تبليغاتX
زبانشناسی، و کوهنوردی درکرمان
مجید باغینی پور
 

هویت من !

چندی پیش به مناسبتی ماشینم را در جایی پارک کرده بودم و خود نیز در درون ماشین منتظر نشسته بودم که یک دفعه به سرم زد از این فرصت استفاده کنم و به رفع چند عیب کوچک در ماشین بپردازم. سیم اتصال بدنه در جایی قطع شده بود چون که پیچ آهن پیچش باز شده بود و واشرش افتاده بود. داخل ماشین را نگاه کردم و واشری ندیدم. ناامید از ماشین پیاده شدم که چه کنم که ناگهان واشری به همان اندازه مورد نیازم را روی زمین دیدم. آن را برداشتم و سیم اتصال را با واشر محکم بستم. چند روزی گذشت و نمی دانم چه نیرویی مرا واداشت به همان مکان بروم و واشر را سر جایش بگذارم با این توجیه که " شاید صاحبش راضی نباشد." البته یک قسمت از سریال تلویزیونی "هشت بهشت" هم در این تصمیم من بی تاثیر نبود. در این قسمت از سریال جوانی سیبی را در جوی آبی می بیند و بر میدارد و به آن گازی می زند. پس از خوردن همان یک گاز , از خود می پرسد آیا صاحب باغ راضی بوده است یا خیر , که ماجرای آن طولانی می شود و وی از پی صاحب باغ به شهر دیگری می رود و .... آنان که سریال را دیده اند می دانند که آن جوان سرانجام به چه یا که رسید ولی من که تنها بهانه ای گیرم آمد تا این پست را بنویسم ! راستش کمی در این باره فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که باید بحث " هویت "(مجموعه خصایصی که شخص یا احساس درونی شخص را تعیین می کنند) را جدی بگیرم و بیشتر مطالعه کنم. شک ندارم که یک جورهایی هم به زبانشناسی ربط پیدا می کند.

در مجموعه کتابی هایی که دارم, تنها توانستم یک کتاب پیدا کنم که به هویت پرداخته است: ناسیونالیسم و هویت ایرانی , تالیف دکتر داور شیخاوندی, ناشر: مرکز بازشناسی اسلام و ایران.  کتاب هفت فصل دارد: 1) اساس یا بنیاد هویت, 2) هویت احتماعی, 3) مراحل تکوین هویت از نظر فروید, 4) اختلالات هویت و شخصیت, 5) ناسیونالیسم ایرانی: عوامل همگرا و واگرای فرهنگی, 6) اسطوره نوروز: نماد همبستگی و هویت اقوام ایرانی, 7)تعلیم هویت.

 

بخشی از فصل اول کتاب را در اینجا می آوریم:

شاخص های هویت:

1) هویت مادی

- رخساره شناسی(مورفولوژی), خصایص بدنی

-مالکیت: اموال و اشخاص وابسته, خصایص معنوی- ذهنی

-  سازمان: ساخت و نحوه ترکیب

2) هویت خاص

-  تبار وگذشته: تولد, تاریخ خاص و آثار آن

- وضعیت کنونی: نام, موقعیت به نسبت افراد دیگر, توان ها, وظایف

-  نظام ارزش ها و رفتارهای خاص: صفات و رفتار ویژه, انگیزه ها و منافع

- استعدادهای خاص: دستاوردها و فعالیت ها

3) هویت جامعوی:

-  تصاویر هویتی که دیگران به ما می دهند: تصاویر قالبی, آرا و عقاید دیگران نسبت به ما

-  وابستگی و تعلقات شناخته شده, گروه همسالان

- گروه وابسته ( سن, جنس, شغل, نوع ورزش, و فعالیت و...)

- نمادها و نشانه های ظاهری: هر آنچه جایگاه فرد را در سلسله مراتب جامعوی مشخص می کند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

اخلاق پسته ای !

معلمی شغل غریبی است و اگر این را باور کنیم, دیگر باید گفت معلم هم چون کولی غربتی است, که کولی اصالتا از هند آمده است و در سرتاسر دنیا در کشورهای گوناگون ,حتی تا برزیل و آرژانتین, پراکنده شده است و معلم هم هر دو ساعت یک بار به کلاسی می رود , که خود از کشور چیزی کم ندارد و هر سال به مدرسه ای که از قاره. نمونه اش یکی از اساتید من که از کرمان به تهران مهاجرت کرد و چون از او پرسیدند آخر چرا ؟ گفت:"بعضی وقت ها لازم است مثل یک کولی ریشه هایت را از زمین درآوری و روی دوشت بیاندازی و گرد دنیا بگردی ! اما امروز دوستی رفسنجانی از معلم زبان انگلیسی شهرشان برایم گفت که چگونه عمری در این شهر مانده است و توصیه دیگران جهت شرکت در امور پسته کاری و پسته داری را نادیده گرفته است  که اگر به دنبال کار پسته بروم " اخلاق پسته ای" پیدا می کنم و از "اخلاق معلمی" دور می شوم! شادباش به چنین معلمی!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

درددلی با فرامرز

سلام , فرامرز جان

برای اولین بار تو را در ترمینال کرمان دیدم و می دانیم ترمینال نقطه آغاز و پایان یک سفر است. تجربه سه سال زندگی دانشجویی در تهران به من آموخته بود که در باره قضاوت در باره فردی کمی صبور باشم. می دانی محیط بزرگ تهران آدم ها را کمی پیچیده کرده است . با این حال در همان اولین برخوردها دانستم که با دیگران فرق داری و وقتی پس از بازگشت از صعود مشترکمان به سه شاخ بزرگ جوپار , در اینترنت به جستجویت پرداختم, تو را در کلاغ ها یافتم . از فرصتی که از دست داده بودم تا در طی صعود, بیشتر با افکارت آشنا شوم, به خودم تشری جانانه زدم. یک سال تمام با خواندن نقدهایت در باره کوهنوردی ایران, شاگردت بودم و بسی چیزها یاد گرفتم و بار دیگر به من ثابت شد , انتقادپذیری ما ایرانیان هنوز در سطح بسیار پایینی قرار دارد. در یادداشتی تو را لب مرز روشنفکری دیدم و شبی نبود که به وبلاگت سر نزنم. مخالفانت را بی حوصله و بدبین دیدم و شاید از روی خامی از تو خواستم نرم تر انتقاداتت را مطرح کنی.جوابت باز هم برایم آموزنده بود و براستی مرا یاد جلال آل احمد می اندازی که قلم را به شلاقی تبدیل کرده بود که خودی و غریبه نمی شناخت و اما حق را جانانه می شناخت. گیرم گاهی اشتباهی هم می کرد ولی با خود و قلمش روراست بود. حالا دیگر شک ندارم که روشنفکری هستی تمام عیار. اما معلمی به من آموخته است گاهی باید صبر کرد. باور می کنی هنوز گاهی در کوهپیمایی های روزانه مان, پوست شکلات برخی دوستان را من در پلاستیکی می گذارم و به پایین می آورم؟ می دانی یکی از نویسندگان معتقد بود نویسنده در کاربرد صفت باید بسیار محتاط باشد و جلال نبود و تو هم نیستی و این حق را نمی توان از تو گرفت. کشوری داریم بسیار زیبا و البته جهانی زیباتر. و ساکت. از فیزیکدانی آموختم که تمام این هیاهو ها تنها در مغز ما وجود دارند و بس. در دنیا تنها جابجایی مولکول های هوا را داریم و بس. آرامش واقعی بر این جهان حاکم است و ما چنان رفتار می کنیم گویی دنیایی داریم پر هیاهو. دنیا آرام است و هیاهو تنها ,تفسیر جابجایی مولکول های هوا  در مغز ما ست. شاید رویه حاکم امثال من را بیش از شما بپسندد, ولی به جرات می گویم ما هم چندان بیکار ننشسته ایم. نیم خیز شده ایم و مشغول آموختنیم. و نقطه پایان :از خواندن پیامت بسیار شاد شدم . همیشه شاد باشی .

مجید

 ورهم شورنامه 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

منبع عکس: www.nimayooshij.com

«قصه ی رنگ پریده ، خون سرد » نام نخستین شعر نیما یوشیج است که در سال 130۰ شمسی سروده شده است. جالب است بدانید «کوه, کوهسار,کوهستان و کوهیان» در این شعر نیما , که نقدی است تند بر علیه جامعه خود, حضور پررنگی دارد. مصراع آخر نیز خود جالب توجه است و اصطلاح "خوش به حال به آنان که کره خر به دنیا آمدند و خر از دنیا رفتند" را به ذهن می آورد.شاعر خود را ملامت می کند که چرا در وادی عشق و شعر و شاعری پا گذاشته است ولی راه گریزی برای خود نمی یابد چرا که دیگر به بصیرتی دست یافته است. 


من ندانم با که گویم شرح درد
قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
هر که با من همره و پیمانه شد
عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون کند
عاقبت ، خواننده را مجنون کند
آتش عشق است و گیرد در کسی
کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
قصه ای دارم من از یاران خویش
قصه ای از بخت و از دوران خویش
یاد می اید مرکز کودکی
همره من بوده همواره یکی
قصه ای دارم از این همراه خود
همره خوش ظاهر بدخواه خود
او مرا همراه بودی هر دمی
سیرها می کردم اندر عالمی
یک نگارستانم آمد در نظر
اندرو هر گونه حس و زیب و فر
هر نگاری را جمالی خاص بود
یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود
هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز
شیوه ی جلوه گری را کرده ساز
هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر
هوش بردی و شکیبایی ز سر
هر نگاری را به دست اندر کمند
می کشیدی هر که افتادی به بند
بهر ایشان عالمی گرد آمده
محو گشته ، عاشق و حیرت زده
من که در این حلقه بودم بیقرار
عاقبت کردم نگاری اختیار
مهر او به سرشت با بنیاد من
کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من
رفت از من طاقت و صبر و قرار
باز می جستم همیشه وصل یار
هر کجا بودم ، به هر جا می شدم
بود آن همراه دیرین در پیم
من نمی دانستم این همراه کیست
قصدش از همراهی در کار چیست ؟
بس که دیدم نیکی و یاری او
مار سازی و مددکاری او
گفتم : ای غافل بباید جست او
هر که باشد دوستار توست او
شادی تو از مدد کاری اوست
بازپرس از حال این دیرینه دوست
گفتمش : ای نازنین یار نکو
همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو
کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من
گفتمش : روی تو بزداید محن
تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی
خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی
به به از کردار و رفتار خوشت
به به از این جلوه های دلکشت
بی تو یک لحظه نخواهم زندگی
خیر بینی ، باش در پایندگی
باز ای و ره نما ، در پیش رو
که منم آماده و مفتون تو
در ره افتاد و من از دنبال وی
شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی
در پی او سیرها کردم بسی
از همه دور و نمی دیدیم کسی
چون که در من سوز او تاثیر کرد
عالمی در نزد من تغییر کرد
عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت
بس بدی ها عاقبت در خوی داشت
روز درد و روز نکامی رسید
عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید
ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا
که بدو کردم ز خامی اقتفا
آدم کم تجربه ظاهر پرست
ز آفت و شر زمان هرگز نرست
من ز خامی عشق را خوردم فریب
که شدم از شادمانی بی نصیب
در پشیمانی سر آمد روزگار
یک شبی تنها بدم در کوهسار
سر به زانوی تفکر برده پیش
محو گشته در پریشانی خویش
زار می نالیدم از خامی خود
در نخستین درد و نکامی خود
که : چرا بی تجربه ، بی معرفت
بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت
من که هیچ از خوی او نشناختم
از چه آخر جانب او تاختم ؟
دیدم از افسوس و ناله نیست سود
درد را باید یکی چاره نمود
چاره می جستم که تا گردم رها
زان جهان درد وطوفان بلا
سعی می کردم بهر جیله شود
چاره ی این عشق بد پیله شود
عشق کز اول مرا درحکم بود
س آنچه می گفتم بکن ،‌ آن می نمود
من ندانستم چه شد کان روزگار
اندک اندک برد از من اختیار
هر چه کردم که از او گردم رها
در نهان می گفت با من این ندا
بایدت جویی همیشه وصل او
که فکنده ست او تو را در جست و جو
ترک آن زیبارخ فرخنده حال
از محال است ، از محال است از محال
گفتم : ای یار من شوریده سر
سوختم در محنت و درد و خطر
در میان آتشم آورده ای
این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟
چند داری جان من در بند ، چند ؟
بگسل آخر از من بیچاره بند
هر چه کردم لابه و افغان و داد
گوش بست و چشم را بر هم نهاد
یعنی : ای بیچاره باید سوختن
نه به آزادی سرور اندوختن
بایدت داری سر تسلیم پیش
تا ز سوز من بسوزی جان خویش
چون که دیدم سرنوشت خویش را
تن بدادم تا بسوزم در بلا
مبتلا را چیست چاره جز رضا
چون نیابد راه دفع ابتلا ؟
این سزای آن کسان خام را
که نیندیشند هیچ انجام را
سالها بگذشت و در بندم اسیر
کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟
می کشد هر لحظه ام در بند سخت
او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
ای دریغا روزگارم شد سیاه
آه از این عشق قوی پی آه ! آه
کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟
تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟
چه شد آن رنگ من و آن حال من
محو شد آن اولین آمال من
شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد
این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد
عشقم آخر در جهان بدنام کرد
آخرم رسوای خاص و عام کرد
وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او
که مرا با جلوه مغتون داشت او
عاقبت آواره ام کرد از دیار
نه مرا غمخواری و نه هیچ یار
می فزاید درد و آسوده نیم
چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟
که شده ماننده ی دیوانگان
می روم شیدا سر و شیون کنان
می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو
خود نمی دانم چه دارم جست و جو
سخت حیران می شوم در کار خود
که نمی دانم ره و رفتار خود
خیره خیره گاه گریان می شوم
بی سبب گاهی گریزان می شوم
زشت آمد در نظرها کار من
خلق نفرت دارد از گفتار من
دور گشتند از من آن یاران همه
چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟
چه شد آن یاری که از یاران من
خویش را خواندی ز جانبازان من ؟
من شنیدم بود از آن انجمن
که ملامت گو بدند و ضد من
چه شد آن یار نکویی کز فا
دم زدی پیوسته با من از وفا ؟
گم شد از من ، گم شدم از یاد او
ماند بر جا قصه ی بیداد او
بی مروت یار من ، ای بی وفا
بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟
بی مروت این جفاهایت چراست ؟
یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟
چه شد آن یاری که با من داشتی
دعوی یک باطنی و آشتی ؟
چون مرا بیچاره و سرگشته دید
اندک اندک آشنایی را برید
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
بی تأمل روز من برتافت او
دوستی این بود ز ابنای زمان
مرحبا بر خوی یاران جهان
مرحبا بر پایداری های خلق
دوستی خلق و یاری های خلق
بس که دیدم جور از یاران خود
وز سراسر مردم دوران خود
من شدم : رنگ پریده ، خون سرد
پس نشاید دوستی با خلق کرد
وای بر حال من بدبخت!‌وای
کس به درد من مبادا مبتلای
عشق با من گفت : از جا خیز ، هان
خلق را از درد بدبختی رهان
خواستم تا ره نمایم خلق را
تا ز نکامی رهانم خلق را
می نمودم راهشان ، رفتارشان
منع می کردم من از پیکارشان
خلق صاحب فهم صاحب معرفت
عاقبت نشنید پندم ، عاقبت
جمله می گفتند او دیوانه است
گاه گفتند او پی افسانه است
خلقم آخر بس ملامت ها نمود
سرزنش ها و حقارت ها نمود
با چنین هدیه مرا پاداش کرد
هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد
که پریشانی من افزون نمود
خیرخواهی را چنین پاداش بود
عاقبت قدر مرا نشناختند
بی سبب آزرده از خود ساختند
بیشتر آن کس که دانا می نمود
نفرتش از حق و حق آرنده بود
آدمی نزدیک خود را کی شناخت
دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
آن که کمتر قدر تو داند درست
در میانخویش ونزدیکان توست
الغرض ، این مردم حق ناشناس
بس بدی کردند بیرون از قیاس
هدیه ها دادند از درد و محن
زان سراسر هدیه ی جانسوز ،‌من
یادگاری ساختم با آه و درد
نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد
مرحبا بر عقل و بر کردار خلق
مرحبا بر طینت و رفتار خلق
مرحبا بر آدم نیکو نهاد
حیف از اویی که در عالم فتاد
خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب
خوب داد عقل را دادند ، خوب
هدیه این بود از خسان بی خرد
هر سری یک نوع حق را می خرد
نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور
کور را چه سود پیش چشم نور ؟
ای دریفا از دل پر سوز من
ای دریغا از من و از روز من
که به غفلت قسمتی بگذشاتم
خلق را حق جوی می پنداشتمن
من چو آن شخصم که از بهر صدف
کردم عمر خود به هر آبی تلف
کمتر اندر قوم عقل پک هست
خودپرست افزون بود از حق پرست
خلق خصم حق و من ، خواهان حق
سخت نفرت کردم از خصمان حق
دور گردیدم از این قوم حسود
عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟
عاشقم من بر لقای روی دوست
سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست
پس چرا جویم محبت از کسی
که تنفر دارد از خویم بسی؟
پس چرا گردم به گرد این خسان
که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟
ای بسا شرا که باشد در بشر
عاقل آن باشد که بگریزد ز شر
آفت و شر خسان را چاره ساز
احتراز است ، احتراز است ، احتراز
بنده ی تنهاییم تا زنده ام
گوشه ای دور از همه جوینده ام
می کشد جان را هوای روز یار
از چه با غیر آورم سر روزگار ؟
من ندارم یار زین دونان کسی
سالها سر برده ام تنها بسی
من یکی خونین دلم شوریده حال
که شد آخر عشق جانم را وبال
سخت دارم عزلت و اندوه دوست
گرچه دانم دشمن سخت من اوست
من چنان گمنامم و تنهاستم
گوییا یکباره ناپیداستم
کس نخوانده ست ایچ آثار مرا
نه شنیده ست ایچ گفتار مرا
اولین بار است اینک ، کانجمن
ای می خواند از اندوه من
شرح عشق و شرح نکامی و درد
قصه ی رنگ پریده ، خون سرد
من از این دو نان شهرستان نیم
خاطر پر درد کوهستانیم
کز بدی بخت ،‌در شهر شما
روزگاری رفت و هستم مبتلا
هر سری با عالم خاصی خوش است
هر که را یک چیز خوب و دلکش است
من خوشم با زندگی کوهیان
چون که عادت دارم از صفلی بدان
به به از آنجا که مأوای من است
وز سراسر مردم شهر ایمن است
اندر او نه شوکتی ،‌ نه زینتی
نه تقید ،‌نه فریب و حیلتی
به به از آن آتش شب های تار
در کنار گوسفند و کوهسار
به به از آن شورش و آن همهمه
که بیفتد گاهگاهی دررمه
بانگ چوپانان ، صدای های های
بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای
زندگی در شهر فرساید مرا
صحبت شهری بیازارد مرا
خوب دیدم شهر و کار اهل شهر
گفته ها و روزگار اهل شهر
صحبت شهری پر از عیب و ضر است
پر ز تقلید و پر از کید و شر است
شهر باشد منبع بس مفسده
بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده
تا که این وضع است در پایندگی
نیست هرگز شهر جای زندگی
زین تمدن خلق در هم اوفتاد
آفرین بر وحشت اعصار باد
جان فدای مردم جنگل نشین
آفرین بر ساده لوحان ،‌آفرین
شهر درد و محنتم افزون نمود
این هم از عشق است ، ای کاش او نبود
من هراسانم بسی از کار عشق
هر چه دیدم ، دیدم از کردار عشق
او مرا نفرت بداد از شهریان
وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟
خانه ی من ،‌جنگل من ، کو، کجاست ؟.
حالیا فرسنگ ها از من جداست
بخت بد را بین چه با من می کند
س دورم از دیرینه مسکن می کند
یک زمانم اندکی نگذاشت شاد
کس گرفتار چنین بختی مباد
تازه دوران جوانی من است
که جهانی خصم جانی من است
هیچ کس جز من نباشد یار من
یار نیکوطینت غمخوار من
باطن من خوب یاری بود اگر
این همه در وی نبودی شور و شر
آخر ای من ، تو چه طالع داشتی
یک زمانت نیست با بخت آشتی ؟
از چو تو شوریده آخر چیست سود
در زمانه کاش نقش تو نبود
کیستی تو ! این سر پر شور چیست
تو چه ها جویی درین دوران زیست ؟
تو نداری تاب درد و سوختن
باز داری قصد درد اندوختن ؟
پس چو درد اندوختی ،‌ افغان کنی
خلق را زین حال خود حیران کنی
چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟
این همه خواهان درد و ماجرا
چشم بگشای و به خود باز ای ، هان
که تویی نیز از شمار زندگان
دائما تنهایی و آوارگی
دائما نالیدن و بیچارگی
نیست ای غافل ! قرار زیستن
حاصل عمر است شادی و خوشی
س نه پریشان حالی و محنت کشی
اندکی آسوده شو ، بخرام شاد
چند خواهی عمر را بر باد داد
چند ! چند آخر مصیبت بردنا
لحظه ای دیگر بباید رفتنا
با چنین اوصاف و حالی که تو راست
گر ملامت ها کند خلقت رواست
ای ملامت گو بیا وقت است ،‌ وقت
که ملامت دارد این شوریده بخت
گرد ایید و تماشایش کنید
خنده ها بر حال و روز او زنید
او خرد گم کرده است و بی قرار
ای سر شهری ، از او پرهیزدار
رفت بیرون مصلحت از دست او
مشنوی این گفته های پست او
او نداند رسم چه ،‌ آداب چیست
که چگونه بایدش با خلق زیست
او نداند چیست این اوضاع شوم
این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم
او نداند هیچ وضع گفت و گو
چون که حق را باشد اندر جست و جو
ای بسا کس را که حاجت شد روا
بخت بد را ای بسا باشد دوا
ای بسا بیچاره را کاندوه و درد
گردش ایام کم کم محو کرد
جز من شوریده را که چاره نیست
بایدم تا زنده ام در درد زیست
عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم
عاشقی را لازم اید درد و غم
راست گویند این که : من دیوانه ام
در پی اوهام یا افسانه ام
زان که بر ضد جهان گویم سخن
یا جهان دیوانه باشد یا که من
بلکه از دیوانگان هم بدترم
زان که مردم دیگر و من دیگرم
هر چه در عالم نظر می افکنم
خویش را دذ شور و شر می افکنم
جنبش دریا ،‌خروش آب ها
پرتو مه ،‌طلعت مهتاب ها
ریزش باران ، سکوت دره ها
پرش و حیرانی شب پره ها
ناله ی جغدان و تاریکی کوه
های های آبشار باشکوه
بانگ مرغان و صدای بالشان
چون که می اندیشم از احوالشان
گوییا هستند با من در سخن
رازها گویند پر درد و محن
گوییا هر یک مرا زخمی زنند
گوییا هر یک مرا شیدا کنند
من ندانم چیست در عالم نهان
که مرا هرلحظه ای دارد زیان
آخر این عالم همان ویرانه است
که شما را مأمن است و خانه است
پس چرا آرد شما را خرمی
بهر من آرد همیشه مؤتمی ؟
آه! عالم ،‌ آتشم هر دم زنی
بی سبب با من چه داری دشمنی
من چه کردم با تو آخر ، ای پلید
دشمنی بی سبب هرگز که دید
چشم ، آخر چند در او بنگری
می نبینی تو مگر فتنه گری
تیره شو ، ای چشم ، یا آسوده باش
کاش تو با من نبودی ! کاش ! کاش
لیک ، ای عشق ، این همه از کار توست
سوزش من از ره و رفتار توست
زندگی با تو سراسر ذلت است
غم ،‌همیشه غم ،‌ همیشه محنت است
هر چه هست از غم بهم آمیخته است
و آن سراسر بر سر من ریخته است
درد عالم در سرم پنهان بود
در هر افغانم هزار افغان بود
نیست درد من ز نوع درد عام
این چنین دردی کجا گردد تمام ؟
جان من فرسود از این اوهام فرد
دیدی آخر عشق با جانم چه کرد ؟
ای بسا شب ها کنار کوهسار
من به تنهایی شدم نالان و زار
سوخته در عشق بی سامان خود
شکوه ها کردم همه از جان خود
آخر از من ، جان چه می خواهی ؟ برو
دور شو از جانب من ! دور شو
عشق را در خانه ات پرورده ای
خود نمی دانی چه با خود کرده ای
قدرتش دادی و بینایی و زور
تا که در تو و لوله افکند و شور
گه ز خانه خواهدت بیرون کند
گه اسیر خلق پر افسون کند
گه تو را حیران کند در کار خویش
گه مطیع و تابع رفتار خویش
هر زمان رنگی بجوید ماجرا
بهر خود خصی بپروردی چرا ؟
ذلت تو یکسره از کار اوست
باز از خامی چرا خوانیش دوست ؟
گر نگویی ترک این بد کیش را
خود ز سوز او بسوزی خویش را
چون که دشمن گشت در خانه قوی
رو که در دم بایدت زانجا روی
بایدت فانی شدن در دست خویش
نه به دست خصم بدکردار و کیش
نیستم شایسته ی یاری تو
می رسد بر من همه خواری تو
رو به جایی کت به دنیایی خزند
بس نوازش ها ،‌حمایت ها کنند
چه شود گر تو رها سازی مرا
رحم کن بر بیچارگان باشد روا
کاش جان را عقل بود و هوش بود
ترک این شوریده سرا را می نمود
او شده چون سلسله بر گردنم
وه ! چه ها باید که از وی بردنم
چند باید باشم اندر سلسله
رفت طاقت ، رفت آخر حوصله
من ز مرگ و زندگی ام بی نصیب
تا که داد این عشق سوزانم فریب
سوختم تا عشق پر سوز و فتن
کرد دیگرگون من و بنیاد من
سوختم تا دیده ی من باز کرد
بر من بیچاره کشف راز کرد
سوختم من ، سوختم من ، سوختم
کاش راه او نمی آموختم
کی ز جمعیت گریزان می شدم
کی به کار خویش حیران می شدم ؟
کی همیشه با خسانم جنگ بود
باطل و حق گر مرا یک رنگ بود ؟
کی ز خصم حق مرا بودی زیان
گر نبودی عشق حق در من عیان ؟
آفت جان من آخر عشق شد
علت سوزش سراسر عشق شد
هر چه کرد این عشق آتشپاره کرد
عشق را بازیچه نتوان فرض کرد
ای دریغا روزگار کودکی
که نمی دیدم از این غم ها ، یکی
فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
شادمان با کودکان دم می زدم
ای خوشا آن روزگاران ،‌ای خوشا
یاد باد آن روزگار دلگشا
گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان
خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
بگذرد آب روان جویبار
تازگی و طلعت روز بهار
گریه ی بیچاره ی شوریده حال
خنده ی یاران و دوران وصال
بگذرد ایام عشق و اشتیاق
سوز خاطر ،‌سوز جان ،‌درد فراق
شادمانی ها ، خوشی ها غنی
وین تعصب ها و کین و دشمنی
بگذرد درد گدایان ز احتیاج
عهد را زین گونه بر گردد مزاج
این چنین هرشادی و غم بگذرد
جمله بگذشتند ، این هم بگذرد
خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت
بگذرد هم عمر این شوریده بخت
حال ،‌ بین مردگان و زندگان
قصه ام این است ،‌ ای ایندگان
قصه ی رنگ پریده آتشی ست
س در پی یک خاطر محنت کشی ست
زینهار از خواندن این قصه ها
که ندارد تاب سوزش جثه ها
بیم آرید و بیندیشید ،‌هان
ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان
پند گیرید از من و از حال من
پیروی خوش نیست از اعمال من
بعد من آرید حال من به یاد
آفرین بر غفلت جهال باد !

در برنامه  صعود مشترک ۱۳۸۵ در نزدیکی تخت شازده  در درون کیسه خواب ها خوابیده بودیم و از فضایی که کیسه خواب ها برای تنفس بر روی صورتمان به ما می دهند داشتم آسمان پرستاره را تماشا می کردم که یکی از دوستان به شوخی گفت:" شما شب ها هم با عینک می خوابین؟" گفتم:"خیر .می خواهم ستاره ها را بهتر ببینم ." شب کوهستان و بارش نور ستارگان بر سکوت کوهستان به یاد ماندنی است .
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 همینجور یواش برو تا کرمان !

بی تعارف می گویم که معلمان یک نسل قبل از ما بسیار شاداب تر از ما بودند. تفسیر علتش باشد برای جامعه شناسان. دیروز یکی از استادان سابقمان را دیدم. احساس صمیمیت با این استاد سابق چندان برایم غریب نبود زیرا در چند جا و چند سال همکار بوده ایم و من همیشه بسیار رسمی گفتگو با او را شروع می کنم و پس از لحظه ای دیگر ایشان است که میدان داری می کند و من گوش, و پس از چند دقیقه من هم رسمی بودن را به کنار می گذارم و می شوم یکی مثل خودش. نمونه های بسیاری از شوخی های معلمان یک نسل قبل از خود را شنیده ام که یک مورد را نقل می کنم.

1)می گویند روزی معلمی کرمانی( که گویا چند روزی غیبت داشته اند) به کلاس می رود و به محض ورود با خنده دانش آموزان مواجه می شود.معلوم می شود معلم دیگری که با ایشان شوخی داشته است به دانش آموزان گفته است ایشان به تهران رفته اند که ماشینی نو را تحویل بگیرند. گویا مسئول تحویل ماشین , سویچ را به ایشان می دهد و ایشان پشت فرمان می نشینند و مسئول به وی می گوید همینجور یواش برو تا کرمان ( که لابد ماشین نو به اصطلاح آب بندی شود و به موتور ماشین آسیبی وارد نشود). ایشان هم منظور مسئول را درست متوجه نمی شود و دنده عقب می زند, از در کارخانه خارج می شود و همینجور دنده عقب فاصله هزار کیلومتری تهران تا کرمان را می آید تا به کرمان می رسد.به همین دلیل چند روزی غیبت داشته است !!!

2) معلم دوم روزی به کلاس می رود و به محض ورود با خنده دانش آموزان مواجه می شود. می داند که تنها کار همکاری می تواند باشد که با هم شوخی داشته اند. مدتی می گذرد و گویا معلم دوم به قصد جبران شوخی همکارش, به دانش آموزان می گوید فلانی در امتحان گواهینامه رانندگی شرکت کرده است و افسر به او گفته راه بیافت و او حرکت کرده است. سپس افسر گفته است بایست. ایشان می ایستد و وقتی افسر از او می خواهد دنده عقب برود, ایشان عینکش را از روی بینی اش بر می دارد و به پشت سرش می گذارد تا عقب را بهتر ببیند !!!

 

ورهم شورنامه 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

یافه ها

امروز با دوستان بحث بر سر این بود که چرا خبرگزاری ها و برخی مطبوعات محلی دو نفری را که هلال احمر در کافرکوه و به قولی دیگر کوه مهر ( قفس) نجات داده است, کوهنورد نامیده اند در حالی که اینان شکارچیانی بوده اند به عدد سه , که یکی در اثر پرتاب شدن از کوه کشته شده و دو دیگر نجات یافته اند. در هر صورت مکان وقوع حادثه را تا حدی می شناسم , چون هم به کافرکوه رفته ام و هم به قفس و البته قله ای هم بین این دو قله وجود دارد که از هردو قله کافرکوه و قفس کوتاه تر است و من آن را هم رفته ام ولی اسمش را نمی دانم. به هر حال , قضاوت دوستانی که تازه فهمیده بودند که اینان کوهنورد نبوده اند, صد وهشتاد درجه عوض شد و از دلسوزی به نفرین تبدیل شد. بنده هم فلسفه شکار را درک نمی کنم. استادی در دانشگاه داشتیم که اهل شکار بود و حتی کتابی را به فارسی ترجمه کرده بود که در آن فلسفه شکار رفتن شکارچی شرح داده شده بود و البته من آن کتاب را نخوانده ام. یک بار هم شوهر یکی از دانشجویان , که بسیار فرد محترمی بود, از سوی یکی از همکاران با لقب شکارچی بزرگ به من معرفی شد و چند لحظه ای که در اتومبیلش با او بودم, تا مقصد سعی کردم این نفهمیدن فلسفه شکار را به او بفهمانم ولی نه او دریافت و نه من, که گیج تر هم شدم . از آن بدتر , روزی در منزل یکی از دوستان جلسه ای داشتیم و یکی از اعضا جلسه, پوست حیوانی را دم در انداخته بود که یعنی بله من هم شکارچی ام. لابد! هر چه به اتفاق یکی از دوستان سعی کردیم نتوانستیم او را قانع کنیم که شکار نرود. می گفت:" شما نمی دانید پس از آن همه دنبال کردن شکار, چکاندن ماشه چه حالی دارد!!!" دلایل شکارچیان هر چه باشد از نظر من یاوه ( یافه) اند. باورهای عامه مردم کرمان هم در جای خود جالبند, گیرم مبنای علمی نداشته باشند. می گویند هزارمین شکار به شکارچی خود لبخند می زند. می گویند شکارچی عاقبت به خیر نمی شود و به بد وضعی می میرد. مثلا دوستی می گفت یکی از شکارچیان به سوی شکاری تیر انداخته است و به تیر به بیضه های شکار خورده است و حیوان بی زبان کشته نشده و ناله کنان از منطقه دور شده است. این شکارچی سالها بعد, به مرض سرطان بیضه مرد. و در آخر این درد  را به که بگوییم که برخی کوهنوردان هم گویا گاهی به شکار می روند! در ضمن این هم یک اصطلاح در زبان فارسی در باره یاوه گویی: ياوه گويي دوم ديوانگي است . یادتان باشد این اولین باری بود که من در باره شکارچی ها ( دقت کنند با پسوند  -چی و علامت جمع - ها ) یاوه گویی کرده ام.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

یک سالی که مکانیکی می رفتم , معمولا با ماشین های بسیار رایجی همچون پیکان و مزدا و تویوتا سروکار داشتیم. ولی گاهی ماشین هایی برای تعمیر می آوردند که یا خیلی سطح بالا یودند ویا خیلی کهنه و از دور خارج شده. در این موارد معمولا باز کردن بخش معیوب راحت بود و بستنش بسیار سخت و ما معمولا یک قوطی پیچ زیاد می آوردیم که آن را به پشت بام می انداختیم و شانه را بالا انداخته و می گفتیم:"کارخونه زیادی گذاشته!" راستش قرار بود این قسمت در همین جا به پایان برسد ولی امروز پیام کوتاهی روی موبایلم آمد که باعث شد بدانم انگار برای بعضی ها هم می شود همین اصطلاح "کارخونه زیادی گذاشته!" را گفت.انگار شرم و حیا برخی دانشجویان به گستاخی تبدیل شده است ( و در واقع شرم و حیا را برای برخی زیادی گذاشته اند) و هر چه فکر کردم نفهمیدم چه بدی به او کرده ام که چنین پیامی برایم فرستاده است. امتحانات هم که هنوز برگزار نشده اند. فقط نمی دانم ! همین. متن پیام کوتاه این بود:

اگر سوزم سزا باشد.

اگر سازم دوا باشد.

ازین بدتر کجا باشد.

..... استاد ما باشد.

 

( در جواب به ایمیلی از دوستی که هندوانه ای به بزرگی "کمالات" را زیر بغلم داده است.)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

چرایش را نمی دانم ولی من دل , و از نظر بعضی ها عرضه, کشتن حیوانات را و حتی حیوانات به اصطلاح موذی را هم ندارم و این موضوع اغلب دستاویز خنده خانواده و دوستانم است. چندی پیش که به روستای فوسک رفتیم دوستان با استفاده از تور ماهیگیری کلی ماهی رودخانه گرفتند و کباب کردند ولی من نتوانستم بخورم و روی سنگ بزرگ صافی وسط رودخانه در آفتاب دراز کشیدم و استراحت کردم. اگر موشی در خانه پیدا شود تنها فردی که اصلا به درد نمی خورد منم. به شوخی می گویند به موش می گویم اگر ممکن است قدم رنجه کنید و از منزل ما بیرون بروید!  

سال دوم دبیرستان در کتاب نگارش فارسی ما داستان کشیشی نقل شده بود که .... از این دوست که با نظر لطف هندوانه کمالات را به زیر بغل بنده داده اندَ می خواهم این داستان را مطالعه کنند و جواب سوالشان را بگیرند.اگر هم کتاب نگارش سی سال پیش گیرشان نیامد  این دیگر مشکل خودشان است.بنده آدمی هستم فوق العاده معمولی و از معمولی بودن لذت می برم.آدمی که در پنج سالگی نتواند از حقش دفاع کند- در دبستان به جرم! خواندن پیک دانش آموزی تنبیه شود - تشویق نامه خانم وزیر را گم کند- دیگران به جایش دعوا کنند - در یک مسابقه فوتبال سیزده گل بخورد - عرضه مبصری نداشته یاشد - دیگران را به دنبال کاردک برقی بفرستد - در دل تاریکی ماشین شن را در خیابان نبیند و تازه بعدش به این کار خود بخندد - دانشجویش برایش اس ام اس بفرستد و از اینکه استادی مثل او دارد گله مند باشد آنهم به زبان شعر - دل کشتن یک سوسک را نداشته باشد و ..... همان بهتر که وبلاگ نویس شود !!!

( در جواب به ایمیلی از دوستی که هندوانه ای به بزرگی "کمالات" را زیر بغلم داده است.)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

عباسعلی گمرکچی

چند روز پیش یکی از دوستان دوران راهنمایی و دبیرستان را در سالن امتحانات محل کارمان دیدم و بعد از مدت ها از دوران قدیم و دوستان پرسیدم. اکثرا در حد و اندازه خودمان و به اصطلاح طبقه متوسطی شده بودند ولی یک مورد ناراحت کننده را هم ذکر کرد که مربوط می شد به "الف" که ویژگی خاص وی اذیت کردن دیگران بود. مثلا چون از کنار من رد می شد , ترکیبی از فامیل من و صدای بوقلمون از خود در می آورد( در واقع با نام فامیل من شروع می کرد و به صدای تقلید شده بوقلمون ختم می کرد) و چه می شد کرد جز تحمل. تا روزی یکی دو نفر را اینگونه آزار نمی داد , راحت نمی شد.وای به حال بچه ای که مثلا مجبور بود عینک بزند که او کاری می کرد تا این بچه به گریه بیافتد.دست چپی بود و در نشانه گیری و زدن سنگ به هدف بسیار دقیق. اگر بچه ای به هر دلیل سنگی به طرفش پرتاب می کرد تا سنگی را درست وسط پیشانیش نمی زد آرام نمی گرفت.  عاقبت خوبی هم نداشت و در جوانی به دلیل اعتیاد در گذشت و من بر حسب تصادف روزی قبرش را در قبرستان کرمان دیدم. خدا بیامرزدش.

در گشت و گذاری در کتابها دبدم که نام این گونه افراد آزار دهنده در زبان فارسی مانده است و فکر می کنم تا حدودی به تعریف  

eponym در زبانشناسی نزدیک باشد. مثلا زن بددهن رادر فارسی "فاطمه اره"  می گویند و معتاد را اصغری .

عباسعلی گمرکچی:

"گویند مردی بوده است مردم آزار و چون صبح از خانه بیروم می آمد, هر کسی را در دسترس خود می دید می آزرد تا بدان حد که وی را فحش و دشنام دهد و چون از چند نفر فحش می شنید حالش به جا می آمد و بر سر کار خو می رفت. (فرهنگ معاصر, رضا انزابی نژاد و منصور ثروت,  ص 608)"

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 کارتن داشتاری !

دوران دانشجویی دوره ای است پرخاطره. سه سال دوره دانشجویی در کلان شهری مثل تهران جدا از " اتوبوس و ساندویچ" , برای من خاطرات دیگری هم دارد که گاهی یادآوری آن ها برایم نوعی سرگرمی است. مثلا سال دوم اقامت در خوابگاه ( واقع در خیابان تخت طاووس-میرعماد- کوچه روبروی بیمارستان مهراد) اتفاق جالبی برایم افتاد که در خاطرم مانده است. شهریور ماه قبل از عزیمت به تهران کارتنی پر از ظرف و این جور چیز ها را به آدرس خوابگاه پست کردم. وقتی به تهران رسیدم , هر وقت سراغش را از نگهبان خوابگاه می گرفتم, می گفت نرسیده است ومن باز هم مجبور بودم ار دوستان برای پخت تخم مرغ ( غذای دائمی دوران دانشجویی) ظرف قرض بگیرم. دو سه روزی یک بار هم سراغ کارتن ارسالی را از نگهبان می گرفتم و باز هم همان جواب همیشگی. دو هفته ای گذشته بود که باز به نگهبانی رفتم و سراغ کارتن را گرفتم و باز هم همان جواب ولی این بار چشمم به کارتنی افتاد که در سه گوشه اتاق گذاشته شده بود. گفتم : " این کارتن من نیست؟" نگهبان گفت "نه, این اصلا آدرس نداره." با اصرار من کارتن را یک دور چرخاند من چشمم به نوشته های آبی آدرسی افتاد که خودم در کرمان بر روی کارتن نوشته بودم. طرفی که آدرس روی آن نوشته شده بود روی زمین بود و در این مدت نگهبان محترم می گفت این کارتن اصلا آدرس ندارد که مال دانشجویی باشد!!

 

 داشتاری= داشتن

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

درددلی با مخالفان فرامرز

دیروز یادداشتی بدون نام دریافت کردم که در آن از اینکه بنده ,فرامرز نصیری را با جلال آل احمد مقایسه کرده ام, گله مند بودند و البته بنده را به خدا قسم داده اند که نام جلال را با این مقایسه ها خراب نکنم. البته ایشان از کلمه دیگری به جای خراب استفاده کرده بودند , که در شان خوانندگان این وبلاگ و همان جلال نیست که ذکر شود. البته تهمت های تکراری در وبلاگ های خود به فرامرز نصیری را هم تکرار کرده بودند. اینکه در تهران , مابین فرامرز نصیری و گروه دماوند چه می گذرد , را نمی دانم مگر همانقدر که به صورت پراکنده و در جنگ های اینترنتی دو گروه خوانده ام. آنچه من نوشته ام تنها برداشتی شخصی از فردی است که در یک صعود به سه شاخ جوپار باهم بودیم و بعد از آن هر چه بود نقد کوهنوردی ایران در وبلاگ کلاغها بود و جواب های مخالفان وی. اگر فرض را بر این بگذاریم که هر آنچه مخالفان فرامرز نصیری می گویند , درست باشد , باز هم چه ربطی به مقایسه بنده دارد؟ اتفاقا بنده هم در یادداشتی از آقای نصیری خواستم نرم تر با مخالفانش سخن بگوید هر چند بی تعارف به شما می گویم به این حرف ایشان اعتقاد کامل دارم که "نقد حق مسلم هر فردی است" و ایشان منتقد خوبی است.بد نیست بدانید در عالم ادبیات هم نویسندگان از منتقدان خوششان نمی آید و گاهی دعواهای بزرگی در مطبوعات بر سر نقد در می گیرد. و ماجرای برنامه نود را در عالم ورزش حتما شنیده اید. اگر باز هم از مقایسه بنده ناراحت نشوید, می گویم حتما می دانید که نویسنده شهیر ایرانی جمال زاده, در اواخر دهه سی, کتاب مدیر مدرسه جلال آل احمد را در راهنمای کتاب نقد کرد. سپس جلال آل احمد در نامه ای چنان  تند با جمال زاده سخن گفت که جمال زاده در نامه ای برای وی چنین نوشت:

می بینم خیلی غضبناک هستید ... و یقین دارم وقتی این مطالب را برای من نوشتید, صورتتان گل انداخته بوده است و در چشمانتان شراره غضب و عصبانیت شعله ور بوده است و از همین راه دور و دراز از تماشای آن لذت بردم. ... در عالم دوستی ... استدعا دارم آن را در جای مطمئن و محکمی بگذارید که مفقود نشود و وقتی به پنجاه سالگی رسیدید باز یک بار دیگر آن را بخوانید... آنوقت چند دقیقه ای به رسم درددل باز با ما صحبت بدارید.

دوست عزیز: بنده هم معتقدم نقدهای آقای نصیری می توانند کمی نرم تر و ملایم تر مطرح شوند ولی پس از دریافت یادداشت شما به این نتیجه رسیدم که شاید شماها با این نوع پیام ها به حدی ایشان را عصبانی می کنید که این گونه و به نسبت تند نقدتان می کند. در هر صورت آنچه با عنوان " درددلی با فرامرز" خواندید تنها و تنها نظر بنده در باره فردی بود که حدود دو سال و نیم پیش با هم در صعودی شرکت داشتیم و بنده حتی به اندازه سر سوزنی از آن نوع رفتارها که شما به راحتی در باره اش حرف می زنید (و از نظر همان خدایی که من را به او قسم داده اید, تهمتی است که توبه ندارد) از هیچکدام از افراد همراه ایشان و ایشان ندیدم. و صحبت آخر اینکه از یکی از اساتیدم آموختم که همیشه باید ممنون منتقدانمان باشیم که وقت گذاشته اند و عیب کار مان را به ما تذکر داده اند , که ما انسان ها همه نیازمند تذکریم.

و در پایان از شما می خواهم به شعور خوانندگان وبلاگ ها اعتماد کنید. بگذارید فرامرز نقدش را بنویسد و شما جوابش را بدهید. قضاوت هم باشد با خوانندگان.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

کاردک برقی!

با چه شر و شوری درس خواندیم و دیپلم معدل کل نوزده و معدل کتبی هجده گرفتیم. ولی به دلیل انقلاب فرهنگی دانشگاه ها بسته بود و کنکوری هم در کار نبود. یک سال تا رفتن به سربازی وقت داشتم. رفتم مکانیکی. بد هم نشد و بعدها خیلی به دردم خورد. رفتار استاد و سایر شاگردان مکانیکی هم با تازه وارد دیپلم دار بد نبود. بعدها فهمیدم که آنها شیطنت و در واقع چموشگری کودکانه ای دارند که بر سر تازه وارد ها اجرا می کنند و در باره من اجرا نکرده بودند. ماجرا از این قرار بود که هر چند وقت یک بار باید کف مکانیکی را با کاردک هایی می تراشیدند و هر وقت شاگرد تازه واردی به جمعشان اضافه می شد, او را نزد استاد مکانیک می فرستند و طلب کاردک برقی می کردند. قیافه استاد مکانیک با آن ابهتش واقعا دیدنی بود وقتی شاگرد تازه وارد طلب کاردک برقی می کرد و استاد می فهمید باز هم دیگر شاگردان شیطنت کرده اند و به اصطلاح او را دست انداخته اند. یک سالی که من آنجا بودم سه یا چهار باری شاگردان تازه وارد را برای گرفتن کاردک برقی سراغ استاد مکانیک فرستادیم ! از آن جمع , مهدیو در جنگ ایران و عراق شهید شد و حمیدو به هنگام سربازی در جاده زابل در یک تصادف رانندگی جان باخت.

( در جواب به ایمیلی از دوستی که هندوانه ای به بزرگی "کمالات" را زیر بغلم داده است.)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

تفته جگر دروازه بانی !

وقتی آدم قد بلندی ( آلان 184 سانتیمتر, آنوقت نمی دانم) داشته باشد و ساعت سه ونیم که زنگ مدرسه اش می خورد, ساعت چهار ربع کم سر زمین فوتبال باشد, بالاخره یکی پیدا می شود که شما را کشف کند و کشف هم کردند. گفتند تو به درد دروازه بانی می خوری و چند سالی هم بد دروازه بانی نبودم و به آن عشق می ورزیدم, آنهم در حد تفته جگری !! ولی قصه کنار گذاشتن دروازه بانی ام جالب تر است. روزی یکی از دوستان , (با نام خانوادگی جالب "دوغی") , با فراخوان ده دوازده نفر تیمی درست کرد و با تیمی دیگر قرار گذاشت که جمعه مسابقه دهیم. رفتیم و در آن بازی من سیزده گل خوردم. دقیقا. از آن زمان تاکنون از ایستادن در درون دروازه می ترسم.

 

دل افتادگی ها:

( در جواب به ایمیلی از دوستی که هندوانه ای به بزرگی "کمالات" را زیر بغلم داده است.)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

دل افتادگی ها :

( در جواب به ایمیلی از دوستی که هندوانه ای به بزرگی "کمالات" را زیر بغلم داده است.)

 انال و مجیدو !  

 دبستان ادای عدالت ! 

 هرزه چانگي در باره خود !

پخمگی یا ... ؟ 

 تفته جگر دروازه بانی !

مبصری ناخواسته

 کاردک برقی!

 سنگ راه ! 

سپید چشمی!

موم دل!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

آغاز سال تحصیلی دوم دبیرستانم بود و من و چند نفر دیگر را سر صف صدا زدند تا یک جلد فرهنگ  لغت کوچک انگلیسی به فارسی حییم را جایزه بگیریم که گرفتیم. پس از اهدای جوائز, ما را به دفتر مدرسه بردند و مدیر هم کلی تحویلمان گرفت. ولی معاون مدرسه یک اشتباه کرد و فکر کرد هر فردی که درسش خوب باشد, لابد مبصریش هم خوب است. دفتر های کلاس را هم به ما دادند و من ناخواسته شدم مبصر. آن سال یکی از سخت ترین سال های تحصیل من بود زیرا همکلاسی داشتیم به نام "ق" که زیاد غایب می شد و انتظار داشت غیبتش را وارد دفتر نکنم و من قبول نمی کردم.سیگار هم می کشید و دست به تهدید و زدنش هم عالی بود.وقتی خرداد ماه, برای مشاهده نتایج امتحانات به مدرسه رفتم, او که هفت هشت تایی تجدیدی آورده بود و فوق العاده عصبانی بود, نزدیک بود تهدیدش را عملی کند که خوشبختانه منصرف شد زیرا به او قول دادم سال آینده به هیچ وجه مبصری را نپذیرم. و نپذیرفتم.

( در جواب به ایمیلی از دوستی که هندوانه ای به بزرگی "کمالات" را زیر بغلم داده است.)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

پخمگی یا ... ؟

در دوره راهنمایی یکی از همکلاسان من که خود را رقیب درسی من می دانست و متاسفانه (!) همیشه کمی از من عقب می ماند, برایم دردسر درست می کرد ولی من به یاد ندارم با همکلاسیهایم درگیر شده باشم. دو تن از دوستان خوب من که متوجه این موضوع شده بودند, زنگ تفریح او را مثلا با پرسیدن سوالی از من برایش خراب می کردند. در واقع اگر زنگ تفریح من درس می خواندم او هم حتما درس می خواند و اگر من بازی می کردم ,او هم بازی می کرد.اواخر سال تحصیلی, به همراه یکی از دوستانش به نزدم آمد و مرا به کتک زدن مفصلی تهدید کرد. طبق معمول گفتم که من اهل دعوا نیستم ولی او برای ساعت یازده و نیم روز بعد قرار گذاشت. ظهر روز بعد زنگ خورد و من داشتم به خانه می رفتم که دم در مدرسه دوتایی شان پیدایشان شد و راه را بر من بستند و جدا قصد داشتند درس عبرتی به من بدهند تا دیگر از آنها کمی جلوتر (!) نیافتم.جالب آنکه که به من می گفتند باید جوری امتحان بدهم که نمراتم از او کمتر شود. البته دو دوست صمیمی من هم که خبردار شده بودند, آمدند و از دور مراقب بودند. به آنها گفتم من اهل دعوا نیستم و دلیلی برای دعوا نمی بینم ولی آن دو اصرار بر دعوا  داشتند که دو دوست من از جانب من با آنها درگیر شدند و کتک کاری مفصلی کردند تا ما آنها را از هم جدا کردیم. راستش هنوز هم نمی دانم این از پخمگی من بود که به عنوان نفر سوم وارد دعوا نشدم یا از ... ؟

 

 ( در جواب به ایمیلی از دوستی که هندوانه ای به بزرگی "کمالات" را زیر بغلم داده است.)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

هرزه چانگي در باره خود

كلاس پنجم را در شهرك كوچكي گذراندم كه ترك و لر و كرد و فارس و .... در آن زندگي مي كردند.البته من در آبان ماه از دبستانمان در كرمان به دبستان آن شهرك رفتم و شب رسيديم و با چه استقبالي روبرو شديم تا بدانيم به كجا پا گذاشته ايم. لامپ هاي تمامي خانه هاي روشن بودند ولي فقط سيم باريك تنگستنشان سرخ رنگ بود و بس. روز بعد هم مرا به كلاس پنجم بردند آنقدر شلوغ بود كه صداي معلم مربوطه را در آورد و حق هم داشت چون حتي جاي نشستن هم براي من به سختي فراهم شد: بخاري را موقتا برداشتند و صندلي من را جايش گذاشتند و من بر روي آن نشستم. ولي پس از چند هفته نگاه ها همه عوض شد و معلمان و مدير و همكلاسي ها فهميدند اين دانش آموز " بخاري نشين" درسش بدك نيست و هر وقت مدير مرا صدا مي زد، مي دانستم بايد به كلاسي بروم و يك سري حركات خاص انجام دهم. اولا دستم را بالا مي آوردم و مدير از بچه مي پرسيد "دست اين بنده خدا با دست شما فرقي داره؟ " و دانش آموران همه مي گفتند :"نه." بعد پايم را بالا مي آوردم و همين سؤال و جواب تكرار مي شد و نهايتا مدير مي گفت :" خب! پس چرا شما مثل اين درس نمي خونين؟" بعدش دست مرتبي برايم مي زدند و راهي كلاس خودمان مي شدم. در پايان سال هم يك تشويق نامه از وزير آموزش و پرورش وقت ، خانم فرخ رو پارسا ، برايم فرستادند كه خوشبختانه (!) آن را گم كرده ام.

 

 

 ( در جواب به ایمیلی از دوستی که هندوانه ای به بزرگی "کمالات" را زیر بغلم داده است.)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

دبستان ادای عدالت !

نام دبستانی که من از سال 1347 به بعد در آن درس خواندم , عدالت بود . ولی با آن شیوه  های قرون وسطایی که مدرسه اداره می شد , نام عدالت ( با معنای زیبای دادورزی) برازنده اش نبود و البته این به این معنا نیست که کادر مدرسه تلاش نمی کردند یا سوء نیتی در کار بود ولی واقعا با شیوه های اداره مدارس در زمانه فعلی قابل مقایسه نبود. مثلا زنگ تفریح, تعدادی از شاگردان کلاس های بالاتر را مکلف کرده بودند که گزارش دهند چه کسی در زنگ تفریح (!) درس می خواند و چه کسی نمی خواند. در پایان زنگ تفریح نام افرادی را که کاری بجز درس خواندن انجام داده بودند , می خواندند و به هر یک شلاقی بر کف دستش می نواختند و راهی کلاس می کردند. پیک دانش آموز آمده بود و من با ولع آن را از مسئول پخشش گرفتم و نگاهی سرسری به آن انداخنم که ظاهرا یکی از همان نفوذی ها ! اسمم را نوشت و به مدیر داد و ....

( در جواب به ایمیلی از دوستی که هندوانه ای به بزرگی "کمالات" را زیر بغلم داده است.)

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  |