تبليغاتX
زبانشناسی، و کوهنوردی درکرمان
مجید باغینی پور

... بگذار این ملال !

زمانی که در دوره راهنمایی درس می خواندم, معلم ادبیات باسواد و مهربانی داشتیم به نام آقای نعمت اللهی . یادم هست که گلستان را حفظ بود و خیلی دلش می خواست بچه ها کتابخوان شوند و بنا به مقتضیات کتاب هایی را به هزینه شخصی در اختیار بچه ها می گذاشت و حتی یادم است که یک جلد دستور انگلیسی برایم خرید  به عنوان جایزه تا حتی پولش را نگبرد.  یکی از کتاب هایی که در طول سال ایشان به من دادند که بخوانم در مورد فقر و غنا بود. پشت جلد خیلی جالبی داشت : دو نفر رودرروی هم ایستاده بودند و شکم یکی چنان بزرگ شده بود که به داخل شکم دیگری که بسیار لاغر بود , آمده بود. می دانیم که «ثروت, شخصیت و سازمان» از عوامل موثر در قدرت اند. پس بی مورد نیست که «دارا بودن» و «ناداربودن» و عوارض آن ها  موضوع بسیاری از آثار ادبی ایران و جهان است. مولوی هم انسان را به امتحان کردن و چشیدن فقر دعوت می کند:

امتحان کن فقر را روزی دو تو

تا به فقر اندر غنا بینی دو تو

صبرکن با فقر و بگذار این ملال

زآنکه در فقر است نور ذوالجلال

  می گویند فرد بسیار ثروتمندی نزد پزشک رفت و پزشک پس از معاینه گفت: بیماری شما ارثی است. بیمار ثروتمند گفت: فکر نمی کنم, آقای دکتر. پزشک پرسید چرا؟  مرد با خونسردی گفت: آخه آقای دکتر پدرم از فقر و نداری مرد !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

فراموش کن تا آسوده خاطر شوی !

لقمان گفت: "چهار صد هزار کلمه در حکمت جمع کردم و چهاراز آن برگزیدم, دو باید دانست و یاد داشت و دو فراموش باید کرد: بدی که مردم با تو کنند و نیکی که تو با مردم کنی فراموش باید کرد و خدا را یاد باید داشت و مرگ را یاد باید داشت." ( تاریخ گزیده)

چندی قبل بخش قرمز رنگ این گفته را از زبان فرد فهمیده ای (ولی نه از قول لقمان) شنیدم. وی  می گفت که کافی است که ما انسان ها همین دو مورد را رعایت کنیم تا جامعه ای از نظر روابط روانی بین - شخصی سالم داشته باشیم. به عبارت دیگر:

 1)اگر فردی در حقمان بدی کرده است ,  آن بدی را فراموش کنیم ,

و

 2) اگر به فردی خوبی کرده ایم  , آن خوبی را هم فراموش کنیم,

 تا « آسوده خاطر» شویم. این فرد بنا به تخصص خود می گفت فقط می توان گفت این گفته عالی است و درمان بسیاری از مشکلات ما آدمیان در اجرای آن نهفته است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

از «جنگ رشته» تا « معرکه توضیح» !

امروز دو ساعت کلاس اول را تمام کردم و داشتم به سمت دفتر می رفتم که یکی از دانشجویان خود را به من رساند که آقا مگر رشته شما مدیریت آموزشی است؟ گفتم خیر. زبانشناسی است. گفت : پس چرا در تابلوی بزرگی که در سالن نصب شده است , رشته شما را مدیریت آموزشی نوشته اند؟ گفتم: نمی دانم . حتما اشتباهی رخ داده است. به هر حال به اتفاق ایشان به محل مورد نظر رفتیم و دیدم که تابلو مانندی از کارهای پژوهشی و لیست کتاب های همکاران را , که احتمالا در نمایشگاهی ارائه داده اند, در سالن در معرض دید دانشجویان گذاشته اند . یکی دو تا از دانشجویان جوری می پرسیدند که انگار کلاهی سرشان رفته است و مثلا فردی که رشته اش چیزی جز زبان بوده است , به آن ها زبان درس داده است و لابد تازه کشف کرده اند که چه ظلمی به آن ها شده است. با خود گفتم با این اینترنت تا چند روز دیگر همه ایران خواهند دانست که جلوی رشته من در فلان تابلو چیزی غیر از زبانشناسی نوشته و حتما رشته من زبانشناسی نبوده و «شد یک اعتقاد»... مسئولان هم گفتند اشتباهی شده است و با ماژیکی عبارت را به «زبانشناسی» تغییر دادند. به هر حال سر کلاس زبان هم موضوع را توضیح دادم که خیالشان راحت باشد که بنده زبانشناسی خوانده ام  و در واقع «جنگ رشته» به پایان رسید. می گویند روزی بچه ای از پدرش می پرسد که معنی کلمه «جنگ» چیست؟ پدر مشغول توضیح بوده که مادر هم وارد «معرکه توضیح» می شود و پس از چند دقیقه چنان بگو مگویشان بالا می گیرد که بچه می گوید:" بابا , مامان. بسه حالا دیگه کاملا فهمیدم معنی جنگ چیه !"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

سجاده ای که تو را نشاید ما را نیز نشاید.

روزی مولوی به محفل آن جناب [ صدرالدین قونوی] وارد شد. وی بنا بر تعظیم مسند خود را به مولوی بازگذاشت و خود به کنار رفت. مولوی بر مسند شیخ ننشست. او گفت: چرا بر روی مسند ننشینی؟ گفت: خدا را چه جواب دهم که بر سجاده تو نشینم؟ جناب شیخ سجاده به دور افگند و گفت سجاده ای که تو را نشاید ما را نیز نشاید. ( ریاض العارفین)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

بار امانت : شما بار می بینید و من بر !

به درستی که امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم, سرباز زدند و هراسناک شدند.و انسان آن را پذیرفت. همانا انسان ستمگر و نادان است.( سوره احزاب, 72)

ما عرضه کرديم امانت بر آسمانها و زمينها و کوهها، بازنشستند از برداشت آن و آدم فراايستاد و در گردن خويش کرد که اين آدمي ستمکار و نادان است تا بود. (کشف الاسرار ميبدي ج 8 ص 81).

فریشتگان می گفتند " بار به این گرانی و تن به این ضعیفی. تن در خور بار نبست و بار در خور تن نیست. لقمه پیلان در حوصله بنجشکان نهند؟" آدم گفت: شما بار می بینید و من بر. آدم که بار امانت برداشت, بعد گندم خوردن بود. گفت: اگر کار از جانب من راست خواهد شد باکوره باغ وجود ما به حضرت رسیده است و اگر چنان است که او راست خواهد کرد آبی که ز سرگذشت گو صد گز باش. ... مراد از عرض بر آسمان و زمین ,آدم بود و لیکن خطاب با آدم نکرد. زیرا که آدم ذلت آورده بود. همچنان که پدر یا پسر در خشم بود , غلامی را کاری فرماید و مقصود پسر بود, پسر بداند که مقصود اوست, مسارعت نماید به آن کار تا رضای پدر حاصل کند. همچنین خطاب با آسمان و زمین بود, آم زیرک بود  دانست که مقصود اوست , دست پیش کرد. ( «روح الارواح» از  شهاب الدین احمد سمعانی)

بار امانت: در اصطلاح متصوفان استعدادي است که خداي تعالي براي کسب خير و علم و عشق دردل انسان وديعت نهاده است . (فرهنگ فارسي معين ).

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

پلنگی باشد !

1) بد نیست بدانید عبید زاکانی به دلیل ناتوانی در تامین معیشت ( یا همان از عهده تورم برآمدن امروز ! ) به کرمان آمده است و به مدح شاه شجاع پرداخته است .

2) دیوان لطایف او شامل :

اخلاق الاشراف
ریش نامه
صد پند
ترجیع بند
تضمینات و قطعات
رباعیات
رساله دلگشا
تعریفات ملا دو پیاز
موش و گربه
سنگتراش
می‌باشند. در این میان موش و گربه شهرت بسیار داشته و ریش نامه و صد پند از همه لطیف ترند. متأسفانه مانند بسیاری از طنزپردازان متقدم مانند سعدی شیرازی، طنز و هزل به یکسان در لطایف او راه یافته‌است. ( ویکیپیدیا)

3) لطیفه ای از «لطایف» عبید زاکانی:

بازرگانی زنی خوش صورت, زهره نام داشت. عزم سفری کرد. از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید, یک انگشت نیل بر جامه او زن تا چون بازآیم, اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود. پس از مدتی خواجه به خادم نبشت که:

چیزی نکند زهره که ننگی باشد؟

برجامه او ز نیل رنگی باشد.

خادم باز نبشت که:

گر زآمدن خواجه درنگی باشد

چون بازآید, زهره پلنگی باشد.

4) غزلی از عبید:

دلداده را ز تير ملامت گزند نيست

ديوانه را طريقه ى عاقل پسند نيست

 از درد ما چه فكر وز احوال ما چه باك

 آنرا كه دل مقيد و پا در كمند نيست

 فرهاد را كه با دل شيرين تعلقست

 رغبت به نوشدارو و حاجت به قند نيست

 هرجا كه آتش غم دلدار شعله زد

 جان برفشان به ذوق كه جاى سپند نيست

 بس كن عبيد با دل شوريده داورى
 بيچاره را نصيحت ما سودمند نيست

۵) چرا با این همه غنای ادبی زبان فارسی خودمان- هر روز باید شاهد باشیم همنوردانمان از خوشمزگی ها و گاهی دلاوری های شخصیت های سریال جومونگ برایمان تعریف کنند؟ ای کاش لااقل در کنار تماشای این سریال ها نام قهرمانان شاهنامه عزیز و حکایات طناز عبیدمان را هم بلد بودند.
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

دکتر رحیم نژاد سلیم استاد بازنشسته دانشگاه کرمان را تقریبا همه دانشجویان کرمانی می شناسند و از صفا و صمیمیت ( که کمی هم ناشی از آمیختگی دو زبان فارسی و آذری ناشی می شود ) ایشان بهره مند شده اند. در وبگردیهایم به این خاطره از دانشجویی برخوردم که با ذکر منبع نقل می شود: 

 

۱) جناب حافظ جناب سعدی جناب مولانا همگی با هم ریختند روی سرم!

تمام بچه های کرمان دکتر نژادسلیم ... را میشناسند. رییس افتخاری دانشکده ادبیات و یک انسان عارف بسیار متواضع و منحصر به فرد با لهجه باحال آذری.
 
 یکروز در دانشکده فنی در حال گپ زدن با دوستان جناب دکتر رو با سر و کله باندپیچی شده دیدیم.
 
 گفتیم خدا بدنده چی شده؟
 
 گفت (با لهجه شدید ترکی) در کتابخانه نشسته بودم که یهو دیدم جناب حافظ جناب سعدی جناب مولانا همگی با هم ریختند روی سرم!
 
 وقتی ایشان رد شد یکی از دوستان گفت که قفسه کتابها افتاده روی استاد و خدا بهش خیلی رحم کرده!

منبع: yazdan57.blogfa.com/cat-1.aspx 

 

۲) اما خود بنده هم از ایشان خاطراتی دارم. از جمله زمانی که ایشان رئیس کتابخانه مرکری بودندَ روزی نوشته ای بسیار زیبا و با نثری بسیار مشکل که درکش برای هر فردی ممکن نبود - در سطح دانشکده به دیوار زده شد. من و چند نفر از دوستان تصمیم گرفتیم به نزد این استاد برویم و بگوییم که ما منظور این نوشته را نفهمیده ایم. رفتیم و ایشان در کمال خونسردی گفت: " جانم منظور این نوشته این است که بیایید در هفته کتاب هر نفر یک جلد کتاب به کتابخانه دانشگاه هدیه دهیم."

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

اند صداقت !

چندی پیش در برنامه تلویزیونی, کیومرث پوراحمد در باره سریال مجید توضیح می داد و وقتی مجری از «بی بی» ( مادر کیومرث پوراحمد) سراغ گرفت , وی پس از کمی توضیح در باره بیماری مادرش گفت:" ... الان هم اند آلزایمره." اند ( با کسر الف) که از انگلیسی وارد زبان فارسی شده است , کم کم جای خود را در زبان ما باز کرده است. به هر حال این را گفتم که بگویم امروز من هم «اند صداقت» را در تعریف دوست همنوردی از صدقه دادنش دیدم. او توضیح داد که صندوقچه کوچکی درست کرده است و بنا به موقعیت هایی که پیش می آید, مبلغی پول در آن می اندازد و در پایان مثلا سه ماه آن را به حساب موسساتی مثل کمیته امداد و سرای سالمندان و... واریز می کند. ایشان پس ار مکث کوتاهی گفت "البته پیش آمده است که خودمان هم به صدقه نیاز داشته ایم و پولش را برداشته ایم و بعدها جبران کرده ایم ."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

چاخانی !

«چاخان» در اصل کلمه ای است ترکی به معنای: "متملق. چاپلوس . با زرنگي و زيرکي . حقه باز. لافي . لاف زن . شارلاتاني در گفتار. زبان بازي . آنکه به تندي و چابکي گويد در فريفتن توآنچه در دل ندارد. خوش محاوره . زبان آور. خوش آمدگو" و «چاخان چی» در ترکی به معنای " با ديگري چاخان کننده . کسي که عادت به چاخان کردن و خوش آمد گفتن دارد" است. همچنین چاخانی "نام کوهي" است " در اشکور واقع در ناحيه تنکابن به مازندران . (لغت نامه دهخدا) می گویند فردی داشت چاخان می کرد که بله بنده تمام شهر های ایران را گشته ام و... ودوستی به او می گوید :" پس شما باید جغرافیا را خوب بلد باشید؟" و چاخانچی بلادرنگ می گوید: " بله. اتفاقا به این شهر ایران هم رفته ام !"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

کوه برای کوه !

گاهی برخی از دوستان همنورد به هنگام صعود به قله ای حرف هایی می زنند که آدمی را ناخواسته به یاد مجادله قدیمی درستی و نادرستی عبارت «هنر برای هنر» می اندازد. این دوستان به هیچ چیز فکر نمی کنندو نه به این دلیل به کوه آمده اند که چربی و یا قند خونشان پایین تر بیاید و یا از دلزدگی زندگی در شهر دور بمانند و... به نظر من این دوستان تنها «زیبایی» را می جویند و چون کوه سرشار از «زیبایی» است, احساس رضایت به آنان دست می دهد و بنابراین دلبسته کوه می شوند. زندگی به خودی خود سخت است حتی اگر حقوق ماهیانه ات کافی باشد و دغدغه فردا نداشته باشی و... اما مرهمی داریم که تنها یک کلمه است: «زیبایی» و کوه جایی است که این مفهوم در جای جای آن یافت می شود. به عبارت دیگر این دوستان به کوه می آیند تا حداقل در لحظاتی «هنرمند بودن» را تجربه کنند. گاهی همچون نقاشی از اثر نقاشی خود دور می شوند و به آن نگاهی می افکنند و از آن همه زیبایی لذت می برند . گاهی همچون خوشنویسی چلیپایی را که خود نوشته اند , می نگرند و لبخند رضایت بخشی می زنند. و پیش می آید که همچون نوازنده چیره دستی , از بدیهه نوازی خود مست می شوند. اما کوه «زیبایی» دارد که تقریبا منحصر به فرد است و آن سکوتی است که کمتر جایی یافت می شود. حتی صدای آب جویبارش نوعی سکوت است. سکوت, این عنصر زیبای طبیعت, مطلوب ذهن آدمی است و آکنده از فریاد. آکنده از فریاد که در این وادی , که جهان می نامش, هر لحظه از خود می پرسی من کی ام و در این جا چه می کنم؟ و چون به کوه و زیبایی آن می نگری, حتی اگر پاسخی کلامی دریافت نکرده باشی, راضی می شوی و معنایی زیبا در ذهنت نقش می بندد. تحلیل این نوشته چه غلط باشد و چه درست, عبارت «کوه برای کوه» آرامم می کند و دوری از سکوتش ناآرامم. از دید ناشیانه ام «زیبایی» را باید در سکوت جست و کجا بهتر از کوه. ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

  

خدایا ! دیگمون دیگچه نشه ... !

امروز هم مسیر سنگنوردی ملایمی را انتخاب کردیم سمت چپ پیست موتور سواری . اواخر مسیر دست به سنگ کوتاه اما جالبی دارد . گیره کوچکی را گرفتم که خود را بالا بکشم که از جا درآمد زیرا خاک زیرش بود و سست شده بود. به شوخی گفتم:" این «گیره چه» نزدیک بود کار دستم بده." دوستی که از علاقه من به اصطلاحات و ضرب المثل های محلی خبر داشت, با شنیدن پسوند تصغیر «چه» بلافاصله گفت :" قدیمی ها میگن : " خدایا ! دیگمون دیگچه نشه, شوهرمون بچه نشه." ( به مفهوم تقاضا برای کم نشدن روزی و ...  )  می گویند زنی با مرد بسیار کم سن و سالی ازدواج کرد و مرد پس از یک سال تقاضای طلاق کرد. قاضی از او علت را پرسید. مرد گفت:"آقای قاضی, این زن بیست و چهار ساعت   یا تو سینماست یا داره با دوستای من حرف می زنه." قاضی گفت: یعنی خدای ناکرده انحراف اخلاقی دارند." مرد گفت:" خیر جناب قاضی. دنبال من می گرده!"

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

اگر یک دوست خفته است, دوست دیگر بیدار است !

امروز همراه با جمع آوری زیره از کوه صاحب الزمان شهر کرمان, فرصتی بیش از سایر روزها پیش آمد تا یکی از همنوردان ,که سن و سالی از وی گذشته است, از آنچه در این دنیا دیده است , برایم بگوید زیرا  از گروه تنها ما دو نفر به کوه آمده بودیم. از افراد زرنگی گفت که به قول ایشان" فکر می کرده اند که خیلی زرنگند ولی غافل بوده اند از بالای سر." به هر حال فلسفه خاص خود را مطرح می کرد و قابل احترام بود. خوب گوش کردم و باز هم به این نتیجه رسیدم که نباید «خرد عوام» را دست کم گرفت که حاصل یک عمر است. در بین صحبت هایش , نام چند زن هم به میان آمد و ماجراهای دست و پا شکسته ای از قدیمیان را که شنیده بود, برایم تعریف کرد. یکی از این تعریف ها را قبلا خوانده بودم و فورا فهمیدم که مثلا باید در جلسه روضه ای یا چیزی شبیه به این گفته شده باشد. حکایت «رابعه» و پاکدامنی اش و ... اتفاقا در تذکره الاولیا  هم عطار از شان بلند این زن در نزد پروردگار گفته است:" شبی دزدی درآمد و چادرش ( چادر رابعه را) برداشت. خواست تا ببرد, راه ندید. چادر باز جای نهاد, بعد از آن راه باز یافت. دگر باره چادر برداشت و راه باز ندید,همچنین تا هفت نوبت. تا از گوشه صومعه آواز آمد که ای مرد. خود را رنجه مدار که او چند سال است تا خود را به ما سپرده است. ابلیس زهره ندارد که گرد او گردد, دزد را کی زهره آن بود که گرد چادر او گردد. تو خود را مرنجان ای طرار, که اگر یک دوست خفته است, دوست دیگر بیدار است." به هر حال نتیجه گیری از حکایت در بعد تعلیمی اش مفید است و اثبات جزئیات ماجرا نه امکان پذیر است و نه ضروری,و این حکمی است که می توان در باره بسیاری از حکایات ملل گوناگون هم صادر کرد, که به قول آن دیوانه " ممکن است ما دیوانه باشیم ولی احمق که نیستیم." می گویند ماشین شخصی در دیوانه خانه ای پنچر می شود و وپس از باز کردن پیچ های چرخ پنچر شده, می رود که زاپاس را از صندوق عقب بیاورد که در اثر بی احتیاطی پایش به پیچ ها می خورد و هر چهار پیچ به داخل چاهی می افتند. در می ماند که چه کند که یکی از دیوانگان به او توصیه می کند از هر سه چرخ باقیمانده ماشین یک پیچ باز کند و به این چرخ ببندد تا خود را به مغازه ای برساند و پیچ بخرد. مرد راننده از پیشنهاد دیوانه متعجب می شود و می گوید:تو با این هوشت چرا اینجایی؟ دیوانه در جواب می گوید: درست است که من دیوانه ام ولی احمق که نیستم !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

زمین چهار قصبی !

پشت میزنشینی هم از آن کارهایی است که بسیاری از شاعران و نویسندگان ما آن را تجربه کرده اند و بسیاری بارها به همان به اصطلاح" آب باریکه" مدت زمانی دلخوش کرده اند و پس از مدتی رهایش کردند و ... اما یکی از جنبه های جالب پشت میز نشینی همانا شوخی هایی است که این جمع چند نفره بین خود دارند و به رمز و ایما و اشاره ارباب رجوع را دست می اندازند, خودشان را دست می اندازند و ... که شاید کمی از فشار روحی  بر خود را بکاهند. امروز دوستی از چند کارمند سابق یکی از ادارات کرمان می گفت که با یکی از همکارانشان شوخی داشته اند که گویا یک عمر ادامه داشته است و حتی عصبانی شدن کارمند مورد نظر هم شوخی را کمرنگ نکرده بود. از عوارض پشت میزنشینی هم یکی چاق شدن است که گویا سراغ یکی از همین  کارمندان آمده و باسنی بسیار پهن را برایش به ارمغان آورده بود! همکارانش به این محل می گفته اند «زمین چهار قصبی ! ". گویا روزی یکی از آشنایان یکی از کارمندان به او مراجعه می کند و پس از شرح تنگدستی و ناتوانی از خرید زمینی بزرگ از او می خواهد که اگر زمین کوچکی , در حد سه یا چهار قصب ( هر قصب در کرمان 25متر مربع است) , دید او را خبر دار کند . کارمند موقعیت را مناسب می داند و می گوید اتفاقا یکی از همین همکاران زمین کوچکی دارد چهار قصبی که می خواهد بفروشد و او را نزد همان کارمند چاق باسن پهن می فرستد . شخص یادشده به کارمند مراجعه می کند و ماجرا را می گوید و کارمند می فهمد همکارانش باز هم او و ارباب رجوعی را دست انداخته اند. می گوید من چنین زمینی ندارم و ایشان اشتباه کرده است.آن فرد به نزد همکار اول بر می گردد و شرح ماجرا را می گوید. کارمند دیگر شوخی را به حد اعلای خود می رساند و به او می گوید :آخر دلیل دارد. در این زمین چاه بزرگ بدبویی ! وجود دارد که صاحب آن ( یعنی کارمند دوم) شرم دارد کسی از آن باخبر شود و به همین دلیل از فروش زمین طفره می رود. به نزد او برو و .... بقیه ماجرا خودتان حدس بزنید که حدس زدنش هم می تواند جالب باشد. فراموش نکنید در روانشناسی شناختی , بررسی  شوخی موضوعی بس جدی است !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

1) خمسه محتجبه یا پنج پوشیده : علم هایی که هر فردی قادر به دست یابی به آن ها نیست:

1) کیمیا

2) لیمیا: طلسم دانی

3) هیمیا: تسخیر سیارات

4) سیمیا: تصرف در عالم با حروف

5) ریمیا: شعبده

سرنام (acronym) این علوم می شود: کله سر.

 

2) ریشه کلمه NEWS انگلیسی از NOVEL به معنی جدید  است . اما این هم جالب توجه است که:

NEWS:

NORTH

EAST

WEST

SOUTH

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

... و می چکاند ؟!

لای کتابی را باز می کنی که بخوانی. جسد مورچه ای از میان آن به پایین می لغزد و با احتیاط کتاب را آن طرف تر می گیری که جسد مورچه بر روی مثلا دستت نیافتد. آخر تقصیر من چه بوده است که دفعه قبل که این کتاب را می خوانده ام, چند برگ آن طرف تر این مورچه راهش را گم کرده است و پس از بسته شدن کتاب, باتلاقی از برگ فشرده مورچه بخت برگشته را  چنان محکم در برگرفته که هیچ راه گریزی برایش نگذاشته است. جز تو هیچ فرد دیگری با این کتاب کار ندارد, پس شکی نیست که تو این حیوان بی زبان را کشته ای. با خود می گویی خدا می داند در آن لحظات چه زجری کشیده است تا مرده است و شده است فسیل کتاب تو ! شاعر هم نیستی که جو رمانتیک تو را بگیرد و شعری بگویی. با خود می گویی "خب ! مورچه بوده است. اگر گربه بود این اتفاق نمی افتاد." چیزی نمی گذرد که هجوم افکار و خاطرات گذشته به سراغت می آیند. یادت نیست تازه هواکش دستشویی را در سقف نصب کرده بودی و چهار میخ محکم به آن زده بودی که نیافتد . یکی دو روز بود که همه  می گفتند گاهی صدا, نه ناله, گربه ای می شنوند و خودت هم یکی دوباری, شاید هم بیشتر شنیدی, و نتوانستی علت را درک کنی. تا صدا خاموش شد و هواکش از چرخیدن بازایستاد و تازه فهمیدی بچه گربه ای در هواکش گیر کرده  است و حال که مرده است تنش رها شده و روی پره های هواکش افتاده است و نمی گذارد پره ها بچرخند. در واقع, گربه را به چهار میخ کشیده بودی. میخ ها را در میآوری و با جسد بچه گربه ای روبرو می شوی که در داخل پاکت پلاستیکی اش می گذاری و فورا به چرخ زباله سر کوچه می اندازیش. با خود می گویی آخر تقصیر من چه بوده است که این بچه گربه توانسته است به دلیل خردی جثه اش تا داخل لوله هواکش برود. و باز یادآوری لحظات گرسنگی و تشنگی حیوان تا دم مرگ خوف آور است. اما هجوم خاطره ای دیگر تو را با خود به گذشته ها می برد. از داخل کوچه ای داری رد می شوی و چند نوجوان گربه ای را در کنج دیوارهای خانه ای محاصره کرده اند. شاید تشری یا نصیحتی کارگشا باشد ولی با خود می گویی:" بچه اند." یکی از بچه ها سنگ درشتی بر می دارد و چنان محکم به پهلوی گربه بیچاره می کوبد که گربه غرق خون می شود و دیگر نای راه رفتن ندارد چه رسد به اینکه فرار کند. از صحنه دور می شوی و نمی دانی چه بر سر آن گربه آمده است.... نمی دانی ! راست است نمی دانم و نمی فهمم ! نمی توانم بفهمم که چگونه شکارچی می داند پس از چکاندن ماشه ,چه می شود و می چکاند. ... و می چکاند ؟!

اخوان:

 بسته راه گلویم بغض و دلم شعله‌ور است
 
 چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی
 
 بر رخش شرم شفق دیدم و گفتم، گویا
 
 از غم من به فلک باز خبر داده کسی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 بند مملکت شد باند مملکت !

باغ بیرم آباد و بند مملکت قبل از جاده سازی

گاهی در می مانی که نکند با گفتن حرفی زحمات مسئولین را با بی انصافی کم اهمیت جلوه دهی و از سوی دیگر حرف است دیگر. دلت می خواهد بگویی اش. و می گویم. از جلوی باغ بیرم آباد نهر آبی رد می شد که به آن «بند مملکت» می گفتند و جنبه تاریخی داشت. کرمان جاده کمربندی شرقی نداشت و مسئولین سالها بود که تصمیم داشتند این کمربندی را ایجاد کنند که امسال میسر شد و من مطمئنم زحمات زیادی در این راه کشیده شده است. ولی جدای از قطع درختان چهل پنجاه ساله جنگل قائم , که البته ظاهرا برای ایجاد فاصله با گنبد جبلیه انجام شده است, بند مملکت جلوی باغ بیرم آباد هم صاف شد و در واقع تبدیل شد به «  باند مملکت», چون جاده کمربندی دوطرفه است. ای کاش این جاده کمربندی تنها بیست متر به سمت شرق آمده بود که هم «بند مملکت» داشتیم و هم « باند مملکت», یا همان جاده کمربندی.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

کشور خودش نیست که دلش بسوزد !

سال ها پیش که بچه ده دوازده ساله ای بیش نبودم , سرما خورده بودم و مرا به نزد دکتر برده بودند. دکتر از آن دکتر هندی هایی بود که قبل از انقلاب در ایران کار می کردند.نوبتمان شد و به داخل مطب رفتیم. دکتر هندی که از معاینه بیمار قبلی فارغ شده بود , به کنار کاسه دستشویی رفت که در گوشه اتاق بود و دست هایش را شست. به سراغ جعبه دستمال کاغذی آمد و به حدی دستمال از داخل جعبه برداشت که جعبه تقریبا خالی شد. در عالم بچگی با خود فکر می کردم که خوب کشور خودش نیست که دلش بسوزد و... امروز به اتفاق دوستان به داخل دره ای رفتیم که پایین دست مسیر عمومی است . آثار خراب کاری های روز قبل, که جمعه بوده است, در کوه کاملا تو ذوق می زد. اما از همه چیز بدتر, در این دره دو تانک سفید رنگ پلاستیکی کوچک دیدیم که از بالای تپه به پایین پرت شده بودند و به شدت شکسته و آسیب دیده بودند. این تانک ها نوعی آبخوری برای مردمی بودند که از مسیر عمومی به کوه می آمدند و حالا به این روز افتاده بودند. ... چرا ؟!

 آورد به اضطرار اول به وجود

جز حیرتم از حیات چیزی نیفزود

رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود

زین آمدن و بودن و رفتن مقصود

(خیام)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 عرق روح !

كوچك‌ترين كار بشر، حتي خوردن يك لقمه غذاي ساده، براي بشر با هجوم هزاران انديشه ناتمام و ابتر، با هزاران «از شاخ به شاخ پريدن» همراه است. يك نگاه به يك پرنده هزاران فكر و خيال تداعي مي‌كند. ادينگتون مي‌گفت براي فيزیك‌دان گذشتن از يك در دشوارتر است تا گذشتن شتر از سوراخ سوزن. بايد گفت كه گذراندن هر لحظه زندگي براي هر كس دشوارتر است تا گذشتن فيزیك‌دان از يك در. بشر در هر قدم عادي عرق روح مي ريزد تا اين «راه بي‌نهايت» را بپيمايد چه رسد به آن‌كه بلا بر بلا افزوده شود و جنگ و اسارت و شكست نيز پيش بيايد.

از پيشگفتار منوچهر بديعي بر ترجمه رمان «جاده فلاندر» نوشته کلو سيمون , منبع: سایت دیباچه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

تو بخوان حیایی, عقلی, تدبیری, ... !

چشم است دیگر, می بیند. اصلا کارش دیدن است و نه مثلا شنیدن. و دید. نه, دیدند. نه جفت چشم دیروز دیدند که در کوه صاحب الزمان شهر کرمان کنار درختی و درست بر سر راه کوه پیمایان ,مردوزن جوانی  به مهر بازی , یا همان معاشقه, مشغول بودند, آن هم از نوع مدرن فیزیکی (!) آن, یعنی ایستاده و لابد به تقلید از فیلمی! و مهر بازی , یا همان معاشقه, هم چیزی نیست که بشود به هیچ عمل دیگری , مثلا کمک در جهت بالا رفتن و یا پایین آمدن از صخره ای, ربطش داد. آخر مهر بازی , یا همان معاشقه, بود و نتیجه اش بیشتر به درون خود فرو رفتن و غافل شدن از پیرامون. از بخت بد ,در جلوی صف هم دو نوجوان که گاهگاهی با ما به کوه می آیند , در حال حرکت بودند. وضع خوبی نبود, چون هیچ استتاری ( تو بخوان حیایی, عقلی, تدبیری, ...) در کار نبود.یکی از دو نوجوان چنان سرش پایین بود که متوجه نشد ولی دیگری صحنه را دیده بود. ما بزرگان قوم (!) مانده بودیم که چه کنیم تا چون دو خواهر بزرگتر در داستان «زنبورک خانه» غلامحسین ساعدی بدجنس نباشیم و عیشی (!)  را منغض و گوارایی (!) را ناگوار نسازیم و از طرف دیگر به هر حال داشتیم به آنان نزدیک می شدیم . در این میان یکی از دوستان فکری به ذهنش رسید. داد زد و آن دو , که انگار باورشان نمی شد فرد دیگری هم به کوه بیاید , شنیدند و تغییر موضع دادند و رو به پایین حرکت کردند و از مسیر کوهپیمایان دور شدند. دوستان پراکنده را از برطرف شدن مانع (!) مطلع کردیم و به راهمان ادامه دادیم. آن نوجوان تیزبین به دوستمان گفت: " خوب کلاسی بهشون دادی؟" من که نفهمیدم منظورش چه بود.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

خواب  سوررآلیستی من در باره رشوه

شب گذشته با خود قرار داشتم در باره «حقیقت و واقعیت» از دید یک آدم معمولی چند خطی بنویسیم ولی نشد. در واقع از زمانی که در کتاب «کارنامه سه ساله» جلال آل احمد این مطلب را سال ها پیش خواندم:

 از طرف ديگر می‌دانيم كه واقعيتي هست و حقيقتي. و از مدت‌ها پيش می‌دانيم كه‌این هر دو يكي نيستند. مثلاً جنگ يك واقعيت است اما حقيقت نيست. در حالي كه مرگ، هم يك واقعيت است، و هم يك حقيقت. لذا اشاره كنم كه حقيقت و واقعيت فقط در قلمرو مسايل سرحدي با يك ديگر در می‌آميزند. و در ديگر موارد جداي از هم اند. و‌این مسايل سرحدي را می‌شناسيم كه عشق است و مرگ و ابديت و الخ. كه تا حدودي در ارتباط اند يا همان فضيلت‌هاي افلاطوني كه برشمردم. به هر صورت، از‌این دو حوزه در واقعيت و حقيقت، اخلاق با واقعيت سرو كار دارد و ادبيات با حقيقت. و می‌بينيد كه اگر تبايني هست، از اصل است. اخلاق با نظم واقعيت سرو كار دارد. يعني با حفظ دنياي موجود (استاتوكوئو) و با قانون – با خانواده كه برپا بماند و نپاشد – با مذهب كه رعايت بشود – با ماليات كه پرداخته بشود و اطاعت از امر حاكم والخ. اما حقيقت وراي‌این واقعيت است.

 در ذهن من مدام بازی «حقیقت و واقعیت» رخ می نماید و در مواقعی حتی در کلاس هایم هم به بهانه ای نکته ای در این باره می پرانم که مثلا این که «رشوه زشت است» یک حقیقت است و این که متاسفانه در جامعه ما در مواردی وجود دارد , یک واقعیت. در مواردی هم برخی دانشجویان اظهار نظرهایی می کنند و بحث گرم ( و نه داغ که در حد من نیست) می شود. تجربه به من آموخته است که بیشتر افراد « واقعیت گزیده» اند ( گزیده را به فتح گ بخوانید) و این را به حساب تجربه های باارزش زندگی خود می گذارند. به هر حال با فکر به «حقیقت و واقعیت» رایانه را خاموش کردم و خوابیدم. در خواب دیدم که به اداره ای با فضایی بسیار وهمناک رفته ام و  مرا از این اتاق به اتاق دیگر می فرستند و به اصطلاح سر می دوانند. از تمام جیب های کتم پول بیرون می زند و هر چه می کنم پول ها آرام نمی گیرند. پس از مدتی دیگر به اتاقی که می رفتم , در را به رویم باز نمی کردند و من از زیر در به درون اتاق می خزیدم ودوباره تقاضای خود را مطرح می کردم و باز هم مرا به اتاق دیگری ارجاع می دادند. آنقدر این کار ادامه یافت تا اداره تعطیل شد و مرا از اداره بیرون کردند که نگهبان کوتوله اداره بیخ گوشم چیزی گفت که معنایش را نفهمیدم. در واقع, اصلا نفهمیدم چه گفت. فقط دیدم که ذوب شد و در چاهی فرو ریخت. حس می کردم که با یکی دو تا از همان پول ها از این موقعیت سخت رها می شوم ولی پولی نمی پرداختم. در خواب ترس و رنج ناشی از عدم راه افتادن کارم آزارم می داد ولی یادم هست که پول هایی را که از جیبم بیرون می زدند جمع می کردم و با وجود ناآرامی آن ها , دوباره با هزار زحمت در جیب هایم جای می دادم.همه چیز وهمناک بود و جز یکی دو نفر از کارمندان آن اداره در زمان جواب دادن به من حتی سرشان را بالا نمی گرفتند. آن یکی دو نفر هم تنها به اتاق دیگری راهنمایی ام می کردند. خسته و عرق آلود از خواب بیدار شدم و خدا را شکر کردم که در خواب بوده ام. و بیشتر خدا را شکر کردم که حتی در خواب هم رشوه ندادم. در بیداری هم به یاد ندارم رشوه ای به شخصی پرداخته باشم ولی جریمه شده ام, به جرم نپرداختن رشوه , که این هم چیز بدی نیست. گاهی یک فکر  در ذهن ما به نوعی ایدئولوژی تبدیل می شود و این رخداد فرخنده بسی ارزشمند است, حتی اگر ملامت دیگران را قرار باشد تحمل کنی.  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

من صد ساله‌ي درست و حسابي شده‌ام. بنا بود كه يونسكو تشريفاتي برپا كند ولي بعداً معلوم شد كه من در 1892 (ژانويه) به دنيا آمده‌ام نه در سال 1891 . تقصير خودم است كه تاريخ تولدم را كه در پشت قرآن خانوادگي نوشته شده‌است و 23 جمادي الثاني 1309 هجري قمري است درست با تقويم شمسي و ميلادي مطابقت نكرده‌بودم عيبي ندارد. و حافظه‌ي من به قدري خراب و ضعيف شده‌است كه چه بسا حتي شماره‌ي خودمان را هم اشتباه مي‌كنم خدا به من پيري داده و خدا را شكر كه درد شديد ندارم قدري گيجي و سوء‌هاضمه و مدام عشق به خوابيدن و خوابيدن. ورزشكار خواب بودن همين است و بس والاّ خدا را شكر زنده‌ام و مي‌خوانم ولي ديگر احتياط را شرط مي‌دانم و بسيار بسيار كمتر چيز مي‌نويسم.


از نامة جمالزاده به همايون كاتوزيان, برگرفته از سایت دیباچه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

زندگی فقط تلاشی برای جبران نقص‮هاست. (فروغ فرخزاد)

این دو سه سال آخر معلمی من هم  دارد شکل و بوی خاصی به خود می گیرد. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی بگویم بیست و هشت سال سابقه کار معلمی دارم. ولی دارم و کاری اش هم نمی شود کرد. امروز عصر سه کلاس داشتم. در هر سه کلاس نیمی از دانشجویان غایب بودند. لابد از هیبت معلم شان است که به این راحتی غیبت می کنند دیگر ! ولی چه می شود کرد. باید ساخت و " تلاش کرد نقص ها را جبران کرد." روزی که معلم شدم جوان نوزده ساله ای بودم که دانش آموزی تقریبا هم سن خود داشتم و فکر می کردم می توانم همه نقص ها را جبران کنم. امروز پس از بیست و هشت سال معلمی تازه فهمیده ام که کار تعلیم و تربیت چه قدر سخت است. به راحتی تو را به هیچ می گیرند و بعد هم بهانه ای جور می کنند و اگر قبول نکنی می گویند درکمان نمی کنند و وام داریم و  ... ولی «تلاش» واژه ای است زیبا ! حیف نیست دلمان را به همین هم خوش نکنیم . من که امروز بیش از روزهای دیگر درس دادم و حال هیچگونه «وجدان درد»ی ندارم. ولی نمی دانم چرا  چنان محکم بر سر کلیدهای کی بورد می کوبم که ناله «تقصیرما نبوده» شان را می شنوم. پس می دانم. اگر بخواهم با خود روراست باشم مثل این است که کمی از وضع امروز عصبانی ام. این دو سه سال آخر معلمی من هم  دارد شکل و بوی خاصی به خود می گیرد. بگیرد ! زندگی فقط تلاشی برای جبران نقص‮هاست.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

کشش بده !

زمانی در جایی کار می کردم که بنا به ضرورت , دانشجویان را برای کارورزی به مدارس می بردم. در پایان سال, برای تقدیر و تشکر از افرادی که با دانشجویان ما همکاری کرده بودند, مراسمی برگزار شد و چون مصادف با ماه رمضان بود, به یک وعده افطاری دعوت شدند. مشکل از آن جا شروع شد که تعداد از حد پیش بینی شده بیشتر شد و برای پخت بیشتر غذا وقت بیشتری از سوی آشپزان خواسته شده بود. به چند نفر از جمله من , ماموریت داده شد تا در جلسه عمومی با شرکت مهمانان و همکاران تا می شود حرف زدن هایمان را کش (!) بدهیم تا غذا آماده شود. در واقع , وقتی برای جمع بندی به پشت تریبون می رفتم, درگوشی از من خواسته شد "کشش (!) بده!" حداکثر پنج دقیقه حرف برای گفتن داشتم , ولی حدود یک ربع حرف زدم و ده دقیقه نه خودم فهمیدم چه گفتم ونه حضار. ولی غذا فرصت یافت بپزد چون چند ده دقیقه هم گروه های دیگر کشش دادند. حال گویا پست های اخیر بنده هم از همین قماش از کار درآمده اند زیرا دارم کشش(!) می دهم تا ترم بهاری هم به لطف خدا به خیر و خوبی بگذرد و از اواخر خرداد بتوانم فارغ از آماده شدن برای رفتن به کلاس (همان درس خواندن معلمان شب قبل از کلاس سابق ! )بیشتر به کوه های بلند استانمان که آرزوی رفتنش را دارم, بروم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

خر خریدن خالو !

در نمایشنامه «خر خریدن خالو» از اسماعیل خلج , خالو که هیزم شکن ساده دلی است پول جمع می کند که با خریدن خری  کسب و کار خود را گسترش دهد. ده سکه لازم است . نه سکه جمع شده است ولی سکه دهم فراهم نمی گردد چرا که خالو نمی تواند جلوی شکم خود را بگیرد و هر وقت سکه ای گیرش می آید , به بریانی می رود و آن را خرچ می کند. رشید بیگ از وی می خواهد نه سکه را به او بدهد تا نزد خود نگه دارد و راهنمایی اش می کند تا به ده سکه  دست یابد. بالاخره خالو سکه دهم را دشت می کند ولی رشید بیگ آدم نابابی از کار در می آید و خالو می فهمد پولش را از دست داده است. سرانجام با کلکی که سلمان به رشید بیگ می زند , پول خالو فراهم می شود و وی سرانجام خری می خرد. گاهی سرنوشت مشترک یا نیمه مشترک ما انسان ها آدمی را به شگفتی می اندازد. در گذشته ای دور( شاید بیست و پنج سال پیش) , چند هزار تومان را که تقریبا برابر با حقوق یک ماه من بود, به قرض فردی داده بودم. پس از مدتی فهمیدم که بازپس گرفتن پول از او ناممکن است و حتی مورد شماتت دوستان هم واقع شدم که چرا به چنین فردی پول قرض داده ام. توکل بر خدا کردم و منتظر شدم ولی از پس دادن پول خبری نبود.  تا روزی پس از کلاس, در زمین والیبال داشتیم بازی می کردیم که همان فرد قرض گیرنده شرط گذاشت که اگر تیم مقابل برنده شود, تمامی بازیکنان را به شام در رستوران دعوت می کند. یکی دو نفر از دوستان دیگر خندیدند و عصبانیت دوست قرض گیرنده شرط بند را باعث شدند به حدی که پرسید "چرا خندیدید؟" یکی از آنها گفت اگر راست می گویی پول های دو جیبت را خالی کن که ببینیم چند پول داری؟ او که به نظر می رسد پول چندانی ( شاید هم هیچ پولی ) در جیب نداشت, بنای داد و بیداد را گذاشت که "زمانی که شماها در قنداق بودید, من میهمانی های چند صد نفره می دادم و..." خلاصه رندی ( که «سلیمان» من بود) در این میانه دلش به حال من سوخت و گفت : تو که میهمانی چند صد نفره میداده ای, حالا چرا این چند هزار تومان فلانی را که قرض گرفته ای , نمی دهی؟ به هر حال ماجرا به شکلی خاتمه یافت ولی من دقیقا روز بعد ساعت یک ربع به هشت ( یعنی  شانزده ساعت بعد)  نزد فرد پول قرض گیرنده فرا خوانده شدم و پولم گیرم آمد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

دنیای بامزه ای است. راننده اتومبیلی با بوق و هزار مکافات ازتو سبقت می گیرد و بعد سر چهار راه پشت چراغ قرمز می ایستد و تو در کنارش می ایستی و ناخواسته نگاه ها یمان در هم می تنند. دنیای بامزه ای است. کتابی را در کتابفروشی می بینی و می خری و چون به خانه می رسی, تازه می بینی که یک جلد هم قبلا خریده ای و فرصت خواندنش پیش نیامده است. دنیای بامزه ای است. موتورسواری از چراغ قرمز عبور می کند و به تو که در حال عبور از چراغ سبز هستی, می گوید :" مرتیکه (!) مواظب باش!" دنیای بامزه ای است. میوه فروش محله مان چنان ماهرانه بخش سالم میوه را به رخت می کشد, که کیف می کنی و چون به خانه می رسی , می بینی اکثر میوه ها خال زده اند و به مهارت میوه فروش در انداختن جنس بد احسنت می گویی! دنیای بامزه ای است. بچه پولدارها که دیگر جوجه تیغی ها را از رو برده اند , هر روز به دنبال تفریح تازه ای می گردند و البته شکل و شمایلشان یک طرف و کارهای خطرناکشان یک طرف. شما بگویید این دنیا با این گونه جوجه تیغی هایی بامزه نیست؟! پس دنیای بامزه ای است. می گویند دو برادر از همین قماش سرگرمی شان عبور از چراغ قرمز با سرعت بالای صد کیلومتر است. پس از مدتی می بینند یکی از برادرها در پشت چراغ قرمز و به هنگام سبز شدن چراغ می ایستد و حرکت نمی کند. از او می پرسند چرا نمی روی؟ می گوید:" می ترسم برادرم از آن سو با سرعت بالای صد کیلومتر بیاید !" دنیای بامزه ای است. اگر باور ندارید این را هم بشنوید. روزی برای خرید واکس به کفاشی مراجعه کردم. زنی به همراه دختربچه ای حدودا شش ساله به کفاشی مراجعه کرد و خواستار دوختن جلوی کفش بچه شد. کفاش گفت که این دیگر قابل دوختن نیست. کفش به حدی پاره شده بود که دیگر در پای بچه نمی ماند و او نمی توانست با آن ها راه برود.اصرار مادر بی فایده بود. گفت: "پول خرید حتی یک جفت دمپایی هم ندارم. یک کاریش بکن." کفاش دوباره کفش را برانداز کرد و گفت :"نمی شود خواهرم. وضع کفش خیلی خراب است!" دنیا از این بامزه تر که دختر بچه به دنبال مادرش می رفت در حالی که کفش را روی زمین می کشاند و حتما در آن لحظه همان جوجه تیغی برادر در حال عبور از چهاراه بوده است و برادرش پشت چراغ سبز ایستاده ! دنیای بامزه ای است ! با مزه . اما یادمان باشد چند مزه داریم که یکی از آن ها مزه تلخ است!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 در زرورق رنگی پیچیده !

روزی یکی از دوستان چند شکلات به کوه آورده بود و به همه تعارف کرد و بعد پلاستیک را در میان جمع گذاشت تا اگر دوستی دلش خواست , شکلات دیگری بردارد . همان دوست شکلات آور به شوخی پس از خوردن شکلات خود, سنگی را در زرورق زیبا و رنگی شکلات گذاشت و  با مهارت دو سویش را پیچاند و در داخل پاکت شکلات گذاشت. آن قدر ماهرانه کار را انجام داد که تقریبا به جز من , که ماجرای شوخی دوستمان را دیده بودم, فرد دیگری نمی توانست سنگ در زرورق پیچیده را از شکلات واقعی تشخیص دهد. از ذهنم گذشت خدا کند کسی هوس خوردن شکلات اضافی به سرش نزند که به احتمال زیاد همین سنگ در زرورق پیچیده نصیبش می شود. کمی گذشت. دستی به سوی پاکت دراز شد ولی خوشبختانه شکلاتی دیگر را برداشت و نه سنگ در زرورق پیچیده را. پس از لحظاتی دوست دیگری هوس خوردن شکلاتی دیگر به سرش زد. دستی دراز شد و چون بار قبل به خیر گذشت. چند دقیقه استراحتمان به پایان رسید و کوله هایمان را برداشتیم که دوباره حرکت کنیم. شیطنت دوستمان گل کرده بود و پاکت را برداشت و به همه دوستان مجددا شکلات تعارف کرد و بعضی شکلاتی برداشتند. تنها یک شکلات در پلاستیک مانده بود و نصیب صاحبش شده بود و آن همان سنگ در زرورق رنگی پیچیده بود ! ... در زرورق رنگی پیچیدگان ... ما ... و ....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

از جنس رک گویی !

امروز شاداب نبودن دانشجویی را در مقایسه با ترم قبل بی رحمانه در حضور دیگران به رخش کشیدم. نمی دانم کار خوبی کرده ام یا خیر ولی به نظرم رسید از جنس رک گویی است. مگر همان اول کار یکی دیگر از دانشجویان رک و بی هیچ رودربایستی به من نگفت که نمی دانیم با این دو درس  سخت شما این ترم چه کار کنیم؟ خب من هم رک گفتم شادابی قبلی را در این دانشجو نمی بینیم. اگر محبت درس در دل دانشجویی بیافتد دیگر بی شوقی جایی ندارد. در مصیبت نامه آمده است:

شوق چیست , از خویش بیرون آمدن / بر امید مشک در خون آمدن

کجاست شادروان دکتر محمد طباطبایی که ببیند دانشجویان حتی بدون انجام تکلیف ترجمه سر کلاس می آیند و یک ساعت و نیم ( شاید هم بیشتر , چون من مدیریت زمان خوبی ندارم) به قیافه من چشم می دوزند و حتما منت هم دارند که خسته شده اند . لابد درس خواندن هم نباید خستگی داشته باشد. از هر کدامشان بپرسی "جومونگ" را دیده اند, ولی بدون انجام تکلیف ترجمه در کلاس حاضر می شوند. فکر کنم امسال با نمرات درس ترجمه ام خیلی دردسر باید تحمل کنم . خب این هم از عوارض معلمی است .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

هوشنگ مرادی کرمانی:

«برای من رنج نوشتن زیباترین رنج‌‏هاست. من به دنیا نیامده‌‏ام که برج بسازم یا رئیس جمهور شوم. من به دنیا آمده ام که نویسنده شوم. بهترین دوست من قلم و کاغذ است. زمانی که می‌‏نوشتم، هیچ وقت فکر نمی‌‏کردم آن قدر بزرگ شوم که دیگران برای من دست بزنند یا برای گفت وگو به دانشگاه دعوت شوم. مهم آن بود که خود را با نوشتن خالی می‌‏کردم و لذت می‌‏بردم."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

... و از معالجه احمق عاجز آمدم !

غزالی در کتاب یذکر فیه حماقه اهل الاباحه به نقل از عیسی (ع) می گوید: که از معالجه اکمه و ابرص , بلکه از زنده کردن مرده عاجز نیامدم و از معالجه احمق عاجز آمدم. گویا این صفت احمق از آن دست صفاتی است که شب و روز باید دعا کنیم به آن دچار نباشیم و دچارش نشویم , چرا که پیامبر خدا از معالجه اش اظهار عجز می کند , چه رسد به بندگان غیر خاص و ب کمپلکس و شیمی درمانی و ...مولوی نیز در مثنوی حکایتی دارد با عنوان «گریختن عیسی (ع) فراز کوه از احمقان»:

گریختن عیسی علیه السلام فراز کوه از احمقان:
عیسی مریم به کوهی می‌گریخت / شیرگویی خون او می‌خواست ریخت
آن یکی در پی دوید و گفت خیر / در پیت کس نیست چه گریزی چو طیر
با شتاب او آنچنان می‌تاخت جفت / کز شتاب خود جواب او نگفت
یک دو میدان در پی عیسی براند / پس بجد جد عیسی را بخواند
کز پی مرضات حق یک لحظه بیست / که مرا اندر گریزت مشکلیست
از کی این سو می‌گریزی ای کریم / نه پیت شیر و نه خصم و خوف و بیم
گفت از احمق گریزانم برو / می‌رهانم خویش را بندم مشو
گفت آخر آن مسیحا نه توی / که شود کور و کر از تو مستوی
گفت آری گفت آن شه نیستی / که فسون غیب را ماویستی
چون بخوانی آن فسون بر مرده‌ای / برجهد چون شیر صید آورده‌ای
گفت آری آن منم گفتا که تو / نه ز گل مرغان کنی ای خوب‌رو
گفت آری گفت پس ای روح پاک / هرچه خواهی می‌کنی از کیست باک
با چنین برهان که باشد در جهان / که نباشد مر ترا از بندگان
گفت عیسی که به ذات پاک حق  / مبدع تن خالق جان در سبق
حرمت ذات و صفات پاک او / که بود گردون گریبان‌چاک او
کان فسون و اسم اعظم را که من / بر کر و بر کور خواندم شد حسن
بر که سنگین بخواندم شد شکاف / خرقه را بدرید بر خود تا بناف
برتن مرده بخواندم گشت حی / بر سر لاشی بخواندم گشت شی
خواندم آن را بر دل احمق بود / صد هزاران بار و درمانی نشد
سنگ خارا گشت و زان خو بر نگشت / ریگ شد کز وی نروید هیچ کشت
گفت حکمت چیست کنجا اسم حق / سود کرد اینجا نبود آن را سبق
آن همان رنجست و این رنجی چرا / او نشد این را و آن را شد دوا
گفت رنج احمقی قهر خداست / رنج و کوری نیست قهر آن ابتلاست
ابتلا رنجیست کان رحم آورد / احمقی رنجیست کان زخم آورد
آنچ داغ اوست مهر او کرده است / چاره‌ای بر وی نیارد برد دست
ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت / صحبت احمق بسی خونها که ریخت
اندک اندک آب را دزدد هوا / دین چنین دزدد هم احمق از شما
گرمیت را دزدد و سردی دهد / همچو آن کو زیر کون سنگی نهد
آن گریز عیسی نه از بیم بود / آمنست او آن پی تعلیم بود
زمهریر ار پر کند آفاق را / چه غم آن خورشید با اشراق را

 احمق را در زبان شیرین فارسی خودمان «نادان,  کودن, منگ, گاودل, ...» می نامند. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

عبدالحسین صنعتی زاده کرمانی

عبدالحسین صنعتی زاده کرمانی را به حق باید بنیانگذار «رمان تاریخی» نامید.حتی «ماخالسکي»، منتقد و کارشناس ادبيات معاصر ايران، در کتاب «رمان تاريخي فارسي»، صنعتي زاده را «پدر رمان هاي تاريخي ايران» مي داند.رمان های وی عبارتند از: دام گستران یا انتقام خواهان مزدک(1299), مجمع دیوانگان(1303), داستان مانی نقاش(1305) , سلحشور(1312), رستم در قرن بیستم( 1313), عالم ابدی(1317) , سیاه پوشان یاداستان ابومسلم خراسانی( 1323) , فرشته صلح ( 1331), نادر فاتح دهلی( 1335). وی در سال 1275 متولد شد و به سال 1352 در گذشت. بد نیست بدانید که وی در پرورش شادروان استاد علی اکبر صنعتی نقاش و مجسمه ساز شهیر کرمانی نقش بسزایی داشت و با كوشش وی موزه و نمایشگاه  میدان توپخانه جایی برای عرضه آثار استاد شد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

درد زبان
 
 
 مردي به شيدايي، عاشق زبان مادري خويش‮ام. زباني که در طول قرن‮ها و قرن‮ها، ملتي پرمايه، رنج و شادي خود را بدان سروده است. زباني ترکيبي و پيوندي، که به هر معجزتي در قلمروِ کلام و انديشه راه مي‮دهد. حتا عربي که در فارسي وارد شد، فارسي فارسي ماند. مشتي مفهوم را که لازم داشت از زبان عربي به نفع خودش مصادره کرد، اما ساختارش را از دست نداد. زباني که در پيرانه‮سري نيز ظرفيت‮هاي عظيم تازه‮‮يي در آن مي‮يابم و برخوردم با آن، برخورد با چيزي مقدس است. شايد به همين دليل است که اين اواخر کم‮تر مي‮نويسم، زيرا معتقدم که در اين معبد قدسي، تنها بايد حضور قلب داشت و انسان هميشه حضور قلب ندارد. در آغاز راه، قضيه فرق مي‮کرد. آن‮موقع، زبان در نظر من فقط يک وسيله بود، شايد يک چيز «مصرفيي» که به خاطر يک شعر مي‮شد پدرش را در‮آورد. کاري که متأسفانه امروز هم پاره‮يي از شاعران جوان مي‮کنند.من زبان‮شناس و اين حرف‮ها نيستم، ولي وقتي آدم کاري مي‮کند که الزاماً نيازمند آگاهي از فلان يا بهمان مقوله است، نمي‮تواند خودش را از آن کنار بکشد. زبان‮شناسي يک علم است و علم را جز از طريق پرداختن مستقيم به آن نمي‮شود آموخت، اما شاعري امري شهودي‮ست و چون آموختني نيست، در چارچوب‮هاي عبوس علم، احساس نفس تنگي مي‮کند. با اين همه سروکار شعر با زبان است که ناگزير بايد آموخت و اگر شاعر از آموختن آن بگريزد، امر شاعري‮اش مختل مي‮شود و در آن به توفيق دست پيدا نمي‮کند.صرف فارسي زبان بودن براي شعر فارسي سرودن کافي نيست. براي اين کار بايد فرض کنيد که اصلاً فارسي نمي‮دانيد و از نو به کشف آن برخيزيد. نويسندگان و شاعران، پيش از آن که معماران روح بشر باشند، پاسداران زبان خويش‮اند. تعهد شاعر در مقابل زبانش، نيمي از تعهدات اجتماعي اوست. تعهد در مقابل ادبيات، از تعهدات اجتماعي اوست. کسي که زبان خودش را بلد نيست و ادبيات خود را نمي‮شناسد، به صرف تقليد از اين و آن، شاعر نمي‮شود. اول بايد اين درد را حس کند؛ درد زبان را. و اين را وظيفه‮يي براي خودش بداند. من نمي‮توانم بپذيرم که فقط اجتماعي بودن به اصطلاح کار را خاتمه مي‮دهد و تمام مي‮کند، نه؛ کافي نيست.شعر يک حادثه است. حادثه‮يي که زمان و مکان سبب سازش هست، اما شکل‮بندي‮اش در «زبان» صورت مي‮گيرد. پس ترديدي نيست که براي آن بايد بتوان همة امکانات و همة ظرفيت‮هاي زبان را شناخت و براي پذيرايي از شعر آمادگي يافت.
 
 منبع: نام‮ها و نشانه‮ها در دستورزبان فارسي ,احمد شاملو , نشر مرواريد, به نقل از سایت دیباچه
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

چهره اش !

تقریبا سه سال در تهران دانشجو بودم- 1368 تا 1371. بیست و چهار ساعت کار معلمی می کردم و درس هم می خواندم. اگر بخواهم از یکی از خاطرات این دوره بگویم که تاکنون با هیچ فردی در میان نگذاشته ام , باید از آن لحظه ای بگویم که در خیابان میر عماد راه می رفتم تا به ایستگاهی برسم که به دانشگاه بروم. نمی دانم چه شد ولی یک لحظه هر چه تلاش کردم نتوانستم چهره مادرم را به یاد بیاورم. چند لحظه حتی کنار بانکی ایستادم و چشمانم را بستم و تلاش ذهنی بیشتری به خرج دادم ولی نشد که نشد. از شهریور تا اواخر دی بود که نتوانسته بودم به کرمان بیایم و همین مدت کوتاه چهره مادرم را در ذهنم نامشخص و گنگ کرده بود.  تازه فهمیدم که چرا برخی در سفر عکس عزیزانشان را با خود بر می دارند ولی من حال همین کار را هم نداشتم و کمی از از دست خودم هم عصبانی شدم. می دانستم که صورتی استخوانی و رنج کشیده دارد و با کنار هم گذاشتن جزئیات خود ساخته , چهره ای ساختگی از او ساختم تا در اوایل بهمن ماه به کرمان آمدم و یک دل سیر او را دیدم. صورتش هنوز هم استخوانی و رنج کشیده بود. ... و هست.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

پنج نمره هم که دولت به او داده !

من معلمم و نسبت به هر آنچه مربوط به آموزش باشد علاقمند. امروز یکی از دوستان در محل کار از رفتار یکی از والدین می گفت که روزی برای گرفتن , و حتما احقاق, حق فرزندش اقدام کرده بود.در برخی درس ها پنج نمره از درس را به معلم واگذار کرده اند تا با ارزیابی-evaluation- سالانه به حق نمره دانش آموز را از صفر تا پنج به او بدهد. گویا دانش آموز از پانزده نمره امتحان, چهار و نیم گرفته بود و معلم هم برای اینکه حداقل از نظر معدل بچه ضرر نکند , به جای یک یا دو, نمره ارزیابی را به او پنج داده بود. این پدر یا مادر هم می گفته است:  "خدا را خوش می آید به خاطر نیم نمره این بچه تجدید شود. چهار ونیم که خودش گرفته. پنج نمره هم که دولت به او داده! خب , شما هم نیم نمره به او می دادین تا قبول شود!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

شاملو و نویسنده شدن من
هوشنگ مرادی کرمانی

روبه‌رویش، روی صندلیِ لق‌ولوقی نشسته بودم. نگاهش می‌کردم. دست‌هایش را، که می‌نوشت و خط می‌زد و کاغذها را با قیچی می‌برید، و چسب می‌زد. تند کار می‌کرد، آخرین لحظه‌هایِ زیرِ چاپ رفتنِ مجله بود و من مویِ دماغش شده بودم. همین‌جور نشسته بودم و زل زده بودم به‌اش. عاقبت سرش را بلند کرد و گفت: «اسمِ داستانت چی بود؟»
گفتم: «کوچه، خوشبخت‌ها، دو دفعه آوردم میانِ کاغذهاتان گمش کردید. حالا باز نوشتم و آوردمش.»
بلند شد از اتاق رفت بیرون. چیزهایی که نوشته بود و قیچی کرده بود با خودش برد. بالأخره آمد. مردم تا آمد، از بس درودیوار را نگاه کردم و هی داستانم را خواندم و چشم به در دوختم.
داستانم را گرفت. نشست پشتِ میزش. دلم بدجوری می‌زد. چند سال بود که می‌نوشتم، برای دلم، برای دوستانم. حالا دلم می‌خواست یکی از آن‌ها جایی چاپ شود. جایِ حسابی، جایی که آدمی مثلِ احمد شاملو، بخواند و بپسندد.
شاملو که داشت داستان مرا می‌خواند چشم‌هاش ناراحت بود. از قطره‌چکانی که جلوش بود، تویِ چشمش قطره ریخت. و من هروقت سرش را بالا می‌گرفت ترس ورم می‌داشت. تو دلم می‌گفتم: «خسته شده، خوشش نیامده». دندان‌هایش هم درد می‌کرد؛ دندان‌های جلوش. هی لب‌های بالا و پایین‌اش را جمع می‌کرد و با دست فشار می‌داد به عقب، به دندان‌ها که درد می‌کرد تا آرام‌شان کند.
دندان‌هاش درد می‌کرد، چشم‌هاش می‌سوخت، خسته بود و اولین داستان جوانِ شهرستانیِ آرزومند و سمجی را هم می‌خواند. دق‌مرگ شدم. جان کندم. از دور گردن می‌کشیدم که ببینم چه حالتی دارد. گاهی چهره‌اش را کلمه‌هایِ داستانم می‌دیدم که عینِ حباب از کفِ کاغذ بالا می‌آیند، به چشم‌هایش می‌رسند، می‌مانند تا جمله شوند بروند تو مغزش و اثرِ جمله و جمله‌ها را رویِ پیشانی و جمع‌وجور کردنِ لب‌هایش ببینم. همراهِ چشم‌هاش داستانم را می‌خواندم. داستان را نمی‌دیدم، ولی می‌دانستم الان به خطِ چندم رسیده است و کدام جمله را می‌خواند.
عاقبت داستان را تمام کرد، کوتاه بود، همه‌اش پنج صفحه. تو چشمش قطره چکاند. پلک‌هایش را به هم زد، دستی به موهایِ بلند و فرفری و جوگندمی‌اش کشید. من همین‌جور نگاهش می‌کردم. حرف نمی‌زدم. مرا نگاه کرد و سیگاری گیراند و گفت: «خوب است. موضوعِ خوبی دارد. چاپ می‌شود. اما من باید روش کار کنم.»
با هم از دفترِ مجله خوشه توی خیابان صفی علیشاه بیرون آمدیم. باران نم‌نم می‌بارید. من دیدمش که پیاده رفت. بارانیِ شیریِ نیمداری تنش بود. یقة بارانی را زده بود بالا، رفت تو کوچه‌ای. تو تاریکیِ شب گم شد. زیرِ باران می‌دویدم.
ده دقیقه بود که نویسنده شده بودم، سالِ 1347 ، آذرماه بود.
برگرفته از ماهنامه دریچه شماره 16 – صفحة115

http://www.dibache.com/text.asp?id=2401&cat=43
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

۱) طهمورث فارسی میانه:

طهمورث,یا تهمورث متن های فارسی میانه, سی سال اهریمن را در بند داشت ولی اهریمن همسر طهمورث را فریفت تا بداند وی در چه زمان یا زمان هایی دچار ترس وهراس می شود.طهمورث نزد همسر خود اقرار می کند که به هنگام پایین آمدن از کوه البرز و سرعت گرفتن اسبش دچار ترس می شود. اهریمن روز بعد در کوه البرز به کمینش می نشیند و او را به زمین می زند و می خورد.

۲)  طهمورث شاهنامه:

 تحليلي بر مسائل اجتماعي در نخستين داستانهاي شاهنامه (داستانهاي كيومرث، ‌هوشنگ و طهمورث) , نشريه دانشکده ادبيات و علوم انساني(كرمان) بهار 1383 , حسين آقاحسيني ، رسول رباني

شاهنامه پس ازحمد و ستايش خرد و بيان انديشه هاي اعتقادي شاعر، با داستان كيومرث، بعنوان اوّلين كدخدا آغاز مي گردد و با داستان هوشنگ و طهمورث، ادامـه مي يابد،تا اين كه به داستان جمشيد و ضحّاك مي رسد. دراين افسانه ها، مانند ديگر داستانهاي شاهنامه، مي توان انديشه هاي اجتماعي را از ديدگاهها ي گوناگون در بوته نقد قرارداد و آنها را تجزيه و تحليل نمود.اهميّت داستانهاي اوّليّه شاهنامه از اين جهت است كه به بررسي اوّلين حكومت بشري و آيين كشور داري مي پردازد و دشواريهاي آن را نشان مي دهد. مهمترين مسائل اجتماعي كه مي توان دراين سه داستان بررسي كرد؛ بدين شرح است :1 - ويژگيهاي هر جامعه و چگونگي روابط اجتماعي درآن .2 - شكل گيري كارها براساس نيازها و ضرورتها .3 - مشخّص شدن كاركرد تأمين نيازها مانند آباداني شهرها،كشف آتش و آهن.4- برپا كردن شادي و جشن پس از هر موفّقيّت، بعنوان تشويق و ترغيب وايجاد انگيزه .5 - كارآفريني و طبقه بندي مشاغل كه درآن جامعه ابتدايي چشمگير و مورد توجّه است . 6- امنيّت اجتماعي و استقرار مردم دركوه براي تأمين امنيت.7 - ايجاد رودخانه ها و رونق دامداري و كشاورزي، بعنوان يك فعّاليّت مهمّ و اساسي براي رونق اقتصادي.8- جدا كردن حيوانات از همديگر، بر اساس چگونگي استفاده از آنها و تأمين نيازها.9 - قشربندي اجتماعي و مشورت با موبدان و همكاري با دهقانان.10 - بكارگيري شيوه هاي گوناگون نظامي و چاره جويي درجنگ ،براي جلوگيري از خونريزي ، پيشگيري از تمرّد ، خنثي كردن توطئه دشمن و امتياز گرفتن از او پس از پيروزي ، رعايت مقرّرات مربوط به جنگ ، توجّه به پيامدهاي مثبت جنگ مثل تجربه ، آبديده شدن ، مهارت و بكارگيري تدبير و انديشه.11- ارتباط بوسيله زبانهاي متفاوت و آشنايي با آن، بعنوان يك ضرورت.
 

منبع  چکیده مقاله:

http://www.hamkelasy.com/content/view/17963/108/

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

به نیکی گفت سندان کای ستمگر

چرا می کو بی ام آتش به پیکر

بگفتاهر که وی را جنبشی نیست

بکوبندش چنین همواره بر سر

 

سال1361 بود که شبی ,زلزله مهیبی در گلباف اتفاق افتاد و کرمان را نیز بد جوری لرزاند و بلوایی در شهر برپا کرد. همسایه ها به کوچه ریختند و همه به نوعی از نگرانی خود از ضررهای مادی و خوشحالی از سلامتی اعضای خانواده سخن می گفتند. اما در این بین سخن دو نفر برایم جالب بود و در ذهنم مانده است:

1) شیشه بری همسایه ما بود که می گفت پس از زلزله حتی نتوانسته است در انبار شیشه هایش را باز کند زیرا آن قدر شیشه ها خرد شده بودند که چون توده ای از خاک , پشت در روی هم ریخته بودند و مانع از باز شدن در می شدند.

2) آهنگر اتومبیلی همسایه ما بود حتی حاضر نشد به مغازه اش سر بزند زیرا چیزی برای شکستن و افتادن و... نداشت. وقتی اصرار همسایگان را دید گفت: "  سندونم از این ور به اون ور غلطیده؟ . بگذار بغلطه !"

 البته:

به زير ضربت خايسک محنت و شيون
 صبور نيست ولي صبر کار سندانست .
 
 انوري .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

رکورد بنده در تدریس هفته ای 67 ساعت تدریس ( سال 1376) در شش یا هفت جاست و آنان که اهل تدریس اند خوب می دانند که این ساعت تدریس چه جانی از آدمی می گیرد. البته الآن به بیست ساعت در هفته تقلیل یافته است. راستش اگر کم کار کنی , می گویند راحت طلب است و ...اگر زیاد کار کنی, می گویند طماع و دندان گرد است و... اما  بهتر است بدانید فردی به نام اشعب در ادبیات عرب زبانزد طماعی است:

1) "گویند روزی اشعب به در دکان ارزیزگری نشسته بود و آن مرد طبقی می ریخت. اشعب گفت: طبق ازین بزرگتر ریز." گفت: صاحبش بدین کالبد فرموده است" اشعب گفت: تو بزرگتر بریز تا اگر وقتی بر آن به نزدیک من حلوا فرستند بیشتر بود." ( جوامع الحکایات)

ارزیزگر= رویگری

2) می گویند چون کبوتری در هوا پرواز می کرد, اشعب دامن لباس خود را می گشود که شاید کبوتر تخم بگذارد و در دامن وی بیافتد !

3) از اشعب پرسیدند آیا فردی طمعکارتر از خود دیده ای؟ گفت: آری همسرم. هر گاه من دامن لباسم را می گشایم, او دیگ را روی آتش می گذارد تا به محض افتادن تخم کبوتر غذا بپزد !

و اما در فارسی کرمانی و فرهنگ عامیانه کرمانیان هم نمونه هایی از افراد طمعکار هست:

1) می گویند مرد طمعکاری در حال موت بود. زنش را به بالین خواست و به او نصیحت کرد چون وی بمرد, همراه سایرین به قبرستان نرود چون ممکن است دزد به منزلشان بیاید و اثایه منزلشان را ببرد !

2) مرد طمعکاری به اتفاق زنش بساط ناهار را فراهم می کردند که شخصی در منزل ایشان را بزد و تقاضای خرید تخم مرغ از آنان کرد. مرد گفت: تخم مرغ ها را دو جا کن. بزرگترها را برای خودمان بپز و کوچکترها را بفروش به مشتری !

و این هم یک بیت شعر حاوی «طمع» که در لغتنامه دهخدا دیدم:

آنکه او انعام از من بازگيرد تو نه اي
 و آنکه او از تو طمع بردارد آن هم من نيم .
 
 مجيرالدين بيلقاني

 و یک مثل:

 طمعکار رنگش زرد است .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 

خوش بيابان  کش در و ديوار نيست !

معلولیت محدودیت نیست! - منبع عکس: وبلاگ مسیر جادویی

(کوهپیمایی در کوه صاحب الزمان شهر کرمان)

تاگور بر این باور بود که "مهمترین درسی که انسان می تواند از زندگی اش بیاموزد این نیست که در این جهان درد و رنج وجود دارد, بلکه تبدیل این درد و رنج به شادمانی است." اگر این نظر تاگور را بپذیریم , باید بپذیریم که ما انسان ها  در زندگی خود هم نباید چندان بر «بن مایه» , یاهمان «موتیف» داستان زندگی مان پافشاری کنیم و می توانیم با تامل , و در مواقعی با مراقبه, بن مایه ای شادتر را برای داستان زندگی خود انتخاب کنیم و با تمام وجود از آن پیروی کنیم. کار آسانی نیست, اما نشدنی هم نیست. دوستی  از فردی می گفت که بنا بر زبانزد رایج «پول» همه چیزش بود و به زبانزد این نوشته «بن مایه» داستان زندگی اش. ولی با یک روز کار مجانی  در مجتمعی برای یتیمان در طول هفته , زندگی کمی شادتری را برای خود به ارمغان آورده است. اما باید یک گام به جلو نهاد و از « پندار زایی» در ذهن هم سخن گفت. گویی باید خود در فکر خود بود و با پندارهای نو به جنگ آن «کسالت باری» رفت که اگر مجال یابد , «بن مایه» زندگی ما را به سوی پوچی و ... خواهد برد. اگر پندارها در ذهنمان به صف بایستند تا به گاه نوبت با آنان در داستان زندگی مان دیالوگ داشته باشیم, آنگاه که داستان زندگیمان در سرازیری «آرامش» می افتد, از چیستی «ته خط» چندان در هراس نخواهیم بود و به قول نظامی: چون نظر عقل بغايت رسيد / دولت شادي بنهايت رسيد و ادیب چه خوش گفته است که: شادي دل رهن صفه و بار نيست  / خوش بيابان  کش در و ديوار نيست .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  | 

 بریدن نان با قیچی !

امروز در برنامه «بهونه» تلویزیون, مجری برنامه به هنگام آموزش آشپزی نان را با قیچی برید و نحوه پخت سمبوسه را آموزش داد. بد نیست بدانید در خاطرات کودکی من از کرمان قدیم, این نکته به روشنی حضور دارد که حتی در مراسم بزرگ هم اجازه بریدن نان با قیچی به کسی داده نمی شد و معتقد بودند که این عمل «نان بری =  قطع کردن روزی شخص دیگری» است و کراهت دارد.در عوض نان را با دست به مثلا چهار قسمت تقسیم می کردند و البته به زیبایی بریدن با قیچی از آب در نمی آمد ولی به هر حال عقیده شان بود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجید باغینی پور  |