|
|
|
|
|
ویژگی های انسان ایده آل از نظر جان استوارت میل ( 1806 - 1873): 1) روشن بینی 1-1- توانایی تئوریک 1-2- استعداد نظری 2)کفایت عملی 2-1- دانش عملی 2-2- کاردانی 2-3- پیگیری 2-4- سخت کوشی 3) بلوغ و پختگی روحی و اخلاقی 3-1- توانایی قرار دادن خود در شرایط دیگران 3-2- بی غرضی 3-3- بی طرفی 3-4- خودخواه نبودن 3-5- تنگ نظر نبودن 4) فردیت و خودمختاری 4-1- خویشتن داری 4-2- خودیابی 4-3- قائم به ذات بودن ( به نقل از : سرآمدان اندیشه و ادبیات, محسن حیدریان,نشر قطره, ص 412) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
گریه نکن, نخند, بیاندیش !
آقای اخلاقی - کوهنورد و موسیقی دان کرمانی - سرکوه جوپار
مدت ها بود که بدجوری دلم می خواست در باره لحظه ای که به قله ای می رسی , کلامی , گفته ای و... از بزرگی نقل کنم. اگر قبول کنیم که فیلسوفی با رنج بسیار و به جان خریدن بسیاری سختی ها و حتی تهمت ها , سرانجام به جایی می رسد که کلامی بر زبان بیاورد که فیلسوفی پس از خود را شیفته آن گفته کند, باید گفت او هم به قله ای رسیده است. اسپینوزا, فیلسوف هلندی, در طول زندگی کوتاه خود بسیاری سختی ها را به جان خرید تا به این نتیجه برسد که : گریه نکن, نخند, بیاندیش ! این گفته نیچه را به شدت تحت تاثیر قرار داد. بنده پنجاه بار بر قله ای از قله های کرمان ایستاده ام. نه قصد توصیف آن لحظه را دارم -- که توصیف کردنی نیست -- , و نه قصد اغراق گویی دارم -- که در این چنین جایی خریدارش گیر نمی آید. اما در همه این موارد دیده ام که پس از فرو کش کردن شور و هیجان رسیدن به قله , افراد به گوشه ای می روند و ناخودآگاه با دیدن دوردست ها به تامل وادار می شوند. باز از خود می پرسم چرا و به یاد می آورم که: « از هگل پرسيدند كه چگونه افقهاي بسيار دور را ميبيني، گفت: "من انسان بزرگي نيستم، اما بر دوش انسانهاي بزرگي چون دكارت و كانت ايستادهام و به اين دليل افقهاي بسيار دور را ميبينم." » با خود می گویم :"مرحبا به کوه که گذاشته است بر دوش هایش بایستیم و افق هایی را ببینیم که ما را به تامل وا می دارند." |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
رمضون بید ونبید ! امروز روز اول ماه رمضان بود با دو نکته برای من کرمونی: 1) ظهر روز اول ماه رمضان که می شود , ما کرمونیا عادت داریم بگیم: رمضون بید ونبید ----- بیست ونه روز دیگه داریم به عید «بید » = بود و «نبید » = نبود , و این گفته یعنی که رمضان گذشت و چیزی از این ماه نمانده الا بیست و نه و نیم روز دیگر !
2) امروز که اذان گفتند چند بچه به در منزل آمدند که «الله رمضونی» بخوانند و پولی بگیرند و بروند. ولی با الله رمضون خونیهای سال های قبل این تفاوت را داشت که اول تضمین می خواستند که پول حسابی باید بدهید !
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
او کجا و من یک لاقبا کجا ! هفده ساله بودم که یکی از همبازی های دوران کودکی ام پس از چند سال به اتفاق خانواده به دیدارمان آمد. بنا به عادت دوران کودکی خواستم که گشتی در شهر بزنیم . از او خواستم از بحث بزرگترها در باره شیوه های پول درآوردن دل بکند و با من به دیدن برخی نقاط دیدنی شهر بیاید. آمد ولی خیلی زود به بهانه ای به جمع بزرگترها برگشت تا یاد گیرد چگونه می شود در این دوره و زمانه پول بیشتری در آورد. یادم است که همانجا به تفاوت خود با این همبازی دوران کودکی پی بردم و از او بریدم. حال چند سالی یک بار که همدیگر را می بینیم هم حرفی برای گفتن به یکدیگر نداریم مگر سلامی و یا حتی سرتکان دادنی به نشانه سلامی و علیکی. او کجا و من یک لاقبا کجا ! این هم چسناله من ! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
این همه مربای توت فرنگی را از کجا آورده است؟ مولیر هنگامی که نقش قهرمان اول نمایشنامه معروف خود « مریض خیالی» را بر روی صحنه تئاتر بازی می کرد, دچار درد شدید و طاقت فرسایی در ناحیه سینه شد. اما هر طور بود تا پایان بازی و فرود پرده نمایش به روی خود نیاورد و به سختی درد را تا آخر بازی تحمل کرد. در وسط نمایش مولیر از شدت فشار درد یک بار خون بالا آورد, اما نه فقط تماشاچیان بلکه همکارانش هم فکر می کردند که او همچنان مشغول بازی است. جمعیت مرتب کف می زدند و تشویق می کردند , اما مولیر بدون این که به روی خود آورد از درد به خود می پیچید. یکی از بازیگران با اشاره به خون آمده از گلوی مولیر زیر گوش کسی گفت: این همه مربای توت فرنگی را از کجا آورده است؟ کسی بیماری و درد او را جدی نمی گرفت. نمایشنامه که به پایان رسید دوباره خون بالا آورد. همکارانش با تعجب گفتند: نمایشنامه تمام شد, دیگر بازی نکنید. ساعاتی بعد مولیر با زندگی وداع کرد و در نقش خود فرو افتاد. هیچ کشیشی بر جنازه و مراسم کفن و دفن او حاضر نشد. این قیمتی بود که مولیر برای انتقادات تند و گزنده خود از زهد نمایی و دستگاه روحانیت مسیحی, حتی پس از مرگ باید می پرداخت. کشیشی که با تاخیر بسیار و پس از دفن مولیر آمده بود, تنها گفت: او هرگز به گناهان کبیره خود در تقبیح روحانیت اعتراف نکرد و لذا تا ابد در آتش جهنم خواهد سوخت. ( سرآمدان اندیشه و ادبیات از دوران باستان تا آغاز قرن بیستم - محسن حیدریان- نشر قطره- ص ۱۹۹. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
سرآمدان اندیشه و ادبیات
کتابی که این روزهای مرا پر می کند , کتابی مفید و خواندنی است با عنوان: « سرآمدان اندیشه و ادبیات: از دوران باستان تا آغاز قرن بیستم» نوشته آقای محسن حیدریان ,1385, نشر قطره . این کتاب به بررسی اجمالی - اما مفید - آراء و عقاید پنجاه و یک سرآمد تاریخ بشری می پردازد: 1) سقراط 2) افلاطون 3) ارسطو 4) توماس آکینو 5) دانته آلیگیری 6) بوکاچیو 7) حافظ 8) گوتنبرگ 9) داوینچی 10) ماکیاولی 11) لوتر 12) شکسپیر 13) گالیله 14) سروانتس 15) دکارت 16) هابز 17) مولیر 18) جان لاک 19) جاناتان سویفت 20) نیوتن 21) مونتسکیو 22) ولتر 23) کارل فون لینه 24) دیوید هیوم 25) ژان ژاک روسو 26) آدام اسمیت 27) کانی 28) ادموند بورک 29) گوته 30) هگل 31) کالریج 32) لرد بایرون 33) پوشکین 34) ویکتور هوگو 35) بالزاک 36) الکسی دوتوکویل 37) جان استوارت میل 38) چارلز دیکنز 39) سورن کیرکه گارد 40) مارکس 41) هرمان ملویل 42) گوستاو فلوبر 43) داستایوفسکی 44) تولستوی 45) ایبسن 46) مارک تواین 47) نیچه 48) اگوست استریندبرگ 49) ادوارد برنشتین 50) سلما گرلوف 51) امیل زولا
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
جومونگ و ابرمردزدگی ما ایرانیان ! دیشب تلویزیون استقبال از بازیگر کره ای نقش جومونگ را نشان می داد. می گویند که خود این بازیگر هم از میزان محبوبیتش در ایران شگفت زده شده است. دوستی از من امروز علت اقبال به جومونگ را پرسید و من این بخش از نظر استاد عزت الله فولادوند در باره دلیل اقبال به نیچه را مناسب دلیل اقبال به شخص جومونگ دانستم: شاید بیش از نیم سده است که بسیاری از فرهیختگان ایرانی با نام نیچه و برخی از اندیشه های او آشنا بوده اند.فهرستی ... از ترجمه های آثار نیچه .... گواه توجه ویژه دانش آموختگان ما به اوست. بی گمان, این امر دلایل فرهنگی و فکری و اجتماعی و سیاسی متعدد داشته است. بعضی از سخنان نیچه یادآور گذشته های دینی و حماسی و تاریخی ماست. کدام ایرانی است که از دیدن واژه «ابرمرد» به یاد آرش و کاوه و رستم نیفتد؟ در فرهنگی که مردی و مردانگی همواره بالاترین ارزش بشمار می رفته و ( دست کم در سپهر رویاها) بخود ایستادگی و استقلال رای و تن زدن از یوغ بندگی و رویگردانی از ستمگری و بیزاری از دروغ و فروتنی در برابر راستی و گردنکشی با بدکاران هزاران سال شاهکامی بوده که پشت اندر پشت از پدر به پسر سفارش شده است, صدای اندیشه وری که بگوید تاریخ آدمی در وجود ابرمردان دشمن رنگ و ریا و دلیر در پیکار با گله سست و خرافه پرست عوام خلاصه می شود, بی یقین بی پاسخ نمی ماند. ( از پیشگفتار استاد عزت الله فولادوند بر کتاب نیچه , ج.پ.استرن , انتشارات طرح نو ) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
... که به زندگی باور داشتند و ... زندگی آنجا جاری است ! 1) بوکاچیو چند کتاب به نظم و نثر نوشت که معروف ترین آن ها دکامرون است. اما شیوه نگارش زنده او چند قرن بعد در دوران رنسانس و روشنگری به یک مرجع مهم برای کسانی چون شکسپیر و رابله تبدیل شد و از سوی آنان تکامل یافت. درون مایه اکثر آثار بوکاچیو عشق است. او عشق را که طی صدها سال در زیر تاریکی قرون وسطی در حال منجمد شدن بود, بیرون کشید و آن را به زنان و مردانی برگرداند که به زندگی باور داشتند. ( سرآمدان اندیشه و ادبیات, محسن حیدریان, نشر قطره, ص 73)
2) سال 1370 در کلاس درس معناشناسی دکتر علی محمد حق شناس نشسته بودیم. استاد به کلاس آمد و به طرف پنجره رفت . نگاهی به تهران که در زیر پای دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی قرار گرفته بود, انداخت و به آرامی گفت: Life is there. زندگی آنجا جاری است. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
پیغمبر طبقه متوسط ! ارسطو ثروتمندان جامعه را افرادی می داند که نه زندگی مطبوعی دارند و نه اوقات فراغتی دارند و در درون احساس خوشبختی نمی کنند. وی همچنین فقیران جامعه را نیز افراد حقیری می داند که هر گونه قدرت ابتکار از آنان سلب شده است و بر آگاهی و دانش خود نمی افزایند. بنابراین وی به طبقه متوسط باور دارد و بقای جامعه را به حضور طبقه متوسطی قوی مشروط می کند که در عین انجام وظیفه اجتماعی , اوقات فراغتی مناسب هم دارند. به همین دلیل ارسطو را « پیغمبر طبقه متوسط» می نامند. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
که بر کنیزکی فتنه شد ! ابتدای توبه او [عبدالله ابن مبارک] آن بود که بر کنیزکی فتنه شد چنانکه قرار نداشت. شبی در زمستان در زیر دیوار خانه معشوقه تا بامداد بایستاد به انتظار او -- و همه شب برف می بارید -- چون بانگ نماز گفتند پنداشت که بانگ خفتن است. چون روز شد, دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است. با خود گفت: شرمت باد ای پسر مبارک. که شبی چنین مبارک تا روز به جهت هوای نفس بر پای بودی, و اگر در نماز سورتی دراز برخواند دیوانه شوی. ( تذکره الاولیا- عطار) فتنه شدن :مفتون شدن . (يادداشت بخط مولف ). فريفته شدن . سخت پاي بند گشتن: ( لغتنامه دهخدا) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
بهار ۱۳۸۵ به اتفاق گروهی از دوستان تهرانی به سه شاخ جوپار صعود می کردیم که قبل از قیف مصیبت آفتاب نخستین تارهای خود را بر سر جوپار انداخت و این عکس حاصل آن لحظه است. بسیاری از دوستان دیگر هم این لحظه را با دوربین های خود ثبت کردند. نمی دانم چرا ولی این عکس را خیلی دوست دارم و مدت ها به دنبال آن بودم که نامی بر آن بنهم که در شعری از اخوان به ترکیب زیبای «قبای زرد» برخوردم:
بیهودگی در آیینه مهدی اخوان ثالث یک بار دگر عبث در آیینه
غمگین خموش خنده بر من می کرد
یک بار دگر ز خوشه سیگار
در آینه آه و دود خرمن كرد مشرق چپق طلایی خود را برداشت به لب گذاشت، روشن كرد زرین دودی گرفت عالم را آفاق ردای روز بر تن كرد و آن زلف گلابتون آبی پوش
باغی گل به آتش دامن کرد
پرید از آشیان پرستو جلد كی سنگ پرنده در فلاخن كرد؟ طاووس گشود چتر بوقلمون
خفاش به کنج غار مسکن کرد
البرز كلاه سرخ بر سر داشت برداشت قبای زرد بر تن كرد هر چند می کنی تازه دردم
ای صبح سلام بر تو،خوش بردم!
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
نون خشکیه!
امروز حدود ساعت چهار برای انجام کاری از خانه خارج شدم. در گرمای شدید تابستان, مردی با چرخ دستی و در حال دادزدن "نون خشکیه" با آن تن خاص خود برای خرید نان خشک از منازل بود. هوا فوق العاده گرم بود و در منازل همه بسته. مرد صد متری رفته بود که به نظرش رسید در منزلی باز شد . صد متر را برگشت که ببیند در منزل برای فروش نان به او باز شده است یا خیر. دید که با او کاری ندارند . دوباره راهش را گرفت و دادزنان دور شد. با خود گفتم ای کاش همه ما در انجام کارهایمان همین جدیت را به خرج می دادیم. و چرا این جدیت را نداریم؟ شاید از سر سیری باشد و شاید دلیل دیگری داشته باشد .... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
نکند ما هم به جان هم افتاده باشیم؟
برف نیما یوشیج ( 1334) زرد ها بی خود قرمز نشده اند وازنا پیدا نیست
1) زرد , قرمز , دیوار ..................نژاد زرد و چین و دیوار چین و ... 2) کوه وازنا ...... امید ناپیدای شاعر 3)گرته روشنی مرده برفی ..... رنگ خاکستری و یک روز برفی 4) میهمان خانه مهمان کش ...... این جهان 5) به جان هم افتادگان .... آدمیان 6) زینهار : نکند ما هم به جان هم افتاده باشیم؟ زبان شناسی شعر- مهران مهاجر - محمد نبوی - نشر مرکز |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خواب در مهتابی ! امروز تلویزیون , شبکه چهار برنامه زیبایی داشت به نام «سرگذشت خانه». در این برنامه هوشنگ مرادی کرمانی نیز حضور داشت و از تاثیر خانه بر ذهن و روح کودک سخن گفت و اثر خانه بر ده دوازده سال اول زندگی را مهم ارزیابی کرد. خانه ای که من در آن به دنیا آمدم و ده سال اول زندگی ام را در آن گذراندم خانه ای بود قدیمی با معماری سنتی کرمانی. در وسط آن باغچه ای بود با چهار درخت انار که هر یک به یکی از فرزندان تعلق داشت. در ضلع شمالی و جنوبی آن تعدادی اطاق وجود داشت. اما یک بخش آن بسیار در ذهن و جان من مانده است و هیچگاه آن را فراموش نخواهم کرد. در ضلع شمالی خانه و بین دو اتاق بخشی وجود داشت که به آن مهتابی می گفتیم. روباز بود و مخصوص خوابیدن در فصل تابستان . لحظاتی فراموش نشدنی از خواب در زیر بارش نور ستارگان ,آن هم در خنکای شب های کرمان و در یکی دو شب نم نم باران اواخر مرداد ماه بر صورت, و سر به زیر لحاف بردن تا باران بی رمق بایستد و ... یادش بخیر ! همچنین ایشان در باره خانه های متفاوتی که فرد در طول زندگی خود دارد صحبت کردن و مثلا به خانه ذهنی نویسندگان و هنرمندان اشاره کردند .به نظرم رسید بد نیست این روزها در باره خانه ای انتزاعی به نام وبلاگ هم مطلبی گفته می شد. من که بدجوری به این خانه وابسته شده ام.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
چه رسوایی بزرگی بر پا می شود! اگر از ابراز شگفتی برخی از دوستان از نام این وبلاگ بگذریم, بسیاری از دوستان به این حقیر و وبلاگ حقیرترش لطف دارند و آن را در وبلاگشان به اصطلاح لینک داده اند. اما اسم وبلاگ را اشتباه نوشته اند: کوهنوردی و زبانشناسی در کرمان. البته خیلی مهم نیست ولی در خور توجه است و بامزه. می گویند «مریلین مونرو » نامه ای به « آلبرت اینشتین » نوشت که "فکرش را بکن که اگر من و تو با هم ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند." اینشتین پاسخ داد : "ممنون از این همه لطف شما . ولی فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود ." |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
دابلیوسی رفتن صحرایی فوبیا ! حتما ماجرای پادشاه و غلامی را که در کشتی نشسته بودند و " غلام دیگر بار دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری آغاز کرد و ..." در گلستان سعدی خوانده اید. امروز یکی از دوستان از پدر خانواده ای می گفت که از بابت بهانه گیری یکی از فرزندانش در پیک نیک های خانوادگیشان دلخور بود . این فرزند حاضر نیست به شیوه صحرایی , دابلیوسی برود و گویا از این کار وحشت دارد و به پدر اصرار می کند که برویم شهر (!) که من بروم دستشویی و برگردیم. شاید بد نباشد با این فرزند مبتلا به دابلیو سی رفتن صحرایی فوبیا ( دستشویی صحرایی رفتن ترسی !) همان کرد که حکیم با غلام کرد. دوست دیگر گفت کافی بود این پدر کمی صبر می کرد ,چنان فشار وادارش می کرد که با کله به دابلیوسی صحرایی می رفت و قدر این "عافیت" را همچون کوهنوردان می دانست !
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
ریش و پشم, یال و کوپال ! چندی پیش برای انجام کاری به یکی از دفترخانه های کرمان رفته بودم. بعد از حدود یک هفته دوندگی بالاخره موفق شدم به آخرین مرحله , یعنی امضا و مهر جناب رئیس دفترخانه, برسم. پرونده ام را جلویش گذاشتم. گفت: شناسنامه. شناسنامه را جلویش گذاشتم. نگاهی به عکس آن ( یعنی عکس بنده با صورتی نسبتا ریشو) انداخت و اخمی کرد. گفت: "این عکس مال چند سال پیشه؟" گفتم: "بیست سالی میشه." گفت:کارت ملی تونو بدین. با این ریش و پشم (!) شناسایی مشکله." با کمی دلخوری گفتم :چشم بفرمایید." نگاهم به بالای سرش افتاد. عکسی از جوانی خود را قاب گرفته بود و بالای سرش به دیوار آویخته بود. عکسش از دورانی بود که جوانان موهای بلند و به اصطلاح هیپی می گذاشتند. گفتم: " عکس خودتونه؟" نگاهی کرد و گفت: بله." گفتم:" با این یال و کوپال اصلا نمیشه شناختتون!" سرش را بالا گرفت. نگاهی به من انداخت. نمی دانست عصبانی بشود یا نه. گفت: "تا یک هفته دیگه دفترچه تون میاد در خونه تون.به سلامت." سی و سه روز گذشته و هنوز که از سند خبری نیست. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
کاوه, رویا , و استفاده ها و رضامندی های رسانه ها ! "دیدی «کاوه» چه طور در کمال نامردی «رویا» را شب عروسی رها کرد و رفت تا از پدر رویا انتقام بگیره", " مگر دستم به این کاوه لعنتی نرسه!" و ... سریال «رستگاران» شب های تابستان 1388 خانواده ها را پرکرده است. آنان که کارشان این است خوب می دانند که این داستان چرا توانسته است میلیون ها نفر را به دنبال خود بکشد. آرتور آسابرگر در کتاب Media Analysis Techniques ( روش های تحلیل رسانه ها) , ترجمه پرویز اجلالی, مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه ها , فهرستی از استفاده ها و رضامندی های رسانه ها را در صفحه 155 کتاب ارائه کرده است: 1) سرگرم شدن 2) اصحاب اقتدار را ممدوح یا مذموم دیدن 3) درک زیبایی 4) تجربه مشترک با دیگران 5) ارضای کنجکاوی و آگاه شدن 6) یگانگی با خداوند و نظام الهی 7) یافتن سرگرمی و وسیله تفریح 8) احساس همدلی با دیگران 9) تجربه عواطف حاد بدون احساس گناه 10) یافتن الگوهایی برای تقلید 11) کسب هویت 12) کسب اطلاعات در باره جهان 13) تقویت اعتقاد به عدالت 14) اعتقاد به عشق رمانتیک 15) اعتقاد به مسائل جادویی, شگفت آور و معجزه آسا 16) تماشای اشتباه کردن دیگران 17) تماشای نظم حاکم بر جهان 18) مشارکت در تاریخ 19) رها شدن از عواطف ناخوشایند 20) یافتن گریزگاهی برای گرایش های جنسی بدون احساس گناه 21) پرداختن به تابوها بدون خطر و مجازات 22) درک زشتی 23) تایید ارزش های اخلاقی, روحی و فرهنگی 24) مشاهده تبهکاران در عمل. نویسنده از صفحه 145 تا 154 را به توضیح تک تک این موارد اختصاص داده است. ساعت ده و بیست و پنج دقیقه چهارشنبه 21 مرداد است. ببخشید سریال "رستگاران" شروع شد ! ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
دیلی نیوز....... پریموس ! صادق چوبک داستانی دارد با عنوان «یحیی» که ماجرای بچه روزنامه فروشی است که پس از دادزدن و فروش چند روزنامه «دیلی نیوز» , نام روزنامه را فراموش می کند و سرانجام آن را « پریموس» تلفظ می کند و مشغول فروش آن می شود. هر روز مواردی از این نوع تلفظ غلط کلمه ای خارجی را که به کلمه ای در زبان فارسی شباهت دارد, می شنویم. روزی مردی را دیدم که در سوپرمارکتی بیسکویت «جی جستی» ( دیجستیو digestive ) می خواست. روزی مردی به ساندویچ فروشی آمد و «همبرگرد» می خواست. خانمی هندی در بخش زبان دانشگاه کرمان تدریس می کرد و کمی فارسی می دانست . وقتی به او گفتیم ما نام پایتخت کشورشان را «دهلی نو» تلفظ می کنیم, شوکه شده بود و می گفت : پایتخت کشور ما را به « ده» تغییر داده اید ! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
آیین رزم و بزم , و چسناله های مردم !
در رزم رستم و اسفندیار, رستم با زدن تیری بر چشم اسفندیار او را شکست می دهد. رستم بر بالین او می آید و می گرید. اسفندیار پسر خود - بهمن- را به رستم می سپارد تا آیین رزم و بزم به او بیاموزد و... از خود می پرسم که چرا رزم و بزم؟ شاید پاسخ این باشد که زندگی ما انسان ها آمیزه ای است از کار و تفریح. هرگاه تناسب این دو بر هم خورد و کفه ترازو بر یکی از این دو بچربد, باید انتظار نوعی انحراف را از مسیر درست داشت. می گویند چرچیل موفقیت خود را در سیاست مدیون تفریح خود , یعنی نقاشی در طبیعت, می دانست. این وضعیت ایده آلی است که اگر خود داوطلبانه به استقبالش نرویم , به یکباره بر سرمان فرو خواهد ریخت. بزم : "مجلس عيش و نشاط بخصوص ، و بدين معني مقابل رزم است ." (آنندراج ). هوشنگ گلشیری در داستان «انفجار بزرگ» خود از زبان حکایت گر داستان از "چسناله های مردم" دلزده شده است و بدجوری هوس شنیدن خبری خوش کرده است. بسی دلخور است که مردم اگر "بزمی" داشته باشند , پرده های خانه شان را چنان می کشند که کسی ذره ای از شادیشان را نبیند . اما اگر یکی از نزدیکانشان بمیرد, همه عالم و آدم را خبر می کنند.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
ای رعنا عروس سرافراز ! می گویند مهمترین علت بالارفتن از صخره ها می تواند این باشد که صحنه هایی را ببینند که دیگران از دیدن آن محرومند. بی گمان کمتر کوهنوردی است که پس از رسیدن به قله نوعی وجد در خود احساس نکند. ایستادن در چنین مکان هایی رقت را بر قلب جاری می کند و اگر زبان به سخن در آید , مطمئنا احساسات ناب انسانی امکان بروز می یابند.
شادباش گویی کوهنوردان به یکدیگر و در آغوش کشیدن معمولا نخستین واکنش آنان است و به تدریج به خواندن دسته جمعی سرود "ای ایران" روی می آورند . کافی است به هنگام پایین آمدن کمی به گفتگوهای خودمانی چند نفر از آنان گوش دهی. دیگر از خود و دوستان گذشته اند و موضوع گفت و شنودها «جهانی» و «انسانی» شده است. در واقع از همراهی با طبیعت می توان همان راهی را رفت که فیلسوفان و عارفان رفته اند. همگی با نوعی مهر تایید بر باور آفریدگار داشتن این جهان از ارتفاع و از خود می کاهند و گویی صعود و فرود کوه , نمایی از سلوک انسانی برای تجدید باور به همانی است که « عبدی» می گوید. "نقل است که یک روز در حرم باد می جست و شیخ [ابوالقاسم نصرآبادی] در برابر کعبه نشسته بود که جمله استار کعبه از آن باد در رقص آمده بود. شیخ را از آن حال وجد پیدا شد. از جای جست و گفت: ای رعنا عروس سرافراز که در میان نشسته ای و خود را چون عروس جلوه می دهی و چندین هزار خلق در زیر خار مغیلان به تشنگی و گرسنگی در اشتیاق جمال تو جان داده, این جلوه چیست؟ که اگر تو را یک بار «بیتی» گفت, مرا هفتاد بار « عبدی» گفت." ( تذکره الاولیا عطار) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
حاجی و هاجی ! 1) سال 1337 : و اينك بم . خرمشهري منهاي كارون . با خيابانهاش تميزتر ... و با همان نخل ها ،باضافه ي بوي بهار نارنج و كوچه باغهاي مستقيم . اما در قدم اول آنقدر كور ميبيني که انگار آغ ممد خان همين دهسال پيش از اين جا هم گذشته . دكتر دندانساز بهداري ميگفت :99 درصدشان كور ظاهرند ،الباقي كور باطن . كه شوخي ميكرد . وراستي چرا اين همه چشم معيوب ؟ به علت آب ناسالم؟ يا اثر باد و ريگ روان؟ - كسي جوابي نداشت . همين دكتر بود كه حاليم كرد كه چرا آن سمت ها همه دندان طلا ميگذارند . (كارنامه سه ساله چاپ سوم , گذري به حاشيه ي كوير ,جلال آل احمد) 2) سال 1388: و اینک همه حاجی شده اند. از فروش پسته , خرما و یا حتی با وام گرفتن و به حج تمتع (!) رفتن ! دوستی می گفت: 99 درصد مردم حاجی اند و من گفتم الباقی هم هاجی ! نفهمید چه می گویم. هاجی به معنای هجو کننده دیگران. آنقدر که از زشتی های همدیگر سخن می گوییم از خوبی ها نمی گوییم. و راستی چرا؟ به علت مشکلات روزمره؟ یا عادت کرده ایم؟ کسی جوابی دارد؟ بیخود نیست که همه با همدیگر سر جنگ و جدل داریم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
گربه کرمانی و بچه گربه چوبک ! چند روز قبل بنا به ضرورت مجبور شدم نیم ساعتی را در پیاده رو و در جلوی در ورودی موسسه ای منتظر شوم. از فرصت استفاده کردم و با نگهبان سر صحبت را باز کردم به امید یافتن بهانه ای برای نوشتن مطلبی. پرایدی در خیابان توقف کرد و صاحب پراید در را باز گذاشت تا فرمان اتومبیل را قفل کند. گربه ای که در جوی کنار خیابان دراز کشیده بود , برخاست و نزدیک پراید رفت . چند لحظه بعد, صاحب پراید در را بست که دیدیم صدای ناله وحشتناک گربه به هوا رفت. دم گربه لای در پراید گیر کرده بود و در بسته شده بود. صاحب پراید در را باز کرد و گربه رها شد . فریادهایی که گربه گرفتار می کشید و حرکات آکروباتیک آن براستی شنیدنی و دیدنی بود. با خود فکر کردم جای صادق چوبک خالی که از فریادهای ناشی از غریزه گربه یک داستان ناتورالیستی در بیاورد. جبر ناشی از به خطر افتادن جان , چنان این موجود را به تحرک واداشته بود و موقعیت بسیار ناگواری برایش فراهم کرده بود که جز با دید ناتورالیستی نمی شد چرایی ماجرا را تحلیل کرد. بر حسب تصادف امروز دیدم که صادق چوبک داستانی دارد که در باره بچه گربه ای است. عنوان داستان " بچه گربه ای که چشمانش باز نشده بود" است. داستان در باره بچه گربه ای است که از تیر چراغ برق بالا می رود و پسربچه ای تلاش دارد آن را پایین بیاورد. مردم جمع می شوند و ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
کاری شیر می کنه, شمشیر نمی کنه ! در فارسی کرمانی زبانزد " کاری شیر می کنه, شمشیر نمی کنه" را آنگاه به کار می برند که بخواهند بر اهمیت عوامل وراثتی بر رفتار فرد تاکید کنند. در واقع, نقش وراثت و تربیت در پرورش آدمی برای همگان قابل قبول است ولی در باره میزان اهمیت هر یک گویا چندان توافقی نیست. " آورده اند که چون حاتم طائی از دنیا رحلت کرد, و در کرم او دست فنا بست, برادر او خواست که بر جای او نشیند و بساط کرم کند. گویند که حاتم قبه ای ساخته بود که آن هفتاد در یچه داشت و سائلان گرد بر گرد آن بایستادی و هریک دست در دریچه کردندی, او چیزی در دست ایشان نهادی. برادرش خواست که در آن قبه نشیند. مادرش مر او را ملامت کرد و گفت: از تو آن نیاید که از حاتم. برادرش بر آن سخن التفات نکرد. مادرش خواست که او را بیازمایدو جامه ای خلق در پوشید و به دری از آن درهای قبه آمد و چیزی خواست و بستد و به در دیگر رفت و بستد و به در سوم رفت. برادر حاتم گفت: نه این ساعت دوبار بستدی و دیگر مراچعت می کنی! و بانگ بر وی زد. مادر خود را بر وی ظاهر کرد و گفت: جان مادر, من تو را گفتم که این کار کار تو نیست. به خدای , که روزی بر سبیل امتحان بر برادر تو از هفتاد در چیزی بخواستم و بداد و او هر بار از انعام خود مرا نصیب می داد, و با آنکه دست مرا می شناخت هیچ نگفت و بر من ظاهر نکرد و من اختلاف طبایع شما آنگه دانستم که شما را شیر می دادم. هر گاه که تو شیر می خوردی, یک پستان در دهان گرفتی و پستان دیگر محکم به دست گرفتی تا کس دیگر آن را نخورد. و چون او شیر خوردی تا دیگر پستان در دهان طفلی ننهادمی او شیر نخوردی. پس اختلاف طبایع شما مرا از آنجا معلوم شد که اخلاق و طبایع هم در ایام طفولیت در نهاد آدمیزاد روشن می گردد و چون ثابت و راسخ گشت تغییر و تبدیل آن دشوار دست دهد."( جوامع الحکایات) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
ای بابا این داستان که سر و ته نداشت ! گاهی دانشجویان سوالاتی از من می پرسند که چندان در حیطه تخصصی من نیست ولی جوابشان را می دانم ولی از ترس اینکه مطلب را نتوانم ادا کنم و یا موضوع مورد تدریس انحراف را بر نمی تابد, به منابعی ارجاعشان می دهم. مثلا ترم پیش دانشجوی ادبیات فارسی از من که در باره ناتورالیسم مختصری توضیح داده بودم , پرسید و گفت: اصلا مگر مجبورند که این جوری بنویسند؟" حال باید تاریخ ادبیاتی را در عرض چند دقیقه برای او , آن هم با مقاومتی از پیش نهادینه شده در ذهنش, توضیح دهی. یا چند سال قبل دانشجویی می گفت :ما با این پشنوانه ادبی غنی دیگر لازم نیست در باره پست مدرنیسم و ... وقتمان را تلف کنیم." به نظر می رسد که دید ادبی برخی دانشجویان ما زیادی بومی است و به ادبیات به مثابه جریانی جهانی نمی نگرند. اما وقتی با آنان به گفتگویی دوستانه می نشینی همان می گویند که ادبیات پست مدرنیسم به دنبال آن است. مثلا هراس آنان از واقعیت جهان خارج گاهی بسیار پررنگ تر از آن هراسی است که در برخی آثار پست مدرن مطرح شده است. یا مثلا پایان داستان زندگی خود را چندان ختم به یقین توصیف نمی کنند و از برخی در هم ریختگی های داستان زندگی خود شگفت زده اند. اما ... اگر داستانی پست مدرن خواندند که در آن این قبیل نکات گنجانده شده باشد, سر و صدایشان در می آید که ای بابا این داستان که سر و ته نداشت. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
من بزرگ شدنی نیستم !
1) کودکی می گفت:" من دلم نمی خواهد بزرگ شوم. حالا که بزرگ شده ام و معنی دعوا را فهمیده ام خیلی ناراحت می شوم که آدم ها با هم دعوا می کنند و چند روز با هم قهر می کنند. وقتی بچه بودم نمی فهمیدم دعواکردن یعنی چی" آهی کشید و ادامه داد: " و حالا می دانم." 2) کودکی از پدرش پرسید وقتی من بزرگ شوم شما هم بزرگ می شوید؟ پدر هم گفت: بله. کودک پرسید وقتی من مثلا پنجاه ساله شوم شما می شوید چند ساله؟ پدر گفت: هشتاد ساله. کودک گفت: اونوقت شما هم مثل پدر بزرگ ممکنه بمیرین؟ پدر گفت: بله ممکنه. کودک گفت: من نمی خواهم بزرگ بشم. 3)... و سرانجام تشویق های طولانی حضار ، [هوشنگ] مرادی [کرمانی] را به روی سن فرستاد. وقتی به پشت میکرفن رسید: از حضار پرسید: اگر شما جای من بودید با این همه محبت چه می کردید؟ و بعد داستانی گفت و از آن نتیجه گرفت : بی جهت برای من بزرگداشت می گیرند. من بزرگ شدنی نیستم. او از کسانی تشکر کرد که آثار او را چاپ کرده اند و آرزو کرد روزی برای آنها بزرگداشت بگیرند و بعد هم دسته گل خود را به کیومرث پوراحمد داد تا برای بی بی قصه های مجید ببرد که 3 سال است بیمار شده.(برگرفته از سایت تبیان) 4)چند وقت پیش یکی به من گفت که در مسئله مورد اختلاف نظر من با وی " خیلی بچه تشریف دارم." تازه فهمیده ام چه تعریف بزرگی از من کرده است و من نمی دانستم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
از همین الان شروع کن به سوت زدن ! می گویند شخصی به مسافرت می رفته است. اقوامش دوره اش کرده بودند و یکی می گفت برایم دوربین بیاور. دیگری از او می خواست که برایش لباس خاصی بیاورد.و دیگری از او می خواست برایش ساعتی بیاورد. فردی در این بین جلو آمد و پولی در دست او گذاشت و گفت برایم یک عدد سوت بیاور. مرد که دید هم تقاضای کمی است و هم نقد است , خطاب به او گفت: " خیالت راحت. از همین الان شروع کن به سوت زدن." |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
ممد آرتیست ! در فارسی کرمانی, شلافه /šalla:fe/ به معنی " زن دریده و گستاخ, هرزه, فحاش, ناسزاگو, بی آبرو, جلف" به کار می رود. ( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان, دکتر ابوالقاسم پورحسینی) ولی این واژه اکنون در باره مردان هم به کار می رود. امروز را باید روز بیان خاطرات دوستان کوه از افراد "شلافه" نامید. از همه جالب تر صحبت دوستی بود که از فردی به نام "ممد آرتیست" برایمان گفت. گویا وی فردی بوده است که با قلدری کارهای خود را به پیش می برده است و حتی شایع است که ارباب خود را بر بالای کوره برده است و گفته اگر فلان زمین را به نام من نکنی, تو را در کوره می اندازم. ارباب بیچاره هم با شناختی که از وی داشته است, زمین را به او می بخشد. اما ماجرای جالب وی این بوده که گویا در زمینی کشاورزی با شش نفر دیگر شریک می شود ولی در پرداخت مخارج , سهم خود را نمی داده است. شریکان وی, پس از دو سال , جانشان به لب می رسد و او را در جایی دعوت می کنند و از او می خواهند که سهم خود را از هزینه ها بپردازد یا سهمش را بفروشد و از شراکت خارج شود. وی که از طرفی خوی قلدری اش اجازه پذیرش هیچ نظری را به جز نظر خود نمی پسندیده است و از طرف دیگر در آن جمع خود را تنها می دیده است, منقل پر از ذغال را که در قدیم برای گرم شدن به اتاق می آورده اند, بلند می کند و تمام ذغال ها و خاکستر های داغ را بروی شریکانش می پاشد و آن ها را نالان به حال خود رها می کند و از محل می گریزد. می گویند وی در آن سالهای دور با خودروی بدون پلاک مدتها در شهر رانندگی می کرده است وکسی جرات بازخواست از وی نداشته است.
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی داند چه شعری خواهد گفت ! مدتی است که در طول روز نمی دانم امشب باید در وبلاگ چه بنویسم. در این فکر بودم که دارم کم کم به وضعیت نگران کننده ای در وبلاگ نویسی می رسم که بر حسب اتفاق و در بازخوانی کتاب «یک گفتگو» از آقای ناصر حریری با آقای نجف دریابندری, مترجم فرزانه, این نوشته کمی دلگرمم کرد: حالتی ... که آدم نمی داند لحظه بعد عملا چه کار خواهد کرد. ... به نظر من کار آفرینشی یعنی همین. هیچ شاعری از پیش نمی داند که چه شعری خواهد گفت. چون اگر بداند , خوب, پس معلوم می شود شعرش را گفته است و حالا باید به فکر آن شعری باشد که هنوز نگفته است. به این ترتیب ما در روند آفرینش هنری وارد نوعی سیر واپس رونده می شویم و دیر یا زود به جایی یا لحظه ای می رسیم که شاعر یا نویسنده نمی داند چه شعری خواهد گفت یا چه چیزی خواهد نوشت. هر چند چرت و پرت نویسی بنده در این وبلاگ نه هنری است و نه شاعرانه, ولی گویا خیلی هم بد نباشد گاهی ندانیم قرار است چه بگوییم یا بنویسیم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
«برترین سئوالهای بی پاسخ علمی در جهان» به نقل از سایت خبرگزاری مهر عبارتند از:
1) عامل تکامل چیست ؟ 2) در درون یک زلزله چه رخ می دهد؟ 3) من کیستم؟ 4) زندگی چگونه بر روی زمین شکل گرفته است؟ 5) مغز انسان چگونه عمل می کند؟ 6) بقیه جهان کجاست؟ 7) عامل گرانش چیست؟ 8) آیا نظریه ای برای توضیح همه چیز وجود دارد؟ 9) آیا حیات بیگانگان واقعیت دارد؟ 10) جهان چگونه آغاز شد؟
و به نظر من جالب ترین سوال از این ده سوال , سوال سوم است. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
میرزا سنگلاخ امروز یکی از دوستان همکار را ملاقات کردم. از اوضاع واحوال انجمن زبانشناسی که در سایتی قبلا داشته ام پرسید . از ماجرای قطع همکاری ام با آن سایت گفتم و این که حال دست به دامان بلاگفا شده ام و وبلاگی دارم که در آن رئیس و مرئوسش خودمم. در ذهنم آمد که بگویم شده ام میرزا سنگلاخ. گویند میرزاسنگلاخ شاعر دوره قاجار قطعه سنگ مرمر بزرگی در مصر آماده کرده بود که به مدینه ببرد و بر قبر پیامبر(ص) بگذارد ولی موفق نشد و سنگ را به تبریز برد و پس از مرگش بر قبر خودش نهادند. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم چه سری در کار هست ! می گویند: زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد. او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد. در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند. وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.» ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد. وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟» مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پررويي مي خواست! او حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد . . . يادش رفته بود كه بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود. آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد. ( به نقل از اینترنت) امروز این پیام را از دوستی به نام آقای عباس ایلاقی دریافت کردم: سلام والله "هیچ سری در کار نیست". این هم جواب بنده: با سلام خدمت دوست عزیز کوهنورد آقای ایلاقی
قضاوت هم باشد با شما خواننده وبلاگ. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها یغماست که به درددل پویا گوش می دهد ! چند روز قبل فیلم زیبای " سفر به شرق" به کارگردانی آقای مهدی برقعی از تلویزیون پخش شد. فیلم بسیار جذاب بود. پويا ظاهرا سفالی ساخته ودر مسابقات فرهنگي هنري آموزش پرورش رتبه اول شرکت کرده و اول شده است در حالیکه این سفال ساخته دست او نیست و آن را از بازار خریده است. او به مسابقات كشوري دعوت مي شود تا پیش چشم داوران سفال شبیه سفال خود را بسازد. پويا براي حفظ آبروی خود دور از چشم خانواده براي يافتن سازنده اصلي سفال و يادگيري سفالگری بدون بليط سوار قطار می شود و مشكلات زیادی را تحمل می کند. در قطار به يغماي خشت مال , شاعر بي سواد نيشابوري ,برمی خورد و ماجرا را برایش می گوید. یغما سعی می کند کمکش کند ولی سرانجام مامور قطار دستگیرش می کند و او فرار می کند و به روستای محل سکونت سازنده سفال می رود و ... اما صحنه ای بس زیبا و گیرا در این فیلم بود که بدجوری بیننده را میخکوب می کرد. در کوپه قطار, پیرزن به خواب فرورفته است, مرد روشنفکر مدعی نویسندگی پز نویسندگی اش را می دهد و سعی در معرفی خود به خارجی ها دارد, جوان ژیگلو دارد به آهنگی مبتذل گوش می کند, و تنها یغماست که به درددل پویا گوش می دهد ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
خلاف گزیدگی ! روزی نیست که هنگام رانندگی در هر دقیقه با خلافی روبرو نشوم. کار به جایی رسیده است که اگر خلافی نبینم تعجب می کنم. امروز که به اتفاق یکی از دوستان کوه از کوه صاحب الزمان به شهر بر می گشتیم, در میدان تازه احداث درگاه قلی بیگ, دو موتور سیکلت با شش (!) سرنشین خلاف جهت میدان رفتند و کلی ترافیک میدان را به هم ریختند تا جلوی باغ بیرم آباد ( حداکثر پنج ثانیه زودتر) در مسیر خود به سمت میدان سرآسیاب قرار گیرند. در طول خیابان سرباز بارها موتورسیکلت سواران و گاهی اتومبیل هایی را می دیدیم که خلاف جهت می آمدند و دیدم که بدجوری به وجود خلاف هایی از این دست عادت کرده ایم. در جایی پارک کردم که دوستم پیاده شود که اتومبیلی به صورت مورب جلویم پیچید و پارک کرد و در واقع اتومبیل من در جای پارک خود زندانی شد. جالب اینکه وی پس از اتمام صحبت با تلفن همراه خود تازه متوجه شد که من چند دقیقه است که سعی می کنم از پارک بیرون بیایم و نمی توانم. می خواست دنده عقب برود و من مجبور شدم به سرجای پارک قبلی ام برگردم تا وی بتواند دنده عقب برود. وقتی دنده عقب می رفت بنای ناسزاگویی را گذاشت و من حتی جرات سرتکان دان به نشانه تاسف را به خود ندادم زیرا خشم جوان از چند ثانیه معطل شدنش به حدی آتشین بود که ترسیدم مرا نیز در آن بسوزاند. با سکوت گذشتم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
رنگ ها و نیرنگ های جهان ! علاقه به طبیعت در سخن او [مولانا] جلوه یی خاص دارد. از بهار و خزان, از آب و باد, از خاک و دانه, از مرغ و مور در مثنوی خویش یاد می کند. رنگ ها و نیرنگ های جهان را حتی گاه جز خدا هیچ چیز دیگر در سراسر کائنات نمی بیند. این اندیشه از استغراق او در وجود حق حکایت دارد. همین استغراق است که وجود او را از عشق -- انسانی و الهی -- پر می کند و در امواج فروغ وحدت غرق می دارد. این فکر وحدت که در بیان او هست -- مثل فکر ابن عربی -- نظری نیست. امری است ذوقی و شهودی که مخصوص خود اوست. آنچه وی بیان می کند احساس و کشف اتحاد و اتصال انسان است با همه کائنات که در طی آن عارف جز وجود حق هیچ چیز نمی بیند. در مقام فنا, آن جا که نی از وجود خود تهی می شود, عین نائی می شود: حجاب کثرت و وحدت برداشته می شود و مثل یک آهنی تفته که جز آتش نام دیگر ندارد , وی نیز عین حق می شود و از هستی او نشانی باقی نمی ماند. بدینگونه, مولوی هر چند از راه کشف و شهود به فکر وحدت می رسد, اما وحدت او چنان نیست که فاصله بین انسان و خدا را پر کند. اگر چه وی نیز جز یک وجود, چیز دیگری درین راه نمی بیند, اما نمی خواهد که این اندیشه او را به بن بست جبر مطلق و سقوط تکلیف بکشاند. و از اینجاست که راه وی از اسپینوزا و حتی ابن عربی جدا می شود . در وی طریقت با شریعت هم قدم می گردد. ( از مقدمه دکتر عبدالحسین زرین کوب بر مثنوی مولوی)
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
با این نیز که تو می گویی یکی ام ! [مولانا] در بردباری و شکیبایی حوصله یی کم مانند داشت. طالب علمی که با صوفیه دشمنی داشت, بر سر جمع با وی گفت از مولانا نقل کنند که جایی گفته است « من با هفتاد و سه مذهب یکی ام, آیا این سخن مولانا گفته است؟» گفت آری گفته ام. آم مرد زبان طعن بگشاد و مولانا را دشنام داد. مولانا بخندید و گفت با این نیز که تو می گویی یکی ام. ( از مقدمه دکتر عبدالحسین زرین کوب بر مثنوی معنوی) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
نگاه کردم تا فراخ شده ! امیر ازهر سپهسالار یعقوب لیث بود و از شدت تواضع خود را ابله می نمود. در باره وی گفته اند که :" روزی مردمان برخاستند اندر قصر یعقوبی. او انگشت به زفرین اندر کرده بود و انگشت او سخت آماس گرفته و بمانده. چون او بر نمی خاست نگاه کردند و آن بدیدند و آهنگری بیاوردند تا انگشت او بیرون کرد از آن و برفت. دیگر روز هم آن جا بنشست . باز انگشت سخت کرده بود به زفرین اندر. گفتند: چرا کردی؟ گفت: نگاه کردم تا فراخ شده ! " ( تاریخ سیستان) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
آه انسان صادق چوبک ( در مجموعه خیمه شب بازی)
باید که |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
گوش خر عیسی ! حتما با فعل «حاضر جواب بودن» آشنایید. در جایی و به مناسبتی «حاضرسوالی» را هم در این وبلاگ طرح کردیم. حال اگر شخصی در موقعیتی با عملی سریع فضایی را به وجود بیاورد تا بتواند حاضرجوابی کند, به این عمل او چه باید گفت؟ «حاضر عملی»؟یا ... به هر حال گویا کم کم «حاضر» را می توان تکواژ مقید اسم ساز هم به حساب آورد. می گویند: عیسی(ع) پیوسته جامه پلاس پوشیدی. ترسایی اندیشید که صدره ای از سندس برای بدن او بدوزد. نزد درزی رفت و گفت از این سندس جامه ای بدوز و چیزی از آن برمگیر. چون ترسا آمد که جامه بازستاند, شاگرد درزی با استاد کینه داشت. به ترسا گفت که استاد از پارچه دزدیده و استاد فورا آن قطعه را به شکل گوش خر ساخت و به ترسا گفت این را برای تبرک به شکل گوش خر عیسی ساختم و نگه داشتم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
آبرو, آب جو نیست ! در فارسی کرمانی زبانزد «آبرو, آب جو نیست !» زمانی به کار می رود که بخواهند اهمیت حفظ آبروی دیگران را به شخصی یادآوری کنند. امروز بر حسب تصادف این تعبیر را در اشعار سعدی یافتم: هر که با بدمستان نشیند ترک مستوری کند / آبروی نیکنامان در خرابات آب جوست بد نیست بدانید که خرابات به معنی : محل فُسّاق اعم از قحبه خانه و قمارخانه و ميخانه . جائي که اراذل و اوباش براي طرب در آن ميگذرانند. عشرتکده ( لغتنامه دهخدا) است ولی به تدریج معنای آن به "در عرفان ، مقام و مرتبه ويراني عادات نفساني" ( فرهنگ معین) تغییر یافت. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
داغ زبانشناختی ! دیروز شبکه چهار تلویزیون داغ زبانشناختی (!) مرا تازه کرد. در برنامه ای که به بررسی ترجمه دکتر علی محمد حق شناس از کتاب "تاریخ زبانشناسی" اختصاص داشت, سه تن از بهترین استادان دوران تحصیلم در تهران -- دکتر علی محمد حق شناس, دکتر علی اشرف صادقی و دکتر محمد دبیرمقدم -- را در کنار هم دیدم. یکی در مقام مترجم و دو دیگر در مقام بررسی کننده و منتقد.بی شک تاثیر این سه استاد فرزانه بر من یکسان نبوده است. از کلاس های دکتر حق شناس , صمیمیت و مهربانی, و از کلاس های دکتر علی اشرف صادقی, دقت و تیزبینی, و از کلاس های دکتر دبیرمقدم, شور و شوق, در خاطرم مانده است. دکتر حق شناس عزیز, کمی شکسته شده بود ولی مهربانی در صدا و نگاهش همچنان موج می زد. از راه دور , برای این استادان زبانشناسی ایران, سلامتی و بهروزی آرزومندم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
شمالو زرندی ! در کرمان "باد شمال" به بادی اشاره دارد که "هوا را ملایم کند."( فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان,دکتر ابوالقاسم پورحسینی, ص 48) البته بادی که از شمال کرمان بوزد ویا از شمال غربی کرمان, یعنی جهت کوهپایه کرمان, بوزد خنک است و موجب لطافت و خنکی بیشتر هوا را فراهم می کند. برخی ترکیب" باد شمالو زرندی" یا " شمالو زرندی" را استفاده می کنند که به همین هوای خنک اشاره کنند.می گویند جمعی از حاجیان کرمانی در مکه نشسته بودند و هوا گرم بوده است. نسیمی بر می خیزد. یکی از حاجیان, غاقل از آنکه در مکه است و نه در کرمان, رو به دیگران می کند و می گوید:" های های. شمالو زرندی اومد. خنک شدیم!" |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
کوه ها جامه و کلاه او بودند! ... و دو سوار که نه تاریکی را حس می کردند, نه فانوس کوچک و دود گرفته ماه را در انتهای شب و نه مکان را, می راندند. -- شعیرخان من حق دارم بفهمم, حق ندارم, خان؟ شصت سال برای تو .. و پدرت جنگیدم. شصت سال ! حالا تو به شابیل می گویی که برمی گردی. من نباید بفهمم که چرا؟ همه چیز درست شده؟ دیگر هیچ علتی برای تفنگ کشیدن نمانده؟ -- آه پیرمرد, تو نمی فهمی. -- این را که خود من می گویم خان, ولی باید بفهمم.... شعیرخان برگشت و به کوه ها که از دور نامحسوس دور می شدند نگاه کرد. کوه ها جامه و کلاه او بودند. در دشت, برهنه بود. مهتاب زخم خورده به دیدگان پیرمرد جلای فانوس های دم مرگ را می داد. -- خان . به نوکرت بگو چرا برمی گردیم. برایت خبری آورده اند که من نمی دانم؟ شعیرخان داشت به سبیل هایش باد می داد که بالا بمانند و خودش سرازیر می آمد. باد, بوی تلخ خشخاش را در کوهپایه ها سرگردان می کرد. -- پیرمرد, بوی تریاک. خوشت نمی آید؟ -- نه خان, من فقط بوی باروت تفنگ خان را دوست دارم. ( "بازگشت یاغی پیر", در سرزمین کوچک من, نادر ابراهیمی, صص 179- 178) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط مجید باغینی پور
|
|
||