|
|
|
|
|
خُستو نامه ز آز و فزونی به یک سو شدیم / به نادانی خویش خستو شدیم ( شاهنامه فردوسی) خستو ( به ضم خ) به معنی اعتراف است. در این بخش جدید از وبلاگ برآنم که به گذشته ها نگاهی بیاندازم تا شاید به نوعی پالایش درونی نزدیک شوم. ۲) ننو ! خدا کنه در سلامتی بمیری ! ۳) «محافظه کاری خردمندانه» یا « شور آزادی طلبانه» ؟ ۶) از «آموزش مخزنی» تا «آموزش ستمدیدگان» ! ۷) آهک گیاهی ! ۸) بابا , تا هفته آینده هنوز یک ماه وقته ! ۹) انتقاد پذیری مستلزم تربیت روح است !
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
طناب نوبت ! چندی قبل برای تعویض دفترچه قسط مسکن , به بانک مسکن مرکزی کرمان مراجعه کردم و با سیستم نوبت دهی مکانیزه ( خودکار) این بانک آشنا شدم .به هر حال باید با پیشرفت های تکنولوژی هم کم کم آشنا شویم و از آن ها بهره مند شویم. سال پنجاه و هفت را در خاطرات نوجوانی ام به یاد دارم . نفت کم بود و یا چون همه از کم شدنش می ترسیدند, زیادتر از نیاز تهیه می کردند. کار مردم شده بود این که ظرف های نفت را صبح زود در صف بگذارند . در این میان طنابی به طول سی تاچهل متر هم نمی گذاشت فردی خارج از نوبت نفت بگیرد زیرا تنها به ظرف هایی نفت تعلق می گرفت که این طناب مبارک از گردن مبارکش (!) عبور کرده باشد. این طناب در خاطرات نوجوانی من خیلی خودنمایی می کند. خود ارزشی نداشت ولی کار بزرگی انجام می داد. اگر نبود همین طناب, شاید هیچگاه خانواده ما نفت گیرش نمی آمد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
... و یک سکه ده تومانی ریزه کوبید کف دستم ! امروز روز سرخوشانم بود. رفتم به یک عکاسی که دو برگ فتوکپی بگیرم. دو فیش بانکی بودند در اندازه نصف شناسنامه و طرف قیمت زده بود و دیدم که باید از بابت دو برگ پنجاه تومان بدهم. ولی عکاس هفتاد تومان حساب کرد و من ناچار پانصد تومانی دادم . چهار صد تومان پس داد و گفت: سی تومان طلب شما ! ولی خبر نداشت که امروز روز سرخوشانم بود و از شما چه پنهان بیکار بیکار بودم. بدم نمی آمد کمی سر به سر این عکاس بگذارم. پنجاه تومانی را روی پیشخوانش گذاشتم و با خنده گفتم : بیست تومان طلب شما ! کمی جا خورد و خندید . گویی انتظار نداشت مشتری پیدا شود و از حقش دفاع کند. درمانده بود با این مشتری چه کند. پول در پول شده بود و عکاس که نمی خواست جلوی سایر مشتریان کم بیاورد گفت : پول خرد ندارم. گفتم: به جایش آدامسی , چیزی بدهید. گفت: نداریم. گفتم: نمی دانم ولی از روی یک برگ یک کپی دیگر بگیرید.گفت: آنوقت می شود صد و پنج تومان و پنج تومانش را چه کار کنم! گفتم: نمی دانم.شما که از پنج تومانش نمی گذرید, چه طور انتظار دارید من از سی تومان بگذرم! از روی دو برگ کپی بگیرید. گفت: آنوقت می شود صد و چهل تومان و ده تومانش را ندارم که پس دهم. گفتم: من دیگر عقلم نمی رسد ولی به هر حال بقیه پولم را می خواهم. عکاس دو کپی دیگر هم گرفت و دست کرد زیر پیشخوان و یک سکه ده تومانی ریزه کوبید کف دستم. امروز روز سرخوشانم بود والا بسیاری روزها بارها از این خرده پول ها در پمپ بنزین و نانوایی و ... به من پس نمی دهند و می گویند باشد طلبتان. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
درشت می ستانی و نرم باز می دهی ! "یک روز شیخ ما با جمعی صوفیان به در آسیایی رسید. اسب بازداشت و ساعتی توقف کرد. پس می گفت: " می دانید که این آسیا چه می گوید؟ می گوید: تصوف آن است که من در آنم, درشت می ستانی و نرم باز می دهی وگرد خود طواف می کنی. سفر خود در خود می کنی تا هر چه نباید از خود دور کنی, نه در عالم تا زمین به زیر پای بازگذاری." ( ابوسعید ابوالخیر, اسرارالتوحید) هنر بزرگی است که «درشت» بستانی و « نرم» بازدهی. این روزها این حرف بدجوری ذهنم را مشغول کرده است و متاسفانه از این نظر چندان نمره بالایی به خود نمی دهم ولی خوشبختانه رگه هایی از این « درشت ستادن و نرم بازدادن» را در کار معلمی ام بروز داده ام و دلخوشم به این موارد. در عالم دوستی و ... بدا به احوال آن که « نرم ستاند و درشت بازدهد» که از زیان کاران خواهد بود. به راستی این «هنرمند بودن» انسان هم کار سختی است, بسیار سخت که "هنرمند وجودش را در رابطه با وجود ديگران احساس ميكند يعني معتقد است اگر ديگران عزيز باشند او نيز ميتواند عزيز باشد." ( محمد خاتمی) « گرد خود طواف کردن» و «سفر خود در خود کردن» و... این است تشبیه زیبای «آسیابی» ! ولی گویا آنطرف تر زمزمه ای از ویس و رامین به گوشمان می رسد که: چرا چون آسياب گردگردي |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
استادي درشروع کلاس درس، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمي دانم دقيقا' وزنش چقدراست. اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند: هيچ اتفاقي نمي افتد.استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقي مي افتد؟ يکي از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد ميگيرد.استاد گفت: حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد ديگري جسارتا' گفت: دست تان بي حس مي شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند و مطمئنا' کارتان به بيمارستان خواهد کشيد. همه شاگردان خنديدند. استاد گفت: خيلي خوب است. ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه! استاد پرسيد: پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ درعوض من چه بايد بکنم ؟ يکي از شاگردان گفت: ليوان را زمين بگذاريد.استاد گفت : دقيقا' مشکلات زندگي هم مثل همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، درد آن ها را احساس خواهيد کرد. اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود. فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، بار سنگين آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد. هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد! پس همين الان ليوان های درد و غصه تان را زمين بگذاريد و زندگي کنيد. زندگي همين است. (منبع: سایت استاد علی اکبر عبدالرشیدی) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
برای تسلیت به مهدی معماری و همه هرمزگانی هایی که در داغ از دست رفتن عزیزانشان می سوزند ببار ای بارون ببار دلا خون شو خون ببار ببار ای بارون ببار ببار ای ابر بهار ببار ای بارون ببار (شعر از استاد علی معلم دامغانی) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
حالا رتبه ای نیاوردیم, بی خیال ! امروز یکی از دوستان ماجرای شرکت کردن تیم تئاتر دبیرستانشان را در یک مسابقه استانی دهه پنجاه شمسی برایمان تعریف کرد. ایشان تعریف می کرد که گروهی از دانش آموزان را به سرپرستی یکی از بچه های بزرگتر گروه تئاتر مدرسه به مرکز استان می فرستند. گروه در مسابقه رتبه ای نمی آورد ولی دانش آموزان به کار خود ایمان داشتند و معتقد بودند که اگر سرپرستی می داشتند, شاید بهتر از حقشان دفاع می شد. وی تعریف می کرد که گروه پکر و ناراحت از جلوی سینمایی رد می شدند که همان دانش آموز سرپرست پیشنهاد می کند که به سینما بروند. پول هایشان را که روی هم می ریزند , می بینند اگر به سینما بروند آنوقت پول برگشت به شهرستان خود را نخواهند داشت. همان دانش آموز می گوید می خواهم به خودم حداقل ثابت شود که بازیگر ماهری هستم. حالا رتبه ای نیاوردیم, بی خیال. نقش وی گویا نقش گدایی در نمایش بوده است. بلافاصله همان لباس و ریش و سبیل همراه برای اجرای نمایش را در می آورد و در یکی از چهارراه ها چنان نقش گدا را بازی می کند که در عرض چند دقیقه پول سینما رفتن چند نفر را در می آورد . برایش اثبات توانایی خود در ایفای نقش در تئاتر مهم بود ولی در کنار آن مشکل اقتصادی گروه را هم به گفته خودش با کثیف ترین شکل ممکن برطرف کرد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
او را دریابیم ! در گذشته ای دور , یکی از همکارانمان همسرش را برای مداوا به شهر دیگری برده بود و وی در همانجا به دلیل سرطان جان به جان آفرین داده بود. برای برگرداندن جسد همسرش به کرمان مجبور شده بود آمبولانسی کرایه کند و فاصله تقریبا شانزده ساعته آن شهر تا کرمان را در حالی بپیماید که در بخش پشتی آمبولانس جسد همسرش و در واقع مادر سه فرزندش بود. روز بعد به دیدنش رفتیم و تسلیتی. در آن لحظات فقط فکر اینکه دیشب را این دوست در جلوی آمبولانس چگونه بسر کرده است, تنم را می لرزاند. .... وحال. پس از حادثه دماوند برای کوهنوردان هرمزگانی ... همه باید مهدی معماری را دریابیم. درک وضعیت روحی مردی که سه همنوردش, از جمله خواهرش, را از دست داده است, کار آسانی نیست ولی غیر قابل تصور هم نمی نماید. آنان که می توانند به هر شکل ممکن تسلی خاطری برایش باشند, نباید کوتاهی کنند. او هم انسان است و آمیزه ای از گوشت و پوست و استخوان و اعصاب. مهدی معماری وضعیت آسانی را نمی گذراند. او را دریابیم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
تسلیت به بندری ها ! بهار 1386 بود که به سه شاخ جوپار رفتیم.در جانپناه یک, گروهی از کوهنوردان بندرعباس بودندو ما به بیدستون رفتیم و روز بعد که به قصد سه شاخ بزرگ به سمت قیف مصیبت رفتیم , گروهی را جلوتر از خودمان می دیدیم و به سحر خیزی شان آفرین می گفتیم. زیر شاخ شکسته به آنان رسیدیم و سلامی و خسته نباشیدی و از آنان گذشتیم. حدود نیم ساعت پس از ما به قله سه شاخ بزرگ رسیدند و من از آن ها سراغ وبلاگ نویسانشان را گرفتم که یکی از خانم های گروه بندر از چند وبلاگ نام برد , از جمله وبلاگ خانم ساجده کشمیری. خلاصه عکسی به یادگار ازشان گرفتم هر چند به دلیل پشت به آفتاب بودن اصلا خوب نشد .
خداحافظی کردیم و زودتر از قله سرازیر شدیم. خبر حادثه کوهنوردان بندرعباسی در دماوند را در وبلاگ آقای فرامرز نصیری خواندم و بسیار متاسف شدم. به همه بندرعباسی های گرامی, به همه کوهنوردان بندرعباسی, و به همه بندرعباسی هایی که آن روز در جوپار ملاقات کردم, تسلیت می گویم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
حاضر سوالی ! چند سال قبل, یکی از همشهریان کرمانی بنده کاندیدای ریاست جمهوری شده بود. در جلسه ای دوستان با او شوخی می کردند و او با خوشرویی جواب می داد. ولی یکی از دوستان که در کارهای سیاسی است گفت: من با یک سوال ثابت می کنم شما «رجال سیاسی» نیستید؟ دوست کاندید گفت: بپرسید. این دوست سیاست پیشه پرسید : شما که می خواهید رئیس جمهور شوید فقط بگویید در کابینه شما چند وزیر حضور خواهند داشت؟ و دوست کاندید شده نتوانست جواب بدهد. ولی انصراف نداد !
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
تیس تیس ! امروز پیامی از دوستی قدیمی و مهربان دریافت کردم که درک پیامش بد جوری برایم سخت است. ای کاش مثل همشهری اش ساده می نوشت , که ظاهرا نمی نویسد. درست شده ام مثل آدمی که زیر بارانی از «ت» ایستاده و «تیس تیس» ( خیس خیس) شده است.پیام این است: بودن را فلسفه ای است که تنهایی، تاریکی، ترس، تهور، ترسایی، تحمل، تدبر، تفکر و گاهی تنزل و کوه ... همین با کمی تعارف. اصل پیام همین است , که برایم درکش چندان ساده نیست. پیام را برای خودم تکه تکه کردم تا شاید بهتر درکش کنم: 1) بودن را فلسفه ای است ( فکر کنم تا حدی این موضوع را فهمیده باشم) 2) تنهایی, تاریکی, ترس, تهور, ترسایی, تحمل, تدبر, تفکر, و گاهی تنزل و کوه ... ( نفهمیدمش ! دروغ چرا ! تا قبر آ آ آ .) بخش قرمزش را اصلا نفهمیدم و حضور کوه را در انتهای این عبارت اصلا اصلا نفهمیدم. در داستان «بودن یا نقش بودن» ابراهیم گلستان , دو برادر منتظر پدر و مادرشان هستند تا بیایند و عکاسی از آن ها در بیابانی عکسی بیاندازد. اعضای خانواده می خواهند مخفیانه عکسی بیاندازند تا در یادها بمانند ولی بر سر این موضوع توافق کاملی با یکدیگر ندارند و سرانجام هم عکس نمی اندازند و عکاس را شیری می خورد. هفت سال است به کوه می روم. شاید نتوانم برایتان توضیح دهم و حس کردنی باشد ولی: کوه رفتن را فلسفه ای است که تنهایی، تاریکی، ترس، تهور، ترسایی، تحمل، تدبر، تفکر و گاهی صعود و کویر ...
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
قوام "فرهنگ" به كفش بود ! «... باران كوهپایه كار یكى دو ساعت نبود و كوچه هایى كه از خیابان قیرریز به مدرسه می آمد، خاكى بود و رفت و آمد بچه ها آن را به صورت تكه راهى درمی آورد كه آغل را به كنار نهر می رساند كه دایماً گل است و آب افتاده و منجلاب و بدتر حیاط مدرسه بود. بازى و دویدن موقوف شده بود و مدرسه سوت و كور بود. كسى قدغن نكرده بود. این جا هم مسأله كفش بود. پیش از اینها مزخرفات زیادى خوانده بودم درباره این كه قوام تعلیم و تربیت به چه چیزها است. به معلم یا به تخته پاك كن یا به مستراح مرتب یا به هزار چیز دیگر. اما این جا به صورتى بسیار ساده و بدوى قوام "فرهنگ" به كفش بود.»(«مدیر مدرسه» , جلال آل احمد:،ص47.) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||