شد... در آن سالها هنوز اکثر جامعه را بی سوادان تشکیل می دادند, پس رادیو توانست بدون هیچ گونه مقاوتی مردم را به کهکشان مارکنی ببرد.... هزینه این سفر سریع و گران به کهکشان مارکنی را پول نفت تامین می کرد...  شاید بتوان کم توجهی نسبی ایرانیها را به پیامهای مکتوب, چه در حد روزنامه, مجله, کتاب و چه گزارشهای اداری, نامه نگاری و ... ناشی از عواملی از جمله همین عامل عدم اقامت کافی در کهکشان گوتنبرگ دانست.

( ارتباط شناسی – مهدی محسنیان راد- صص 501 - 506)

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

...و ما دو زن گرفتیم!

 

تخت شازده حکایت غریبی دارد. محل دوری جستن حکام کرمان از بیماری های واگیردار بوده است که مبادا خانواده هایشان مثل مردم عادی در معرض بیماری باشند. منطقه را قرق می کردند و در حالی که مردم عادی با بیماریهای وحشتناک دست و پنجه نرم می کرده اند, ایشان با اهل و عیال آسوده خاطر در تخت شازده خوش می گذرانده اند و پنج تا شکار می زده اند و ... اگر به تخت شازده , که پای کوه کله ماری حد فاصل قله لاله زار و شاه رفتید , حتما با تغییر مکان جغرافیایی خود , مکان تاریخی خود را نیز تغییر دهید. من که ترکیبی از تنفر از رندی صاحب قدرتان و تنفر از جهل دون پایگان تفنگ به دست بدجوری آزارم داد , آنقدر که غروب نشده به کیسه خواب رفتم و سعی کردم اینگونه حوادث را عادی تلقی کنم , که نشد...

 

یک حجار قدیمی بر سنگ نقر کرده بود: سال قحط شد و گندم منی به چهار شاهی رسید, و ما زنمان را طلاق ندادیم! گویا نوه همان سنگ تراش, سالها بعد, با همان تیشه ارثی خود, در زیر همان خط نقر کرده بود: سال قحط شد و جو منی به ده شاهی رسید , و ما دو زن گرفتیم! ( اژدهای هفت سر, دکتر باستانی پاریزی, ص 292)

 

عکس ها:

 

نمای تخت شازده

 

کتیبه اصلی: شاهکار حاکم- پنج شکار در یک کمین

کتیبه خردشده

کتیبه دوم

نمایی دیگر از کتیبه اول

محل اقامت قرقچی ها

 

 

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

چندی پیش در جریان قضیه ای - فردی با ارسال اس ام اس مرا متهم به دروغ گفتن کرد. تصمیم گرفتم مطالبی را در باره دروغ گردآوری کنم تا اگر دروغ گفته ام بفهمم و از خودم خجالت بکشم و اگر نگفته ام طرف از خودش خجالت بکشد.

 

۱) داريوش شاه گويد : اهورا مزدا اين سرزمين را ، اين مرز و بوم را از دشمن ، از خشکسالي و از دروغ بپايد

نيايد به اين سرزمين نه دشمن ، نه خشکسالي و نه دروغ.

 

۲) سپهسالار علي کوه دروغان

(سپهسالار...) وي از سرداران ترکان خاتون مادر سلطان محمد خدابنده بود. و بواسطه دروغهاي بزرگي که مي گفت مشهوربه «دروغيني » و يا «کوه دروغان » گشت . آنگاه که ترکان خاتون خوارزم را ترک گفت زمام کشور به دست اين شخص افتاد و چون هيچ نوع خبرت و کفايتي نداشت ، اختلال کارها فزوني يافت و اموال ديوان طعمه مختلسان گشت . تا اينکه دو تن از نواب ديوان خوارزمشاه يعني عمادالدين مشرف و شرف الدين وکيل ، به خوارزم آمدند و به نام خوارزمشاه به اداره امور ديوان پرداختند. و نيز هنگامي که جلال الدين خوارزمشاه پس از مرگ پدر خود از جزيره آبسکون به خوارزم برگشت تا در مقابل حمله چنگيز به دفاع برخيزد سپهسالار علي کوه دروغان و اربوقا پهلوان و اغل حاجب و قتلغخان (توخي پهلوان ملقّب به قتلغخان ) با سپاهياني که از بيادوت و قبيله ترکان خاتون بودند گردآمدند و مصمم بر قتل جلال الدين شدند، زيرا آنان معتقد به ترکان خاتون و وليعهد دست نشانده او يعني قطب الدين ازلاغ شاه برادر جلال الدين بودند. بدرالدين اينانج از اين موضوع اطلاع يافت و جلال الدين را آگاه کرد و او با سيصد سوار و تيمورملک (دمرملک ) که والي شهر خجند بود گريخت . رجوع به تاريخ مفصل ايران ، مغول چ عباس اقبال ص 43 و تاريخ جهانگشاي جويني چ ليدن ج 1 ص 97 و 98 و سيرة جلال الدين منکبرني چ هوداس ص 55 شود.

 

(لغت نامه دهخدا)

 

 

۳) در کتاب حبیب السیر مسطور است که: سلطان حسین, میرزای بایقرا که پادشاه خراسان و زابلستان بود, امیر حسین ابیوردی را به ایلچی گری نزد سلطان یعقوب میرزا, پادشاه آذربایجان و عراق فرستاد, و امر کرد که سوغات بسیار و هدایای بیشمار با او همراه نمایند. و مقرر کرد که از کتابخانه خاصه, کتب نفیسه به او بسپارند که به جهت سلطان یعقوب ببرد. از آن جمله امر کرد که "کلیات جامی" را که در آن وقت , تازه و بسیار مطلوب بود و در نظرها مرغوب, به او دهند. در وقتی که ملا عبدالکریم کتابدار, کتابها را به امیرحسین تسلیم می نمود, سهوا "فتوحات" مکی را که در حجم و جلد, به کلیات مذکور مشابهت داشت به امیر داد و امیر آن کتاب را احتیاط نکرده مضبوط نمد و روانه شد.

چون به تبریز رسید به حضور سلطان رفت, سلطان تفقد بسیار به او فرمود, از رنج راه پرسید و گفت: در این مسافت بعیده از طول مسافت ملول گشته خواهی بود. امیر حسین چون اشتیاق سلطان یعقوب را به "کلیات جامی" شنیده بود جواب داد که بنده را در راه مصاحبی بود که در هر منزل به آن مشغول بودم و به آن جهت ملالت پیرامون خاطرم نمی گذشت.

سلطان از حقیقت استفسار نمود, جناب امیر گفت که : کلیات مولانا جامی که حضرت سلطان هدیه به جهت سرکار پادشاه فرستاد چون اندک ملالتی رخ می نمود به مطالعه آن مشغول بودم. پادشاه از وفور اشتیاق فرمود: بگو بروند و کلیات را بیاورند. امیر حسین کسی را فرستاد آن مجلد را آوردند. چون بگشودند معلوم شد که "فتوحات مکی" است نه "کلیات جامی", و در عرض راه مطلقا مطالعه کلیات جامی اتفاق نیفتاده و به این سبب, امیر منفعل و شرمسار, و از درجه اعتبار افتاد.

( معراج السعاده, ملا احمد نراقی, صص 522-23)

 

۴)

امثال و حکم دهخدا:

 

دروغ آتشی بد بود بی فروغ/ ندانی تو گفتن سخن جز دروغ ( فردوسی)

 

 

دروغ آزمایی نباشد ز رای / که از رای باشد بزرگی بجای ( فردوسی)

 

 

دروغ آزمودن زبیچارگیست / نگوید کرا در هنر بارگیس ( اسدی)

 

 

دروغ از بنه آبرو بسترد/ نگوید دروغ آنکه دارد خرد ( اسدی)

 

 

دروغ از گناه است با سرکشان ( فردوسی)

 

 

دروغ است سرمایه مر کافریرا ( ناصرخسرو)

 

 

دروغ ایچ مسکال ازیرا دروغ / سوی عاقلان مرزبان را زناست ( ناصرخسرو)

 

 

دروغ براست ما نا به که راست بدروغ مانا ( از قابوسنامه)

 

 

دروغ زیر خبردان و راست زیر عیان ( عنصری)

 

 

دروغگو تا در خانه اش ( مجموعه مختصر امثال طبع هند)

 

 

دروغگو را تا به خانه رسانند ( مجموعه مختصر امثال طبع هند)

 

 

دروغگو خانه اش آتش گرفت / خانه اش سوخت, کسی باور نکرد.

 

 

دروغگو خود خود را رسوا کند.

 

 

دروغگو دشمن خداست.

 

 

دروغگو زود مچش گیر می آید.

 

 

دروغگو کم حافظه است.

 

 

دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز.( سعدی)

 

 

دروغ و گزافه مران در سخن / بهر تندئی آنچه خواهی مکن

که شه بر همه بد بود کامکار / چو گردد پشیمان نیاید بکار ( اسدی)

 

 

دروغ هر چه چربتر بهتر.

 

 

دروغی که حالی دلت خوش کند / به از راستی کت مشوش کند.

 

۵)

▪ ارتباط چشمی کسی که دروغ میگوید، خیلی کم است یا بههیچوجه وجود ندارد.
▪ حرکتهای بدنی، از جمله حرکتهای دست، کم میشوند و همین حرکتهای محدود هم، خشک و ساختگی بهنظر میرسند. دستوپاها بهطور تقریبی به بدن میچسبند و فرد، فضای کمتری را اشغال میکند.
▪ اگر بخواهد وانمود کند که جوابهایش، لحظهای و بدون نقشهٔ قبلیاند، ممکن است کمی شانهاش را بالا بیندازد.
▪ میان حرکتها و کلمهها، فاصله میافتد. سر تکان دادنها، ساختگی است.
▪ حرکتها، با پیام کلامی، همخوانی ندارند.
▪ مدت زمان بروز حرکتهای احساسی، طولانی میشود.
▪ وقتیکه فرد به حس ویژهای مانند شادی، تعجب، ترس و ... تظاهر میکند، حالتهای چهره فقط به اطراف دهان محدود میشود.
▪ حرکت دروغگو، در جهت دور شدن از کسی است که او را متهم میکند و به احتمال زیاد به سمت در خروجی است.
▪ دروغگو دوست ندارد رودرروی کسی که او را متهم میکند، بایستد و ممکن است سر یا بدنش را به سمت دیگری بچرخاند و از او دور شود.
▪ کسیکه دارد دروغ میگوید، به احتمال زیاد قوز میکند؛ احتمال اینکه صاف بایستد و دستهایش کشیده و باز، در دو طرف بدنش قرار بگیرند؛ خیلی ضعیف است.
▪ با انگشت، به طرف مقابل صحبتش اشاره نمیکند.
▪ ممکن است بین خودش و طرف مقابل، یک مانع فیزیکی قرار دهد.
▪ دروغگو، برای بیان مقصودش از کلمه های خودتان استفاده میکند.
▪ آنقدر به دادن اطلاعات اضافی ادامه میدهد تا مطمئن شود که با داستانش حسابی سرتان را کلاه گذاشته است.
▪ در حالیکه میگوید بهطور کامل متوجه موضوع است، از جواب دادن طفره میرود تا نگذارد شما موقعیتش را زیر سئوال ببرید.
▪ دروغگو، بهجای جواب دادن مستقیم، با بیان عقیدههایش، یک جواب کلی به شما میدهد.
▪ شاید بهطور ضمنی به چیزی اشاره کند؛ اما بهطور مستقیم جواب نمیدهد.
▪ دروغگو، هنگام جواب دروغ دادن به سئوالهائی که به نگرش و باورهایش مربوط میشود، به زمان طولانیتری نیاز دارد تا دربارهٔ آنها فکر کند.
▪ کسی که دروغ میگوید، ممکن است از ضمیرهای مربوط به خودش استفاده نکند و با صدائی یکنواخت و بیروح، حرف بزند. ممکن است جملههایش بههمریخته و نامفهوم باشند و نکتههای دستوری در آنها رعایت نشود؛ بهعبارتی دیگر، جملههایش به احتمال زیاد درهم و برهم هستند.
▪ جملههای خبریاش، بیش از حد به جملههای پرسشی شبیه هستند و این نشان میدهد او دنبال آن است که دیگران حرفش را تصدیق کنند.
▪ در داستان ساختگی یک دروغگو، بهطور معمول، دیدگاه شخص سوم و همچنین نکتهٔ منفی وجود ندارد.
▪ دروغگو با کمال میل به سئوالها پاسخ میدهد؛ اما خودش چیزی نمیپرسد.
▪ هنگامیکه بحث عوض میشود، راحتتر میشود و احساس بهتری پیدا میکند.
▪ اگر او را به ناحق متهم کنند، برآشفته نمیشود.
▪ از عبارتهائی مانند راستش را بخواهی یا اگر بخواهم راستش را بگویم یا  چرا باید دروغ بگویم استفاده میکند.
▪ برای سئوالهایتان، جواب حاضر و آماده دارد.
▪ برای اینکه از جواب دادن طفره برود ،از شما میخواهد که سئوالتان را تکرار کنید یا سئوالهایتان را با سئوال دیگری جواب میدهد.
▪ گفتههایش نامعقول بهنظر میرسد.
▪ گفتههایش را اینطور شروع میکند:  نمیخواهم فکر کنی که... و اغلب این بهطور دقیق، همان چیزی است که او میخواهد شما به آن فکر کنید.
▪ برای اینکه نگرانی شما را برطرف کند، از شوخی یا گوشه و کنایه استفاده میکند.
▪ وقتی نمیتواند چیزی را که از او خواستهاید، به شما بدهد، یک انتخاب بهاصطلاح خودش ”بهتر“ را به شما پیشنهاد میدهد.
▪ ممکن است بر اثر اضطراب، عکسالعملهای غیر ارادی از خود نشان دهد.
▪ برای توجیه یک کار مشکوک، از یک واقعیت آشکار استفاده میکند.
▪ چیزهای با اهمیت را سرسری میگوید و رد میشود.
▪ برای اینکه به او مشکوک نشوید، تظاهر میکند از کار فرد دیگری که همین اشتباه را انجام داده بدش میآید.
▪ داستانش آنقدر عجیب و غریب است که بهطور تقریبی باور کردنی نیست؛ اما شاید باور کنید؛ چون بهنظرتان اگر او میخواست دروغ بگوید، چیزی میگفت که بیشتر با عقل سلیم، جور در بیاید.

 

سایت آفتاب

منبع: از کجا بفهمیم کسی دارد دروغ میگوید؟ دیوید لیبرهن
ترجمهٔ اسماعیل حسینی ـ محبوبه ایران نژاد

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

فتن فتو (ن) / / fetan fetu (n)

 

واقعا این ان جی او ( NGO ) یا سازمان های غیر دولتی - از جمله گروه های کوهنوردی آزاد -  خود نعمتی است که به قول کرمونی ها  بدون "فتن فتون" کار کنی. بد نیست بدانید این کلمه در فارسی کرمانی به صورت " فتن فتون" هم به کار می رود و به تشریفات کاذب و بزرگنمایی وشرح و تفصیل چیدن های غیرضروری اشاره دارد. در زبان بسیاری از کلمات از نام اشخاص گرفته می شوند که مشهورترین آن ها: ساندویچ, بایکوت, و... است. فتنفتو " نام کسی بود, فتح الدین فتح الله , که قهوه خانه معروفی داشت در صفه عزاخانه که آن مشهورترین قهوه خانه و چایخانه های کرمان و مرکز اخبار و شایعات بود و مدتها فرزندانش آنجا را اداره می کردند." ( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان, دکتر ابوالقاسم پورحسینی)

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

وقتی به کوه می رویم َ واژه " گدار" را زیاد می شنویم و از ما معلمان زبان انتظار دارند بگوییم که این واژه انگلیسی است یا خیر؟ حال می گوییم: خیر. فارسی است.  فرهنگ کوچک پهلوی, د.ن. مکنزی , ترجمه مهشید میرفخرایی  گدار را به صورت  ویدار  داده است.این تعاریف را هم از منابع گوناگون جمع آوری کرده ام:

 

 

۱) گدار= گذرگاه سربالا و طولانی , خواه در بلندی کوهستان یا در کنار رودخانه و دره

 

بی گدار به آب زدن= اصطلاحی است که بدون هدف و قصد به کاری دست زدن را گویند.

 

( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان , دکتر ابوالقاسم پورحسینی)

 

 

 

۲) گدار= گردنه, گذرگاه کوه = گدر ( فرهنگ بهدینان, جمشید سروش سروشیان)

 

 

۳) گدار= گردنه, راه صعب العبور, پرپیچ و خم ( فرهنگ واژه های زایج تربت حیدریه, احمد دانشگر)

 

 

۴) گدار=معبر . ممر: اسگدار; اسب گدار. گاوگدار. کبک گدار.

-بي گدار به آب زدن ; بي احتياط به کاري قيام کردن . بي فکر کاري را انجام دادن .

 

( لغت نامه دهخدا)

 

 

۵) گدار=معبر و گذرگاه در آب ، پاياب ، جاي كم عمق رودخانه كه مي توان پهناي آن را بدون شنا كردن پيمود. 

 

( فرهنگ معین)

 

 

و بهترین دلیل بر غیر انگلیسی بودن این واژه  این است که آقای کریم امامی به این صورت آن را معادل یابی کرده اند:

 

گدار = a shallow part of the river ( which can be crossed by wading)- a ford

 

بی گدار به آب زدن = to act heedlessly ( to wade into a river where there is no ford)

 

( فرهنگ معاصر کیمیا, کریم امامی)

 

 

و چند گدار معروف استان کرمان:

گدار کفنو / کفنوئیه

گدار خونه سرخ

گدار سنگ صیاد

گدار اسکر

گدار ده بکری

 

 و حکایت من با این اصطلاح:

 

رابر معلم بودیم و با اتوبوس به کرمان می آمدیم که جوانی در بزنجان سوار شد و به دلیل نبود صندلی وسط اتوبوس ایستاد. از حرکات وی معلوم بود که کمی مشکل دارد و پرت و پلا می گوید. یکی از او پرسید که کجا می روی؟ گفت: کرمان. من لحظه ای غافل شدم و متوجه نبودم که با چه کسی به اصطلاح طرفم و از او پرسیدم: میروی کرمان چه کار کنی؟ در آمد و گفت: می روم تو را به دیوانه خانه ببرم ! نیمی از اتوبوس به من خندیدند و کلی خجالت کشیدم. دوستم مجید حسینی گفت: "هیچوقت بی گدار به آب نزن." خودم هم در دل گفتم : راست می گویند که هر دیوانه ای به کار خود هشیار است.

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

امروز شنبه بیست و هفتم بهمن 86 گروهی از کوهنوردان کرمانی آمده بودند کوه صاحب الزمان و تمرین فرود و ... می کردند. به شوخی به دوستی گفتم :" ما که کوهنورد به تمام معنا شده ایم و احتیاجی به این گونه تمرین ها نداریم. از  کوهنوردی,  کف دره نوردی - یا همان اصول پیاده روی طاقت فرسای کف دره ها ( ! ) -  را که دوره اش را دیده ایم و بلدیم. می ماند کار با طناب و گره ها و سنگ نوردی و اصول صحیح گام برداشتن و یخ نوردی و ... که آنهم کاری ندارد کم کم یاد می گیریم. "  می گویند مردی نعلی پیدا کرد و به زنش گفت: خدا یک خر به ما داده. زنش گفت: کجاست؟ مرد نعل را نشان داد و گفت: این یک نعلش , سه تا نعل و یک خر هم باقی مانده که بعدا خواهد داد. ( ضرب المثل های مشهور ایران, مهدی سهیلی, انتشارات شرق)

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

"چراک پراکی" /čar:a:k par:ra:ki:/ درفارسی کرمانی به معنی بچه ای است که بزرگ شده و از عهده خودش بر می آید.این ترکیب اتباع ( دوگان سازی) است و به نظر می رسد جزء اصلی "پراک" و چراک جزء بی معنی باشد. ریشه کلمه "پراک" ظاهرا از همان کلمه "پر"  و هم نسب با " پراکندن" است .همچنین پراکی/parra:ki:/ به معنی آماده پرواز, منحرف شدن ( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان, دکتر ابوالقاسم پورحسینی) است. کاربرد "پراک"در گویش های دیگر از این قرار است:

 

پراک = ( رودباری) پرش دار, نوعی مار که می پرد.

 

پراکی/parra:ki:/ آماده پرواز, منحرف شدن ( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان, دکتر ابوالقاسم پورحسینی)

 

پراکی /para:ki:/  قابل پرواز, پرندگانی که تازه می توانند چند متری را پرواز کنند, مجازا در مورد انسانها هم به کار می رود. ( بررسی گویش جیرفت و کهنوج)

 

پراپر: خیززدن غیر عادی ( بدخشان)

پراک: پرانده, حرف چرت و پرت, سخن بیهوده و غیرجدی ( افغانستان)

پراکی: پراک ( افغانستان)

پراکی رفتن: جفنگ رفتن, چرت و پرت گفتن ( افغانستان)

پرانچه: پرنده ای که تازه آماده پرواز شده باشد, جوجه گنجشک, جوجه پرندگان ( بدخشان, افغانستان)

پرانچه کردن کسی: به کسی رو دادن ( افغانستان)

( به نقل از فرهنگ گویشی خراسان بزرگ)

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

گلم /golm/

این واژه به دلیل نام آبگیر " گلم دختر کش" در دلفارد جیرفت بسیار بر سر زبان کوهنوردان کرمانی است.گلم دخترکش آبگيري است در كوه حسين لالا . در جاده جيرفت به ساردوئيه ، پس از طي 35 كيلومتر به كراه مي رسيم و سمت راست در دره بندر به پيش مي رويم و به گلم دختركش مي رسيم. حسين لالا  نام كوهي در جيرفت. در ميانه راه جيرفت به ساردوئيه و در دلفارد كوه حسين لالا در سمت راست ما واقع شده است. دورنماي اين كوه را مي توان از محمدآباد مسكون هم ديد.

 

کوه حسین لالا

 

چند نکته در باره واژه "گلم":

1) ( بررسی گویش جیرفت و کهنوج, اسلام نیک نفس)

 

گلم /golm/ :  گرداب در رودخانه

پانوشت: مثلا "گلم دخترکش" که دره ای پرآب و خوش هوا در دلفارد می باشد.

 

گلم  :/golom/ جرعه, یه گلم یو /ya golom yow/ " یک جرعه آب

 

 گلمپی زدن : شیرجه زدن در آب با سر

 

2) ( رودباری)

گلم /golom/ جرعه آب

 

3) ( فرهنگ بهدینان, جمشید سروش سروشیان)

گلمچی /golomči:/  : پسرکی که همراه چاروادار یا آبدار باشد و به آنان کمک کند.

 

4) ( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان, دکتر ابوالقاسم پورحسینی)

گلمچی /golomči:/ :  کمک کار آبدار و چاروادار, پادو, کسی که دنبال آقای محترمی راه میرود, کوچک ابدال, دنبال رو, مرید

 

5) ( گویش رائینی)

گلم کردن /golom kerdan/

 سرکشیدن مایعات

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

"لک و پک" اصطلاحی است که در فارسی کرمانی به معنای آت آشغال است.از نظر زبانشناسی, این ترکیب اتباع یا دوگان سازی نام دارد و  چهار کاربرد دارد: 1) تقلید صدا : ترق تروق 2) حرکات متضاد: الا کلنگ 3) بازتاب بی نظمی و... : شلوغ پلوغ 4) تاکید : توپ توپ  . کاربرد اتباع در فارسی کرمانی بسیار زیاد است و چند حکایت شیرین دارد:
1) می گویند به یک کرمانی گفتند شما کرمانی ها چرا اینقدر می گویید: "درخت مرخت, چیز میز, و...." گفت: اون  "رشقال پشقال" هایش اینجوری می گویند. ما نمی گوییم.( رشقال = ژنده پوش و کثیف)
2) یکی از سواران حکومتی از راهی می گذشت, روستایی را با خرجین دید و پرسید در این چیست؟ گفت: لک و پک. سوار خرجین را تفتیش کرد و در آن مغر گردو و خرما دید و چون به لغت آشنا نبود, تصور کرد که یکی لک است و دیگری پک. به روستایی گفت: هان, دانستم . حالا "لک" را بگذار لای "پک" و بگذار در دهان آقابگ. ( نام سوار آقا بگ بود) ( امثال فارسی در گویش کرمان- دکتر ناصر بقایی- ص 208)

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

بهار سال 1386 , خانم افسانه سیدی , سنگنورد کرمانی, به دلیل سقوط از مسیر آتش کوه صاحب الزمان شهر کرمان جان به جان آفرین داد.در واقع, همین کوه کوتاه درون شهری در سال چهار تا پنج قربانی از کرمانی ها می گیرد. از مجموعه تحلیل های متفاوتی که به گوش می خورد , می شد به این نتیجه رسید که خانم سیدی به قول کرمانی ها " چوب خاطرجمعی خود را خورده اند". این به اصطلاح " چوب خاطر جمعی خود را خوردن" در زبانشناسی شناختی با تعبیر فراشناخت بحث می شود. هر چند همگان به ضرورت آموزش واقفند , ولی باید به ضرورت آموزش " در معرض خطا بودن" بسیار شدید آدمی در باره توانایی های فراشناختی خود ( یا همان خطر اعتماد بیجا) توجه کرد.

فراشناخت ( به نقل از فرهنگ توصیفی روانشناسی شناختی- نشر نی)

فراشناخت بنا به تعریف عبارت است از " دانشها یا باورهایی که آدمی در باره فرایند های شناختی خویش دارد." از این معرفت می توان برای تنظیم فعالیتهای شناختی نیز بهره جست. مثلا این که شما بدانید که معمولا دیر سر قرارتان می رسید یا این که مثلا در حل جدول کلمات مهارت دارید, نمونه هایی از معرفت فراشناختی شما است.... دانسته های هر آدمی در باره تواناییهای شناختیش غالبا آشکار نیست ... از جمله حوزه هایی که نقش فراشناخت در آنها به نحو گسترده ای بررسی شده, حوزه حافظه است.... یکی از عناصر آشنای آگاهیهای فراشناختی احساس دانستن است.مثلا وقتی می گوییم "پرنده ای که با حضرت سلیمان گفت و گو نمودگ خود را در حالت نوک زبانی می یابیم و می دانیم که واژه را می دانیم ولی نمی توانیم به یاد آوریم که آن هدهد است. ...احساس مشابه و جالب دیگر احساس ندانستن است.اگر از شما بپرسند شماره تلفن قصر باکینگهام را می دانید یا نه, به احتمال زیاد آن را بعید خواهید دانست, هر چند که هیچگاه پیشتر این شماره را در حافظه خود به طور کامل نجسته اید. چند نکته: 1) آگاهیهای فراشناختی ما سخت محدود و در معرض خطاست. 2) بخش اعظم فرایندهای شناختی ما نه از طریق درون نگری به محتوای هشیاری به طور واضح خود را نشان می دهد و نه از طریق مشاهده رفتار ظاهری... بنابراین, در اغلب افراد برای رشد آگاهیهای فراشناختی محدودیتهای جدی وجود دارد. دقت یا خطای باورهای فراشناختی آدمیان هر چه باشد, این گونه باورها در شکل دادن به رفتار نقش عمده ای خواهد داشت.هر جا حافظه در مظان ضعف باشد آدمی از دفترچه یادداشت بهره می جوید. آن جا که رانندگان احتمال تصادف را کم بینگارند , دست به اقدامات خطرناک غیرضروری می زنند. یکی از علل بسیاری از نمونه های رفتار منجر شده به فجایع عظیم, مثل انفجار نیروگاه هسته ای چرنوبیل, اعتماد زیاد از حد کارگزاران به تواناییهای خویش بوده است. این اعتماد باطل از مصادیق فراشناخت غلط است. یک گام برای مهار ایمن تر سیستمهای پیچیده این است که به کسانی که با این سیستمها کار می کنند , در مورد خطاهای شناختی رایج و خطرات اعتماد بیجا آگاهی داده شود.

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

گویشور: بهرام سالمی

اشتر گشنه خو آدور ادیده.

شتر گرسنه خواب آدور می بیند.

 

ای خجالتی یو اچته

از شرمندگی اب لیس می زند.

 

اشتر نرد کهره نابو

شتر را نمی شود قربانی بزغاله کرد.

 

تر بده به معنی, به ای خنده بی معنی

--وز بده به معنی بهتر است تا خنده بی معنی

 

خاگ ای زیر مرگ ادره

تخم مرغ از زیر مرغ می دزدد.

 

گیش آفت نداره.

درخت گیش آفت ندارد.

 

کوری خوی  کانجیش آگه ریدم کل چشت

کوری به لوچی گفت: در حدقه چشمت خرابی کردم.

 

مرده وصات اکنه, زنده هرکاری خواست اکنه.

مرده وصیت می کند و رنده هر کاری دلش خواست می کند.

 

مار هر کجا کج ارو, دم کت خودی راست ارو.

مار هر کجا مارپیچ برود در سوراخش نستقیم می رود.

 

همسایه که ور همسایه ایراز اگره اگو لو سگت کجه.

همسایه که به همسایه ایراد می گیرد, می گوید دهن سگت کج است.

 

یو ا تس گرم نابو.

آب با باد معده گرم نمی شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

این شاعر ( قاآنی) مداح بزرگ دربار محمد شاه و ناصرالدین شاه به شمار می رفته و طبعا اشعار زیادی در مدح دور این عهد داشته است -- و از آن جمله مثلا در مدح حاجی نیرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه که قبل از امیرکبیر صدارت میکرد-- حدود بیست قصیده مستقل دارد که یکی از آنها مثلا " سبب زکام کهف الادانی والاقاصی جناب میرزا آقاسی " است ... چنین شاعر چیره دست قصیده سرایی وقتی امیر ( کبیر) روی کار آمد, بیش از ده قصیده در مدح او گفت... وقتی در ... قصیده به این شعر رسید: به جای ظالمی شقی نشسته عادلی تقی/ که مومنان متقی کنند افتخارها   امیر فهمید که دروغ می گوید زیرا او بیش از بیست قصیده قبلا در مدح همان ظالم شقی قبل از امیر - یعنی جناب میرزا آقاسی-- گفته بود ... پس دستور داد چوب و فلک بیاورند تا قاآنی را تنبیه کند و از آن پس به او مستمری نیز ندهند. اعتضادالسلطنه واسطه شد تا از تنبیه قاآنی درگذشت و از او استدعا کرد که حقوق او را دوباره برقرار سازد. امیر گفت: قاآنی غیر از شاعری چه هنری دارد؟ به عرض رسید که مقداری فرانسه می داند. امیر کتابی را در فلاحت برای ترجمه به قاآنی سپرد و آن شاعر هر هفته یک جزوه آن را از فرانسه به فارسی ترجمه می کرد و توسط اعتضادالسلطنه پیش امیر می فرستاد و در ازای آن خدمت, مزدی در حدود پنج تومان می گرفت. ( اژدهای هفت سر- استاد باستانی پاریزی- صص 44-46)

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

دی ماه سال 1384 به اتفاق چند تن از دوستان از سرآسیاب شش جاده زرند حرکت خود را آغاز کردیم تا به کوه چین کلاغ برویم تا بعد از قله به مرغزار و سپس به بیدوئیه کوهپایه برویم. ولی محاسبات درست از آب در نیامد و برف از آنچه ما انتظار داشتیم بیشتر بود و برفکوبی سنگین و طاقت فرسا بود. به هر حال در انتهای دره دیدگون ( دیده بانی) دو تن را راضی به برگشت کردیم چون کفش درستی نداشتند اما یکی از دوستان را که به لحاظ توانایی جسمی چندان وضع ایده آلی نداشت ,  نتوانستیم قانع کنیم برگردد و با دلخوری گفت: " می خواهید مرا دک کنید" و " من این راه را ده بار رفته ام" و ... به هر صورت از کوه بالا رفتیم و بعد از قله , صحبت شد برای نهار بایستیم یا نایستیم چون کم کم همه داشتیم وضعیت غیر عادی را احساس می کردیم. به هر حال ساعت سه بعد از ظهر چند دقیقه ای برای صرف نهار در جایی نسبتا با برف کمتر ایستادیم . خستگی و عدم آمادگی این فرد کم کم خود را نشان داد.در این نقطه ایشان با دوربین خود چند عکس برداشت. حوالی ساعت پنج تا پنج ونیم بود که به نزدیکی های مرغزار رسیدیم که ایشان که مدام جا می ماند ناگهان گفت دوربینم را در جای صرف نهار جای گذاشته ام و می خواهم برگردم و آن را بیاورم! به هیچ وجه هم کوتاه نمی آمد و با همان سماجتی که آمده بود حال می خواست برگردد. دیدیم همان چند دقیقه برای نهار ایستادن ممکن است به قیمت جانمان تمام شود . آقای علیرضا جاوید نیا  که به دلیل سن بالای این دوستمان  نمی خواست به ایشان تندی کند سیاستمدارانه نزد او رفت و کوله این دوست را باز کرد و گفت کی گفته که شما دوربینتان را جا گذاشته اید. دوربینتان سر جایش است و داخل کوله تان است و نگران نباشید . این دوست مطمئن شد و از برگشت منصرف شد و ما نفس راحتی کشیدیم و به راهمان ادامه دادیم و ساعت نه و نیم به روستای بیدوئیه رسیدیم. راننده آژانس وقتی وضعمان را دید و دید که آب در قمقمه هایمان یخ زده طاقت نیاورد و ما را دیوانه خطاب کرد. بعد ها آقای علیرضا جاوید نیا گفت من اصلا دوربینی ندیده بودم و صرفا خواستم او را از برگشت منصرف کنم. " اسکندر رومی در ایران بود , نامه ای از یونان رسید که مادرش المپیاس دخالت هایی در کار حکومت می کند, و چون از مادر می ترسید و یا باو احترام می گذاشت, اقدام شدید علیه مادر نکرد ولی این جمله معروف را گفت که : " توقف ده ماهه من در شکم مادرم برای من خیلی گران تمام می شود!" ( ایران باستان ص 1899, به نقل از آسیاب هفت سنگ ة, استاد باستانی پاریزی)

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

زنها ریششان را داده اند اماچو استاده اند.

کرمانی ها از این ضرب المثل استفاده می کنند تا به علاقه شدید زنان کرمانی به خوردن آش رشته و اماچو /omachoo / اشاره کنند.خدا بیامرزد خاله مادرم را که می گفت: انسان آنقدر باید آش بخورد که اگر دهانش را باز کرد بتواند یک رشته از توی گلویش با دست بردارد.علاقه زنان کرمانی به آش و اماچو آنقدر شدید است که حتی گاهی موجب شگفتی مردان کرمانی می شود. و اما چند نکته در باره اماچو:

1) اماچو, غذایی است که با آرد و سبزی و مقداری حبوبات تهیه می کنند و با سیرداغ و نعناع داغ و مقداری چاشنی ( کشک, سرکه) می خورند. ( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان, دکتر ابوالقاسم پورحسینی) دکتر پورحسینی به صورت "اماج" هم واژه را ضبط کرده اند.

2) اوماچو: خوراکی است که با آرد و گوشت و شلغم و سیب تهیه می شود ( = هرمچ= هلمچ)( فرهنگ بهاینان , جمشید سروش سروشیان)

3) اماچو شلغم: در اماچو مقداری شلغم خرد می کنند و میریزند . گاهی ممکن است مقداری زیاد زردچوبه در آن بریزند و برای مریض مصرف کنند و به نظر خودشان برای معالجه سرماخوردگی است و آن را اماچ زردو  گویند.( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان, دکتر ابوالقاسم پورحسینی)

4) اماج : یک قسم آش که با آرد گندم درست می کنند. اوماج و اوماچ هم گفته اند ( فرهنگ عمید)

5) اماچ: آش , شوربا/ خوراکی است که از آرد و گندم و شوید و روغن می سازند/ آش آرد( قاینی)( فرهنگ گویشی خراسان بزرگ- امیر شالچی)

6) اماج کماج: یک جور آش نذری است که بویژه برای رهایی شوهر یا فرزند از زندان می پزند( فرهنگ گویشی خراسان بزرگ- امیر شالچی)

7) اماج کردن: افزودن اندکی آب نمک به آرد و آن را با فشار از الک گذرانیدن ( فرهنگ گویشی خراسان بزرگ- امیر شالچی)

8) اماچک: خوردنی است که از آرد و اندکی روغن برای جوجه مرغان تازه از تخم بیرون آمده می پزند ( افغانستان)( فرهنگ گویشی خراسان بزرگ- امیر شالچی)

9) اماچک شدن: نرم و خراب شدن برنج در زمان پخته شدن ( افغانستان)( فرهنگ گویشی خراسان بزرگ- امیر شالچی)

10) لغت نامه دهخدا این کلمه را ترکی می داند :

- اماچ: نوعي از آش آرد است . (برهان قاطع). آشي است که از آرد سازند و اوماج نيز گويند. (مويد الفضلاء) (از شرفنامه منيري ) (از فرهنگ سروري ). نام آشي آردينه . (فرهنگ سروري ). گلوله هاي خمير خردبه اندازه ماش که در آش کنند و اين آش را آش اماج گويند. آردهاله . سخينة. (بحر الجواهر). اوماج: آرد آن [ ديمه ] سفيدتر و باقوت تر باشد و لايق رشته و اماج باشد. (فلاحت نامه ).

- اوماج :  اماج . (شرفنامه منيري ). خميرهاي خرد به اندازه ماشي يا عدسي که از آن آش اماج کنند. (يادداشت مولف ).آرد هاله . (صراح ). سخينه . (صراح ). نوعي از آش آرد باشد و باسقاط ثاني (اماج ) هم آمده است . (ناظم الاطباء) (برهان ). و آنرا در بعضي بلاد سلطان سنجري گويند غالباً مخترعه سلطان سنجر است . (آنندراج ):

 
گاه در کاچي شدم گه در اوماج
ساعتي در کاک روزي در کماج .

بسحاق اطعمه

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

A thesaurus is a tool like Roget’s ­with words grouped and classified to help select the best word to convey a specific nuance of meaning; it is a book of synonyms, often arranged by concept.  For example, the first ten titles (it contains 1000 titles) in Roget's Thesaurus are : Existence ,Inexistence ,Substantiality , Unsubstantiality ,Intrinsicality ,Extrinsicality ,State ,Circumstance ,Relation ,Irrelation. You use a dictionary because you have a word or phrase but you do not know the meaning; you use a thesaurus because you have a concept but you do not know the word or phrase. Suppose that you are going to translate the idiom آب غوره گرفتن   into English; you can not use the verb ‘cry’ because its connotation is somewhat different from آب غوره گرفتن   . Go to the index of Roget’s thesaurus and under the entry ‘cry’, find the item meaning lamentation and go to the address given by a number. At this address you can find different word/idioms/phrases on lamentation in English .It is something like the following; go to VERB corner and find a nice idiomatic expression meaning آب غوره گرفتن :

 

Lamentation [839]

Lamentation. [Expression of pain.] -- N. lament, lamentation; wail, complaint, plaint, murmur, mutter, grumble, groan, moan, whine, whimper, sob, sigh, suspiration, heaving, deep sigh.

cry &c. (vociferation) 411; scream, howl; outcry, wail of woe, ululation; frown, scowl.

tear; weeping &c. v.; flood of tears, fit of crying, lacrimation, lachrymation[obs3], melting mood, weeping and gnashing of teeth.

plaintiveness &c. adj.; languishment[obs3]; condolence &c. 915.

mourning, weeds, willow, cypress, crape, deep mourning; sackcloth and ashes; lachrymatory[obs3]; knell &c. 363; deep death song, dirge, coronach[obs3], nenia[obs3], requiem, elegy, epicedium[obs3]; threne[obs3]; monody, threnody; jeremiad, jeremiade|!; ullalulla[obs3].

mourner; grumbler &c. (discontent) 832; Noobe; Heraclitus.

V. lament, mourn, deplore, grieve, weep over; bewail, bemoan; condole with &c. 915; fret &c. (suffer) 828; wear mourning, go into mourning, put on mourning; wear the willow, wear sackcloth and ashes; infandum renovare dolorem &c. (regret) 833 [Lat][Vergil]; give sorrow words.

sigh; give a sigh, heave, fetch a sigh; "waft a sigh from Indus to the pole" [Pope]; sigh "like a furnace" [As you Like It]; wail.

cry, weep, sob, greet, blubber, pipe, snivel, bibber[obs3], whimper, pule; pipe one's eye; drop tears, shed tears, drop a tear, shed a tear; melt into tears, burst into tears; fondre en larmes[Fr]; cry oneself blind, cry one's eyes out; yammer.

scream &c. (cry out) 411; mew &c. (animal sounds) 412; groan, moan, whine; roar; roar like a bull, bellow like a bull; cry out lustily, rend the air.

 

frown, scowl, make a wry face, gnash one's teeth, wring one's hands, tear one's hair, beat one's breast, roll on the ground, burst with grief.

complain, murmur, mutter, grumble, growl, clamor, make a fuss about, croak, grunt, maunder; deprecate &c. (disapprove) 932.

cry out before one is hurt, complain without cause.

Adj. lamenting &c. v.; in mourning, in sackcloth and ashes; sorrowing, sorrowful &c. (unhappy) 828; mournful, tearful; lachrymose; plaintive, plaintful[obs3]; querulous, querimonious[obs3]; in the melting mood; threnetic[obs3].

in tears, with tears in one's eyes; with moistened eyes, with watery eyes; bathed in tears, dissolved in tears; "like Niobe all tears" [Hamlet].

elegiac, epicedial[obs3].

Adv. de profundis[Lat]; les larmes aux yeux[Fr].

Int. heigh-ho! alas! alack[obs3]! O dear! ah me! woe is me! lackadaisy[obs3]! well a day! lack a day! alack a day[obs3]! wellaway[obs3]! alas the day! O tempora O mores[obs3]! what a pity! miserabile dictu[Lat]! O lud lud[obs3]! too true!

Phr. tears standing in the eyes, tears starting from the eyes; eyes suffused, eyes swimming, eyes brimming, eyes overflowing with tears; "if you have tears prepare to shed them now" [Julius Caesar]; interdum lacrymae pondera vocis habent [Lat][Ovid]; "strangled his language in his tears"

e.g. musician. Need singer, dancer, comedian = wit -->

 

Now, use your Roget’s Thesaurus and comment on translating the idiomatic expression of شلنگ بر مي داشت as was behind the car; this Mr.Iraj Bashiri’s translation of ‘The stray Dog’ by Sadegh Hedayat.

 

يك مرتبه اتومبيل ميان گرد و غبار به راه افتاد ، پات هم بي درنگ ، دنبال اتومبيل شروع به دويدن كرد . نه ، او اين دفعه ديگر نمي خواست اين مرد را از دست بدهد . له له مي زد و با وجود دردي كه در بدنش حس مي كرد با تمام قوا دنبال اتومبيل شلنگ بر مي داشت و به سرعت مي دويد . اتومبيل از آبادي دور شد و از ميان صحرا مي گذشت

 

Suddenly, amid the dust, the automobile began to move. Pat, too, without hesitation, began to run after it. No, this time he did not intend to lose this man. He was panting; despite the pain in his body, he was right behind the car and running with speed. The car left the village and was now passing some fields…

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

انجیرو
در کوه صاحب الزمان شهر کرمان و پای کتیبه , درخت انجیری قرار دارد که در کنار اتاقک سنگی و آب بسیار کمی مجموعه ای کوچکی تشکیل داده است به نام انجیرو. در واقع باید اول به انجیرو رفت و بعد به طاق علی و بعد هم کت حلال و حروم. از خرافات رایج در باره این درخت این است که مردم برای برآورده شدن نیاز های خود, از جمله بچه دار شدن,  به این درخت متوسل می شوند و با بستن پارچه به شاخه های آن تقاضای براورده شدن نیازهای خود را دارند . صادق هدایت در کتاب "نیرنگستان" خود از این مکان نام برده است. جلال آل احمد نیز در "کارنامه سه ساله - گذری به حاشیه کویر" از این مکان تلویحا نام برده است. می گویند سالها پیش پیرمردی در این اطاقک زندگی می کرده است که به قتل رسیده است.

توضیحات دکتر پورحسینی در این باره نیز جالب توجه است: 

سبزپوشان
در اعتقاد مردم خوش قلب و با ایمان چنین است که در سرچشمه ها و بیشه ها و نی زارها و پیچ و خم کوهساران سپیده دمان یا در تنگ غروب سبزپوشان که متصور آنها از اولیا و ارواح پاک امامان است خود را به مردم خوب و پاک طینت نشان می دهند و در غالب روستائیان چه بسا کسان کخ به این رویت و ابصار رسیده اند. در آن صورت گذرگاهها و محل رویت خیالی به صورت محل مقدسی در می آید و در آنجا شمع روشن می کنند و قربانیها می نمایند. در بسیاری از دهات کرمان مزار سبزپوشان وجود دارد و مقصود از این کلمه شبزپوش , اولاد و اخفا ائمه و اولیا و سادات است. ( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان, دکتر ابوالقاسم پورحسینی)

البته خود بنده حقیر هم یکی دو ماه را مجبور شدم دره روستای تذرج و روستای اسکر رابر را سعی (!) کنم و در هر دو روستا درس دهم و البته در تذرج اطاقی داشتم. اهالی به شدت مرا از ناپاک بودن دره بین این دو روستا که اتفاقا به دلیل برجای ماندن دو سنگ عظیم بسیار هم زیباست َ می ترساندند و من هم می ترسیدم . گویا به گوش مسئولان رسیده بود و پس از یکی دو ماه معلم زبانی برای اسکر فرستادند و من از سعی بین این دو روستا نجات یافتم.

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

کت برکت
کت در فارسی کرمانی به معنای سوراخ است. شیرفروشان قدیم کرمان برای اطمینان از اینکه مالشان با مال مردم مخلوط نشود , همیشه جانب مشتری را می گرفتند. می گویند وقتی شیرفروشان می خواستند برای مشتری شیر بریزند , از یک ظرف کوچک استفاده می کردند که پیمانه فروش بود. پیمانه را در ظرف مشتری می گرفتند و چند بار پر وخالی می کردند. در ته این ظرف کوچک کتی ( = سوراخ) ریزی ایجاد کرده بودند و تا وقتی پیمانه از شیر پر می شد, در ظرف مشتری از این سوراخ ریز شیر اضافی می ریخت و این شیر اضافه به مشتری دادن را برکت کار خود می دانستند. به این سوراخ ریز کت برکت می گفتند.
این هم نمونه دیگری:
" آنها که اصرار داشتند خودشان و فرزندشان لقمه حلال بخورند, گندم خوراکی خود را از ده موروثی خود که ملک طلق و مال حلال آنها بوده کنار می گذاشتند, خودشان آن را پاک می کردند و به آسیاب می بردند و اصرار داشتند و در این اصرار تاکید می کردند که آسیابان بار دیگری را که آرد کرد, سنگ را کاملا از آرد قبلی پاک بکند و کودونو را هم پاک کند و دلو را بگذارد تا آخرین دانه گندم خالی شود, بعد گندم را می ریخت و تا دانه آخر آرد می کرد و برمی داشت و می آورد. ( آسیاب هفت سنگ / صص 451 452)

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

گیسه /gi:se/

اولین بار این واژه را در روستایی در رابر بافت و در جریان گفتگو بین مدیر مدرسه مان , آقای حسین سالاری , و یکی از اهالی شنیدم . می گفتند گرگ آمده و از آن روستا گیسه ای برده است. پرسیدم گیسه یعنی چه؟ خندیدند و گفتند یعنی بز جوان. ولی وقتی دقت کردم دیدم کار به شکایت و ژاندارمری کشیده است و کم کم فهمیدم این واژه باید غیر از این هم معنایی داشته باشد که تعمیم این معنا باشد و آن معنا " دختر جوان" بود. به هرحال , واژه گیس را آقای اسلام نیک نفس در کتاب خود , بررسی گویش جیرفت و کهنوج, " بز جوانی که یک یا دو دفعه زائیده باشد" معنی کرده است و این توضیح اضافی را هم آورده است که " بیشتر جوانی و کم سالی آن مورد نظر می باشد." لغت نامه دهخدا آن را "بزغاله دوساله ماده که هنوز آبستن نشده باشد" معنی کرده است و آن را لغت محلي گناباد خراسان دانسته است." ماده بزی که یک سال تمام داشته باشد" تعریفی است که دکتر پورحسینی از گیسه داده است. " بز ماده دو یا سه ساله" ( بیرجندی)و بز یک ساله ( قاینی)" تعریفی است که فرهنگ گویشی خراسان بزرگ تالیف امیر شالچی داده است و البته به کسر گ و س مشدد ضبط شده است. البته بررسی گویش قاین دکتر رضا زمردیان این واژه را /gise/ ضبط کرده است ولی تعریف همان بز یک ساله است. فرهنگ واژه های تربت حیدریه تالیف آقای احمد دانشگر این واژه را /gisa/ ضبط کرده است و معنای آن را بز ماده دو ساله. البته با این توضیح که چاووش و دبر هم می گویند. در این لهجه بزغاله را گی گی /gigi/ می گویند.فرهنگ بهدینان تالیف جمشید سروش سروشیان در مدخل گیسه , ما را به گیسکگ /giskog/ ارجاع داده است و گیسکگ  را ماده بز یکساله به بالا تعریف کرده است.

به هر حال به نظر می رسد در مولفه های معنایی زیر برای گیسه توافق باشد:

+ بز, + جوان

ولی در مورد سن و آبستن شدن و نشدن آن و یا زائیدن و نزائیدن آن توافق نیست.

در مجموع به نظر می رسد این واژه از ریشه گیس باشد و به معنای بز دارای موی بلند و مجازا به معنی زن جوان ( لابد دارای موی بلند) نیز به کار میرود. لغت نامه دهخدا زیر گیس آورده است:  موي بلند سر زنان است . (فرهنگ جهانگيري ) (بهار عجم ) (انجمن آرا) (آنندراج ). صاحب برهان قاطع گويد: مخفف گيسو باشد که موي سر زنان است . (برهان قاطع). در اوستا گئسويعني دارنده يا داراي گيس . (يشتها ج 1 ص 199). و گئس به معني گيس است . (يشتها ج 2 ص 326). و در پهلوي گس آمده است . بنابراين گيس مخفف گيسو نيست . (از حاشيه برهان چ معين ):
 

جهان شده فرتوت چو پاغنده سر و گيس
کنون گشت سيه موي و عروسي شد جماش .
بوشعيب (از لغت فرس ).


سر گيس در پاي چنبرکشان
خم زلف بر باد عنبرفشان .
اسدي .


نيز تا با حيض بيني گيس بانو را سزاست
کز همه بابي بد است اين بانوي مطعون کور.
خاقاني .
 

گفتنی است که گیسک نام "دهي است از دهستان بزمان بخش زرند شهرستان کرمان .واقع در 12هزارگزي شمال زرند و 7هزارگزي خاور راه مالرو زرند به راور. محلي دامنه و هواي آن سردسير و سکنه آن 674 تن است .آب آن از قنات تامين ميشود. محصول آنجا غلات و حبوب و شغل اهالي زراعت و صنايع دستي آنان قالي بافي است . (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 8)." ( به نقل از لغت نامه دهخدا) البته با توجه به مطالب عرضه شده به نظر می رسد نام روستای کیسکان بافت نیز باید از همین ریشه باشد و با توجه به رواج دامداری در این منطقه چندان دور از ذهن نمی نمی نماید. لغت نامه دهخدا نیز نام این روستا را گیسکان ضبط کرده است: گیسکان "يکي از دهستانهاي بخش بافت شهرستان سيرجان است . اين دهستان در شمال بافت واقع و حدود آن به شرح زير است : از شمال ، به دهستان قلعه عسکر از خاور، به دهستان رابر و کوه شا، از جنوب ، به دهستان حومه بافت ، از باختر، به دهستان گوغر. دهستان مزبور در دامنه کوهستان شاه واقع و هواي آن سردسير است . محصول آن غلات و حبوب و شغل اهالي زراعت و گله داري است . از 22 آبادي تشکيل شده و جمعيت آن درحدود 1700 تن است . (از فرهنگ جغرافيايي ايران ج 8)."

ضمنا بد نیست بدانید به گفته لغت نامه دهخدا,  بز را به عربی "تیس"  می گویند . البته "در بعضي لهجات محلي بز تنها بر ماده گوسپند بي دنبه مودار اطلاق مي شود و نر آنرا تيشتر گويند."

این مطلب در باره "بز اخفش" نیز خالی از لطف نیست:

بز اخفش ; اصطلاح است براي کسي که ندانسته بعلامت تصديق سر بجنباند. (دائرة المعارف فارسي ). کسي را گويند که مطلبي را نفهميده تصديق کند. (فرهنگ فارسي معين ). اصل اين ضرب المثل از آنجاست که گويند اخفش زشت چهره بود و کسي با او مباحثه نمي کرد. او بزي داشت که مسائل علمي را مانند همدرس بر او تقرير ميکرد و بگفته برخي تا بز مزبور آواز نمي کرد همچنان تقرير مينمود و آواز کردن او را دليل تصديق مي پنداشت . و اين معني مثل شد. (از دائرةالمعارف فارسي ) (از فرهنگ فارسي معين ) (از آنندراج ).

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

Songs are used to show the thoughts and fantasies of the characters in a play. A song is usually used for its ambience and is intertwined with the narrative. For the translator, the songs of the play bring most of the problems of poetry (rhyme and rhythm constraints) while still having to conform to syntactic rules and retain the content. The natural tendency is to try to read and fit the words into the original song. While it may not be possible to find rhyming words, it may be possible to keep some of the character of a song by preserving rhythm. In the translation of the songs, a general pattern usually becomes apparent. While the significance of the song texts for the narrative has been recognized, little attempt has been made to preserve the rhythm. The translations are generally much too literal and the poetic and musical aspects of the texts are lost. As songs are crafted texts and not spontaneous speech, a freer rendering should be considered. In general it can be said that the translation stays too close to the original. Here is a song taken from ‘Marco Millions’, act two, scene three, translated into Persian by Mr. Yadollah Agha Abbasi and Dr. Behzad Ghaderi. Comment on keeping the character of the song by preserving rhythm and musical aspects of the song.
 BOATSWAIN : (chanting as his men work)
 Great were the waves
 Volcanoes of foam
 Ridge after ridge
 To the rim of the world!
 سرملوان: ( در همان حال که زیر دستانش کار می کنند ، آواز می خواند:)
 امواج سهمگین بود
 آتشفشان کف ها
 صف می کشید چون کوه
 تا مرزهای عالم !
 امواج سهمگین بود !
  
  
 CHORUS OF SAILORS:
 
 Great were the waves!
 ملوانان : (هم آواز)
  امواج سهمگین بود!
  
  
 BOATSWAIN:
 
 Fierce were the winds!
 Demons screamed!
 Their claws rended
 Sails into rags,
 Fierce were the winds!
 سرملوان:
  توفان ، درنده خو بود!
 دیوان پر هیاهو،
 چون ژنده می دریدند،
 توفان درنده خو بود!
  
  
 CHORUS: 
 
 Fierce were the winds!
 ملوانان:
 توفان درنده خو بود!
  
  
 BOATSWAIN:
 
 Fire was the sun!
 Boiled the blood black,
 Our veins hummed
 Like bronze kettles.
 Fire was the sun!
 سر ملوان:
 چون کوره بود خورشید!
 خون سیاه جوشید،
 قل می زد از لهیبش.
 چون کوره بود خورشید!
  
  
 CHORUS: 
 
 Fire was the sun!
 ملوانان:
 چون کوره بود خورشید!
  
  
 BOATSWAIN:
 
 Long was the voyage!
 Life drifted becalmed,
 A dead whale awash
 In the toil of tides.
 Long was the voyage!
 سرملوان:
 راهی دراز در پیش!
 جانی نماند در تن
 در موج بس خروشان
 والی فسرده و سرد
 آماج خشم توفان
 راهی دراز در پیش!
  
  
 CHORUS: 
 
 Long was the voyage!
 ملوانان:
 راهی دراز در پیش!
  
  
 BOATSWAIN:
 
 Many have died!
 Sleep in green water.
 Wan faces at home
 Pray to the sea.
 Many have died!
 سرملوان:
 رفتند خیل یاران
 خفتند زیر دریا
 آن سوی موج غران
 بس چهره های مغموم
 دارند رو به دریا
  
  
 CHORUS: 
 
 Many have died.
 ملوانان:
 رفتند خیل یاران!
  
  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

دکتر ماهیار نوابی


سه واژه از کتاب "سیرت رسول الله" / ماهیار نوابی/ فرهنگ: کتاب سیزدهم/ موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی/ زمستان 1371


دکتر ماهیار نوابی در ابتدای مقاله می نویسد: کتاب سیرت رسول الله را , که ترجمه ای از سیره النبی و مشهور به سیره ابن هشام است, قاضیی از ابرقوه, به نام رفیع الدین اسحق بن محمد, در دهه دویم سده هفتم هجری از عربی به فارسی برگردانده است. آن را نثری است بسیار دلکش و ویژگیهایی دارد که شایسته بررسی پژوهشگران است. برخورد با سه واژه در این کتاب که در جای دیگر ندیده و به یاد ندارم که دیده باشم, مرا به نوشتن این مختصر واداشت. یکی از آنها "ساطرون" است. ددیگر " ژاژخاست" و سدیگر " دیک". و اما معنی این سه واژه از نظر دکتر ماهیار نوابی:
1) ساطرون: "ساطرون باید لقب یا عنوان این شاه کوچک محلی, که از فرمان شاهنشاه ساسانس, سرباززده است باشد و معنایی داشته باشد چون "شاه", فرمانروا" , "امیر" و مانند آن و گونه ای از واژه ای باشد که در زبانهای اروپایی "ساتراب" شده است. واژه xšaθrapa:van ایران باستان با افتادن /x/ ساکن از آغاز آن و تبدیل /θ/ به /t/ ( در نوشته های پارسیک) و /h/ ( در فارسی نو) و بدل شدن "-a:va-"  به "-a-" ]رپان و سپس شهربان شده است.
2)ژازخاستن: ژاژ با فعل خاییدن در ادب فارسی بسیار به کار رفته است. ژاژخای یعنی "هرزه درا" و "ژاژخایی" یعنی "هرزه درایی و هرزه لایی".
3) دیک= یعنی " دی" , "دیروز"
اما من,  شادروان استاد ماهیار نوابی را در بهار ۱۳۷۵ در کرمان و در سفر به روستای تاریخی میمند ملاقات کردم.ایشان به دعوت شادروان دکتر جواد برومند سعید به کرمان آمده بودند. انسانی زنده دل و پرانرژی بود که کلاهی حصیری بر سر داشت و پا به پای دانشجویان رشته ادبیات فارسی روستا را گشت و تا انتهای روستا و پای چشمه انتهای روستا آمد و از جاده جنوبی بالای سر روستا پایین آمد.در راه هم از فرهنگستان زبان و ادب فارسی گفت و پیشنهاد "شدآمد" خود برای واژه ترافیک. قبل از صرف نهار , دکتر برومند از برداشت خود از واژه "میمند" ( احتمالا به معنای پناهگاه به قیاس از "میار" به معنی پناه آوردن در فارسی کرمانی) سخن گفت و البته دکتر نوابی سکوت کرد و نه تایید کرد و نه رد. اگر اشتباه نکنم ایشان سال 1379 در گذشتند. روحشان شاد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

واژه آسمان در اصل از "آس" به معنای سنگ و "مان" پسوند مکان به معنای "جای سنگ" تشکیل شده است. در اسطوره میترایی گمان بر این بود که آسمان گنبد سخت سنگینی است و ستارگان گوهر های درخشان در دل آن. درپی چنین باوری میترائیان آیین های دینی خود را در غارها, به صورت قرینه ای از آسمان, برگزار می کردند.

غار طرنگ


بازمانده این آیین را هنوز هم در مهرآبه های باقی مانده, در سقف کتدرال های رومی به ویژه در طاقهای بلند و پرویترای سبک گوتیک می توان یافت که اغلب بازتابی ایت از نقش شهر خدا در شهرزمینی, با طبقاتی از جبروت, ملکوت, و عرش, منعکس در زمینه لاجوردین جامهای رنگین, گنبدهای آسمانی, فیروزه ای و نیلگون و طاق "محراب مساجد" به عنوان قرینه ای از آسمان, بطور نمادین یادگار اسطوره میترایی می تواند باشد.
( ناسیونالیسم و هویت ایرانی/ دکتر داور شیخاوندی/ مرکر بازشناسی اسلام و ایران/1380)

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

گاهی آدمی چیزهایی از برخی همنوردان می شنود که به راستی خنده اش می گیرد هر قدر هم که از روی سادگی و پاکدلی گفته شده باشد. چندی قبل دوست تازه واردی به جمع خود داشتیم که با هزار معرکه در زمین صاف همراه دیگران می آمد و به قول خودش یکی از پاهایش جور پای دیگرش را می کشید.در واقع به نوعی "دنبالچین" گروه بود. ( در شهداد کرمان, "دنبالچین" به زن خرماچینی می گویند که دنبال دیگر خرماچین ها خرما جمع می کند.) در هر صورت , این دنبالچین گروه ما پیشنهاد می کرد بیایید پیاده از کرمان برویم مشهد! "ننو !" جواب بامزه یکی دیگر از همراهان بود که " ما پیاده روی شبانه کرمان - ماهان ( از طریق هفت باغ به طول تقریبی سی کیلومتر) در ماه رمضان را به بدبختی به پایان می رسانیم , حالا چه طور پیاده تا مشهد برویم." اخیرا پیاده روی کرمان تا جوپار هم به برنامه های کرمانیان اضافه شده است و یک مورد آن چند ماه قبل انجام شد و به دلیل استقبال مردم قرار است باز هم در آینده نزدیک اجرا شود.

راهپیمایی شبانه ماه رمضان- کرمان  تا ماهان

توقف برای صرف سحری در راهپیمایی شبانه ماه رمضان- کرمان  تا ماهان


 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

شامه مندل

چندی پیش فرد ناشناسی روی اتومبیل های دوستانی که برای کوهروی روزانه به کوه صاحب الزمان کرمان می رفتند , خط می انداخت و تلاش دوستان برای یافتن او مثمر ثمر نبود. تنها به حدس و گمانهایی بسنده کردیم و پس از مدتی این فرد هم دیگر کار زشت خود را ادامه نداد ولی همه کنجکاو شده بودند که ببینند این فرد بیمار کیست. یافتن چنین فردی برای افرادی عادی مثل ما کار آسانی نیست و به قول یکی از همنوردان سالخورده , که عمری را به تدریس در دبستانهای کرمان گذرانده است, از عهده "شامه مندل" بر می آید و بس.و حکایت آن. این دوست به نقل از یکی دیگر از همکاران دبستانی اش تعریف می کرد که در دبستانی معلم بوده است و طبق معمول مشکلات تدریس در مقطع ابتدایی , به دلیل خردسالی کودکان بخصوص در پایه های اول و دوم, با این مشکل روبرو شده بود که کودکان گاهی کنترل خود را از دست می داده اند و بوی نامطبوعی در کلاس می پیچیده است. ظاهرا این معلم وظیفه یافتن فرد گناهکار را بر دوش پسر بچه زبلی به نام مندل ( = محمدعلی) قرار می دهد که شامه فوق العاده قوی داشته است و با بو کشیدن گناهکار را پیدا می کرده است و به معلم معرفی می کرده است و... این معلم می گفته است که یکبار از مندل خواستم فرد خاطی را پیدا کند و این دانش آموز زبل به جلوی کلاس آمد و کمی بو کشید. سپس خط فارقی بین دو نیمه کلاس کشید: نیمه جلوی کلاس که تنها من معلم در آن قرار داشتم و نیمه عقب کلاس که خود و سایر دانش آموزان در آن قرار داشتند. به نیمه عقب کلاس اشاره کرد ونظر نهایی خود را به این شرح اعلام کرد که آقا هر کی هست از این نیمه عقبی کلاس نیست!

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

داستان شاهزاده عزیز و بریده شدن دست او و رفتارش با علامه دهخدا / دکتر محمد دبیر سیاقی/ یادنامه مفاخر کرمان : شاه شجاع کرمانی : عارف قرن سوم هجری / زیر نظر دکتر جوادبرومند سعید / به کوشش داریوش کاظمی / 1376

"عزیزالله میرزا معروف به شاهزاده عزیز و آقا عزیز, نوه طهماسب میرزا مویدالدوله پسر دوم محمدعلی میرزا دولتشاه پسربزرگ فتحعلی شاه قاجار است.... عزیزالله میرزا در جوانی با زورخانه کاران و با لوطیان شهر نشست و برخاست داشته و سرکرده پهلوانان و لوطیان و داش مشدیهای محله پامنار و میدان بوده است.... دستان او را در سلطنت مظفرالدین شاه به دستور حاکم زمان می برند, به همین سبب غالبا دستان خود را زیر عبا از انظار پنهان می کرده است.به روزگار سلطنت محمدعلی شاه به مناسبتی ...پهلوان داود نامی را مامور کشتن علامه علی اکبر دهخدا نویسنده نامی و سردبیر روزنامه صوراسرافیل می کند و دهخدا زیرکانه ... رگ خواب شاهزاده عزیز را به دست می آورد و نه تنها او را وادار می کند از فرمانی که داده است چشم پوشی کند, بلکه در همراهی مشروطه طلبان و آزادیخواهان خود و یارانش خدمات ارزنده ای انجام دهد.... امیر اعظم فرزند آقاوجیه, مجیه الله میرزا( سپهسالار) و برادرزاده عین الدوله... دستور می دهد افصح المتکلمین مدیر روزنامه خیرالکلام و روزنامه ساحل نجات و رئیس مطبعه انزلی را به استناد عدم رعایت موازین قانون مطبوعات ...چوب بزنند و زندانی کنند...مرحوم دهخدا در شماره 17 روزنامه صوراسرافیل ...اعمال امیراعظم را مورد انتقاد قرار می دهد.... انتشار این مقاله... امیراعظم را سخت اشفته و منقلب می سازد... و آقا عزیز به تقاضای مرید خود امیراعظم, پهلوان داود نامی را مامور تنبیه دهخدا می کند.مرحوم دهخدا برای نگارنده ( دکتر دبیرسیاقی) حکایت کرد که یک روز در اداره روزنامه نشسته و مشغول تحریر بودم که دوستی نزدم آمد و مرا از پیام امیراعظم به آقاعزیز و دستور آقاعزیز به پهلوان داود مطلع ساخت.دانستم که ماموریت پهلوان داود را ... اگر نادیده بگیرم... به نابودی و کشته شدن خود کوشیده ام.... با درشکه ( به اتفاق میرزا قاسم خان یکی از دو مدیر صوراسرافیل) به عبدالعظیم رفتم و پس از زیارت و صرف نهار به تهران برگشتیم... در مراجعت ... به منزل (آقا عزیز ) وارد شدیم...آقا عزیز در صدر اطاق نشسته بود و چند تن از مریدان هم گرد او بودند. سلام کردیم و من رفتم کنار دست او نشستم و اشاره کردم میرزا قاسم خان هم در جانب دیگر او نشست.... پس از چند دقیقه رو به آقاعزیز کزدم و گفتم ما از راه دور آمده ایم و چیزی نخورده ایم, اگر ممکن است دستور دهید نان و پنیری برای ما بیاورند. آقاعزیز به یکی از حاظران گفت: برو ببین چه حاضر داریم بیاور . او رفت و در زمان کوتاهی در یک سینی قدری نان و ظرفی ماست آورد ...من لقمه ای برداشتم و از میرزا قاسم خان... به اشاره خواستم که او هم لقمه ای بردارد و بخورد. پس از تناول آن لقمه رو به آقا عزیز کردم و گفتم: من با شما کار محرمانه ای دارم. گفت: اینها ... همه محرمند. گفتم: بلی ولی کار من از نظر خودم محرمانه است. سربرداشت و به حاضران گفت: بچه ها! چند لحظه به آن اتاق بروید.چون رفتند, گفتم: اول باید بدانید که من میرزاعلیاکبر دهخدا هستم. آقا عزیز با کمی تغییرحالت و لحن تند گفت: شما که کار خودتان را کردید] دیگر از من چه می خواهید؟ می توانید بروید, آزادید.... گفتم: از خودم ایمن شده ام, اما حالا من با شما کار دارم.... من که علت قطع دستان او را می دانستم با آن شور وطندوستی و منطق حمایت از محرومان و حضور ذهنی که داشتم در شرح مظالم و مفاسد استبداد شرحی ساده و موثر بیان کردم و او را توجه دادم که قطع دستانش معلول بی عدالتی و خودکامگی و ستم است.... خلاصه آنچنان با او از زشتیهای اعمال مستبدان و فواید آزادیخواهی و آزادگی سخن گفتم که یکباره دل آگاه و اندیشه دوربین و نیت پاک خود را با خضوع کامل به مشروطه خواهی سپرد و قول مساعدت به آزادیخواهان در حد امکانات خود داد" دهخدا مقاله حقشناسی را در شماره 19 روزنامه صوراسرافیل به رشته تحریر در آورد و انعکاسی است از نیات خیر و اعمال شاهزاده عزیز .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

ویلیام او بیمن کتابی دارد با عنوان زبان, منزلت و قدرت در ایران. وی در دهه هفتاد قرن بیستم در تحقیقی که در روستای گواکی در شیراز انجام داد, تلاش کرد "زبان فارسی را آن گونه که در روابط و تعامل های میان فردی ایرانیان به کار برده می شود توصیف کند." این کتاب را آقای رضا ذوقدار مقدم به فارسی برگردانده اند و نشر نی آن را چاپ کرده است. پس از پیش گفتار مترجم, پیش گفتار مولف و چند نکته پیرامون حرف نویسی و آوانگاری, مقدمه کتاب آمده است با عنوان: ساختار تعامل زبانی ایرانیان. عناوین فصل های بعدی به ترتیب عبارتند از: سازماندهی پیام, سازماندهی عوامل تعاملی, علانت گذاری عوامل, صوت شناسی اجتماعی زبان فارسی, واژه شناسی اجتماعی زبان فارسی, نحو شناسی اجتماعی تعامل ایرانیان و نتیجه گیری: زیباشناسی تعامل ایرانیان. در پایان هم یادداشت ها و نمایه آمده است. چند نکته از این کتاب را, که به نوعی جالب است ,در زیر برایتان آورده ام:
1) جادوگران قادرند واقعیت را دگرگون کنند. به همین منوال آحاد انسانها هم قادرند با انجام کنش های ارتباطی, زمان, مکان, اندیشه و قصد دیگران را تغییر دهند...ایرانیان در کاربرد جادوی ارتباطی خود به غایت استادند. با آگاهی از چند و چون استفاده از منابع و امکانات زبانی خود به همراه دانشی که از جامعه و پویش آن دارند می توانند وارد گفت و گو و چانه زنی شوند. وضعیتی ناپایدار و نامطمئن را با ظرافت و مهارت به وضعیتی عکس آن تبدیل کنند. هر چند همه انسان ها کمابیش قادر به انجام چنین کارهایی با استفاده از زبان خود هستند , اما شاید این مهارت خاص ایرانیان باشد که قادرند این جادوگری را با ذوق و احساسی متعالی انجام دهند و بدین سان امر خطیر ارتباط را به حوزه ی برتر از فرا رسانی محض و ملال آور ارتقا دهند, یعنی به قلمرو هنر. ( ص 46)
2) در روستایی که من ساکن بودم, جوانی برای تحصیل در دوره دبیرستان به شیراز رفت. او خیلی بااستعداد نبود با این حال به او وعده داده بودند که چنانچه دبیرستان را با موفقیت به پایان برساند می تواند با دختر عمویش ازدواج کند. اولین کاری که کرد این بود که هر سال دبیرستانش را عوض می کرد به طوری که هیچ کس در روستا نمی دانست او در کدام دبیرستان تحصیل می کند. دیگر این که گزارش تحصیلی اش را در فواصل زمانی نامنظم و متفاوت به والدینش منعکس می کرد به طوری که آن ها نمی دانستند چه وقت باید منتظر دریافت نتیجه نمرات او باشند. با گذشت زمان و در وقت مقتضی او توانست والدینش را مجاب کند که فارغ التحصیل شده است , در حالی که در امتحانات نهایی اش مردود شده بود. سرانجام با دختر عمویش ازدواج کرد و قبل از این که والدینش ناباورانه دریابند که او نه تنها فارغ التحصیل نشده است بلکه به دلیل مردود شدن در سال قبل از آن حتی به پایه آخر هم نرسیده است, برای رفتن به ارتش ثبت نام کرده بود. هنگامی که فرصتی به دست آمد تا در باره چند و چون موضوع از او بپرسم در پاسخ گفت که هر چند والدینش در ابتدا خیلی عصبانی بودند( عمویش که جای خود داشت چون انتظار داشت دامادش فارغ التحصیل دبیرستان باشد) اما همسایه ها و اقوام و خویشان سرانجام آن ها را متقاعد کردند که زرنگی فوق العاده ای که پسرشان از خود نشان داده به جا نیاوردن حق فرزندی را جبران می کند و حالا هم با جهیزیه خوب ازدواج کرده و موقعیت موجهی هم در ارتش دارد آن ها باید کاملا راضی باشند. در واقع اکنون آن ها نسبت به موفقیت او در زندگی اش اطمینان پیدا کرده بودند. احساس خود او هم این نبود که به والدینش حقه زده و به اصطلاح آن ها را رنگ کرده است. بلکه او از ابتدا اطمینان داشته است که نمی تواند دبیرستان را به پایان برساند و فقط می خواسته امور را به گونه ای ترتیب دهد که والدینش پی نبرند که او مردود شده و بدین ترتیب آن ها را از رنج و ناراحتی به دور نگه دارد. ( صص 57-58)
3) یکی از موارد عمده پارتی بازی ثبت نام دانش آموزان در دبیرستان بود. یکی از زمین خواران نسبتا محترم و جاافتاده روستا با معلم های مدرسه روابط دوستانه داشت. اغلب به آن ها می رسید, حتی به آن هایی که در روستا ساکن نبودند. پسرش که نسبتا کودن هم بود, کم کم در مدرسه نمره های خوبی نصیبش می شد. سرانجام پدرش به یکی از معلم های متوسل شد تا ببیند او برای ثبت نام فرزندش در یک دبیرستان نسبتا خوب در شیراز چه کار می تواند بکند. آم معلم هم به یکی از دوستانش که در یکی از دبیرستان های شهر سمت اجرایی داشت مراجعه کرد و او هم نوجوان روستایی را پذیرفت.تا وقتی که مدیر آن دبیرستان, شیراز را به قصد اقامت در تهران ترک نکرده بود نمره های آن پسر هم خوب بود, اما با تغییر مدیریت دبیرستان یک باره در همه درس ها مردود شد. پسر, پدرش را مسئول شکست خود می دانست چون پارتی پدرش به اندازه کافی کلفت نبود تا هم چنان نمره های او را بالا نگهدارد. این وضعیت در نهایت موجب آشفتگی و شرمندگی پدر شد -- نه به این خاطر که فرزندش باهوش نبود بلکه به این دلیل که حرف پسرش درست بود, پارتی ا. برای حمایت از خانواده اش کفایت نمی کرد. ( ص 81)
4) شاه سابق  ایران در لس آنجلس بود که یک خبرنگار آمریکایی که مدتی را در زمان جنگ دوم در ایران گذرانده بود و کمی فارسی محاوره ای بلد شده بود با او روبه رو شد. وی به شاه نزدیک شد و به فارسی گفت: سلام آقای پهلوی .حالت چطوره؟. پیداست که شاه یکه خورد و فقط توانست با لکنت بگوید " و تو کی هستی؟ ( ص 117)
5) در ایران عبور موفقیت آمیز از عرصه تعامل بی تردید یک مهارت اجتماعی مثبت تلقی می شود. با توجه به این امر کاربرد ماهرانه و موثر امکانات و تمهیدات زبانی برای عبور از این قلمرو مهارتی را شکل می دهد که می توان آن را در سطحی فراتر از هر مورد از کابرد واقعی و عملی زبان مورد توجه و ارزیابی قرار داد. بدین ترتیب همواره می توان به سهولت مولفه زیباشناختی همراه زبان تعامل را شناسایی و ارزیابی کرد. ( ص 271)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

چند روز پیش به اتفاق دوستان از یال سمت چپ پیست موتورسواری بالا رفتیم و پس از چند دقیقه ای روی سنگ صاف و گرمی نشستیم که چای بخوریم. پس از چند لحظه من صدایی شنیدم و فکر کردم که یکی از دوستان با دهان دارد صدایی از خود در می آورد و ظاهرا دوستان خیال کردند این صدای فلاسک چای است. من برگشتم و نگاهی به پشت سرم انداختم که چشمتان روز بد نبیند َ دیدم ماری پشت سرمان به فاصله نیم متری چنبره زده و با این صدا قصد اخطار دارد. " سه گز ور جکیدم" و دوستان هم عقب نشینی کردند و مار پس از اطمینان از ترساندن ما به داخل سوراخش خزید. سنگ گرمی بود و مار هم احتمالا پس از چندین و چند روز برای حمام آفتاب بیرون آمده بود . ما در کرمان به این جور مارهای با سر مثلثی می گوییم  کک مار و بسیار خطرناکند. دوربینم همراهم نبود و به همین دلیل نتوانستم عکسش رابگیرم. اما چند تا عکس از مارهایی که تاکنون گرفته ام برایتان می گذارم و قبل از آن یک نکته:جایی خواندم که خطرناک ترین مارهای ایران در خوزستان یافت می شوند و تنها یک گونه از مارهای خطرناک ایران در کرمان , که ظاهرا همین کک مار ( به ضم ک) کوه صاحب الزمان خودمان باید باشد. می گویند حداکثر یکی دو ساعتی وقت داری خودت را به بیمارستان برسانی. خوب خدا را شکر یک چیزی از این کوه ما هم مهم شد. می گویند : " بچه های خوانین لر به همدیگر فحش می دادند. زن احشام دار که بچه اش دنبال گوسفند ها بود, کاری به این حرفها نداشت. یک روز بچه در مرخصی بود و با بچه های اعیان بازی می کرد. یکی از بچه ها از همان فحش ها به او داد. مادر بچه شنید. بلند شد و از خوشحالی دستک زد و پیرهن بالا می انداخت و می گفت: الحمد لله, الحمدلله , از ما هم جزء بزرگان آمد! ( اژؤدهای هفت سر, دکتر ابراهیم باستانی پاریزی, ص 655)

مار سیمک - داشتم راه می رفتم که نیم متری سمت راستم این مار را دیدم که سرش را بالا گرفته بود و هم جهت با من می آمد که : سه گز  ور جکیدم.

مار پلوار - قبل از بیدستون- خطری متوجه کسی نشد

مار پلوار - پل صراط- زیباترین ماری که تاکنون دیده ام

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

Linguistics , and Mountaineering in Kerman

Linguistics

Mountaineering in Kerman

Index ( From A to Z)

Kerman Mountains

Kerman Mountaineers

Kerman Rock Climbers

Kerman Mountaineering Veterans

Programs Reports

Kerman Mountaineering Journals

Kerman Mountaineering Groups

Kerman Mountains Plants

Chosen Photos

Miscellaneous Writings

Kidding-House

Today's Writings

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

این روزها سریال شهریار از تلویزیون در حال پخش است. در قسمت های آغازین فیلم , شهریار که به تهران آمده بود درشکه چی دو برابر کرایه را از او گرفته بود و هنوز هم پول بیشتر مطالبه میکرد که یک شهر فرنگی به دادش می رسد. راستش را بخواهید این همان بلایی بود که سال 1368 سر من و دوستانمان آمد. برای امتحان کارشناسی ارشد به تهران رفته بودیم . صبح زود خسته و کوفته از اتوبوس پیاده شدیم و نمی دانستیم کجا باید برویم. فقط شنیده بودیم که باید به میدان راه آهن برویم و بعد دانشگاه تهران و بعد دانشگاه تربیت مدرس برای گرفتن کارت آزمون. به هرحال اتومبیلی نفری صد تومان از ما گرفت و ما را به میدان راه آهن برد. بعد ها فهمیدیم کرایه ترمینال جنوب تا میدان راه آهن حداکثر ده تومان بوده و از ما ده برابر گرفته اند. بعد ها مسیر ترمینال جنوب تا خوابگاه را با دو تومان می رفتیم: یک تومان تا میدان توپخانه و یک تومان تا پل خیابان مطهری. خوابگاه ما ( خوابگاه دانشجویان دانشگاه علامه طباطبایی) در خیابان میرعماد , کوچه روبروی بیمارستان مهراد بود. یادش بخیر.

خواندن این قطعه از استاد ابوالقاسم حالت نیز خالی از لطف نیست:

آن شنيدم كه يكي مرد دهاتي هوس ديدن تهران به سرش افتاد و پس از مدت بسيار مديدي و تقلاي شديدي به كف آورد زر و سيمي و رو كرد به  تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشاي عمارات شد و كرد به هر كوي گذرها و به هر سوي نظرها و به تحسين و تعجب نگران گشت به هر كوچه و بازار و خيابان و دكاني. در خيابان به بنايي كه بسي مرتفع و عالي و زيبا و نكو بود و مجلل، نظر افكند و شد از ديدن آن خرم و خرسند و بزد يك دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و يك مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور، ولي البته نبود آدم دل ساده خبردار كه آن چيست؟ براي چه شده ساخته، يا بهر چه كار است؟ فقط كرد به سويش نظر و چشم بدان دوخت زماني. ناگهان ديد زني پير جلو آمد و آورد بر آن دگمه ي پهلوي آسانسور به سرانگشت فشاري و به يك باره چراغي بدرخشيد و دري وا شد از آن پشت اتاقي و زن پير و زبون داخل آن گشت و درش نيز فرو بست. دهاتي كه همان طور بدان صحنه ي جالب نگران بود، زنو ديد دگر باره همان در به همان جاي زهم وا شد و اين مرتبه يك خانم زيبا و پري چهر برون آمد از آن، مردك بيچاره به يك باره گرفتار تعجب شد و حيرت چو به رخسار زن تازه جوان خيره شد و ديد در چهره اش از پيري و زشتي ابداً نيست نشاني. پيش خود گفت كه:«ما در توي ده اين همه افسانه ي جادوگري و سحر شنيديم، ولي هيچ نديديم به چشم خودمان همچه فسون كاري و جادو كه در اين شهر نمايند و بدين سان به سهولت سر يك ربع زني پير مبدل به زن تازه جواني شود. افسوس كزين پيش، نبودم من درويش، از اين كار، خبردار، كه آرم زن فرتوت و سيه چرده ي خود نيز به همراه درين جا، كه شود باز جوان، آن زن بيچاره و من سر پيري برم از ديدن وي لذت و، با او به ده خويش چو برگردم و زين واقعه يابند خبر اهل ده ما، همه ده بگذارند، كه در شهر بيارند زن خويش چو دانند به شهر است اتاقي كه درونش چو رود پيرزني زشت، برون آيد از آن خانم زيباي جواني.

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

Translating Oxymoron

McArthur (1992, p. 739) defines Oxymoron as: “A term in rhetoric for bringing opposites together in a compact paradoxical word or phrase: bitter-sweet; be cruel to be kind; a cheerful pessimist. The term is often used for social comment, both humorously and cynically (such as calling military intelligence a contradiction in terms) and dramatically, as in ‘It has become an oxymoron to speak of the Lebanese nation’ (Jim Hoagland, The Washington Post, Apr. 1989).” Drabble (1985, p. 729) gives the following example: Faith unfaithful kept him falsely true.’ (Tennyson, Idylls of the King). On the other hand, examples can be humorous ('an organised committee') or genuine ('deafening silence'). Note the word oxymoron is itself oxymoronic because it is formed from two Greek roots of opposite meaning, oxys "sharp, keen," and moros "foolish". Translate the following items into Persian; the oxymorons are typed in bold. Note if a literal translation of the oxymorons into Persian is fruitfull. Richard Lederer (1990) in an article available on the Internet entitled Oxymoronology classifies oxymorons as:

A.      Single-word oxymorons composed of dependent morphemes: sophomore, a wise fool

B.       Single-word oxymorons composed of independent morphemes: bridegroom

C.       Logological oxymorons: “If we view words as surface letter combinations and disregard meaning, we note that the word nook joins the opposing words no and OK, and the name Noyes no and yes.”

D.      Natural oxymorons: working vacation

E.       Punning oxymorons: jumbo shrimp

F.       Conversion puns: press release

G.       Dead metaphors: damned good

H.      Crafted oxymorons: “Some compact paradoxes have about them a sense of consciousness contrivance and crafting, as when Stephen Douglas was dubbed the Little Giant and Tom Landry approached a Super Bowl saying that his team was confidently scared. When we say same difference, global village, accidentally on purpose, "it went over like a lead balloon," and "keep it down to a dull roar," we are likely to be more aware of the collision of opposites than when we say old news, indoor bleachers and death benefit.”

I.         Literary oxynmorons: “Brightly crystallized forms of oxymoronic language become art in literature created by our greatest writers: hateful good (Chaucer), proud humility (Spenser),darkness visible (Milton), damn with faint praise ((Pope),expressive silence (Thomson), melancholy merriment (Byron),falsely true (Tennyson), parting is such sweet sorrow (Shakespeare),scalding coolness (Hemingway)”

J.        Doublespeak oxymorons: “When people consciously fabricate oxymoronic combinations with the purpose of confusing us, we enter the world of doublespeak, defined by William Lutz in Doublespeak (Harper & Row, 1989) as "language that pretends to communicate but really doesn't. It is language that makes the bad seem good, the negative appear positive, the unpleasant appear attractive or at least tolerable...lt is language that conceals or prevents thought." Oxymora like genuine imitation, virtually spotless, real counterfeit diamonds,mandatory option, new and improved, terminal living”

K.      Opinion oxymorons: “When we inject our personal values and editorialize unabashedly, we expand our oxymoronic repertoire considerably. Those of us who spout oxymora to entertain others quickly learn that opinion (or editorial) oxymora ordinarily evoke the roundest laughs from an audience: military intelligence, non-working mother

 

·     Translation Activity 1: Translate the following sentences into Persian; the items typed in bold are Oxymorons.

 

1.    I'm proud of my humility.

2.    Military officials have given no precise estimate when they will be able to significantly draw down the number of US troops in Iraq.

3.    Buck finally bests the French kick boxer and retrieves his "genuine imitation gold watch".

4.    It's a minor miracle that I have anything to say about diversity.

5.    They were married for forty years, or was it thirty? Same difference - it was a long time anyway.

6.    Would my parents love the other me, the natural me, the 'real' me?

7.    How is it possible, he asked, that there be nothing at the end of infinity?

8.    Along the way we may be able to feel a still wind in our face.

9.    Shane's poor millionaire friend went to the toilet in that cozy bar (where Shane and his princess were drinking and dancing), did some hygiene, changed to clean clothes and came out as a totally new person.

10.     The presence of a wise fool alters any play's nature.

11.     The scope for change is almost limitless.

12.         A couple tooled down to a local car emporium to look over the latest products. Attracted to the low sticker price on the basic model, they told the salesman that they were considering buying an unadorned automobile and had no inclination to purchase any of the long list of options affixed to the side window of the vehicle they were inspecting. "But you will have to pay $200 for the rear window wiper," the salesmanexplained. "We don't want the rear wiper," my friends protested. And the salesman said: "We want to keep the sticker price low, but every car comes with the rear window wiper, so you have to buy it. It's a mandatory option."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

( خلاصه مقاله) بررسی چند گرایش در فارسی کرمانی, یادنامه مفاخر کرمان: شاه شجاه کرمانی, عارف قرن سوم هجری , زیر نظر دکتر جواد برومند سعید, به کوشش داریوش کاظمی, از انتشارات انجمن آثار و مفاخر فرهنگی استان کرمان, 1376.

گرایش اول: در فارسی کرمانی واکه /o/ در مقایسه با فارسی تهرانی به جای واکه های /a/ یا / e/ به کار برده می شود:

بتول: /botu:l/  فارسی کرمانی در مقایسه با /batu:l/ فارسی تهرانی

تشنه : /tošne/ هرسی کرمانی در مقایسه با /tešne/ فارسی کرمانی

 

گرایش دوم: واکه /a/ در واژه های منفرد در ترکیب های اضافی به واکه/e/ تبدیل می شود:

پر قالی: /per-e qa:li:/

 

گرایش سوم: در فارسی کرمانی تقابل بین واکه های /i/ و /ey/ گاهی خنثی می شود:

میوه: /mi:ve/ و /mey ve/

 

گرایش چهارم: در فارسی کرمانی تکواژ "را" به واکه /e/ تخفیف می یابد چنانچه تکواژ قبل از "را" به همخوان ختم گردد:

حسن را ببین  /hasan-e bebi:n/

 

گرایش پنجم: واکه موجود در تکواژ "را" به واکه /e/ تبدیل می شود چنانچه تکواژ قبل از "را" به واکه ختم گردد:

در خانه را از جا کندی : /der-e xu:ne re az Ja: kandi:/ 

 

گرایش ششم: در فارسی کرمانی "نون" نفی کلا مکسور است:

نترس / netars/

 

گرایش هفتم: در فارسی کرمانی همخوان /h/ در میان واژه به تنهایی یا همراه با واکه بعد از آن حذف می شود و واکه قبل از /h/ کشیده تلفظ می گردد:

احمد  /a:mad/

 

گرایش هشتم: فعل " است" در فارسی کرمانی به صورت /e/ تلفظ می شود , اما اگر کلمه قبل از آن به واکه ختم گردد .اج میانجی /y/ بین دو واکه به کار برده می شود:

زنده است / zende-y-e/

 

گرایش نهم: در فارسی کرمانی به جای /e/ در ترکیبات اضافی از /:u/ استفاده می شود:

تلو خیاری: / tel-u: xiya:ri/

 

گرایش دهم: در فارسی کرمانی, تکواز "می" به عنوان پیشوند فعل به صورت /mi:/ تلفظ می گردد, ولی چنانچه همخوان اول فعل ها آواهای /š-s- n/ باشد , این تکواژ به صورت /me/ تلفظ می شود:

می سپارد: /mespa:re/

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

تصاویری از منطقه سرمشک رابر در شهرستان بافت (تهیه تصاویر توسط آقای مجتبی میرشکاری)  

http://geography.kermanedu.ir/Geo_Album_sarmoshk.htm

 

 

 

 

 

·          فهرست مطالب کوهنوردی در کرمان

·          کوه های کرمان

·          کوهنوردان کرمانی

·          سنگنوردان کرمانی

·          پیشکسوتان کوهنوردی کرمان

·          گزارش برنامه ها

·          نشریات کوهنوردی کرمان

·            گروه های کوهنوردی کرمان

·          گیاهان کوه های کرمان

·          عکس های منتخب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  |