|
|
|
|
|
دوست بزرگواری در ای میلی که برایم فرستاده بود به این نکته زیبا اشاره کرده بود که : "خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست, دوست داشتن داشتنی هاست." گفته از هر فردی که باشد زیباست و نغز.البته بنده افتخار همکاری با پدر این دوست بزرگوار را داشته ام و از چنان پدری, کمتر از این گونه تربیت هم انتظار نمی رود. چند ترمی بود که بنا به دلایلی , از جمله حذف دوره کارشناسی در محل کارم, به نوعی ترم مرگی ( با تشدید ر و همچنین با سکون ر)دچار شده بودم. یعنی از قبل می دانستم که باید چند تا درس عمومی کسل کننده را درس دهم. می گویند دکتر شریعتی روزمرگی ( با تشدید ر) را با روزمرگی ( با سکون ر) برابر می دانست. اما این ترم یکی دو تا درس دوره کارشناسی سر ذوقم آورده اند. امیدوارم دانشجویان نوشته زیر از آقای سید محمد خاتمی را بخوانند و نگذارند دچار آن ترم مرگی شوند که من چندی دچارش بودم.به نظر من, دانشجویی که می گوید :" ای آقا, ما آمده ایم که یک مدرکی بگیریم و کمی حقوقمان بالاتر رود", یا دانشجویی که فکر می کند آن قدر بلد است که احتیاج به مطالعه و تامل بیشتر ندارد, دچار ترم مرگی شده است و بهتر است رفتارش را عوض کند. به خاطر خودش ! و به خاطر طرز تفکری که ممکن است روزی به دیگری , از جمله دانش آموزانش, منتقل کند. فلسفه به معنی عام آن چنان که سقراط می انگاشت عبارت از «دوست داشتن دانایی» است، در جهان حقیقتی وجود دارد که متعلق دانایی است و چنین دانایی را دوست داشتن فلسفه است . همه انسانها بالقوه خواستار دانایی و حقیقت دانی هستند یعنی فطرتاً بشر به این سو متمایل است، اما این احساس و کشش در اندکی از انسانها به فعلیت می رسد و همواره چنین بوده است. بیشتر مردم دچار روزمرگی و در پی سود و زیان ظاهری و آنی هستندو علم و دین را نیز برای همین می خواهند یا مآل دینداری و علم خواهی آنان به همین امر است. در گذشته که علم و تکنولوژی بسط امروز را نداشت نوعی غفلت در بیشتر مردمان بود، و امروزه نوعی دیگر. البته نمی توان انکار کرد که با غلبه روح تکنیک بر بشر امروز و استیلای آن بر همه وجوه زندگی، دنیا زدگی انسان امروز آشکارتر و احیاناً جدی تر شده است؛ ولی به نظر من فلسفه به معنی پیش گفته شده هیچ گاه در جامعه عمومیت نداشته است(یعنی در غالب مردم فعلیت نیافته است). اما فلسفه صرفاً به دوست داشتن دانایی اطلاق نمی شود بلکه معنی مشهور و مانوس آن عبارت است از تبیین عقلانی جهان و هستی؛ که در این صورت فلسفه در مقابل نوع (یا انواع) دیگری از آگاهی قرار می گیرد، از جمله تلقی عرفانی از هستی یعنی نوعی آگاهی که از عقل فراتر می رود و نحوه گرایش که پای خرد را در درک حقیقت (که در واقع عبارت است از حضور در ساحت حقیقت و نه فهم آن) لنگ میبیند. و می دانیم که فلسفه به معنی نگاه عقلانی به عالم تنها از سوی ظاهر بینان مورد اعتراض نبوده است که عارفان و متصوفان نیز به نحوی آن را نکوهش کرده اند. دیدگاه سید محمد خاتمی درباره فلسفه, برگرفته از مصاحبه نامه فرهنگ با سید محمد خاتمی، شماره 18 صص 38-34 , کانون ايرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت (http://www.iptra.ir/) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
زبان نوردی دبیر دینی یک مدرسه راهنمایی تعریف می کرد که داشتم درس می دادم و موضوع بحث شکسته شدن نماز مسافر بود. از دانش آموزی پرسیدم که نماز شکسته چیست؟ و او جواب داد: " نمازی که نصف اصل نماز باشد." گفتم با این حساب نماز صبح و مغرب تکلیفشان چیست؟" و او با اطمینان گفت:" نماز صبح را یک رکعت می خوانیم و نماز مغرب را یک و نیم رکعت!" گفتم:" خوب مثلا نماز مغرب را چگونه یک و نیم رکعت می خوانی؟" و دانش آموز با اطمینان گفت:"آقا در رکعت دوم وقتی به رکوع رفتیم و ذکر گفتیم, نماز تمام است!" راستش این بخش "ورهم شورنامه" دارد بد جوری ورهم شور می شود. امروز با خود می گفتم اگر کسی بپرسد این مطالب اخیرت ارتباط زیادی به زبانشناسی وکوهنوردی ندارد, جوابش را چه بدهم. به نظرم رسید بگویم دارم " زبان نوردی" می کنم! " زبان " شکسته زبانشناسی است و "نوردی" شکسته کوهنوردی! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
میرزا محمدرضا کلهر معلم خط فرزندان میرزا محمد علیخان قوام الدوله بود که در باغ جعفرآباد سکونت داشت. عادت میرزا بر آن جاری بود که هر روز پس از آبیاری باغبانان از گل و ریاحین باغ در جای خوش منظری بساط تحریر خود را پهن و بتمرین خط می پرداخت. می گویند یکی از روزها که استاد سرگرم تحریر و سیاه مشق بود و در جلوی خود قطعاتی از خط های نوشته شده داشت , قوام الدوله که از گردش باغ بر می گشت, عبور او بجایگاه میرزا افتاد. چند لحظه ای مسحور تابلوهای خط دانشین کلهر گردید. بعد باو پیشنهاد کرد که هر قطعه از این خطها را حاضر است ببهای دو ریال خریداری نماید ( البته پول آنزمان) میرزا بخریدار روی موافق نشان نداد ولی اوقاتی چند از این ماجرا نگذشته بود که باد تندی برخاست و بیشتر قطعات و خطوط گرانبها و تمرین استاد را در جوی آب و باغچه های مجاور افکند که در نتیجه تمامی خراب و تباه گردید. اشخاصی که ناظر باین صحنه بودند , بسیار افسوس خوردند و علت این که استاد حاضز نشد خط های خود را به قوام الدوله بفروشد , سوال کردند. کلهر به زبان آمرانه که حاکی از استغنای طبع بلند او بود گفت: آری, خرید او روی هوی و هوس بود نه تشخیص ذوق و هنر. لذا این معامله جز زیان چیز دیگری در بر نداشت. ( تذکره خوشنویسان معاصر, استاد علی راهجیری, انتشارات امیرکبیر, ص 25)
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز در سایت کانون ايرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت , به مطلب جالبی برخوردم در باره زبان فارسی از آقای محمد حسين ملايري با عنوان فارسی درآينه مكتب آمريكايي: آيا زبان ما، زبان يك «ملت خيالي» است؟ و در این مقاله از فارسی سخن گفتن پیامبر دو مورد زیر ذکر شده است: سخن گفتن حضرت رسول (ص) به زبان فارسي در روايات اسلامي درباره اين كه حضرت رسول (ص) به فارسي سخن گفته اند دو روايت بدين ترتيب نقل شده: الف) «سُئِل ابن عباس هل تكلم رسول الله (ص) بالفارسيه، قال نعم دخل عليه سلمان فقال له درسته و ساديه. قال محمد بن اميا اظنه مرحباً و اهلا»(24). يعني از ابن عباس پرسيدند آيا پيامبر خدا (ص) به فارسي سخن گفت؟ پاسخ داد: بلي، روزي سلمان بر او وارد شد، حضرت به او فرمود: «به درستي و شادي» (تندرستي و شادي). محمد بن اميل گفت: گمان مي كنم اين عبارت به جاي «مرحبا و اهلا» است. ب) «عن جابر بن عبدالله ان النبي (ص) قال: يا اهل الخندق قوموا فقد صنع جابر سورا قال ابوالعباس ثعلب انما يراد من هذا ان النبي (ص) تكلم بالفارسيه، صنع سورا، اي طعاما دعا اليه الناس».(25) معني آن اين كه جابر بن عبدالله روايت كرده كه پيغمبر (ص) خطاب به اهل خندق (كساني كه در كندن خندق پيغمبر (ص) را ياري مي كرده اند) فرموده است: برخيزيد كه جابر، سوري بر پا كرده است و ابوالعباس ثعلب (يكي از علماي لغت و نحو عربي) گفته است كه مراد از اين روايت اين است كه پيغمبر (ص) به فارسي تكلم فرموده، صنع سورا يعني طعامي فراهم آورده و مردم را به ضيافت خوانده. (سور در فارسي به معني وليمه و ضيافت است). آدرس سایت کانون ايرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت : http://www.iptra.ir/
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
باقری باقر بیاد! حتما برای شما هم پیش آمده است که در کلاستان دو نفر هم نام کوچک وهم نام فامیلیشان یکی باشد که راه حل معلمان نام بردن دانش آموز با نام پدرشان است. حتی در دوره راهنمایی که ما در شهرکی زندگی می کردیم و اکثر نام فامیلی شان مومنی بود, موردی داشتیم که هم نام کوچک و هم نام فامیلی و هم نام پدر دو تا از دانش آموران یکی بود و معلمان آنان را با نام مادرشان می شناختند, مثلا حسین مومنی لیلا. اما خاطره من در این زمینه به دوره دانش آموزی خودم برمی گردد که هم شاگردی داشتیم با نام باقری ولی نام کوچک وی چیزی غیر از باقر بود. هر وقت معلم او را صدا می زد ,تا رسیدن به پای تخته چند بار پنهان از معلم و با زرنگی خاصی می رقصید و بشکنی می زد تا ما را یاد داستان مانندی رایج بیاندازد که کرمانیان در باره فردی به نام باقر باقری می گفتند به این مضمون که معلمی به دلیل همان تشابه نام که گفتم, دانش آموزی به نام باقری را صدا میزند که نامش باقر است: "باقری باقر بیاد" و دانش آموز فکر می کند که منظور از باقر یعنی همراه با رقصیدن و رقص کنان پای تخته می رود و تعجب معلم از اینکه چرا بچه ها می خندد خود دیدنی تر بود. این مسئله هم توجیه زبانشناسی دارد که از دو معنا داشتن اسم "باقر" , و قید حالت " با قر " ایجاد می شود.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
کیست که ماجرای پناهندگی لطفعلیخان زند به کرمانیان و ستمی را که بر مردم کرمان به این دلیل رفت, نداند. اما بد نیست بدانید در این زمینه رمانی هم تالیف شده است. حسین مسرور در رمان خود , قران ( با فتح ق و تشدید ر): سرگذشت لطفعلی خان زند به این ماجرا می پردازد و البته از اسب چالاک لطفعلی خان زند, قران, هم به نیکی یاد می کند زیرا که با کمک آن به بم گریخت. آقامحمدخان قبل از کشتن لطفعلیخان, نخست این اسب چالاک را می کشد و بعد لطفعلیخان را کور می کند و سپس وی را می کشد. جای کارگردانی خالیست تا هم به زندگی لطفعلیخان و اسبش و هم به فجایعی که آقامحمد خان باعث شد, در فیلمی بپردازد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
یا حسین, یا حسین. نونوا رو بردن سیدحسین! می گویند در قحطی اوایل دهه بیست شمسی مردم کرمان بسیار سختی کشیدند و بزرگترهای ما کرمانیان از این سختی ها با تلخی بسیار یاد می کنند. مثلا از قاطی کردن آرد با خاک اره می گویند , یا از رد و بدل شدن گندم های قاچاق از زیر زمینی ها و .... به هر حال, از آن زمان این ضرب المثل (یا حسین, یا حسین. نونوا رو بردن سیدحسین!)در کرمان بر جای مانده است و از در ماندگی ملت به هنگام فوت یک نانوا ( و انتظار طولانی جایگزینی وی با شخص دیگری و بهانه ای که به دست آمده بود تا دکان نانوایی مدتی بسته باشد) حکایت دارد چون سید حسین قبرستان قدیمی کرمان بود. بی خود نبود قدیمی های ما تکه نانی را که بر سر راه می دیدند, آن را می بوسیدند و به گوشه دیوار می گذاشتند تا شاید نیازمندی گرسنه باشد و از آن بخورد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستی دارم به نام حسام. معلم زبان است و کارشناسی زبان انگلیسی دارد. طبق معمول, چند وقت یک بار به نحوی – ای میل, پیامک—تماسی میگیرد که غنیمت است. چند روز پیش تماس گرفت و پس از احوالپرسی های رایج , از او پرسیدم برای کارشناسی ارشد ثبت نام کرده ای یا خیر. فهمیدم برای رشته عکاسی , که رشته مورد علاقه اش است, مطالعه کرده و قصد ادامه تحصیل در این رشته را دارد. به شجاعتش آفرین گفتم و البته با تجربه خودم در انتخاب زبانشناسی به جای دیگر گرایش های رشته زبان هم هماهنگ بود و مزه لحظه ای که با تیغ نام گرایش دیگر را از روی فرم ثبت نام تراشیدم و نام رشته زبانشناسی را نوشتم, بار دیگر کامم را شیرین کرد. اما این پرسش به ذهنم آمد که چرا چهار سال درس خواندن در رشته زبان یک دانشگاه نتوانسته است او را به یکی از چند گرایش رشته زبان علاقمند کند؟ درست است که حسام عاشق عکاسی است و... ولی فکر می کنم نوعی تحول در محتوای دروس کارشناسی زبان و البته ایجاد رشته های بین رشته ای , مثل روانشناسی زبان, جامعه شناسی زبان, و... یکی از راه های جذاب تر کردن رشته زبان است. به هر حال بزرگان زبانشناسی در گوشه و کنار این سرزمین , و به خصوص تهران, بهتر از امثال بنده می توانند راهکارهایی برای این مسئله ارائه کنند.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
شعور داریم تا شعور! بنا به نوع کاری که دارم با برخی کتابفروشی های کرمان در تماسم. چند سال پیش آقایی به نام مهدوی , صاحب کتابفروشی بود که دو ویژگی پرشروشوری خودش و نظم کتابفروشی اش برایم جالب بود و با هم دوست شده بودیم.روزی مجله زبانشناسی دانشگاه الزهرا را از کتابفروشی ایشان خریدم و ایشان گفت "می تونم سوالی بپرسم؟" گفتم: بفرمایید." "گفت:" چه چیز این مجله برایتان جالب بود, که خریدینش؟" برایش از رشته تحصیلی ام گفتم و یکی از مقالات مجله از خانم فریده حق بین که به نظرم جالب آمده بود. آقای مهدوی اهل بهبهان بود و هم اکنون در کرمان ساکن نیست و کتابفروشی را به شخص محترم دیگری واگذار کرده است. چند بار پیش آمد که وقتی کتابی از ایشان می خریدم, برایم تخفیف خاصی قائل می شد ومن تخفیف را قبول نمی کردم زیرا نگران بودم به این علت باشد که مثلا من دانشجویان را برای خرید برخی کتاب های خاص به این کتابفروشی ارجاع می دهم. ایشان به این موضوع پی برده بود و در چند جا با دید مثبت از این عمل من صحبت کرده بود. حال مقایسه کنید شعور ایشان را با شعور کتابفروش دیگری که به تازگی به شغل کتابفروشی تمایل پیدا کرده. وقتی تخفیف هزار تومانی اش را قبول نکردم , به تمسخر سری تکان داد ,پوزخندی زد و با لحن ملامت باری گفت : " شما از آن هایی هستی که از پول بدشون میاد!" در ذهنم گذشت :"شعور داریم تا شعور!" ای کاش تا دیر نشده ایشان " شعیر فروشی" باز می کرد تا کتابفروشی.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خداحافظی طنز کوه
می گویند معلمی از دانش آموزی پرسید از چه گلی خوشت می آید و بچه گفت اقاقیا. معلم از او خواست کلمه اقاقیا را بنویسد و بچه بلافاصله نظرش را عوض کرد و گفت: رز. فکر می کنم سرنوشت وبلاگ نویسان هم چیزی در همین حد باشد. اول که شروع می کنی, با دریافت یک نظر چنان به وجد می آیی که لذت آن را هیچگاه از یاد نخواهی برد. کم کم طول روز را با این فکر می گذرانی که امشب چه بنویسم. مطلب کم می آوری و سایر وظایف روزمره, مانع از به روز رسانی وبلاگ می شود. سرعت پایین اینترنت هم قوز بالای قوز. در لحظه ای به خود می گویی زندگی یک آدم معمولی مگر چه دارد که بشود راجع به آن هر روز مطلبی نوشت. حال اگر سیاستمداری, ورزشکاری, هنرمندی بودی باز چیزی ولی یک آدم معمولی مگر چقدر حرف برای گفتن دارد , آنهم حرفی که در کلاس نگفته باشی و تکراری نباشد. آمار نشان می دهد که تقریبا صد نفر در روز به وبلاگت سر می زنند. ای بدک نیست. پس با خود می گویی ادامه می دهم. مدتی دیگر هم دوام می آوری و بالاخره روزی می رسد که مثل وبلاگ "طنز کوه" در چند جمله کوتاه اعلام می کنی که دیگر نمی نویسی. تازه متلک ها شروع می شود که "ناز نیار" و " چند بار دیگه هم رفتی و برگشتی" و " می خواهی میزان محبوبیتت را بسنجی" و.... وبلاگ "طنز کوه" , وبلاگ خوبی بود و البته بنده بیشتر به مطالب کوهنوردی اش توجه داشتم و صادقانه می گویم گاهی چنان نوشته هایش به خنده ام انداخته است که اطرافیان فکر کرده اند به سرم زده است! برای وبلاگ نویس "طنز کوه" آرزوی سلامی و موفقیت هر چه بیشتر داریم هر چند در این مدت ما را اصلا تحویل نگرفت و با وجود آنکه از روز اول راه اندازی وبلاگم لینک "طنز کوه" را به لینک هایم اضافه کردم, اما هیچگاه لینک وبلاگ خودم را در "طنز کوه" ندیدم که خوب "طنازی" در زبان فارسی به معنای شوخ بودن, پرناز بودن, خرامان بودن است و .... این هم چند بیت شعر از لغتنامه دهخدا که در آن کلمه طنز به کار رفته است: زبون تر از مه سي روزه ام مهي سي روز مرا بطنز چو خورشيد خواند آن جوزا. خاقاني . سالها جستم نديدم زو نشان جز که طنز و تسخر اين سرخوشان . مولوي . قهقهه زد آن جهود سنگدل از سر افسوس و طنز و غش و غل . مولوي . عقلم بطنز گفت که انظر الي الابل کاندر ابل عجايب صنع خدا بسي است . سلمان ساوجي
و این هم چند بیت شعر که در آن کلمه طناز به کار رفته ( از همان منبع): به چنگ باز گيتي در، چو بازت گشت سرپيسه کنونت باز بايد گشت ازين بازي و طنازي . ناصرخسرو. شده از من موافقان رنجور شده بر من مخالفان طناز. مسعودسعد. سر متاب از طريق تا نشوي هدف تير طعنه طناز. سنائي . از جوانمردي بر جود وسخاي تو کند دوکف راد تو بر حاتم طي طنازي . سوزني . سپر نيفکنم از خصم طاعن طناز که خصم نبود بي طاعني و طنازي . سوزني
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
نخجیر کلک برین سراج الکتاب چند ماهی که شاگرد استاد مودب بودم, به نمونه خط هایی از استاد حسن میرخانی ( سراج الکتاب) بر خوردم که الحق به تمام معنی زیبا بودند. در یکی از سرمشق های استاد حسن میرخانی , که نزد استاد مودب موجود است, بیت یا مصرعی بود که در آن کلمه نخجیر به کار رفته بود.فکر می کنم بیت اول این غزل از سعدی بود: آن کیست که میرود به نخجیر / پای دل دوستان به زنجیر همشیره جادوان بابل / همسایه لعبتان کشمیر اینست بهشت اگر شنیدی / کز دیدن آن جوان شود پیر از عشق کمان دست و بازوش / افتاده خبر ندارد از تیر نقاش که صورتش ببیند / از دست بیفکند تصاویر ای سخت جفای سست پیوند / رفتی و چنین برفت تقدیر کوته نظران ملامت از عشق / بی فایده میکنند و تحذیر با جان من از جسد برآید / خونی که فروشدست با شیر گر جان طلبد حبیب عشاق / نه منع روا بود نه تأخیر آن را که مراد دوست باید / گو ترک مراد خویشتن گیر سعدی چو اسیر عشق ماندی / تدبیر تو چیست ترک تدبیر استاد مودب تعریف می کرد که این خط را در نمایشگاهی گذاشته بوده و فردی به ایشان مراجعه می کند و منقاضی خرید این نمونه خط استاد میرخانی می شود و حاضر به پرداخت هر قیمتی هم بوده است. وقتی با مخالفت استاد مودب روبرو می شود , اصرار می کند که باز هم با مخالفت استاد مودب روبرو می شود. وی علت اصرار خود را کلمه " نخجیر" در سرمشق استاد میرخانی می داند که بدجوری او را جذب خود کرده بود. ایشان می گفته است که کلمه جوری نوشته شده است که معنای "نخجیر" را به بهترین وجهی در خود منعکس کرده است.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
مادر ساده دل و پسر بزه پیشه ! می گویند چند سال پیش روزی پیرزنی فرتوت و ساده دل به یکی از دفاتر اسناد رسمی کرمان می آید و با ارائه سند منزلش و شناسنامه های خود و پسرش می خواهد خانه اش را به نام پسرش کند. از او علت را جویا می شوند . می گوید: " پسرم به تریاک معتاد بوده و به من قول داده دیگر تریاک نکشد و من در عوض خانه ام را به نامش کنم. حالا دیگر گرد سفید رنگی را روی زرورق می ریزد و کبریتی زیرش می گیرد .به همین دلیل تصمیم گرفته ام چون تریاک را ترک کرده ,خانه ام را به نامش کنم." به سختی ماجرا ( هروئین کشیدن پسر را) را برایش توضیح می دهند و مادر فرتوت بی آنکه چیزی بگوید سرش را پایین می اندازد و می رود.
مهر مادر ( ایرج میرزا)
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
می دانیم که ابهام یا واژگانی است, یا نحوی و یا ساختاری. دوستی داریم که همان دفترچه ده برگ را هم ندارد که گاهی آن را ورق بزند. ( = طاس ) می گفت روزی داشت از کوه بر می گشته است که چند جوان موتورسوار به او نزدیک می شوند و با فارسی کرمانی او را مورد خطاب قرار می دهند: "کلو!" ( گفتنی است که –u: در گونه کرمانی به هنگام خطاب به – o: یا – ow تبدیل می شود.) دوست ما در جواب این چند جوان می گوید: "خجالت بکشید. آدم با پدر خودش این جوری حرف میزنه!" چند جوان بسیار عصبانی می شوند و حتی نزدیک بوده که کار به کتک کاری بکشد. از دید زبانشناسی علت سوءتفاهم این است: این جمله دو تعبیر دارد: 1) تعبیر مورد نظر دوست ما: آدم نباید با بزرگتر از خودش که جای پدرش است, این گونه حرف بزند. 2) تعبیر جوانان موتورسوار: دوست ما به آن ها فحش داده است گویی که خود را رفیق مادر آنان دانسته تا متلک آنان را پاسخ داده باشد. حال شما فکر می کنید این ابهام از کدام نوع است؟ طاس ( لغت نامه دهخدا): سر بيموي . داغسر. دغسر.تاس . داس . داس سر. روخ . روخ چکاد
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
منبع عکس: سایت آفتاب تابستان 64 بود که یکی از استادان برجسته خوشنویسی ایران , یعنی استاد عبدالله فرادی, به کرمان آمدند و کلاس هایی برای هنر آموزان رتبه بالای خوشنویسی کرمان برگزار کردند. من که تازه با خوشنویسی آشنا شده بودم, فقط در برخی کلاس ها اجازه داشتم شرکت کنم. ... سال 1375 بود که از زبان استاد میرزایی , یکی از استادان خوشنویسی شهر مان شنیدم که ایشان در گذشته اند و بسیار متاسف شدم. در کتاب تذکره خوشنویسان معاصر , تالیف علی راهجیری ,1364, صص 206-207 نمونه ای از خط استاد فرادی ( دو بیت بالا) آمده است با شرح حالی کوتاه از ایشان. به پاس همان مطالبی که به دلیل شرکت در کلاس های آزاد ایشان در کرمان فراگرفته ام, این شرح حال را می آورم. نمونه خط استاد فرادی ( منبع عکس وبلاگ خط) منبع عکس وبلاگ خط عبدالله فرادی خلف محمد اصلش از تهران و تولدش در سال 1306 اتفاق افتاد. او پس از خاتمه تحصیلات متوسطه از دبیرستان دارالفنون موفق باخذ دیپلم در رشته ادبیات فارسی شده سپش وارد دانشکده حقوق گردید و رشته خود را بپایان برد. فرادی از سال چهارم ابتدایی بترتیب از محضر دبیران خط مانند محمد عماد طاهری و علی آقاحسینی و حسن میرخانی ( سراج الکتاب) تعلیم خط گرفته و برای اینکه بهنر خود رونق بیشتری دهد بخدمت علی اکبر کاوه رسید و با جهدی فراوان و رنج بسیار در مدتی متجاوز از دهسال اخذ تعلیم, خود از خطاطان ارزنده معاصر گردید و فعلا در نوشتن خط نستعلیق از قلم غبار تا کتیبه های جلی مسلط و قویدست است و بعلاوه در خط شکسته باید ویرا از خطاطین این قلم دانست. ازو کتاب خطی و قطعات و مرقعات و نوشته هایی موجود است.
منبع عکس: سایت ظهیرالدوله |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
تابستان 1364 را خوشنویسی کار کردم و اول مهر به دلیل شروع سال تحصیلی و تدریس و تحصیل همزمان , خوشنویسی را کنار گذاشتم. ولی در همین مدت کوتاه از استاد جمال الدین مودب ( که از سوی استاد سید حسن میرخانی به کرمان آمده بودند) چیزهای زیادی یاد گرفتم. مثلا روزی در کلاس درس ایشان در بلوار بودیم و طبق معمول روی فرش نشسته بودیم و هنرآموزان به نوشتن مشغول بودند که دو دانشجوی رشته فنی وارد شدند و یکی از استاد خواست که پشت جلد جزوه اش بنویسد "کامپیوتر". ایشان پذیرفت و نوشت. دو دانشجو درمانده بودند که در مورد پرداخت یا عدم پرداخت وجه سوالی بپرسند یا خیر. کمی صبر کردند ولی حرفی نزدند و موقعیت را ارزیابی کردند. نوشته که خشک شد, بلند شدند و از استاد تشکر کردند و بدون پرداخت وجه رفتند. پس از رفتنشان , استاد مودب از اینکه آنان در مورد پرداخت وجه صحبتی نکرده بودند, بسیار شاد شد به گونه ای که روال عادی تدریس خود را رها کرد و در باره این موضوع و خاطرات خود از استاد سید حسن میرخانی صحبت کرد. تا آن زمان ندیده بودم شخصی تا این حد از پرداخت نشدن دستمزدش شاد شده باشد !
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
گردتانی, سنجتانی, چندونی م خیال می کنی ما لق نیستیم. پسر یکی از اقوام دور ما هر وقت من را می بیند , بدجوری پیله می کند که چرا هنوز هم پیکان داری و چرا ماشینت را بهتر نمی کنی. راستش من که از این ماشین بدی ندیده ام و اهل سرعت رفتن هم که نیستم, پس چرا عوضش کنم؟ هر وقت هم خراب می شود با یک پیچ گوشتی خودم درستش می کنم.می گویند پیکان تنها دویست و پنجاه یا شصت مورد نقص دارد که این هم چیزی نیست که نشود از آن چشم پوشید. ضمنا با یکی از فروشندگان لوازم پیکان در کرمان هم بسیار دوست شده ام که از دوستی و صداقتش نمی توانم بگذرم. مثلا چند روز قبل پس از کلی منت جکی را با مارک Esaco به جای Isaco ( درست مثل جنس های ژاپنی اصل ساخت لاهور پاکستان با مارک Rational که R آن ها جوری نوشته شده است, که شبیه N باشد) به من قالب کرد که به جای سه خط حرف E سه مثلث کمرنگ گذاشته بودند !! آن وقت بالای سردر مغلزه اش هم تابلوی بزرگی زده به عنوان (یا صاحب الزمان, ادرکنی) حیف نیست آدم چنین دوستانی را از دست بدهد؟ ...فردی برهنه در بیابان می رفت. پوشش او تنها تکه حصیری از برگ خرما بود که عورت او را می پوشاند.همینطور که می رفت از دور دید قافله ای می آید که بار پارچه بر پشت الاغشان اشت. خود را به آن ها رساند. سوار فورا بار را باز کرد و پارچه ها را به او نشان داد. مرد برهنه که از پوشش حصیری خود راضی بود, در حالیکه به پوشش خود اشاره می کرد, گفت: "گردتانی, سنجتانی, چندان که خیال کردید من برهنه نیستم." خیال کردم بار شما خوراکی است, گردو یا سنجد دارید که آمدم. ( ضرب المثل های شهربابک, زهرا حسینی موسی,انتشارات مرکز کرمان شناسی, ص 254)
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
آیا تا به حال گم شدن را تجربه کرده اید؟ 1) بچه بودم ( کلاس یک یا دو دبستان) که به همراه مادرم به بازار کرمان رفته بودیم که لباس پشمی که برایم بافته بود بدهیم رنگ کنند و من هم حتما می بایست باشم تا رنگ را انتخاب کنم. من رنگ سبز را انتخاب کردم ( هر چند حالا از آبی خوشم می آید) و سپس در بازار داشتیم می رفتیم و گاهگداری در مغازه هایی می ایستادیم تا بساط شاپینگ ( در مقابل window-shopping فرنگی ها) کنیم که در یک لحظه سرم را بالا گرفتم و دیدم خانمی که کنارم ایستاده مادرم نیست و من گم شده ام. خلاصه گریه من و کمک چند نفر و هراسانی مادرم دست به دست هم داد تا من پیدا شوم ! 2) اول راهنمایی را خوانده بودم که با ماشین شخصی برای اولین بار از طریق تهران و شمال از طریق جاده چالوس ( با باد های وحشتناک منجیلش ) – گیلان و مازندران و گرگان و بعد مشهد رفتیم. پس از حدود ده روز از طریق گرگان و آمل و جاده هراز و تهران به کرمان برگشتیم. بعد از گرگان ماشین را لب جاده نگه داشتند تا بنده به امر مهمی برسم. کمی در جنگل جلو رفتم و پس از انجام امر مهم, در یک لحظه نفهمیدم از کدام طرف باید بروم. به دور و برم نگاه کردم و همه جا مثل هم بود. در دوردست جاده آسفالته را دیدم و به سویش دویدم. وقتی به جاده رسیدم , دیدم یکی دو کیلومتری از ماشین دور شده ام و دوان دوان خود را به ماشین رساندم. 3) با دوستان زمستان 1384 به قله سوم کوه صاحب الزمان شهر کرمان رفته بودیم که یک دفعه مه همه جا را فرا گرفت. واقعا دیگر نمی فهمیدم در چه جهتی حرکت می کنیم و حتی یکی از دوستان که با این موقعیت روبرو شد گفت کاری ندارد, راه این است و شروع کرد به پایین رفتن از دره ای که به پادگان نظامی ختم می شد و او را برگرداندیم. آتشی برپا کردیم و کمی صبر کردیم تا هوا روشن تر شود و ما بتوانیم راهمان را پیدا کنیم. هنوز هم که هنوز است, نمی دانم آن روزکجا نشستیم و منتظر شدیم. ۴) گم: گيلکي گوم . مفقود. غايب و ناپديد. آواره . سرگشته (با بودن و شدن و کردن و گشتن صرف شود). (حاشيه برهان قاطع چ معين ). مفقود.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
سرگرد سخایی تخریب بخشی ازقبرستان سید حسین کرمان برای احداث کمربندی شرق شهر کرمان برای مدتی حساسیت هایی را در شهر کرمان باعث شد. البته شهر داری از قبل اعلام کرده بود و برخی مردم اقدام به جابجایی استخوانهای مرده هایشان از این مکان کردند. پروانه و محمدرضا - خواهر و برادر بزرگتر من بودند که گویا در یکی دوماهگی مرده بودند و در این مکان دفن بودند و بنا بر یک اعتقاد بر سر مزار بچه هایی به این کوچکی نباید رفت و ما اصلا نمی دانستیم کجا دفنند. و دیگر خاله ناتنی ام. اما این بخش از قبرستان محل دفن اشخاص مهمی هم بود. مثلا پدر دکتر باستانی پاریزی و یا سرگرد سخایی. در این پست به نقل از آقای عبدالرشیدی به ماجرای کشته شدن سرگرد سخایی می پردازیم و سپس دو لینک مرتبط معرفی می شود.
سرگرد سخایی نام افسری جوان , برومند و مهربان بود که در دوران قبل از کودتای 28 مرداد... عهده دار مسئولیت ریاست شهربانی کرمان بود.در آخرین روزهای حکومت دکتر مصدق و چند هفته مانده به کودتا نام سخایی بیشتر ورد زبانها بود و دهان به دهان می گشت. علت آن بود که سخایی به نهضت ملی شدن نفت پیوسته بود و در کنار مردم کرمان و ایران قرار گرفته بود.....بعد از ظهر 28 مرداد 1332 ...شایع بود که سخایی را می آورند.....عده ای در حال کشیدن چیزی روی زمین بودند. ریسمان ...کلفتی را در دست داشتند و می کشیدند. آن سوی ریسمان به چیز سنگینی بسته بود که بر زمین کشیده می شد...جسد مرد برهنه ای بود که خون سراسر بدن او را فراگرفته بود.ریسمان برگردن او بسته بود و او را روی زمین می کشیدند. این مرد جوان و خوش اندام ...سخایی بود, همان سرگرد سخایی رئیس شهربانی کرمان. پشت سر جنازه چند گروهبان و سرباز در حرکت بودند و هر ازگاهی لگدی به جنازه می زدند. تعدادی لولی هم پشت سر نظامی ها حرکت می کردند. .... شایع بود که آن روز عده ای از نظامی ها به رهبری یک گروهبان زابلی وارد اتاق سرگرد سخایی شده و او را که ابتدا به زیر میز رفته بود تا شاید از شر آنان مخفی شود گرفته از اتاق بیرون کشیده و به بالای ایوان طبقه دوم ساختمان آورده اند. همچنینی شایع بود که همان گروهبان, سرگرد را سر دست بلند کرده و او را در برابر چشمان حیرت زده ناظران از آن بالا به سر برزمین انداخته است به طوری که وی در دم جان سپرده است. سپس آن دسته از نظامیان بر سر او ریخته پس از اهانت های بسیار , لباس از تن جنازه تازه مرده در آورده , قسمت هایی از تن او را با سر نیزه بریده و پس از مثله کردن, او را به دار کشیده و از بالای ایوان آویزان کرده اند. اما گویی عطش وحشی گری آنان خاموش نشده, جنازه را که طناب بر گردن داشت در خیابان ها و تا میدان مشتاقیه برزمین کشیدند و دست آخر در آن میدان باز هم جنازه را به دار آویختند.. ( خاطره ای از قتل سرهنگ سخایی, علی اکبر عبدالرشیدی, فصلنامه کرمان شماره 25, صص 50-53)
لینک های مرتبط: http://www.aftabnews.ir/vdcg7t9akw97u.html http://www.aftabnews.ir/vdcefe8v.jh87pi9bbj.html
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
سه خواهر آزورز و دو روکش طلای دندان ننو ! دوست کوهمان , آقای ملکی, تعریف می کرد که در جریان تخریب قبرستان سید حسین شهر کرمان خود شاهد ماجرایی بوده است که طنز تلخ واقعی است. دو کارگر افغانی قبر مادری را در حضور سه دختر گریانش باز می کردند تا استخوانهایش را به قبرستان دیگری ببرند و دفن کنند. پس از گردآوری استخوان ها, افغانی درستکار دو روکش طلای دندان های میت را در می آورد و به دو دختر میت می دهد. دختر سوم که می بیند روکش سومی در کار نیست بنای سر وصدا و دعوا را می گذارد و سه خواهر به جان هم می افتند و یکی از دخترها که روکش طلایی گیرش آمده بود, می گوید:" من چه کار کنم ننو دو تا از دندوناشو بیشتر روکش طلا نکرد؟"سه خواهر داد و فریاد کنان از قبرستان دور می شوند و کارگران افغانی مانده بودند که با گونی برجای مانده استخوان های میت چه کنند! ۱) عبرتگه ; دنيا است که از حوادث آن عبرت خيزد. ( لغتنامه دهخدا) ۲)آئینه عبرت دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد» ( منبع: اینترنت) ۳) هان اين دل عبرت بين، از ديده نظر كن هانايوان مداين را، آئينه عبرت دان يك ره، ز ره دجله، منزل به مداين ران وزديده دوم دجله، بر خاك مداين ران وز آتش حسرت بين، بريان جگر دجله خود آب شنيدستى، آتش كندش بريان هرگه به زبان اشك، آوازه ايوان راتا آنكه بگوش دل، پاسخ شنوى ز ايوان دندانه هر قصرى، پندى دهت نو نوپند سر دندانه، بشنو ز سر دندان گويد كه تو از خاكى، ما خاك توئيم اكنون گامى دو سه برمانه، اشكى دوسه هم بفشان از نوحه جغدالحق، مائيم به دردسر از ديده گلابى كن، دردسر ما بنشان آرى، چه عجب دارى، كاندر چمن گيتى؟ جغداست پى بلبل، نوحه است پس از الحان اين است همان درگه، كو راز شهان بودى ديلم ملك بابل، هند و شه تركستان اين است همان ايوان، كز نقش رخ مردم خاك در او بودى، ايوان نگارستان از اسب پياده شو، بر نطع زمين رخ نه زير پى پيلش بين، شه مات شده نعمان مست است زمين زيرا، خورده است به جاى مى دركاس سر هرمز، خون دل نوشروان پرويز به هر بزمى، زرين تره گستردى كردى ز بساط زر، زرين تره را بستان كسرى و ترنج زر، پرويز و به زرينبر باد شده يكسر، در خاك شده پنهان پرويز كنون گم شد، زان گمشده كمتر گوى زرين تره كو؟ بر گور، و «كم تركوا» بر خوان گويى كه كجا رفتند، اين تاجوران يك يك؟ زايشان شكم خاك است، آبستن جاويدان خون دل شيرين است، آن مى كه دهد رزبان ز آب و گل پرويز است، آن خم كه نهد دهقان از خون دل طفلان، سرخاب رخ آميزد اين زال سفيد ابرو، زين نام سيه پستان
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
حرمت کتاب چند سال قبل درس ترجمه را در جایی تدریس می کردم و به دلیل برخورد سرد مسئول انتشارات با معلمانی که برگه ای برای تکثیر داشتند, تصمیم گرفتم کتاب مناسبی را که در نظر گرفته بودم ,بخرم و هر برگش را به دانشجویی بدهم تا ترجمه انفرادی را نیز در مقام تکلیف از آن ها خواسته باشم. کتاب را برگ برگ کردم وبرگه های کتاب را بین دانشجویان توزیع کردم . یکی از همکاران از این موضوع باخبر شد, به من چیزی گفت که الحق حرف حساب بود و با جان و دل پذیرفتم. ایشان گفت:" کتاب حرمتش بیش از آن است که برگ برگ شود." این جمله کوتاه چنان حرف حسابی بود که برگه ها را پس از تحویل گرفتن صحافی کردم و به یادگار نگه داشتم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
ناملکی ! 1) در دبیرستان دانش آموز بودم و روزی یکی از هم کلاسی هایم از معلم زبانمان معنی کلمه saucer را پرسید. معلم معنی را نمی دانست و لی نمی خواست بگوید که نمی دانم و به توجیهاتی متوسل شد که هنوز هم با یادآوری آن ها خنده ام می گیرد. گفت er آن پسوند کننده کار است و sauce هم که معنی اش سس است, پس معنی این کلمه می شود "فردی که سس درست می کند!" یکی از دردسر های معلمان زبان این است که بچه ها هر لغتی , حتی گاهی غیر انگلیسی, را از آن ها می پرسند و انتظار دارند معلم معنی اش را بداند. داشتن انواع واژه نامه های انگلیسی به فارسی و فارسی به انگلیسی در دفتر کمک خوبی است که حداقل پس از زنگ معنی کلمه را به بچه بگوییم و به توجیهات خنده آور متوسل نشویم . و این که " معلمی اگر بگوید نمی دانم , بهتر از این است که چیزی را غلط یاد دانش آموز بدهد." 2) در روستای تذرج رابر معلم راهنمایی بودم. تفاوت های تلفظ اهالی با خودم را هم متوجه شده بودم و البته برخی از دانش آموزان هم با وجود درس خواندن شدیدا تحت تاثیر گونه فارسی خود قرار داشتند به گونه ای که گاهی من احتیاج به مترجم پیدا می کردم تا بفهمم دانش آموزی چه می گوید. پس از مدتی این تفاوت در تلفظ خود ماجراهای جالبی برایم به وجود آورد که یکی از آن ها به نعلبکی مربوط می شود: روزی انگلیسی درس می دادم و کلمه فنجان (cup) را که درس دادم یکی از دانش آموزان بلند شد و از من پرسید:"آقا ناملکی به انگلیسی چی میشه؟" راستش نفهمیدم و با کمک دیگر دانش آموزان منظورش را فهمیدم. از بچه ها خواستم یکی یکی پای تخته بیایند و تلفظ این شی را به فارسی بنویسند. خودشان هم اتفاق نظر نداشتند و حاصل کار شد: ناملکی, نالبکی, نملکی, نلبکی, نبلکی, نابلکی.
3) این هم ریشه کلمه saucer 1343, from O.Fr. saucier "sauce dish," from L.L. salsarium, neut. of salsarius "of or for salted things," from L. salsus (see sauce). Meaning "small, round, shallow vessel for supporting a cup" is attested from c.1702 4) نعلبکی: (لغتنامه دهخدا: ظرف کم عمق و مدور که استکان چاي را در آن گذارند. بعضي اين کلمه را ماخوذ از روسي دانسته اند و بعيد مي نمايد; مولف فرهنگ نظام آرد: «اين لفظ در کتاب جواهرنامه محمدبن منصور تاليف قرن نهم هجري قمري آمده ، پس با تلفظ نلبکي و از زبان روسي نيست ». تصورميرود که اين کلمه اصلاً نعلکي ، از نعلک + ي (علامت نسبت ) بوده ، چنانکه در متن برهان قاطع ذيل نعلک آمده است . مرحوم علامه قزويني نيز در يادداشتهاي خود نعلبکي را از همين ماده گرفته اند، اما علت افزودن «ب » معلوم نشد. معرب اين کلمه هم در تلفظ عرب معاصر نعلبکي است . (از حاشيه دکتر معين بر برهان قاطع ص 2148.) نعلک (لغتنامه دهخدا: آوند پهن و گردي که در زير پياله مي گذارند و نعلکي و نعلبکي نيز گويند. (از ناظم الاطباء) نعلک : نوعي از رکاب است . (برهان قاطع) (آنندراج ). و آن را نعلکي هم گويند. (برهان قاطع). و آن را نعل هم گويند. (آنندراج ). رکابي باشد که نعلکي نيز گويند. (از جهانگيري ). مولف فرهنگ نظام به نقل از سراج اللغات آرد: «نوعي از رکابي [ دوري ] باشد که نعلبکي نيز گويند و معني ترکيبي نعلبکي به باي موحده بر مولف ظاهر نيست » نعلک در جهانگيري و رشيدي و سروري معادل رکابي است . (از حاشيه دکتر معين بر برهان قاطع.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
سوم شهریور ماه 1385 را برای من باید روز طرنگ گردی نامید. شب قبل از آن به طرنگ رسیدیم و شبی بسیار آرام را در کنار چشمه ای کوچک و در زیر درختانی عظیم گذراندیم. صبح روز بعد حس خوبی برای رفتن به داخل غار نداشتم و شاید کمی می ترسیدم. بنابراین تصمیم گرفتم طرنگ را بگردم. حدود نیم ساعتی در روستا راه رفته بودم که پیرمردی را دیدم که تنها نشسته بود. پیشش رفتم و ازش اجازه گرفتم کنارش بنشینم. خانه محقرش روبروی مدرسه ای بود و با خوشرویی پذیرایم شد. از ماجرای فرار خود از دست ارباب گفت و این که طرنگ باید بیش از این پیشرفت می کرده است. می گفت اصالتا اهل پشت کوه طرنگ است و چون از این روستا زن گرفته, در طرنگ ساکن شده است.بیش از هشتاد سال داشت. موقع خداحافظی آخرین سوالم را از او پرسیدم: از زندگی ات راضی هستی؟ و جواب او : "شکر خدا, خدا مهربونه, روز قیامت به دادمون برسه, ازش می خوام این توانایی رو به من بده همین دو رکعت نماز رو تا پایان عمر بخونم, دستم رو فقط پیش خودش دراز کنم , مواظبمون باشه کج نریم, مثل آدمای خوب, نه مثل اربابا قدیمای ما. " با هم روبوسی کردیم و من به طرف غار رفتم تا به دوستانی بپیوندم که داخل غار رفته بودند. آنچه پیرمرد در لحظات آخر گفت , بدجوری ذهنم را مشغول کرد. بنده بر این باورم که نباید " خرد عوام" را دست کم گرفت. به نظر من او برداشت خود از سوره حمد را بدرقه راهم کرده بود و من بعد از کلی فکر کردن فهمیدم.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
تفکر 1) تفکر چیست؟ هر حرکتی که در تصورات, مفاهیم و غیره در ذهن ما رخ دهد, تفکر گفته می شود. 2) تفکر علمی چیست؟ کسی که به تفکر جدی می پردازد, به تصورات و مفاهیم خود اجازه نمی دهد که در ذهن او صرفا پروبال بزنند, بلکه آن ها را به سوی هدف خود راهنمایی می کند... تفکر علمی و جدی تفکری است نظام یافته که هدف آن شناخت است . 3) پنج موضع در باره علم: الف) علم – اگر علم واقعی باشد- یقینا بهترین چیزی است که انسان دارد. این علم فوق العاده مفید است. ب) از لحاظ نظری هم انسان چیزی بهتر از علم برای تبیین و توجیه طبیعت ندارد. پ) هرگاه بین علم و هر قدرت انسانی دیگری تضادی بروز کند, انسان متفکر باید جانب علم را بگیرد. این جانبداری از علم بخصوص در قبال آنچه ایدئولوژی خوانده می شود, صادق است, یعنی در قبال ادعاهایی که بر اساس نوعی اتوریته (اقتدار) انسانی یا اجتماعی یا هر نوع اتوریته دیگر عنوان می شود. ت) علم عاری از خطا نیست. اگر ما با چیزی مواجه شدیم که ذاتا بدیهی است ولی با آنچه علم می گوید در تعارض است, در این صورت می توانیم و باید جانب آن امر بدیهی را بگیریم و از نظریه های علمی روی برگردانیم. ث) علم فقط در قلمرو خاص خود صلاحیت دارد.... به عنوان نمونه شناخته شده می توان...ادعای آن پزشک دانشمندی را نقل کرد که گفت در انسان شعور یا خودآگاهی وجود ندارد زیرا ما بدنهای بسیاری را تشریح کرده ام و هرگز به چنین چیزی برخورد نکرده ام.... او برای اینکه بتواند به ادعای خود حقانیت بدهد, مجبور به این فرض شده است که در این دنیا فقط بدن وجود دارد. اما این, نه علم طبیعی است و نه جراحی, بلکه فلسفه محض است, آنهم از نوع بد آن. و خطر بزرگ درست همین جا است. حوزه های بسیار وسیعی از واقعیت هنوز مورد تحقیق قرار نگرفته است... انسان می خواهد شکافهای عظیمی را که در دانش علمی او وجود دارد, با فلسفه غلط و بسیار ساده لوحانه و شخصی خود بپوشاندو بر آن سرپوش علم بگذارد....ولی علم از چنان اقتداری برخوردار است که نمایندگان آن , یعنی دانشمندان, وقتی شروع به فلسفه پردازی در خارج از حریم صلاحیت خود می کنند, بسیار خطرناک تر واقع می شوند. به این دلیل است که اگر جامعه بتواند بار داشتن چند فیلسوف را بر خود هموار کند, اگر چه این افراد نمی توانند در کار تولید هواپیما یا بمب اتم موثر باشند, واقعا کار عاقلانه ای انجام داده است. زیرا فلسفه و فقط فلسفه است که می تواند ما را از خطر آن نوع دیوانگی که در نتیجه تفکر غلط, در زیر پوشش اقتدار فرضی علم, ما را تهدید می کند , بر حذر دارد. فلسفه, در قالب یکی از مهمترین کارکردهایش, چیزی نیست مگر دفاع از تفکر واقعی در برابر خیالبافی و یاوه سرایی.
(مقدمه ای بر فلسفه, ی. م. بوخنسکی, ترجمه دکتر باطنی,نشر نو, صص 65-78)
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
هما "مرغي است که استخوان ميخورد. بر سر هرکه سايه او افتد به دولت و سلطنت رسد. (غياث ). هماي . پشتش سياه مايل به خاکستري ، سينه اش حنايي بي نقش ، دو شاخ مانند شاخ بوم و ريش زيبا و بالهايي از قره قوش بلندتر دارد. (يادداشت مولف ). در ادبيات فارسي او را مظهر فرّ و شکوه دانند و به فال نيک گيرند." ( لغت نامه دهخدا) كلاس چهارم دبستان بودم و در دبستان عدالت درس مي خواندم. چند صباحي بود كه مرغي در اوج آسمان آبي شهر كرمان به پرواز در مي آمد و با سوار شدن بر باد در ارتفاع بالا پرواز مي كرد. مردم مي گفتند اين مرغ هماست و خوش به حال آن كه سايه اش بر سر او افتد كه فلان خواهد شد و به بهمان درجه از شكوه و عظمت خواهد رسيد. يكي دو هفته اي زنگ تفريح ما بچه ها شده بود نگاه كردن به اين پرنده و زنگ مي خورد و ما به كلاس مي رفتيم. هنوز حركت موزون و زيباي آن پرنده را به ياد دارم و يادآوري آن برايم لذتبخش است.راستی می دانید کوهه در زبان فارسی که به معنای کوهان است به معنای اوج هم به کار می رود؟ |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
حرار و حلوم ! يكي از جنبه هاي خلاقيت زبان بشري، دستكاري در اقلامي است كه به اصطلاح "يخ زده" و"غير قابل انعطاف" ، يا حداقل "با انعطاف كم" در زبان به كار مي روند، مثل ضرب المثل ها، زبانزد ها، اصطلاحات و... امروز يكي از دوستان كوه كه به تازگي بازنشسته شده و براي سرگرمي اقدام به دائر كردن مغازه اي كرده است، از مشكلات كاسبي و نبود درآمد مي گفت كه يكي دیگر از دوستان با جديت تمام گفت:" حرومش چيه، كه حلالش باشه." و همه ما بي اختيار تاييد كرديم (!) و پس از لحظه اي تازه متوجه دستكاري ايشان در زبانزد مشهور كرماني "حلالي سي سال، حرومش تكليف معلومه" شديم و كلي خنديديم. "حلالي سي سال، حرومش تكليف معلومه" : "كسب حلال و روزي حلال بيش از يك نسل كه سي سال باشد، دوام نمي كند. كسب حرام و درآمد از راه نامشروع علاوه از اينكه مورد استفاده قرار نميگيرد، ضرر هم به بار مي آورد. اين اصطلاح در باره كساني گفته مي شود كه به هر عنواني در پي كسب درآمد و جمع كردن ثروت مي باشد. " ( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم كرمان، دكتر ابوالقاسم پورحسيني، ص 544)
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی دانشجویی شهرستانی مثل من به محیط بزرگی چون تهران پا می گذارد, اولین اتفاقی که برایش می افتد, همان است که در پست وجه اشتراک من و شهریار گفتم. کم کم تو هم می شوی یکی مثل شهروندی که در کلان شهری چون تهران زندگی می کند و گاهی مسئله به "راز بقا" تبدیل می شود. دیر بجنبی تاکسی پر می شود و "جنگ تاکسی" را می بازی و به دانشگاه نمی رسی و... آخر شما بگویید می شود راننده مینی بوسی که شما را از خیابان جمالزاده به پل ونک می رساند, ریش پروفسوری داشته باشد و تو نداشته باشی؟ بقال محله تان با سامسونت به مغازه اش بیاید و تو با کیفی چرمی؟ در مدت کوتاهی قیافه ات داد می زند شهرستانی هستی و شروع به تغییر می کنی. زمانی که در تهران دانشجو بودم با خود حساب می کردم که روزی چند تن بار بی دلیل در این سامسونت ها جابجا می شوند و چه بسیارند افرادی که از درد دست به دلیل حمل بی دلیل سامسونت می نالیدند, درست مثل صندوق عقب بسیاری از ماشین ها که خوب که فکرش را می کنی , می بینی در بیست سال , ده بار هم به درد نمی خورند و هر روز کلی بنزین از بابت آن ها هدر می رود. خلاصه اگر دختر باشی, عینک گربه ای می زنی و دیگر محال است بتوانی پایان نامه ات را در باره لهجه و گویشت بنویسی ! افت دارد دیگر. اولین بار که به تهران آمدم , از ترمینال جنوب تا میدان راه آهن کرایه را ده برابر پرداختم . با راهنمایی یکی سوار مینی بوسی شدم که به میدان تجریش می رفت. هنوز چند صد متری نرفته بودیم, که خانم و آقایی سوار مینی بوس شدند و من بنا به عادت بلند شدم و جایم را به خانم دادم و آن قدر تشکر از شوهر ایشان شنیدم که تعجب کردم مگر چه کار کرده ام که این همه از من تشکر می شود. اعتراف می کنم پس از چند ماه با توجیهاتی دیگر از جایم بلند نمی شدم تا خانمی یا سالمندی بنشیند.شهر ها هر چه بزرگتر می شوند, انسانیت در آن ها کوچکتر می شود. راستش را بخواهید کرمان هفتصد هزار نفری خودمان هم کمی عوض شده است و نمونه کوچکی شده است از کلان شهرها با هزار و یک دردسر و پیچیدگی. یادش بخیر در دوران بچگی مان در شهر کرمان از این که دزد دوچرخه ات را بدزدد, واهمه ای نداشتی. نانوای محله مان نان را برکت خدا می دانست و حالا آردش را آزاد می فروشد و ده برابر سود می برد و چند وقتی یک بار جریمه ای هم می پردازد و حتی از نصب پارچه جریمه شدنش بر سردر مغازه اش هم خجالت نمی کشد. مکانیک محله مان تعمیر پیکان را کسر شان خود می داند و .... دیگر چینی بند زن به محله مان نمی آید. افسوس!
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست اندازي! حتما دوستان كوه گاهي به پوست ماري برخورده اند كه نشان از آن دارد كه ماري پوست اندازي كرده است. بزرگتر هاي كوهنوردان كرمان كه ما را از دست زدن به آن نهي مي كنند.حسابش را كه مي كنم مي بينم من هم در طول عمر چند بار "دوست اندازي" (!) كرده ام و اتفاقا حدس مي زنم بعضي از آن ها فوق العاده از دستم عصباني اند، و ظاهرا دوستان جدیدتر عصبانی تر! دوستان دو دهه اول عمرم راجز چند تايي به ياد نمي آورم. اما دهه هاي بعد ، وضع بهتر است. اين هم از خصلت هاي بد من است كه از هنر هشتم ، يعني روابط عمومي، بويي نبرده ام. شايد هم به نفرين شهريار دچار شده ام: " برو كه چون من و چشمت به گوشه ها بنشيني" به بيان ديگر، فعلا گوشه نشيني را انتخاب كرده ام و دل به پيام دوستان مجازي! و گذشت ویخشش دوستان قدیم خوش كرده ام. چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی برو که چون من و چشمت به گوشه ها بنشینی چو دل به زلف تو بستم به خود قرار ندیدم برو که چون سر زلفت به خود قرار نبینی به جان تو که دگر جان به جای تو نگزینم که تا تو باشی و غیری به جای من نگزینی ز باغ عشق تو هرگز گلی به کام نچیدم به روز گلبن حسنت گلی به کام نچینی نگین حلقه رندان شدی که تا بدرخشد کنار حلقه چشمم به هر نگاه نگینی کسی که دین و دل از کف به باد غارت زلفت چو من نداده چه داند که غارت دل و دینی خوشم که شعله آهم به دوزخت کشد اما چه می کند به تو دوزخ که خود بهشت برینی خدای را که دگر آسمان بلا نفرستد تو خود بدین قد و بالا بلای روی زمینی تو تشنه غزل شهریار و من به که گویم که شعرتر نتراود برون ز طبع حزینی
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
تابو ياپرهیزه آن دسته از رفتارها، گفتارها یا امور اجتماعی است که بر طبق رسم و آیین یا مذهب، ممنوع و نکوهشپذیر است. برای نمونه نام بردن از اندام تناسلی در محافل رسمی در بسیاری از اقوام جهان یک تابو است. واژه تابو از زبان تونگا که یکی از زبانهای پلینزی است وام گرفته شده است.( دانشنامه ويكي پيديا، اينترنت) براي ثبت گفته هاي تابو محققان تاكتيك هاي متفاوتي به كار مي گيرند: 1) گفته تابو را فقط واجنويسي مي كنند. ( مثل مقاله اي كه در مجله زبانشناسي به بررسي تابوها پرداخته است) 2) گفته تابو را ناقص مي نويسند. 3) گفته تابو را حرف به حرف مي نويسند. 4) گفته تابو را اصلا نمي نويسند و مثلا به جايش چند نقطه مي گذارند. مثل برادري كه ور ... برادري بگذاره ( فارسي كرماني به نقل از فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم كرمان، دكتر پورحسيني) = كاري را سرسري انجام دادن 5) گفته تابو را با كلماتي مثل فلان و بهمان جانشين مي كنند. به چغوك گفتن منال به فلونت. گف حرفي بزن كه بگنجه! ( فارسي گلبافي، به نقل از فزهنگ عاميانه گلباف، محمد جواد اسدي گوكي، انتشارات مركز كرمانشناسي)
امروز هم من از يكي از دوستان كه نمي خواست در كوه از قافله جوك تعريف كردن عقب بماند اين جوك را شنيدم كه در قالب نظم طنزآميز پايان مي يابد: /pesari: be salmani: ne miraft va mu:ha:yaš xeIli: boland šode bu:d. pedaraš ke na:bi:na: bu:d ba: esra:r-e ziya:d u: ra: kala:fe karde bu:d. ru:zi be xa:ne a:mad va doba:re pedaraš esra:r kard be salma:ni: beravad. Pesar di:d ke pedar na:bi:na:st, pas šalva:raš ra: pa:yi:n keši:d va do kapal xod ra: Joloye pedar gereft va goft saram ra: ba ti:q az tah tera:ši:de-am . pedar dasti: bar do kapal pesar keši:d va az i:nke pesaraš belaxare gooš be harfaš gu:š karde bu:d xošha:l šod va goft: Bah bah če ta:s kardi: ! farq ham ke ba:z kardi: ! /
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
عروس عمه, سفید پنبه! عروس خاله, پشم نخاله! خیلی دلم می خواست زبانزدی از فارسی کرمانی بگویم, که در هیچ یک از کتاب های موجود نیامده باشد( یا لااقل من ندیده باشم). روزها گوش هایم را تیز می کردم و به صحبت های همشهریانم گوش می کردم تا بر حسب اتفاق امروز این زبانزد را شنیدم.
قبلا هم این زبانزد را شنیده بودم: قوم کیستی, قوم شو بخز عقب پراشپشو قوم کیستی, قوم زن بخز وپیش تکیه بزن! (شو= شوهر / بخز= برو / پر اشپشو= کثیف و پر از شپش / وپیش= به پیش / تکیه بزن= راحت باش) و معنایش: از نظر زن خانه ,اگر یکی از "مامانم اینا (!)" هستی, خوش آمدی, آنهم خیلی خوش آمدی , ولی اگر از اقوام شوهرم هستی, حتی جلو هم نیا که حالم بهم می خورد.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
و این خود مستلزم زمان است... می گویند یکی داشت از آپارتمانی سی طبقه سقوط می کرد. در میانه راه بنا بر شواهدی دید که به طبقه پانزدهم رسیده است. با خود گفت: " تا اینجاش که به خیر گذشته !" به نظر می رسد من هم در وبلاگ نویسی به طبقه پانزدهم رسیده ام و "تا اینجاش که به خیر گذشته!" در چند پست با موضوع اختلاف نظر فرامرز نصیری و گروه دماوند درگیر شدم و خدا را شکر به خیر گذشت. کتاب "گفتمان و جامعه" تالیف آقای حمید عضدانلو, از انتشارات نشر نی کتاب خوبی است که من بسیاری نکات از آن آموختم.در فصل ششم این کتاب, با عنوان " از روشنگری تا روشنفکری" , ص 112 مطلبی آمده است که فکر می کنم جالب توجه است: ...روشنگری دوره ای است که در آن انسان, بدون آن که تحت سلطه دیگری باشد, عقل خود را به کار می اندازد. درست در همین لحظه است که انتقاد ضروری می نماید. چرا که نقش انتقاد تعیین شرایطی است که تحت آن کاربرد عقل – برای تعیین آنچه می تواند دانست, آنچه می بایست انجام داد, و به آنچه که می توان امید بست—حقانیت می یابد. بنابراین انتقاد راهنمای عقلی است که در دوره روشنگری رشد کرده و به همین دلیل است که فوکو عصر روشنگری را "عصر انتقاد" نیز می نامد. با آزادی انتقاد دره عمیقی میان فکر و عمل فکر به وجود می آید که فکر برای عملی شدنش نیاز به عبور از آن دارد. به عبارت دیگر, با آزادی انتقاد فاصله میان حرف و عمل زیاد می شود. چرا که در این دره, که می توان آن را "دره انتقاد" نامید, عقل می بایستی از صافی انتقاد عبور کند و به تدریج راه خود را به طرف عملی شدن بپیماید.و این خود مستلزم زمان است... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خواندن برخی کتاب های مقدماتی گاهی لذتی دارد که خواندن کتاب های خیلی تخصصی ندارد. من بارها کتاب " مقدمه ای بر فلسفه" نوشته ی.م. بوخنسکی و ترجمه دکتر محمدرضا باطنی, نشر نو, 1361 را خوانده ام و هر بار دوباره به سراغ آن می روم , برایم جالب است و لذت بخش. در مقدمه کتاب توضیح داده شده است که مطالب کتاب در اصل به صورت سخنرانی از رادیو باواریا , در آلمان, ایراد شده و سپس به شکل کتاب در آمده است. ده فصل کتاب عبارتند از 1) قانون, 2) فلسفه, 3) شناخت, 4) حقیقت, 5) تفکر, 6) ارزش, 7) انسان, 8) هستی, 9) جامعه, 10) وجود مطلق.جملات برگزیده ای از فصل ششم را در اینجا می آوریم. ارزش انسان در باره واقعیت فقط یه اندیشیدن بس نمی کند. نه تنها آن را می بیند, بلکه آن را ارزیابی می کند: این واقعیت در نظر او دلپذیر یا نفرت انگیز, خیر یا شر, خوشایند یا ناخوشایند, متعالی یا معمولی, مقدس یا بی حرمت و مانند آن جلوه می کند. ما چنان ساخته شده ایم که فقط با تلاش فراوان و آنهم فقط در لحظاتی نادر می توانیم حالتی صرفا نظاره گر داشته باشیم. این ارزش گذاری و ارزشها هستند که زندگانی ما را تعیین می کنند. ... به نظر من , یک زندگی کامل انسانی نمی تواند لااقل لحظه هایی از نظریه پردازی محض, از تفکر محض , در خود نداشته باشد و اگر چنین باشد اصلا زندگانی انسانی نیست. اما مسلم است که اندیشیدن, همه چیز در زندگی نیست و همه آن چیزی هم که زندگی را به زندگانی انسانی تبدیل می کند نیست. ارزشها و آنچه با آنها همراه است به همان اندازه جزئی اساسی از زندگی هستند که نظریه ها.... روشنایی, شناختن ارزشها, و استقامت برای تحقق بخشیدن به آنها, اینهاست آنچه ما باید در زندگی برای آنها جد و جهد کنیم.
و بخش هایی از فصل هفتم: انسان فقط انسان می تواند یک دسته ویژگیهای بسیار خاص را از خود بروز دهد. این ویژگیها پنج چیز است: تکنولوژی, سنت, پیشرفت, تواناییی اندیشیدن به نحوی کاملا متفاوت از حیوانات دیگر, و بالاخره تعمق.
تکنولوژی= ساخت ابزار سنت= انسان درجامعه در آغوش سنت رشد می کند.این سنت ذاتی نیست] هیچ ارتباطی با غرایز او ندارد, بلکه انسان آن را یاد می گیرد.و انسان از عهده آموختن این سنت از آن رو بر می آید که او و فقط او, از داشتن یک زبان بسیار بسیار پیچیده برخوردار است. پیشرفت: انسان پیشرونده است ....نوع انسان می آموزد و به نسل بعدی منتقل می کند اندیشیدن: انسان می تواند انتزاع کند, در قالب مقولات کلی ییاندیشد, ... و فقط انسان است که خود را از سیطره قانون "مفید بودن" زیست شناختی" که بر سرتاسر جهان حیوانات حکومت می کند, آزاد ساخته است.دو خصوصیت برجسته این استقلال عبارتند از : علم و مذهب. تعمق: انسان می تواند در باره خود تعمق کند.... او در باره خویش می اندیشد, با خویشتن درگیر است و در باره معنای وجود خویش از خود سوال می کند. به نظر می رسد که انسان تنها حیوانی باشد که به این واقعیت آگاهی صریخ دارد که روزی باید بمیرد. ( مقدمه ای بر فلسفه, ی.م. بوخنسکی, ترجمه دکتر محمدرضا باطنی, صص 86-100)
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
شکم بگیری مشتی, ولش کنی دشتی! امشب در برنامه تیک تاک تلویزیون , دکتر بسکی با آقای میلانی گپی دوستانه داشتند در باره گیاهخواری و خام گیاه خواری. حتما می دانید که ما هم در کوهپیمایی هایمان , همنوردی به نام آقای اسدالله جدیدی داریم که سی و دو سال است خام گیاهخوار است و من قبلا ایشان را در نوشته ها معرفی کرده ام. بد نیست بدانید که در فارسی کرمانی ما ضرب المثلی داریم که باوری است پذیرفتنی, یعنی همه چیز بخور , ولی به اعتدال: شکم بگیری مشتی, ولش کنی دشتی. /šekem-e begiri mošti- veleš koni dašti/ این ضرب المثل به این معنی است که اگر به اندازه بخوری و به اصطلاح جلوی شکمت را بگیری, به اندازه مشتی می شود ( یعنی دیگر چاق نمی شوی) , ولی اگر جلویش را رها کنی, به اندازه دشتی بزرگ می شود.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
آرا داری, گیرا نداری! لغتنامه دهخدا "آرا" را چنین معنی کرده است: زينت و زيب و آرايش: نزاري قهستاني "آراگیرا " هم به نظر می رسد اتباع باشد . ولی در فارسی شهر بابکی این جزء دوم هم معنی خاصی پیدا کرده است: آرا داری, گیرا نداری! در فارسی شهربابکی: نصیحت مادربزرگ ها به خانم های جوانی که از خانه داری تنها آرایش را آموخته اند. عروسی بودکه هر روز آرا ( آرایش) می کرد, شوهر تاجرش از در خانه که داخل می شد, می گفت:"آرا داری, گیرا نداری." روز های بعد هم که آرایش خود را عوض می کرد, بار هم شوهرش همان جمله را تکرار می نمود. عروس نزد پیرزنی رفت تا مگر برای حل مشکل وی کمکش کند. پیرزن گفت: فردا آرا مستی بکن, چرخ. را بگذار جلوت و چرخو هم بریس. ببین شوهرت چه می گوید. روز بعد به توصیه پیرزن عمل کرد. شوهرش که وارد شد, گفت: حالا هم آرا داری, هم گیرا!" از آن به بعد هر روز یک دومی نخ می ریسید و یک سکه هم می گذاشت داخل دومی و آن را در انباری می گذاشت تا اینکه روزی شوهرش ورشکست شد. آمدند دومی ها را باز کردند و سکه ها را هم جمع نموده, ریس ها را فروختند و به زندگی ادامه دادند. ( ضرب المثل های شهربابک, زهرا موسی حسینی, ص 23- ناشر مرکز کرمان شناسی)
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
ناز بی چربی! آیا تاکنون برایتان پیش آمده است که بی دلیل ناز بیاورید و در دل پشیمان بشوید ولی در ظاهر بر سر حرف خودتان بمانید و عواقب سخت این لجبازی را هم تحمل کنید؟ در فارسی کرمانی به این نوع نازآوردن ها " ناز بی چربی" می گویند, یعنی نازهایی که مبناییی برای آن ها نمی توان یافت. حال چرا ما کرمانی ها این نوع ناز را بی چربی می گوییم, نمی دانم, اما یک مورد ناز بی چربی آوردنم را هرگز فراموش نخواهم کرد: داشتیم پشت بام منزلمان را قیر گونی می کردیم و من هم , که نوجوانی بودم,کمک استاد و کارگران قیرگونی کار بودم. ظهر که شد گفتند بیایید ناهار بخورید که من گفتم فعلا گرسنه نیستم. استاد و کارگران به سر کارشان برگشتند و من باز هم اصرار کردم که گرسنه نیستم در حالی به شدت گرسنه بودم. خلاصه خارج از دید دیگران چند نوبت هی آب می خوردم و چیزی نمی گذشت که آب جذب بدن می شد و دوباره آب می خوردم. ناز بی چربی بنده تا ساعت حدود چهار دوام آورد و بعد از آن اظهار گرسنگی کردم و کم مانده بود سفره را هم بخورم. این ضرب المثل قدیمی هم بدرد امروز می خورد. یادش بگیریم بد نیست: مهمان مني به آب آنهم لب جوي
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خرداد 1348, کلاس اول دبستان را تمام کرده بودم و تابستان بود و در تابستان بچه ها را به مکتب می فرستادند. پسر یکی از اقواممان را به مکتب فرستاده بودند و بعد از کلی قربان صدقه رفتن َ یک ظهر من را هم راضی کردند که به مکتب بروم. به همراه پسر قوممان به مکتب رفتم. به یاد دارم که دور تا دور در دایره ای نسبتا بزرگ نشسته بودند و پسربچه های بزرگتر قرآن می خواندند و ما گوش می کردیم. هیبت ملا با ترکه ای که کنارش بود و سیگاری که به لب داشت, چنان مرا ترساند که تصمیم گرفتم دیگر به مکتب نروم. یادم هست عصر وقتی به اتفاق پسر قوممان داشتیم از مکتب بر می گشتیم,نم نم بارانی می بارید و هوا بسیار لطیف بود. روز بعد هر چه تلاش کردند نتوانستند من را قانع کنند که به مکتب بروم و کل تابستان را یلمبو زدم. یلمبو زدن= (در فارسی کرمانی) بیکار و بیعار گشتن یلنبو زدن در لغتنامه دهخدا هم آمده است:(اصطلاح عاميانه ) يلنبو زدن . بي کاري کاهلانه گشتن . رفتن و آمدن بي قصدي . بي قصد و نتيجه راه بسيار رفتن . ول گرديدن . بي کاري پيوسته گرديدن ( ریشه کلمه یلمبو چیست؟) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
در کلیات نفیس حضرت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی علیه الرحمه , به خط استاد سید حسن میرخانی(سراج الکتاب), چاپ چهارم, ناشر دارالکتابه میرخانی , ص 484 بخش با عنوان مضحکات است که ظاهرا سعدی همان کاری را انجام داده است که امروزه به آن "جوک تعریف کردن" می گویند, البته " درتی جوک "(dirty joke) . جوک اولش را در اینجا می آوریم چون به نسبت دیگر جوک های سعدی در مضحکات قابل بیان تر در وبلاگ است: شخصی از فقیهی سوال کرد که مرا آفتابه ایست شکسته. چون از ریدن فارغ می شوم ,آفتابه تهی می گردد. گفت: اول استنجا کن بعد از آن قضای حاجت. حال خود میزان غیر قابل بیان بودن دیگر جوک های سعدی را دریابید. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
حتما کلمه " هر دنبیل" یا "هردمبیل" به معنی "بي نظم ، بي قاعده ، قاراشميش ، قر و قاطي"( لغت نامه معین) را شنیده اید. بد نیست بدانید این واژه ترکی است و مرکب است از "هردن" به معنی "گاه گاه" و "بیر" به معنی " یک", یعنی هر لحظه خیالی در سر داشتن ( فرهنگ معاصر, رضا انزابی نژاد و منصور ثروت, ص 941) به همین قیاس " هردم کلنگ" هم ساخته شده است و به شوخی و به همان معنی هردمبیل به کار می رود و "مهدي مظلومي سريال طنز «هردمبيل هردم كلنگ» را ميسازد" ( خبرگزاری ایسنا). و حکایتی زیبا از مجموعه " منشی فارسی" که مستشرق معروف انگلیسی , فرانسیس گلادوین در هندوستان از ادبیات فارسی برگرفته و به انگلیسی برگردانده است: زنی می رفت. مردی او را دید و دنبال او روان شد. زن پرسید که چرا پس من می آیی؟ گفت: بر تو عاشق شده ام. زن گفت: بر من عاشق شده ای, خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید, یرو و بر او عاشق شو. مرد از آنجا برگشت و زنی دبد بدصورت. بسیار ناخوش گردید و باز نزد او رفت و گفت: چرا دروغ گفتی؟ زن گفت: تو نیز راست نگفتی. اگر عاشق من می بودی, پیش دیگری چرا می رفتی؟ مرد شرمنده شد و رفت. ( حکایات لطیف, ترجمه از فارسی به انگلیسی فرانسیس گلادوین, تصحیح : دکتر سید کمال حاج سید جوادی, حکایت نوزدهم, ص 96)
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||