|
|
|
|
|
به زندگی طاقت فرسای بشر لطف و صفای بیشتری بخشیده اند ! نویسنده ها زندگی گمنامی دارند. به ضیافت حضرت شهردار دعوت نمی شوند. لقب همشهری شهرهای بزرگ به آن ها اعطا نمی شود. افتخار شکستن بطری شامپانی بر بدنه کشتی اقیانوس پیمای مسافربر, که کمی بعد عازم اولین سفرش می شود, مال آن ها نیست. مردم, چنانکه در مورد ستارگان سینما می کنند, جمع نمی شوند تا وقتی آن ها از مهمانخانه خود بیرون می آیند که توی اتومبیل رولزرویس بپرند, آن ها را ببینند. برای دستگیری از بانوان مصیبت زده به بازارهای سرگشاده دعوت نمی شوند , و یا دعوت نمی شوند تا در حضور جماعت شادان و هلهله گر , جام نقره را به برنده مسابقه تنیس در ویمبلدون اهدا کنند. ولی, پاداش های مخصوص به خود دارند. از دوران های ماقبل تاریخ, انسان هایی که از نعمت استعداد خلاقه برخوردار بوده اند, برخاسته اند و با اثر هنری به زندگی طاقت فرسای بشر لطف و صفای بیشتری بخشیده اند. چنانکه هر کس به جزیره کرت برود به چشم می بیند, فنجان ها, کاسه ها, کوزه ها, با نقش و نگار زینت شده اند -- نه به این سبب که نقش و نگار, آن ها را بیشتر قابل استفاده می ساخت, به این جهت که آن ها را بیشتر خوش آیند چشم می کرد. در تمامی اعصار, هنرمندان با ایجاد آثار هنری به رضایت کامل مطلوب خود دست یافته اند.اگر نویسنده داستان بتواند به چنین خشنودی و رضایی برسد, مجموع آنچه را که حقا می توان از او خواست , انجام داده است. ( در باره رمان و داستان کوتاه, سامرست موام,ترجمه کاوه دهگان صص 361- 362) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
می روم که بمیرم ! در عالم کودکی و نوجوانی خود, درگذشت مادربزرگ مادری ام را به یاد دارم و یک حادثه آن بدجوری در ذهنم مانده است. وی یکی دو روز قبل از مرگ خود , خطاب به یکی از دخترانش گفته بود: در خواب دیده ام که خانه مان از زیر زمین با خانه فلانی با یک تونل به هم وصل شده اند. همه این را ناشی از عوارض بیماری شدید دانستند. وقتی مادر بزرگ فوت کرد, یکی از اقوام اصرار کرد که من چند قبر در فلان جا خریده ام و میل دارم شما ایشان را در کنار مادرم دفن کنید. در اثر اصرار ایشان پذیرفتند. مادر ایشان همان فردی بود که مادر بزرگ یکی دو روز قبل از فوت خواب دیده بود خانه هایشان از طریق تونلی به هم وصلند. آخرین روزها و آخرین لحظات زندگی آدمیان گویا توجه بسیاری را به خود جلب کرده است: روی یک نیمکت مبلی, مرد بسیار لاغر و ظاهرا کوچک اندامی, با شانه های باریک و صورت تکیده بی خون, مردی که پشتش مخده و نازبالش گذاشته بودند و پالتو یا ردای بلند خانه به تن داشت و قالیچه ای روی پاهایش کشیده بود, نشسته بود. چخوف این جور, لاغر و نزار و نشناختنی شده بود. هرگز فکر نمی کردم که مردی این همه تغییر کند. دست ضعیف و رنگ پریده خود را , که می ترسیدم به آن نگاه کنم, به سمت من دراز کرد و با چشم های مهربانش, که دیگر نمی خندیدند, خیره به من نگاه کرد. گفت: «فردا حرکت می کنم. می روم که بمیرم.» لغت دیگری به کار برد, کلمه ای که از مردن دردناک تر بود و دوست ندارم حالا تکرارش کنم. با تاکید دوباره گفت:« می روم که بمیرم. از طرف من با دوستانت خداحافظی کن... به آن ها بگو که به یادتان هستم و بعضی از آن ها را خیلی دوست دارم. از طرف من برای آن ها آرزوی موفقیت و سعادت کن. دیگر همدیگر را نخواهیم دید. ... لولگا پس از شام, دوباره پیش او آمد. چخوف به آرامی استراحت کرده بود. ولی ناگهان حالش به هم خورد و پی دکتر فرستادند. دکتر هرچه از دستش برمی آمد , کرد, لیکن بی فایده بود. چخوف مرد. آخرین کلماتی که ادا کرد به آلمانی بود: Ich Sterbe ( من می میرم). او در آن هنگام چهل و چهار سال داشت. ( زندگی چخوف, نوشته ماگارشاک, به نقل از درباره رمان و داستان کوتاه, نوشته سامرست موام, ترجمه کاوه دهگان, صص 350- 351) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
... به هیچ وچه نتوانید در اعضای خانواده خود تاثیر کنید ! شبی تصادفا سر میز شام, کنار خانمی نشسته بودم که با یکی از اعقاب برادر جین استین منصوب بود. ... خانمی که بغل دست من نشسته بود, به من گفت: که این قوم و خویش او, نامه منتشر نشده ای از بانو «نچ بول» دارد که به خواهر کوچکترش -- خانم رایس -- نوشته است و در آن از عمه مشهورش حرف زده است. البته من سراپا شور و اشتیاق شدم که این نامه را ببینم و کمی بعد, بانوی مهربان رونوشتی از آن را برایم فرستاد.... از نحوه شروع نامه, می توان حدس زد که خانم رایس , از بعضی حرف ها که شنیده بود و مربوط به اصالت و نجابت عمه جینش بود, ناراحت بود و به خواهرش نامه نوشته بود که تحقیق کند آیا خدای نکرده, این حرف ها درست است یا نه؟ ... این نامه, فقط نشان می دهد که شما ممکن است در دنیا هیجان بزرگی به وجود آورید و در عین حال, به هیچ وچه نتوانید در اعضای خانواده خود تاثیر کنید. ( درباره رمان و داستان کوتاه, سامرست موام,تر جمه کاوه دهگان, صص 293- 295) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
به جستجوی تو به جستجوی تو
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خیال پردازی که از خیال پردازی خود می ترسید !
قطعه زیر را در کلاس های ترجمه ام ( بحث با هم آیی) کار کرده ام. این قطعه از آن قطعات تمیز و شسته و رفته رمان " مادام بواری" , نوشته گوستاو فلوبر, است:
Emma’s first sensation had been one of surprise. This was succeeded by an eagerness to be brought to bed and so know what it was like to be a mother. But since she could not afford to have all that she would have liked to have—a cradle shaped like a boat with pink silk curtains, and embroidered caps for the baby—she abandoned, in an access of bitterness all idea of a layette, and ordered an outfit from a working-woman in the village, without choosing or discussing anything. Consequently, she found no pleasure in those preparations which, as a rule, whet a mother’s appetite, and it may be that, from the very beginning, her affection for the child was, to some extent, diminished on that account. Since, however, Charles did nothing but talk about the ‘brat’ at every meal, she soon began to give more constant thought to it. She longed for a son. He would be strong and dark, and she would call him George. This idea that she might have a male child was a sort of anticipatory compensation for all the frustrations of her past life. A man, at least, is free. He can take his way at will through all the countries of the world and all the passions of the heart; he can surmount all obstacles and sink his teeth deep into the pleasures of life, no matter how fantastic or far-fetched. But a woman is forever hedged about. By nature both flexible and sluggish, she has to struggle against the weakness of the flesh and the fact that, by law, she is dependent upon others. Her will like the veil fastened to her hat by a string, eddies in every wind. Always she feels the pull of some desire, the restraining pressure of some social restriction. She was brought to bed about six o’clock one Sunday morning, just as the sun was rising. ‘It’s a girl’, said Charles. She turned her head and lost consciousness. سامرست موام, در کتاب « در باره رمان و داستان کوتاه" ( ترجمه کاوه دهقان) , رمان مادام بواری را در زمره ده رمان برتر ( رمان هفتم در لیست خود) انتخاب کرده است. پیش از این مقدمه زیبای مترجم عالی مقام, شادروان محمد قاضی, را در باره این رمان خوانده بودم. چند جمله از سامرست موام ( ص 164) در باره فلوبر و رمان «مادام بواری» خیلی توجهم را جلب کرد: او [فلوبر] خیال پردازی بود که از خیال پردازی خود می ترسید. و این جمله ( همان صفحه): فلوبر , با رغبت مردی که از راه غلتیدن در منجلاب, انتقام خود را از زندگی می گیرد, برای اینکه زندگی, تقاضای شهوت او را برای رسیدن به کمال مطلوب بر نیاورده است, خود را در داستان کثیف «مادام بواری» پرتاب کرد.
می توانیم از خودمان بپرسیم : " اگر زندگی کمال مطلوب ما را از .... برآورده نکند, ما خود را در چه می اندازیم؟
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
آنقدر غریب باشد که جالب بنماید ! ۱) ... و برگشتيم به طرف سينما . سه تاش را داشتند . پاهامان هنوز خسته بود و بايد وقت را ميكشتيم . اولي با چك و چيل «نورمن ويزدام» آن بالا . و براي هفت و نيم بليط داشت . و ما دو ساعت پيش بوديم . يكي ديگر «جري لوئيس» را ميداد با همپالكي اش . كه از خيرشان گذشتيم . و بليط ها يك تومن و دو تومن و سه تومن . انگار كه هر گردي گردوست يا هر سينمايي وسط اسلامبول يا شاهرضاي تهران است . ناچار رفتيم باغ ملي . قدمي كنار مختصر چمنش . و درخت ها جوان . و سيگاري بر نيمكت ، و مدتي به سكوت . به اين مي انديشيدم كه وقتي اين همه كارهاي بديهي نكرده مانده چه لزومي دارد كه تو قلم بزني؟ آيا فقط براي اينكه مي خواهي فرقي قايل باشي ميان خودت و اين دكاندارهاي كرماني كه معلوم نيست دخلشان از كجا ميرسد؟ و همين جور دم دكان نشسته اند و نه سيگاري ميكشند و نه كاري ميكنند نه مشتري دارند و نه حتي ذكر ميگويند؟ ... و آن وقت اين ذكري كه تو گرفته اي ؟و تازه براي كدام مشتري؟ و مسخره نيست؟ «عمل» را ديگري ميكند و ديگران . و به گمان تو اغلب هم به غلط . و آن وقت حاصل اين نق زدنها ؟ ... كه تاريك شد . جلال آل احمد - گذري به حاشيه ي كوير ,كارنامه سه ساله چاپ سوم ۲) آدمی به چیزی نیازمند است که او را مدتی مجذوب کند, چیزی ورای یک چیز عادی و روزمره که می تواند در آن خیره شود. یک اثر بزرگ هنری, بیش از یک تنوع و تغییر ذائقه موقت و زودگذر است. چیزی است که به کمال ذاتی روح می افزاید و ارزش خود را , هم با حظی که بلادرنگ می بخشد و هم با نظم و انضباط نهادی خویش توجیه می کند. و این نظم, متمایز و مشخص از لذت نیست بلکه واسطه او است و روح را به جلوه گاه ارزش ها, در حدی ورای حد سابق, بدل می سازد. ( وایتهد, به نقل از در باره رمان و داستان کوتاه, سامرست موام, ترجمه کاوه دهقان, ص 310) ۳) ... اما به هر حال نباید متوقع بود که [نویسندگان و آثارشان]جامع کلیه فضایل و ملکات باشند. حتی باید قانع باشیم به اینکه چیزی به ما بدهند که آنقدر غریب باشد که جالب بنماید. ( در باره رمان و داستان کوتاه, سامرست موام, ترجمه کاوه دهقان, ص 310) ۴) روزي روزگاري نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:
«شما براي چي مي نويسيد استاد؟»
برنارد شاو جواب داد:
«براي يک لقمه نان.»
جوان بهش برخورد. گفت:
«متاسفم. برخلاف شما ما براي فرهنگ مي نويسيم.»
و برنارد شاو گفت:
«عيبي ندارد پسرم. هر کدام از ما براي چيزي مي نويسيم که نداريم.»
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
تا اِدمان دزدی ام باطل نشود ! چندی پیش هر چه به این در و آن در زدم نتوانستم مطلبی گیر بیاورم تا قرار خود را ,بر افزودن روزانه مطلبی بر مطالب قبلی , بر هم نزده باشم. در اینترنت جست وجویی کردم و مطلبی را جالب دیدم و چون بسیاری دیگر از خلائق «کپی- پیست» کردم. وقتی برای بازخوانی آن مطلب مجددا آن را خواندم , به نظرم آشنا آمد. بله. مطلبی را از وبلاگ خودم «کش» رفته بودم. می گویند: ابوبکر ربابی اکثرا شب ها به دزدی برفتی. شبی چندان که سعی کردی چیزی نیافت. دستار خود بدزدید و در بغل نهاد. چون در خانه رفت, زنش گفت: چه آورده ای؟ گفت: این دستار آورده ام. گفت: این که از آن خود توست. گفت: خاموش. تو ندانی. از بهر آن دزدیده ام تا اِدمان ( عادت) دزدی ام باطل نشود. ( رساله دلگشا, عبید زاکانی) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خطای استراتژیک ! در دوران معلمی گاهی پیش می آید که دانشجویی قصد زرنگی دارد و شما متوجه می شوید و ماجرایی شکل می گیرد که در ذهن می ماند. چند سال قبل, دانشجویی پس از مشاهده نمره اش به من مراجعه کرد و خواستار دیدن برگه اش شد. برگه اش را به او دادم و گفتم اول نمرات را جمع بزن که اشتباه نشده باشد و بعد اگر مورد دیگری بود به من بگو. پس از چند لحظه , که من با برگه دانشجوی دیگری سرگرم شده بودم, نزد من برگشت و گفت در جمع نمراتم دو نمره به من کم داده اید. جمع زدم و دیدم راست می گوید. کمی دقت کردم و متوجه نکته ای شدم که آن دانشجو به آن توجهی نکرده بود. من دور نمره را در جهت عقربه های ساعت می کشم و او در خلاف جهت عقربه ساعت کشیده بود. نمره اضافه شده را به او نشان دادم و به او گفتم که چه خطای استراتژیکی (!), یا همان راهبردی خودمان, مرتکب شده است. سرش را پایین انداخت و رفت. این هم ماجرایی که در اینترنت به آن برخوردم: چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟» |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
چهار تن که بیش از دیگران قدرت داشته اند ! جنگ جهانی اول و دیکتاتوری های ناشی از آت باعث شده است که بسیاری از مردمان در ارزیابی همه اشکال قدرت به جز قدرت نظامی دست پایین را بگیرند.این دید, کوته بینانه و غیرتاریخی است. اگر قرار باشد من چهار تن را برگزینم که بیش از دیگران قدرت داشته اند, از بودا و مسیح و فیثاغورث و گالیله نام خواهم برد. هیچ کدام آن ها از پشتیبانی حکومت برخوردار نبودند, مگر وقتی که عقایدشان گسترش فراوان یافته بود. هیچ کدام در زمان حیات خود توفیق فراوانی به دست نیاوردند. هرگاه قدرت هدف نخستین آن ها بود, هیچ کدام در زندگی نوع بشر تا این اندازه تاثیر نمی کردند.هیچ کدام آن ها در پی آن نوع قدرتی که دیگران را به بند می کشد نبودند, بلکه در پی قدرتی بودند که مردمان را آزاد سازد -- در مورد دو نفر اول با آموختن این که چگونه می توان بر تمایلات ستیزه خیز چیره شد, و لذا چگونه می توان بردگی و اسارت را شکست داد, و در مورد دو نفر دوم با نشان دادن راه های در اختیار گرفتن نیروهای طبیعت. در نهایت امر, با زور نمی توان بر مردمان حکومت کرد, بلکه حکومت بر مردمان با حکمت کسانی میسر است که به تمایلات نوع بشر توسل می جویند - - تمایل به خوشبختی, به آرامش درونی و بیرونی, به شناختن جهانی که ما, بدون اختیار خویش, باید در آن زندگی کنیم. ( قدرت, برتراند راسل, ترجمه نجف دریابندری,انتشارات خوارزمی, صص 332- 333) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتم بالای کوه که چشم و ابروی ماه را ببوسم !
کوه از عریانی شرمگین شد. چادر سیاهی به دامن گرفت و حریر زردی به سر کشید... رفتم بالای کوه که چشم و ابروی ماه را ببوسم و به تخت آسمانش بنشانم. به شتاب می رفتم و دل واپس بودم که مبادا تا سرگرم راه است, بی من بیرون بیاید و خودش را به دیگران نشان بدهد. تبسم نکنید. شعر و اغراق نیست. راستی پریشان بودم... آری , در بالا رفتن از کوه دشوار زندگی, چندین بار افق چشم عوض می شود. در بهار عمر وقتی هنوز خیلی نرفته ایم, از تماشای دشت سبز و مصفا که زیر پا و به اختیار ما است, دنیا را بهشت می بینیم و از غرور یک لحظه خوشی, ناخوشی ها را تمسخر می کنیم. لیکن نمی توانیم بایستیم. باید خود را بالا بکشیم. هر چه بیشتر می رویم, زیر پایمان پرتگاه های مهیب دهان باز می کنند. دشت مصفا و محو و بی صفا می شود. آن دشت خرم, منظر عشق و دوستی است, آن پرتگاه ها, بی وفایی های روزگارند.... ( بابا کوهی, محمد حجازی) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
انتقاد پذیری مستلزم تربیت روح است ! اعتراف می کنم که از «تایید» دیگران بدم نمی آمده است و آنچنان که لازم بوده است, به «پیرامونیان» خود اهمیت نداده ام. البته در هیچ زمانی آنچنان صاحب قدرتی نبوده ام ولی در تربیت حس انتقادپذیری در خود هم باید بیش از این تلاش کنم. این بخش از کتاب "تراژدی قدرت در شاهنامه" , نوشته مصطفی رحیمی, ص 192 خیلی برایم جالب بود: " در گفتگو از قدرت, مساله اطرافیان صاحب قدرت دارای اهمیت زیادی است. هرگز هیچ صاحب قدرتی, تنها و بدون بزرگان پیرامونش حکم نرانده است.... طبع بشر اصولا تایید را دوست دارد. چنین است که چاپلوسان و مداحان بی هنر همیشه پیرامون صاحب قدرت بوده اند که او را در خواب غرور بیشتر فرو برده و به جنون عظمت طلبیش افزوده اند, و هم از این راه نان خورده اند. تاریخ شرق از این کسان بسیار می شناسد.انتقاد پذیری مستلزم تربیت روح است, چیزی که از قدرت پرستی فاصله دارد. وچون چنین است, قدرت پرست در ته دل مخالفت با رای خود را خوش ندارد. پس مسئولیت اطرافیان بسیار زیاد است.... وظیفه اطرافیان است که صاحب مقام را از تخطی باز دارند. واین کار البته آسان نیست, زیرا کمترین خطر آن طرد شدن از قلمرو قدرت است. اما اگر در اینان شخصیت و مردانگی باشد, حق را فدای مقام نمی کنند. این پیرامونیان , هم می توانند مستی قدرت را در صاحب مقام زیادتی بخشند و هم می توانند بر افزون طلبی و حق کشی او لگام گذارند. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
تا مهر نه و تا شهریور ! چند روز قبل برای کاری بانکی به یکی از بانک های شهر کرمان رفتم. پرونده وامم را گرفتم و پیش معاون بانک بردم تا حساب کند چند قسط از وامم را پرداخته ام و چند قسط مانده است. ایشان پرسید: "تا کی پرداخته اید؟" گفتم:"تا مهر." و منظورم این بود که شهریور را پرداخته ام و نوزدهم مهر باید قسط مهر را بپردازم. ولی ایشان با چند محاسبه و انگار که کشف بزرگی کرده است و کم مانده بود چون ارشمیدس فریاد " یورکا, یورکا" ( یافتم, یافتم) یش بلند شود, گفت:" تا مهر نه و تا شهریور." برایش توضیح دادم که منظور من هم همین است و گویا برداشت ما فارسی زبانان از «تا» کمی با یکدیگر متفاوت است. من وقتی می گویم:"تا مهر" , یعنی مهر را نپرداخته ام ولی گویا برای ایشان به این مفهوم است که "مهر را پرداخته ام." برداشت شما از " تا دوشنبه اینجا می مانم" , چیست: 1) دوشنبه هم اینجایم , 2) تا یکشنبه اینجایم و دوشنبه در جای دیگری خواهم بود؟ این هم چند اصطلاح با «تا» از امثال و حکم دهخدا: تا اين آب ميرود من نيز نان ميخورم . |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
به غم هر یک هزار غم و ماتم ! جبرئیل قدحی از آب حیات را نزد سلیمان آورد و او را در نوشیدن آن مخیر ساخت. سلیمان با جمله جن و انس و حیوانات مشورت کرد. همه گفتند"بباید خورد تا حیات جاودان یابی." سلیمان اندیشید که فقط با خارپشت مشورت نکرده است. پس او را یافت و نظرش را جویا شد. خارپشت گفت:" این جام , تو تنها خواهی خورد یا با فرزندان و اهل و دوستان؟" گفت:" نی, مرا تنها فرموده اند." گفت: پس صواب چنان می بینم که رد کنی . نخوری." گفت:" چرا؟" گفت:" از بهر آنکه چون تو را زندگانی دراز بود, جمله دوستان و زن و فرزندان تو پیش از تو بمیرند و تو را به غم هر یک هزار غم و ماتم روی نمیاید, و حیات در غم منغص بود و چون یاران و دوستان تو بروند, بعد از آن جهان بی ایشان خوش نبود و حیات بی ایشان به چه کار آید؟" سلیمان این رای را بپسندید و آن شربت را رد کرد. ( جوامع الحکایات عوفی) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
عرق جبینش را ما بریزیم , عرق نعنایش را یکی دیگه بخوره؟ امروز یکی از دوستان کوه, این ضرب المثل کرمانی را به کار برد و به گوش من خیلی خوش نوا , متقارن و زیبا آمد. گویا قرار بوده است که تدریس درسی را به ایشان بسپارند و بخشی از آن که زحمت زیاد داشته است را بر دوش ایشان انداخته اند و بخش راحت و پردرآمدتر را به شخص دیگری داده اند و ایشان نپذیرفته اند. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
ببخشن ! شما دندون می کنن؟ در فارسی کرمانی قدیم, به جای "دندان کشیدن " از فعل "دندان کندن" هم استفاده می شده است و این ترکیب فعلی هم مبهم بود و برحسب بافت زبانی دو معنی داشت: 1) کشیدن دندان( در دندانپزشکی) , 2) با دندان گاز گرفتن. می گویند در کرمان قدیم , که تعداد پزشکان شهر به عدد انگشتان دست هم نبود, پزشک خوش مشرب و شوخی در کرمان بود. روزی بیماری , که دندانش به شدت درد می کرده است, به ایشان مراچعه می کند و می پرسد: /bebaxshen- shoma: dendu:n mikenen/ " ببخشن ! شما دندون می کنن؟ " و این پزشک شوخ می گوید:" نه من فقط لگد می زنم. بروید به مطب کناری!" |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
در سرای خاص بارعام نیست ! راستش بارها از خود پرسیده ام که چرا بزرگان زبانشناسی ایران, فرزانگانی چون دکتر علی اشرف صادقی, دکتر علی محمد حق شناس, دکتر یارمحمدی, دکتر محمد دبیرمقدم, و... , در اینترنت حضور فعال و جدی ندارند؟ اگر هم نامی از آنان در جایی می بینیم, به همت شاگردان و علاقمندان به زبانشناسی است, مثلا , خانم کارینه مگردومیان یا اخیرا دوستی در دانشگاه ایلام, بوستان زبانشناسی راه انداخته است و تلاشی در خور دارد. البته تلاش های انجمن زبانشناسی ایران نیز در جای خود در اینترنت ارزشمند است ولی اگر من دانشجوی این بزرگان در تدریس خود اشکالی داشته باشم که بخواهم از آنان بپرسم با این مشکل روبرو می شوم که گاهی پست الکترونیک ارائه شده فعال نیست و حتما با یک پست الکترونیک یاهو کار می کنند که معدودی افراد به آن دسترسی دارند. شاید هم من توقع زیادی دارم که به قول سعدی: آشنایان ره بدین معنی برند در سرای خاص بارعام نیست از هزاران در یکی گیرد سماع زانکه هر کس لایق پیغام نیست. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
می گویند فردی که چشم راستش ضعیف بوده و از عینکی شدن واهمه داشته است, برای تمدید گواهینامه مجبور شد به معاینه چشم خود تن در دهد. هنگام خواندن علائم پزشک از او می خواهد دست راستش را رو چشم راستش بگذارد. وی دست راستش را روی چشم راست خود می گذارد و جهت همه علائم را صحیح می گوید. پزشک از او می خواهد که روی چشم چپ خود را بگیرد. وی دست راستش را پایین می آورد و این بار با دست چپش دوباره چشم راستش را می گیرد و با چشم چپ تمام علائم را می خواند و مهر تایید پزشک را بر برگ معاینه اش می گیرد و .... اتفاق ساده ای است ولی چند سوال جای پرسیدن دارند: 1) آیا زرنگی موفقیت بار این فرد ارزشی دارد؟ 2) چرا پزشک به این سادگی گول خورد؟ ۳) در واقع آیا هر زرنگی موفقیت باری که با آن بتوان دیگران را گول زد وبه خواسته خود رسید, اصلا هیچ ارزشی دارد؟بد نبست بدانید: زرنگ ( لغتنامه دهخدا) نام درختي است کوهي و آن بسيار محکم و سخت مي باشد. واز آن تير، نيزه ، حناي زين و امثال آن سازند. گويندآتش آن قريب به چهل شبانه روز بماند. (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). درختي است کوهي که اگر آتش آن ضبط کنند، مدتي بماند و تير و زين و گوي از چوب آن سازند. (فرهنگ رشيدي ) (از جهانگيري ). نام درختي بزرگ و بسيار محکم و سخت . (ناظم الاطباء). درختي است بغايت سخت که در کوه باشد و هيچ ثمر ندارد و هيزم راشايد و چون آتش او در خاک پوشند مدت ده پانزده روز بماند. (اوبهي ). درختي است کوهي که بار نياورد و هيزم سازند و اگر آتش آن در خاک بپوشند ده روز بماند بلکه بيشتر. (لغت فرس اسدي چ اقبال ص 262):
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
بابا , تا هفته آینده هنوز یک ماه وقته ! اعتراف می کنم که گاهی در جمع دوستان زیادی کم حرفم. شاید دلیلم این باشد که چیزی در چنته ندارم که به درد گروهی بخورد مثل یک گروه کوهرو , که از هر صنفی در آن یافت می شود ولی در کوه همه احساس یکی بودن دارند. یا آنچه می دانم در آن شرایط گفتنش چندان مناسب نمی نماید.مثلا یک بحث علمی زبانشناسی شاید بیشتر دیگران را کسل کند تا شاد. به هر حال دیده ام دوستانی هم که در یک برنامه زیاد حرف می زنند, اشتباهاتی می کنند که جالب توجه است. امروز دوستی از برنامه ریزی هفته آینده برای رفتن به استانی دیگر می گفت که دوست دیگری که بسیارگوست, بلافاصله گفت: بابا , تا هفته آینده هنوز یک ماه وقته ! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خُستو نامه ز آز و فزونی به یک سو شدیم / به نادانی خویش خستو شدیم ( شاهنامه فردوسی) خستو ( به ضم خ) به معنی اعتراف است. در این بخش جدید از وبلاگ برآنم که به گذشته ها نگاهی بیاندازم تا شاید به نوعی پالایش درونی نزدیک شوم. آهک گیاهی ! اعتراف می کنم که در هنر هشتم, یعنی روابط عمومی, چندان موفق نیستم. شاید به همین دلیل باشد که برخی از دوستان قدیمم را آزرده ام. ولی به هر حال خلق و خو را مشکل می توان تغییر داد و البته برای برخی رفتارها هم ممکن است دلایل شخصی محکمی داشته باشی. یکی از این خلقیات من آن است که (شاید به فراخور رشته تحصیلی) نسبت به ترکیب های زبانی دوستان حساسم و برایم گاهی آنقدر جالبند که دوستانم در برابر حساسیت من به ترکیب های زبانی , مرا به سختگیری در صحیح سخن گفتن متهم می کنند و این درست عکس آن چیزی است که من در نظر دارم و علم زبانشناسی هم به من آموخته است که این اقلام زبانی هم درخور توجه اند و شاید مناسب مطالعه ای درخور. چند روز قبل, یکی از دوستان که درگیر بحثی در باره چگونگی تهیه کشمش از انگور تازه بود, ترکیب "آهک گیاهی" را به کار برد که نه خودش می دانست یعنی چه و نه ما می توانستیم بفهمیم. از او معنی اش را پرسیدم و ایشان در جواب گفت:" ای بابا. حالا ما یک چیزی گفتیم. سخت نگیر." حق با او بود. نتوانستم او را قانع کنم که منظوری ندارم و فقط می خواهم بدانم چه شد که این ترکیب به ذهنش رسیده است و بر زبانش جاری. بی هنری هم بد دردی است به خصوص وقتی پای روابط عمومی در بین باشد ولی به هر حال نام آن مکان را "آهک گیاهی" گذاشتیم. این هم نمونه ای برای آنان که در زبانشناسی علاقمند "نامشناسی جایها"یند ! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
از «آموزش مخزنی» تا «آموزش ستمدیدگان» ! اعتراف می کنم که در طول دوران معلمی ام در بیشتر مواقع خط مشخصی را بین خود و کلاس -- من , یاددهنده و دیگران , یادگیرنده -- می کشیدم و این فاصله آزاردهنده را اکنون و پس از آشنایی با نظرات پائولو فریره (Paulo Freire) برزیلی غلط می دانم. البته بارقه هایی از امید در دل دارم که گاهگاهی به آنان که در کلاسم بودند می گفتم که مثلا من هم این ترم از شما خیلی چیز ها یاد گرفتم و یا از دانشجویی گله داشتم که چرا نگفتی نقاشی تا شاید من در طول سال از اطلاعات تو هم استفاده کنم و .... ولی متاسفانه این احساس غلط بر من چیره بود که من یاد می دهم و دیگران یاد می گیرند. به نظر فریره "انتقال معلومات از یک منبع معرفتی قدرتمند, به دریافت کنندگان انفعالی, به هیچ وجه در رشد شخصیت آن ها تاثیر مثبت نمی گذارد و به ایجاد خودآگاهی مستقل و انتقادگر و توانا کردن افراد برای مشارکت در حل مسائل اجتماعی کمک نمی کند. به همین جهت, به پیشنهاد او, نظام کنونی آموزش, که او آن را «آموزش مخزنی» می نامد و بر معلومات انباشته شده معلمان استوار است, باید به نظام جدیدی برای «آموزش ستمدیدگان» تبدیل شود. پائولو فریره برای این نظام جدید, اصول زیر را در نظر گرفته است: - اعتقاد به توانایی افراد برای یادگیری, دگرگونی و رهایی خویش از شرایط سرکوب کننده جهل, فقر و استثمار -- تماس مستقیم فراگیرندگان با واقعیت های خاص زندگی و مسایل مربوط به آن, تجزیه و تحلیل فشارها و محدودیت های تحمیل شده به آنان از سوی ساختار اجتماعی و «ایدئولوژی » رسمی --- طرد تفاوت های موجود بین «آموزش دهنده» و «آموزش گیرنده» و در نظر گرفتن هر دو به عنوان «فراگیرنده» ---- گفت و شنود آزاد ----- مشارکت در کوشش های رهایی دهنده " ( ارتباط شناسی, دکتر مهدی محسنیان راد , چاپ دوم, صص 29-30)
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خُستو نامه ز آز و فزونی به یک سو شدیم / به نادانی خویش خستو شدیم ( شاهنامه فردوسی) خستو ( به ضم خ) به معنی اعتراف است. در این بخش جدید از وبلاگ برآنم که به گذشته ها نگاهی بیاندازم تا شاید به نوعی پالایش درونی نزدیک شوم. مرهمی بر غم بر دل نشسته ! اعتراف می کنم که در بسیاری موارد که باید به دلیلی بلافاصله از فردی عذر خواهی کنم, شجاعت لازم برای عذر خواهی را نداشته ام.می گویند مردی سخت بیمار بود. زنش به بالینش آمد و پس از رسیدگی مختصری , مشغول نوشتن نامه ای شد. مرد چشم باز کرد و گفت: چه می کنی؟ زن گفت: نامه ای به پدر و مادرم می نویسم. مرد ناله ای کرد و چیزی نگفت. پس از چند لحظه زن رو به مرد کرد و گفت: «قبر» را با «ق» می نویسند یا «غ» ؟ و اما چرا این لطیفه را ذکر کردم. سوال این است:"آیا عذرخواهی بلافاصله زن از مرد می توانست مرهمی بر غم بر دل نشسته مرد باشد؟" در واقع, به نظر می رسد گاهی سوالی بی مناسبت پرسیدن یا تذکری بی جا دادن غیر قابل جبران باشد. در عالم معلمی گاهی پیش می آید که معلم در اثر خستگی در باره دانش آموز یا دانش جویی دچار اشتباه می شود. این موارد در همان زمان چندان آزاردهنده نیستند ولی با گذشت زمان انسان با خود می گوید ای کاش همان وقت عذر خواهی کرده بودم. شاید خیلی دیر شده باشد , ولی از همه این افراد عذر می خواهم. از آن دانشجویی که به دلیل مشابهت کامل ترجمه اش با ترجمه همین متن در کلاس قبلی , او را به دلیل رونویسی از ترجمه دانشجویان کلاس قبل سرزنش کردم و او آرام گریست ومن از او عذر نخواستم , هر چند بعد ها معلوم شد که ترجمه ها بر حسب تصادف یکی از کار درآمده اند. از آن دوستی که .... از آن همکاری که .... از آن .... از... . عذر می خواهم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خُستو نامه ز آز و فزونی به یک سو شدیم / به نادانی خویش خستو شدیم ( شاهنامه فردوسی) خستو ( به ضم خ) به معنی اعتراف است. در این بخش جدید از وبلاگ برآنم که به گذشته ها نگاهی بیاندازم تا شاید به نوعی پالایش درونی نزدیک شوم. ۴) شما پنج تومنش رو ندین! اعتراف می کنم که گاهی بدجوری در رودربایستی گیر می کنم و بعد خود را سرزنش می کنم که چرا ؟ هفته پیش یخچالمان خراب شد. آن را با تاکسی باری به مغازه تعمیر لوازم منزل بردم و با تعویض موتور و ترموستات درست شد. وقتی که مغازه دار خواست دستمزدش را حساب کند, اول سر صحبت را باز کرد و معلوم شد معلم حرفه بازنشسته است. لیست قیمت گاز کردن یخچال روی دیوار نصب بود و من در فرصتی آن را خوب خواندم و با توجه به مشخصات یخچال می دانستم که باید بیست و پنج هزار تومان از بابت گاز کردن یخچال بگیرد و دستمزد تعویض قطعه به آن اضافه می شود. وقتی فهمید من هم معلمم با هزار منت "که ما با هم همکاریم و هوای همکاران را دارم و ... گفت : "شما پنج تومنش رو ندین" ولی زمان محاسبه دستمزد گاز کردن مجدد یخچال را سی هزار تومان حساب کرد. درمانده بودم که چه طور منت پنج هزار تومان را تلافی کنم که باز در رودربایستی گیر کردم و هیچ نگفتم ولی بعد خود را سرزنش کردم که چرا نشستم و بعد از این منت الکی , به نصیحت های ایشان در باره صداقت و درستکاری گوش کردم تا تاکسی بار آمد و یخچال را بالای تاکسی بار گذاشتم و به خانه آوردم. حال هر وقت ترموستات یخچال , مجدا موتور یخچال را به کار می اندازد, داغ دل من تازه می شود که چرا به آن تعمیرکار حالی نکردم که منت الکی تخفیف پنج هزار تومانی سرم گذاشته است؟ بیچاره صداقت ! بیچاره درستکاری!... و بیچاره من ! می گویند مردی به رستورانی می رود . اتفاقا صاحب رستوران از دوستان قدیمش از کار در می آید و به او می گوید بهترین و گرانترین غذای رستورانش را, که تخم ماهی خاویار است, میهمانش باشد. مرد پس از کمی تعارف در رودربایستی گیر می کند و هر چند نه تخم خاویار دیده و نه خورده, قبول می کند و می گوید: " چون اصرار می کنی باشه. پس بی زحمت دو تاشو نیمرو کن بیار !" |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خُستو نامه ز آز و فزونی به یک سو شدیم / به نادانی خویش خستو شدیم ( شاهنامه فردوسی) خستو ( به ضم خ) به معنی اعتراف است. در این بخش جدید از وبلاگ برآنم که به گذشته ها نگاهی بیاندازم تا شاید به نوعی پالایش روحی نزدیک شوم. ۳) «محافظه کاری خردمندانه» یا « شور آزادی طلبانه» ؟ اعتراف می کنم که گاهی فروخوردن خشم برایم ناممکن است . در چنین مواقعی یا به رک گویی محض روی می آورم و یا به استدلالی روشنفکرمآبانه متوسل می شوم. حدود پانزده سال پیش, فرصتی پیش آمد تا به عنوان دهان پرکن « عضو هیئت علمی» موسسه ای نائل شوم که بر سر نامرتب آمدن سرویس ایاب و ذهاب عطایش را به لقایش بخشیدم و با گفتن این که «این موسسه عالی چیزی نیست جز هنرستانی بزرگ», دلم را خنک کردم و زدم بیرون. یا در جلسه ای , همین اواخر, در برابر تعریف و تمجید بی دلیل مسئولی, چنان دخالت کارمندان اداری اش را برای گرفتن نمره برخی دانشجویان, با استدلال روشنفکرمآبانه به رخش کشیدم که همکاری در گوشم گفت:" بسه. " شاید گاهی تعیین مرزها برای ما انسان ها مشکل باشد. به عبارت دیگر, مرز بین «محافظه کاری خردمندانه» و « شور آزادی طلبانه» روشن نیست و این دو انسان را به سوی خود می کشند و توضیح جانبداری انسان از یکی از این دو کشش قوی بسیار دشوار است. بی شک « خرد» و «شور» هر دو ارزشمندند و انتخاب یکی از دو مورد بالا ( یعنی «محافظه کاری خردمندانه» و « شور آزادی طلبانه») به عوامل بسیاری بستگی دارد. راستش را بخواهید من از هر دو انتخاب خود در دو مورد بالا اصلا پشیمان نیستم زیرا در آن لحظات این احساس را داشتم که خودم هستم. می گویند چرچیل نیز حتی در عالم سیاست آن بود که خود می خواست و نه شرایط می طلبید. گویا روزی در یک میهمانی خانم یکی از سیاستمداران رو به چرچیل می کند و می گوید :" من اگر جای همسر شما بودم, در قهوه تان سم می ریختم." و چرچیل نیز بلادرنگ و بی هیچ ملاحظه ای می گوید:" من هم اگر شما همسرم بودید, با کمال میل آن قهوه را می نوشیدم!" |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خُستو نامه ز آز و فزونی به یک سو شدیم / به نادانی خویش خستو شدیم ( شاهنامه فردوسی) خستو ( به ضم خ) به معنی اعتراف است. در این بخش جدید از وبلاگ برآنم که به گذشته ها نگاهی بیاندازم تا شاید به نوعی پالایش روحی نزدیک شوم. ۳) مش قاسم و گل عنبر اعتراف می کنم که در کار منزل هیچگاه چندان مفید نبوده ام . در واقع, گاهی چنان غرق دلبستگی های فردی ام بوده ام که حتی خرید نان را هم دیگران انجام داده اند و امیدی به کمک من نداشته اند. لاله زار را حتما می شناسید. دهکده لاله زار از مسیر دهانه آرتی یکی از چند مبدا صعود به قله لاله زار است. می گویند روزی تعدادی از اهالی برای جمع آوری گیاهان کوهی به کوه لاله زار می روند. در این جمع, مردی بوده است به نام مش قاسم ,که گویا از آب می ترسیده است. در دره و درمکانی مجبور می شوند از آب رد شوند. به حدی مش قاسم از آب می ترسیده است که زن جوانی او را کول می کند تا از آب رد کند. زن جوان , که گل عنبر نام داشته است, در میانه راه رو به مش قاسم می کند و می گوید:" مش قاسم خیلی سنگینی ها!" و مش قاسم هم بلافاصله می گوید:" آخه نرینه ام.بگو ماشاءالله ." |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خُستو نامه ز آز و فزونی به یک سو شدیم / به نادانی خویش خستو شدیم ( شاهنامه فردوسی) خستو ( به ضم خ) به معنی اعتراف است. در این بخش جدید از وبلاگ برآنم که به گذشته ها نگاهی بیاندازم تا شاید به نوعی پالایش روحی نزدیک شوم. ۲) ننو ! خدا کنه در سلامتی بمیری ! کیست که به پیری و ناتوانی دوران پیری فکر نکند. من هم یکی از آن ها. جلال آل احمد در سفر حج خود و در کتاب "خسی در میقات" از بس باید سالمندان همراهش را تر و خشک کند, می گوید وقتی به پیری فکر می کنم , می بینم اصلا حال و حوصله پیری را ندارم و می دانیم در چهل و شش سالگی درگذشت. امروز یکی از دوستان کوه دعای مادربزرگ خود را بیان کرد: ننو ! خدا کنه در سلامتی بمیری ! همسرش نوعی آلزایمر دارد و کار و زندگی اش را رها کرده و به اتفاق دو پرستار دیگر فقط از همسرش مراقبت می کند . دکتر باستانی پاریزی حتی میانگین سن بزرگان را هم حساب کرده و به شصت و چند سال رسیده است. ترس از دوران پیری نباید بقیه دوره های زندگی را خراب کند ولی گویا همه به نوعی به آن فکر می کنند و شاید کمی از آن دوره و ناتوانی هایش می ترسند. من هم یکی مثل بقیه. اما این دوست می گفت که پیرمردی که قدرت شنوایی اش در اثر پیری کم شده است و با عمل جراحی حال بهتر می شنود, با اصرار از دکترش می خواهد این مطلب را به اعضای خانواده اش نگوید و خود هم این بهبودی را از اطرافیانش پنهان می کند. وقتی دکتر علت را می پرسد, می گوید در این چند روز به حرف های اطرافیانم گوش کرده ام و آنان همچنان فکر می کرده اند که من نمی شنوم. بگذار چند روزی به همین صورت بگذرد. گویا پیرمرد در این چند روز بر اساس گفته هایی که می شنیده است ( و اطرافیان فکر می کردند نمی شنود) چند بار وصیت نامه اش را تغییر داده بود!
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خُستو نامه ز آز و فزونی به یک سو شدیم / به نادانی خویش خستو شدیم ( شاهنامه فردوسی) خستو ( به ضم خ) به معنی اعتراف است. در این بخش جدید از وبلاگ برآنم که به گذشته ها نگاهی بیاندازم تا شاید به نوعی پالایش روحی نزدیک شوم. 1) استدلال کنندگان آگاه ! بیست و هفت سال است که معلمم. کتاب "تراژدی قدرت در شاهنامه" , نوشته مصطفی رحیمی را می خواندم. شاید برای بار سوم. چون به مسئله "بازتاب قدرت در زبان" علاقه مندم. اما این بار صفحه صد و بیست و یک کتاب به جمله ای برخوردم که کل این بیست و هفت سال را به چالش کشید. " آموزنده باید از آموزگار اطاعت کند, ولی ضمنا یاد بگیرد که رفته رفته -- و به نسبت پیشرفت -- باید خود را از قید این اطاعت رها سازد." از خود پرسیدم آیا در این بیست و هفت سال توانسته ام به شاگردانم بیاموزم که باید کم کم اطاعت نکنند؟ جواب چندان هم آسان نبود. با خود گفتم دیگران باید قضاوت کنند , ولی بلافاصله به خود نهیب زدم که "این بار می خواهم خود قضاوت کنم". هر چند در مواردی به طور غیر مستقیم از "آموزندگان" خود خواسته ام که کم کم خود را از قید اطاعت رها سازند , ولی اگر بخواهم با خود صادق باشم, باید بگویم از اطاعت "آموزندگان" بدم نمی آمده است و شاید حتی نگران اطاعت نکردنشان هم بوده ام. هر چند با تلاشی ذهنی به نتیجه رسیدم که چندان طالب "اطاعت محض" آنان نبوده ام و این امرکمی شادی و امیدواری در دلم آورد. چند جمله که جلوتر رفتم, اتفاقا به عبارت " اطاعت محض" در نقل قولی از راسل در کتاب "قدرت" برخوردم: " اطاعت محض, کودک را یا برده بار می آورد یا شورشی ". در ادامه آمده بود:" و برده به استبداد کهن گردن می گذارد و شورشی به استبداد از نوع جدیدش." عنان ذهن را رها کردم تا بیست و چند سالی به عقب برگردد. یکی از همکاران بسی سخت گیر و طرفدار تنبیه بدنی بود و دانش آموزی می گفت :" وقتی بزرگ شدم می خواهم ژاندارم بشم و پدر هر چی معلم است را در بیاورم ! " بعد ها شنیدم که ژاندارم نشده است ولی " شورشی اقتصادی" شده است و چند صباحی آب خنک خورده است. و بردگان بسیاری که یادآوری بردگیشان بسی آزاردهنده تر است. " روشنگری واقعی آن است که تعلیم دهنده, متحیران خاموش را به استدلال کنندگانی آگاه در آورد, نه این که مسائلی را به آنان تلقین کند و ایشان را نه فعال, بلکه فعل پذیر بداند. بیدار کردن جز این معنایی ندارد." باید در این چند سال باقیمانده از خدمتم همواره طنین این جمله چون پتکی سهمگین لحظه لحظه تدریسم را هم نوایی کند. باید !
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||